You are here

رهایی از ترس

 

بر خدایی آشنا بودم

در نمازش سر به راه بودم

بنده‌ایی پر صبر و پر طاقت

چون اسیری خوار و بی‌رغبت

وحشتم از چشم و گوش او

چون فراری از حضور او

دادمش صد حرف بی‌حرمت

گفتمتش از ترس و از وحشت

ای خدا امّا ندانستم

من نه بنده بلکه فرزندم

نام عیسی را به نام تو

خواندم و گشتم رها از نو

من ندانستم تو شاه بودی

تو نه وحشت بلکه راه بودی

روی عیسی رخ به من بنمود

ترس و نفرت از خدا بزدود

ای خدای آسمان من

تو خریدی رنج و آه من

ای خدا تو عاشقی بر من

مردگی را برده‌ایی از من

 

رویا نوروزی: برگرفته از داستان زندگی اشکان( رهایی از ترس)