مقالات

مقالات

  • امروز صبح با قدرت خدا از خواب برمی‌خیزم تا رهبری‌ام کند: باشد که قوت خدا مرا حفظ کند، حکمت او هدایتم کند، چشمانش مواظبم باشد، گ...

  • برخوردار شدن از وعدۀ پدر، یعنی تعمید گرفتن به روح‌القدس و آتش آنگونه که خداوندمان عیسی مسیح فرموده است، حق تمام ایمانداران است و همه آنان ب...

  • از خصوصیات کلیسای مسیح که به‌حق می‌توان آن را بازتاب انجیل مسیح و پیام مسیحیت دانست، یکی آن است که در هر دوره و فرهنگی و با هر قوم و طایفه ...

  • چندی پیش در دعا از خدا می‌پرسیدم که چگونه می‌شود حضور و قوت و برکات خداوند را بیشتر در زندگی خود تجربه کنم....

  • بنده کشیش سارو خاچیکیان را از وقتی که شاید ۷ یا ۸ ساله بودم به‌عنوان شخصیتی مترجم، محقق و متفکر می‌شناختم....

  • بر سرِ ره کودکی اِستاده بود، بس نحیف و لاغر و لرزان چو بید، موج می‌زد اشکِ غم در دیدگان، گشتِ چشمانش به هر سو می‌دوید....

  • دروغ، حیله و فریبکاری چنان در تار و پود زندگی روزمرۀ فردی، اجتماعی و روحانی ما رسوخ کرده که به‌ناچار از پی آن برآمده‌ایم الفاظ جدیدی برای ا...

  • تعلیم کتاب‌مقدس این است که عیسی مسیح به‌زودی بر‌می‌گردد، و از زمان صعود مسیح تاکنون ایمانداران این بازگشت را امری قریب‌الوقوع دانسته‌اند....

  • ما ایرانیان در عصر تحولاتِ مذهبی به‌سر می‌بریم، مخصوصاً ما مسیحیانی که از زمینۀ مذهبی اسلام به مسیحیت روی آورده‌ایم....

  • مصرف حشیش و تریاک خیلی به اعصابم فشار آورده بود و این موضوع باعث شد که با کوچکترین مسئله‌ای خیلی عصبی شوم و برخورد بسیار بدی را از خود نشان...

  • تمام شهر ما با خاک یکسان شده بود و نمی‌دانستم که خانواده‌ام زنده هستند یا نه. احساس ناامنی و آوارگی شدیدی داشتم. بعد از آن مجبور شدم که...

  • معلولیت مشکلی است که از همان بدو تولد داشتم. من فلج هستم. فقط دست چپ و سر و ده درصد از دست راستم کار می‌کند....

  • آرزو داشتم که پدرم مرا دوست داشته باشد و مثل خیلی از پدرها که دخترشان را در آغوش می‌گیرند من را در آغوش بگیرد و در کنارم باشد....

  • پدرم به‌خاطر جنگ بیماری سختی گرفته بود و در اثر همین بیماری فوت کرد....

  • بر روی تخت بیمارستان همراه با درد شدید روزها و شب‌ها را سپری می‌کردم....

  • هستی‌ام از خون تو قوت گرفت جان من از عشق تو قدرت گرفت...

  • هر چه بیشتر پیش می‌رفتم بن‌بست بودن مذهب را بیشتر درک می‌کردم....

  • زمانی که به سن هفده سالگی رسیدم باز یک اتفاق دیگر باعث شد که زخم عمیقی در دلم ایجاد شود....

  • از خودم تنفر داشتم و به همین دلیل با تیغ و شیشه بدنم را پاره پاره می‌کردم و خودم را آزار می‌دادم تا شاید کمی روحم آرامی بیابد....

  • من در شهر کرمانشاه، در یک خانواده خوب و مرفه متولد شدم....

Pages