You are here

انجیل لوقا

 

باب‌های:

۱-‏ ۲-‏ ۳-‏ ۴-‏ ۵-‏ ۶-‏ ۷-‏ ۸-‏ ۹-‏ ۱۰-‏ ۱۱-‏ ۱۲-‏ ۱۳-‏ ۱۴-‏ ۱۵-‏ ۱۶-‏ ۱۷-‏ ۱۸-‏ ۱۹-‏ ۲۰-‏ ۲۱-‏ ۲۲-‏ ۲۳-‏ ۲۴

 

 

 

۱

مقدمه

لوقا ۱:‏۱-‏۴ -‏ مشابه اعمال ۱:‏۱

۱از آنجا که بسیاری دست به تألیف حکایت اموری زده‌اند که نزد ما به انجام رسیده است،۲درست همانگونه که آنان که از آغاز شاهدان عینی و خادمان کلام بودند به ما سپردند،۳من نیز که همه‌چیز را از آغاز به‌دقّت بررسی کرده‌ام، مصلحت چنان دیدم که آنها را به شکلی منظم برای شما، عالیجناب تِئوفیلوس، بنگارم،۴تا از درستی آنچه آموخته‌اید، یقین پیدا کنید.

پیشگویی تولد یحیای تعمیددهنده

۵در زمان هیرودیس، پادشاه یهودیه، کاهنی می‌زیست، زکریا نام. او از کاهنان گروه اَبیّا بود. همسرش اِلیزابِت نیز از تبار هارونِ کاهن بود.۶هر دو در نظر خدا پارسا بودند و مطابق همۀ احکام و فرایض خداوند بی‌عیب رفتار می‌کردند.۷امّا ایشان را فرزندی نبود، زیرا اِلیزابِت نازا بود و هر دو سالخورده بودند.

۸یک بار که نوبتِ خدمت گروه زکریا بود، و او در پیشگاه خدا کهانت می‌کرد،۹بنا‌به رسم کاهنان، قرعۀ دخول به قدسِ معبدِ خداوند و سوزاندن بخور به نام وی افتاد.۱۰در زمان سوزاندن بخور، تمام جماعتْ بیرون سرگرم دعا بودند۱۱که ناگاه فرشتۀ خداوند، ایستاده بر جانب راست بخورسوز، بر زکریا ظاهر شد.۱۲زکریا با دیدن او، بهت‌زده شد و ترس وجودش را فراگرفت.۱۳امّا فرشته به او گفت: «ای زکریا، مترس! دعای تو مستجاب شده است. همسرت اِلیزابِت برای تو پسری خواهد زایید که باید نامش را یحیی بگذاری.۱۴تو سرشار از شادی و خوشی خواهی شد، و بسیاری نیز از میلاد او شادمان خواهند گردید،۱۵زیرا در نظر خداوند بزرگ خواهد بود. یحیی نباید هرگز به شراب یا دیگر مُسکِرات لب زند. حتی از شکم مادر، پر از روح‌القدس خواهد بود،۱۶و بسیاری از قوم اسرائیل را به‌سوی خداوند، خدای ایشان باز‌خواهد گردانید.۱۷او به روح و قدرت الیاس، پیشاپیش خداوند خواهد آمد تا دل پدران را به‌سوی فرزندان، و عاصیان را به‌سوی حکمت پارسایان بگرداند، تا قومی آماده برای خداوند فراهم سازد.»۱۸زکریا از فرشته پرسید: «این را از کجا بدانم؟ من مردی پیرم و همسرم نیز سالخورده است.»۱۹فرشته پاسخ داد: «من جبرائیلم که در حضور خدا می‌ایستم. اکنون فرستاده شده‌ام تا با تو سخن گویم و این بشارت را به تو رسانم.۲۰اینک لال خواهی شد و تا روز وقوع این امر، یارای سخن‌گفتن نخواهی داشت، زیرا سخنان مرا که در زمان مقرر به حقیقت خواهد پیوست، باور نکردی.»

