جایی که زخمهام شروع به شفا گرفتن
Submitted by aria.t_4734 on
یه مدتی بود از جمع ایمانداران فاصله گرفته بودم. نه اینکه نخوام، ولی انگار کمکم سرد شده بودم. جلسات رو یکییکی از دست دادم، بعدش هفتهها گذشت و خودم رو تنها دیدم. درونم پر از خستگی و سنگینی بود، دعا برام سخت شده بود، و حس میکردم از اون نوری که یه زمانی توی دلم میدرخشید، فقط یه خاطره مونده.
اما یه روز، وقتی دیگه واقعاً از درون خسته شده بودم، یه فکری اومد توی ذهنم: «شاید وقتشه برگردی... فقط یه بار برو، ببین چی میشه.» با تردید رفتم به مشارکت هفتگی. راستش، دلم نمیخواست کسی متوجه بشه چقدر دور بودم. ولی همون چند دقیقهی اول... انگار خدا منتظرم بود. اون محبت، اون حضور گرم، اون دعاهای ساده اما پرقدرت — قلبم رو لرزوند. یه چیزی درونم شکست و اشکهام خودشون سرازیر شدن.
همون شب فهمیدم که خدا هنوز کنارمه، حتی وقتی من ازش فاصله گرفتم. از اون هفته به بعد، هر جلسه شد یه قدم تازه، یه شفا، یه آزادی. احساس کردم زخمهای درونم دارن التیام پیدا میکنن. چیزهایی که سالها باهاشون درگیر بودم، کمکم رنگ باختن.
حالا هر بار که به اون روز فکر میکنم، فقط شکر میکنم. چون خدا از طریق بودن در کنار ایمانداران دوباره زندگی رو به قلبم برگردوند. یاد گرفتم که برکت و قوت، توی همین باهمبودنه؛ جایی که خدا در میان ماست.
Thumbnail
Testimony Audio
https://storage.googleapis.com/kalameh/TestimonyAudioFiles/JayiKeZakhmhamShafaYaft.m4aHighlight testimony on dashboard
Dashboard Testimony Background