از همون شب همه چیزعوض شد
Submitted by aria.t_4734 on
یه دعا… یه اتفاق عجیب که هیچکدوممون فکرشو نمیکردیم.
مامانم چند سال بود زانوش خیلی اذیتش میکرد اینقدر که شبا اصلا نمتونست بخوابه. دکترها هم گفته بودن باید عمل کنه، اما خودش همیشه از عمل میترسید. یه روز به بچههای مشارکتمون گفتم میخوام مامانم رو بیارم تا براش دعا کنیم.
اون شب برام عجیب بود. همه با هم براش دعا کردیم. چند روز بعد مامانم گفت: «زانودردم خیلی کم شده… دیگه نصف شب از درد بیدار نمیشم.» حتی گفت بدون عصا هم راحتتر راه میره.
برای من این اتفاق یه شفا واضح بود. جلال بر خدایی که شنید و مامانم رو بلند کرد.
Thumbnail
Testimony Audio
https://storage.googleapis.com/kalameh/TestimonyAudioFiles/AzHamunShabHamechizAvazShod.mp3Highlight testimony on dashboard
Dashboard Testimony Background