۲۱در این میان، جماعت منتظر زکریا بودند و حیران از طول توقف او در قدس.۲۲چون بیرون آمد، نمی‌توانست با مردم سخن گوید. پس دریافتند رؤیایی در قدس دیده است، زیرا تنها ایما و اشاره می‌کرد و توان سخنگفتن نداشت.۲۳زکریا پس از پایان نوبت خدمتش، به خانۀ خود بازگشت.

۲۴چندی بعد، همسرش اِلیزابِت آبستن شد و پنج ماه خانه‌نشینی اختیار کرد.۲۵اِلیزابِت می‌گفت: «خداوند برایم چنین کرده است. او در این روزها لطف خود را شامل حال من ساخته و آنچه را نزد مردم مرا مایۀ ننگ بود، برداشته است.»

پیشگویی تولد عیسی

۲۶در ماه ششم، جبرائیل فرشته از جانب خدا به شهری در جلیل فرستاده شد که ناصره نام داشت،۲۷تا نزد باکره‌ای مریم نام برود. مریم نامزد مردی بود، یوسف نام، از خاندان داوود.۲۸فرشته نزد او رفت و گفت: «سلام بر تو، ای که بسیار مورد لطفی. خداوند با توست.»۲۹مریم با شنیدن سخنان او پریشان شد و با خود اندیشید که این چگونه سلامی است.۳۰امّا فرشته وی را گفت: «ای مریم، مترس! لطف بسیار خدا شامل حال تو شده است.۳۱اینک آبستن شده، پسری خواهی زایید که باید نامش را عیسی بگذاری.۳۲او بزرگ خواهد بود و پسر خدای متعال خوانده خواهد شد. خداوندْ خدا تخت پادشاهی جَدّش داوود را به او عطا خواهد فرمود.۳۳او تا ابد بر خاندان یعقوب سلطنت خواهد کرد و پادشاهی او را هرگز زوالی نخواهد بود.»۳۴مریم از فرشته پرسید: «این چگونه ممکن است، زیرا من با مردی نبوده‌ام؟»۳۵فرشته پاسخ داد: «روح‌القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند. از این‌رو، آن مولودْ مقدّس و پسر خدا خوانده خواهد شد.۳۶اینک اِلیزابِت نیز که از خویشان توست، در سن پیری آبستن است و پسری در راه دارد. آری، او که می‌گویند نازاست، در ششمین ماهِ آبستنی است.۳۷زیرا نزد خدا هیچ امری ناممکن نیست!»۳۸مریم گفت: «کنیزِ خداوندم. آنچه دربارۀ من گفتی، بشود.» آنگاه فرشته از نزد او رفت.

دیدار مریم از اِلیزابِت

۳۹در آن روزها، مریم برخاست و به‌شتاب به شهری در کوهستان یهودیه رفت،۴۰و به خانۀ زکریا درآمده، اِلیزابِت را سلام گفت.۴۱چون اِلیزابِت سلام مریم را شنید، طفل در رَحِمش به جست و خیز آمد، و اِلیزابِت از روح‌القدس پر شده،۴۲به بانگ بلند گفت: «تو در میان زنان خجسته‌ای، و خجسته است ثمرۀ رَحِم تو!۴۳من که باشم که مادر خداوندم نزد من آید؟۴۴چون صدای سلام تو به گوشم رسید، طفل از شادی در رَحِمِ من به جست و خیز آمد.۴۵خوشابهحال آن که ایمان آورْد، زیرا آنچه از جانب خداوند به او گفته شده است، به‌انجام خواهد رسید.»

سرود مریم

لوقا ۱:‏۴۶-‏۵۳ -‏ اوّل سموئیل ۲:‏۱-‏۱۰

۴۶مریم در پاسخ گفت:

«جان من خداوند را می‌ستاید

۴۷و روحم در نجات‌دهنده‌ام خدا، به‌وجد می‌آید،

۴۸زیرا بر حقارتِ کنیزِ خود نظر افکنده است.

زین پس، همۀ نسلها خجسته‌ام خواهند خواند،

۴۹زیرا آن قادر که نامش قدوس است،

کارهای عظیم برایم کرده است.

