سالها پیش از این هنگامی که جوان بودم، چند ماه در یکی از شهرهای استان سیستان که در مشرق ایران و نزدیک مرز افغانستان است بهسر میبردم و بسیار مشتاق و علاقمند بودم تا سفری به کشور افغانستان که در آن زمان حتی یک مبشر مسیحی هم نداشت، کنم و آن را از نزدیک ببینم. از این جهت تصمیم گرفتم تا به کنار رود هیرمند که مرز طبیعی میان ایران و افغانستان است بروم و آن را از نزدیک مشاهده کنم. بنابراین یک روز صبح زود همراه یک خدمتکار سوار بر الاغ کوچکی شدم و پس از طی بیست و پنج مایل راه در سرتاسر یک جادۀ باریک بیابانی که از میان بوتهها و انبوه شنزار میگذشت به دهکدهای رسیدیم و شب را در آنجا ماندیم .
روز بعد پیش از طلوع خورشید به کنار رودخانه رفتیم و چون مأمور مرزی در آنجا نبود تا از من گذرنامه و جواز عبور بخواهد لذا لباسهایم را در آوردم و با شنا خود را به آن سوی دیگر رودخانه رساندم و برای چند دقیقه، قدم در خاک افغانستان گذاشتم. پس از چند دقیقه مجدداً به طرف دیگر رودخانه که در خاک ایران قرار داشت برگشتم و به اتفاق خدمتکار، سوار الاغها شده و به سیستان برگشتم…