You are here

طبیبِ حقیقی

 

یک آسمان ستاره چیدم از باغ رنج و درد و فلاکت

از جسم خود چه‌ها که ندیدم مانند صرع و داغ فراقت

در کودکی نسیب دلم بود انواع دردهای درونی

افسردگی و صرع و تشنج، بر دوشم از زمان جوانی

بیهوش از تشنج و از درد، بدبین به هر چه کار خدا بود

بی پول از مخارج درمان، نالان ز هر چه دست قضا بود

این مرگ بود یا که اقامت، در محضر نظام عدالت

این شهد بود یا که شهادت، بی اطلاع زطعم شفاعت

روزی بدون ترس و تملق، در محضر خدای خدایان

نیرویی از ورای وجودم، پرواز کرد و گشت نمایان

هان ای مسیح من، تو بگردان دستِ شفا بسوی نیازم

آغاز کن کار محبت، با دست خود، دوباره بسازم

پیروزی از او گشت نمایان، صلح و سلامتی به تن آورد

شادی، برکت، داد به جانم، امید و خوشی بر دلم آورد

 

 

 

رویا نوروزی: برگرفته از داستان زندگی فرهاد( فریاد مرا بشنو)