۵۰رحمت او، نسل اندر نسل،

همۀ ترسندگانش را در‌بر می‌گیرد.

۵۱او به بازوی خود، نیرومندانه عمل کرده

و آنان را که در اندیشه‌های دل خود متکبرند، پراکنده ساخته است؛

۵۲فرمانروایان را از تخت به‌زیر کشیده

و فروتنان را سرافراز کرده است؛

۵۳گرسنگان را به چیزهای نیکو سیر کرده

امّا دولتمندان را تهی‌دست روانه ساخته است.

۵۴او رحمت خود را به‌یاد آورده،

و خادم خویش اسرائیل را یاری داده است،

۵۵همانگونه که به پدران ما ابراهیم و نسل او

وعده داده بود که تا ابد چنین کند.»

۵۶پس مریم حدود سه ماه نزد اِلیزابِت ماند و سپس به خانه بازگشت.

تولد یحیی

۵۷چون زمان وضع حمل اِلیزابِت فرارسید، پسری به دنیا آورد.۵۸همسایگان و خویشان چون شنیدند که خداوند رحمت عظیمش را بر وی ارزانی داشته است، در شادی او سهیم شدند.

۵۹روز هشتم، برای آیینِ ختنۀ نوزاد آمدند و می‌خواستند نام پدرش زکریا را بر او بگذارند.۶۰امّا مادر نوزاد گفت: «نه! نام او باید یحیی باشد.»۶۱گفتند: «از خویشان تو کسی چنین نامی نداشته است.»۶۲پس با اشاره، نظر پدر نوزاد را دربارۀ نام فرزندش جویا شدند.۶۳زکریا لوحی خواست، و در برابر حیرت همگان نوشت: «نام او یحیی است!»۶۴در‌دم، زبانش باز شد و دهان به ستایش خدا گشود.۶۵ترس بر همۀ همسایگان مستولی گشت و مردم در سرتاسر کوهستان یهودیه در این‌باره گفتگو می‌کردند.۶۶هر‌که این سخنان را می‌شنید، در دل خود می‌اندیشید که: «این کودک چگونه کسی خواهد شد؟» زیرا دست خداوند همراه او بود.

نبوّت زکریا

۶۷آنگاه پدر او، زکریا، از روح‌القدس پر شد و چنین نبوّت کرد:

۶۸«ستایش بر خداوند، خدای اسرائیل،

زیرا به یاری قوم خویش آمده و ایشان را رهایی بخشیده است.

۶۹او برای ما شاخِ نجاتی

در خاندان خادمش، داوود، بر‌پای داشته است،

۷۰چنانکه از دیرباز

به زبان پیامبران مقدّس خود وعده فرموده بود که

۷۱ما را از دست دشمنان

و همۀ کسانی که از ما نفرت دارند، نجات بخشد،

۷۲تا بر پدرانمان رحمت بنماید

و عهد مقدّس خویش به‌یاد آورَد؛

۷۳همان سوگندی را که

برای پدرمان ابراهیم یاد کرد

۷۴که ما را از دست دشمن رهایی بخشد

و یاری‌مان دهد که او را بی‌هیچ واهمه عبادت کنیم،

۷۵در حضورش،

با قدّوسیت و پارسایی، همۀ ایام عمر.

۷۶و تو، ای فرزندم، پیامبر خدای متعال خوانده خواهی شد؛

زیرا پیشاپیش خداوند حرکت خواهی کرد تا راه را برای او آماده سازی،

۷۷و به قوم او این معرفت را عطا کنی

که با آمرزیدن گناهانشان، ایشان را نجات می‌بخشد.

۷۸زیرا خدای ما را دلی است پر زِ رحمت،

وَز همین‌رو، آفتاب تابان از عرش برین بر ما طلوع خواهد کرد

۷۹تا کسانی را که در تاریکی و سایۀ مرگ ساکنند، روشنایی بخشد،

و گامهای ما را در مسیر صلح هدایت فرماید.»

۸۰و امّا آن کودک رشد می‌کرد و در روح، نیرومند می‌شد، و تا روز ظهور آشکارش بر قوم اسرائیل، در بیابان به‌سر می‌برد.

