منو واسه خودم خواست! همونجوری که بودم…
Submitted by appmanager on
از همون نوجوانی دوست داشتم که مردم دلشون برام بسوزه و دوستم داشته باشن. توی ۲۱ سالگی رفتم سمت مواد مخدر و بازم دلیلش این بود که بتونم توجه همه رو به خودم بگیرم. خیلی کارها کردم مثل دزدی، فرار از خونه، به دفعات زیاد خودکشی، مهمونیها و شب نشینیها، و خیلی کارهای اشتباه... به مرور اعتیاد پیدا کردم و اعتیادم شدید شد و خانوادم با اجبار بردنم برای ترک.
همیشه به مامانم میگفتم تو مسبب تمام بدبختیهای منی.
شده بودم باعث شرم و خجالت خانواده… دکترم به خانوادم گفت که برای درمان، بهتره که تو بیمارستان اعصاب و روان مدتی بستری بشم و برای منم فرقی نمیکرد که خونه باشم یا تو بیمارستان.
مدتی بود که دیگه مامانم بهم فحش نمیداد و نفرینم نمیکرد. ازش پرسیدم: خسته شدی اینقدر نفرینم کردی و نفرینت نگرفت؟ گفت نه، برات دعا میکنم! گفت مسیحی شدم. اولش مسخرش کردم اما چند روز بعدش بهش گفتم اگه خواستی کلیسا بری منم باهات میام. وقتی وارد شدم اینقدر همه بهم محبت کردن و بهم حس خوبی دادن که تا آخرش نشستم. یک خانمی بهم گفت ! میدونی خدا عاشقته؟ میدونی که تو رو تا حد حسادت دوست داره؟
این سوال دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم! یعنی مورد توجه باشم! تو جلسه بعد که با مامانم رفتم من هم قلبم رو به عیسی تسلیم کردم.
از اون روز همه چیز توی زندگی من تغییر کرد. چون میدونستم عیسی به من توجه داره و من براش مهم هستم.
من الان با شناخت بیشتر از عیسی میدونم که خدا من رو شفا داده. الان میفهمم که چرا همیشه خودکشیهام ناموفق بود! از طریق من چند نفر با عیسی آشنا شدن و عیسی رو پذیرفتن..
دکترم هم هنوز از این تغییر من در تعجبه و به اونم گفتم که عیسی مسیح من رو شفا داده!
اگر مایل هستی تجربه مشارکت حضوری داشته باشی، روی دکمه زیر بزن!
Thumbnail
Highlight testimony on dashboard
Dashboard Testimony Background