Search

Displaying 81 - 90 of 149 results

  • درد غربت

    از دیرباز یکی از هولناک‌ترین انواع مجازات، تبعید بوده است - اینکه کسی را از ریشه‌اش جدا کنند و به دیاری غریب بفرستند. اکثر ما ایرانیان که در سالیان اخیر کشور خود را ترک کرده‌ایم، با چنین احساسی ناآشنا نیستیم...

  • فغان و غوغای دل خموش من

    از خداوند خودم عیسی‌ مسیح می‌خواهم که قلم مرا برکت دهد تا بتوانم شهادت خود را در کمال سادگی و صداقت با شما خوانندگان عزیز و گرامی در میان بگذارم.

  • احساسات در الهیات مسیحی

    در نوجوانی به مسیح ایمان آوردم. خانواده‏ای که در آن زاده و بزرگ شده بودم، به‌لحاظ روحی و عاطفی تعریف چندانی نداشت. مادرم به مرض روحی دچار بود و سالی چند بار او را به هزار دردسر، راهی بیمارستان می‏کردیم ...

  • نامه‌های شما / ۴۹

    به‌نام یگانه هستی‌بخش، زمان نگارش این نامه ساعت ۱۰ شب است و من وقتم را تنظیم کرده‌ام که از ۸:۳۰ تا

  • بنفشه‌های بهاری/ قسمت آخر

    سونیا پس از این واقعۀ مهم در زندگی‌اش چند روزی را نزد پیرمرد ماند. پرندۀ زخمی روزهای بهبودی‌اش را می‌گذرانید ...

  • برگرفته از داستان زندگشی علی(تابش عدالت خدا بر روی انتقام‌جویی‌هایم

    در همان روزها بود که در یک صانحه روح از بدن من جدا شد. اول فکر کردم که خواب می‌بینم ولی همه چیز عادی بود و بعد دوباره روح به بدنم بازگشت خیلی ترسیده بودم و از آن زمان به بعد باور کردم که زندگی پس از مرگ هم وجود دارد. تصمیم گرفتم که دنیای بعد از مرگم را بخرم

  • استراحت در خداوند

    این کلمات شگفت‌انگیز در آن اولین شب کریسمس از دهان فرشتگان بر دشت‌های بیت‌لحم طنین افکند و بدینگونه میلاد منجی عالم بر چوپانانِ بهت‌زده اعلام شد. رکن اصلی مژده‌ای که توسط فرشتگان اعلام شد، وعدۀ صلح و آرامش و سلامتی است

  • بنفشه‌های بهاری/۵

    سونیا قبل از اینکه به جنگل فرار کند سمی را از زیرزمین خانه‌اش یافته و آن را خورده است. در حین صحبت با مرد اثر این سم ...

  • درخشنده‌‌ای با آغوشِ باز

    در یک خانوادۀ نه چندان مذهبی در یکی از شهر‌‌های شمال شرقی ایران به دنیا آمدم. از دوران کودکی علاقه زیادی به فعالیت‌‌های ورزشی داشتم و از آنجا که اکثر امکانات ورزشی محل در اختیار مسجد بود، بیشتر اوقات فراغتم را در مسجد محل می‌‌گذراندم. به همین دلیل خیلی سریع …

  • دیتریش بونهوفر

    صبح روز یکشنبه ۸ آوریل ۱۹۴۵ دیتریش بونهوفر در حال اداره یک جلسۀ دعا با دیگر زندانیان در شهر کوچک شونبرگ در آلمان بود. هنگامی که آخرین دعای خود را به پایان رساند دو مرد وارد آن سلول شدند. یکی از آنها او را به نام صدا زد و گفت که باید با آنها برود. بونهوفر از جا برخاست و به‌‌همراه آنان سلول زندان را ترک کرد.

Pages