۲

میلاد عیسی مسیح

۱در آن روزها، آگوستوسِ قیصر فرمانی صادر کرد تا مردمان جهان همگی سرشماری شوند.۲این نخستین سرشماری بود و در ایام فرمانداری کورینیوس بر سوریه انجام می‌شد.۳پس، هر‌کس روانۀ شهر خود شد تا نام‌نویسی شود.۴یوسف نیز از شهر ناصرۀ جلیل رهسپار بیت‌لِحِم، زادگاه داوود شد، زیرا از نسل و خاندان داوود بود.۵او به آنجا رفت تا با نامزدش مریم که زایمانش نزدیک بود، نام‌نویسی کنند.۶هنگامی که آنجا بودند، وقت زایمان مریم فرارسید۷و نخستین فرزندش را که پسر بود به دنیا آورد. او را در قنداقی پیچید و در آخوری خوابانید، زیرا در مهمانسرا جایی برایشان نبود.

شبانان و فرشتگان

۸در آن نواحی، شبانانی بودند که در صحرا به‌سر می‌بردند و شبهنگام از گلۀ خود پاسداری می‌کردند.۹ناگاه فرشتۀ خداوند بر آنان ظاهر شد، و نور جلال خداوند بر گردشان تابید. شبانان سخت وحشت کردند،۱۰امّا فرشته به آنان گفت: «مترسید، زیرا بشارتی برایتان دارم، خبری بس شادی‌بخش که برای تمامی قوم است:۱۱امروز در شهر داوود، نجات‌دهنده‌ای برای شما به دنیا آمد. او خداوندْ مسیح است.۱۲نشانه برای شما این است که نوزادی را در قنداقی پیچیده و در آخوری خوابیده خواهید یافت.»۱۳ناگاه گروهی عظیم از لشکریان آسمان ظاهر شدند که همراه آن فرشته در ستایش خدا می‌گفتند:

۱۴«جلال بر خدا در عرش برین،

و صلح و سلامت بر مردمانی که بر زمین مورد لطف اویند.»

۱۵و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند، شبانان به یکدیگر گفتند: «بیایید به بیت‌لِحِم برویم و آنچه را روی‌داده و خداوندْ ما را از آن آگاه کرده است، ببینیم.»۱۶پس به‌شتاب رفتند و مریم و یوسف و نوزادِ خفته در آخور را یافتند.۱۷چون نوزاد را دیدند، سخنی را که دربارۀ او به ایشان گفته شده بود، پخش کردند.۱۸و هر‌که می‌شنید، از سخن شبانان در شگفت می‌شد.۱۹امّا مریم، اینهمه را به‌خاطر می‌سپرد و در دل خود به آنها می‌اندیشید.۲۰پس شبانان بازگشتند، در حالی که خدا را برای هرآنچه دیده و شنیده بودند حمد و ثنا می‌گفتند، چرا‌که همه مطابق بود با آنچه بدیشان گفته شده بود.

آیین تقدیم عیسی در خانۀ خدا

۲۱در روز هشتم، چون زمان ختنۀ نوزاد فرارسید، او را عیسی نام نهادند. این همان نامی بود که فرشته، پیش از قرار گرفتن او در رَحِم مریم، بر وی نهاده بود.

۲۲چون ایام تطهیر ایشان مطابق شریعت موسی به‌پایان رسید، یوسف و مریم، عیسای نوزاد را به اورشلیم بردند تا او را به خداوند تقدیم کنند،۲۳طبق حکم شریعت خداوند که می‌فرماید: «هر پسری که نخستزاده باشد، باید به خداوند وقف شود»؛۲۴و نیز تا قربانی تقدیم کنند، مطابق آنچه در شریعت خداوند آمده، یعنی «یک جفت قمری یا جوجه کبوتر».

۲۵در آن زمان، مردی پارسا و دیندار، شَمعون نام، در اورشلیم می‌زیست که در انتظار تسلی اسرائیل بود و روح‌القدس بر او قرار داشت.۲۶روح‌القدس بر وی آشکار کرده بود که تا مسیحِ خداوند را نبیند، چشم از جهان فرو‌نخواهد بست.۲۷پس شَمعون به هدایت روح وارد صحن معبد شد و چون والدین عیسای نوزاد او را آوردند تا آیین شریعت را برایش به‌جای آورند،۲۸شَمعون در آغوشش گرفت و خدا را ستایش‌کنان گفت:

۲۹«ای خداوند، حال بنا به وعدۀ خود،

خادمت را به‌سلامت مرخص فرما.

۳۰زیرا چشمان من نجات تو را دیده است،

۳۱نجاتی که در برابر دیدگان همۀ ملتها فراهم کرده‌ای،

۳۲نوری برای آشکار کردن حقیقت بر دیگر قومها

و جلالی برای قوم تو اسرائیل.»

۳۳پدر و مادر عیسی از سخنانی که دربارۀ او گفته شد، در شگفت شدند.۳۴سپس شَمعون ایشان را برکت داد و به مریم، مادر او گفت: «مقدّر است که این کودک موجب افتادن و برخاستن بسیاری از قوم اسرائیل شود. او آیت و نشانی خواهد بود که در برابرش خواهند ایستاد،۳۵و بدینسان، اندیشۀ دلهای بسیاری آشکار خواهد شد. شمشیری نیز در قلب تو فرو‌خواهد رفت.»

۳۶در آنجا نبیه‌ای می‌زیست، حَنّا نام، دختر فَنوئیل از قبیلۀ اَشیر، که بسیار سالخورده بود. حَنّا پس از هفت سال زناشویی، شوهرش را از دست داده بود۳۷و تا هشتاد و چهار سالگی بیوه مانده بود. او هیچگاه معبد را ترک نمی‌کرد، بلکه شبانه‌روز، با روزه و دعا به عبادت مشغول بود.۳۸حَنّا نیز در همان هنگام پیش آمد و خدا را سپاس گفته، با همۀ کسانی که چشم‌انتظار رهایی اورشلیم بودند، دربارۀ عیسی سخن گفت.

۳۹چون یوسف و مریم آیین شریعت خداوند را به‌کمال به‌جای آوردند، به شهر خود ناصره، واقع در جلیل، بازگشتند.۴۰باری، آن کودک رشد می‌کرد و قوی می‌شد. او پر از حکمت بود و فیض خدا بر او قرار داشت.

عیسای نوجوان در خانۀ خدا

۴۱والدین عیسی هر سال برای عید پِسَخ به اورشلیم می‌رفتند.۴۲چون عیسی دوازده ساله شد، به رسم عید به اورشلیم رفتند.۴۳پس از پایان آیین عید، چون والدینش راه بازگشت پیش گرفتند، عیسای نوجوان در اورشلیم ماند. امّا آنها از این امر آگاه نبودند،۴۴بلکه چون می‌پنداشتند در کاروان است، روزی تمام سفر کردند. سرانجام به جستجوی عیسی در میان خویشاوندان و دوستان برآمدند.۴۵و چون او را نیافتند، در جستجویش به اورشلیم بازگشتند.۴۶پس از سه روز، سرانجام او را در معبد یافتند. در میان معلمان نشسته بود و به سخنان ایشان گوش فرا می‌داد و از آنها پرسشها می‌کرد.۴۷هر‌که سخنان او را می‌شنید، از فهم او و پاسخهایی که می‌داد، در شگفت می‌شد.۴۸چون والدینش او را در آنجا دیدند، شگفتزده شدند. مادرش به او گفت: «پسرم، چرا با ما چنین کردی؟ پدرت و من با نگرانی بسیار در جستجوی تو بودیم.»۴۹امّا او در پاسخ گفت: «چرا مرا می‌جستید؟ مگر نمی‌دانستید که می‌باید در خانۀ پدرم باشم؟»۵۰امّا آنها معنای این سخن را درنیافتند.۵۱پس با ایشان به راه افتاد و به ناصره رفت و مطیع ایشان بود. امّا مادرش تمامی این امور را به‌خاطر می‌سپرد.

۵۲و عیسی در قامت و حکمت، و در محبوبیت نزد خدا و مردم، ترقّی می‌کرد.

۳

یحیی، هموار‌کنندۀ راه مسیح

لوقا ۳:‏۲-‏۱۰ -‏ مَتّی ۳:‏۱-‏۱۰؛ مَرقُس ۱:‏۳-‏۵

لوقا ۳:‏۱۶ و ۱۷ -‏ مَتّی ۳:‏۱۱ و ۱۲؛ مَرقُس ۱:‏۷ و ۸

۱در پانزدهمین سالِ فرمانروایی تیبِریوسِ قیصر، هنگامی که پُنتیوس پیلاتُس والی یهودیه بود، هیرودیس حاکم جلیل، برادرش فیلیپُس حاکم ایتوریه و تْراخونیتیس، لیسانیوس حاکم آبیلینی،۲و حَنّا و قیافا کاهنان اعظم بودند، کلام خدا در بیابان بر یحیی، پسر زکریا، نازل شد.۳پس یحیی به سرتاسر نواحی اردن می‌رفت و به مردم موعظه می‌کرد که برای آمرزش گناهان خود توبه کنند و تعمید گیرند.۴در این‌باره در کتاب سخنان اِشَعْیای نبی آمده است که:

«ندای آن که در بیابان فریاد برمی‌آورد،

”راه را برای خداوند آماده کنید!

مسیر او را هموار سازید!

۵همۀ دره‌ها پر و همۀ کوهها و تپه‌ها پست خواهند شد؛

راههای کج، راست و مسیرهای ناهموار، هموار خواهند گشت.

۶آنگاه تمامی بشر نجات خدا را خواهند دید.“‌»

۷یحیی خطاب به جماعتی که برای تعمید گرفتن نزد او می‌آمدند، می‌گفت: «ای افعی‌زادگان، چه کسی به شما هشدار داد تا از غضبی که در پیش است بگریزید؟۸پس ثمرات شایستۀ توبه بیاورید و با خود مگویید که: ”پدر ما ابراهیم است.“ زیرا به شما می‌گویم، خدا قادر است از این سنگها فرزندان برای ابراهیم پدید آورد.۹هم‌اکنون تیشه بر ریشۀ درختان نهاده شده است. هر درختی که میوۀ خوب ندهد، بریده و در آتش افکنده خواهد شد.»

۱۰جماعت از او پرسیدند: «پس چه کنیم؟»۱۱پاسخ داد: «آن که دو جامه دارد، یکی را به آن که ندارد بدهد، و آن که خوراک دارد نیز چنین کند.»۱۲خراجگیران نیز آمدند تا تعمید گیرند. از او پرسیدند: «استاد، ما چه کنیم؟»۱۳به ایشان گفت: «بیش از اندازۀ مقرر خراج مستانید.»۱۴سربازان نیز از او پرسیدند: «ما چه کنیم؟» گفت: «به‌زور از کسی پول نگیرید و بر هیچ‌کس افترا مزنید و به مزد خویش قانع باشید.»

۱۵مردم مشتاقانه در انتظار بودند و با خود می‌اندیشیدند که آیا ممکن است یحیی همان مسیح باشد؟۱۶پاسخ یحیی به همۀ آنان این بود: «من شما را با آب تعمید می‌دهم، امّا کسی تواناتر از من خواهد آمد که من حتی شایسته نیستم بند کفشهایش را بگشایم. او شما را با روح‌القدس و آتش تعمید خواهد داد.۱۷او کج‌بیل خود را در دست دارد تا خرمنگاه خویش را پاک کند و گندم را در انبار خویش ذخیره نماید، امّا کاه را در آتشی خاموشی‌ناپذیر خواهد سوزانید.»

۱۸و یحیی با اندرزهای بسیار دیگر به مردم بشارت می‌داد.۱۹امّا چون هیرودیسِ حاکم، دربارۀ هیرودیا، همسر برادرش، و نیز شرارتهای دیگری که کرده بود، از یحیی توبیخ شد،۲۰او را به زندان افکند و بدینگونه خطایی دیگر بر خطاهای خود افزود.

تعمید عیسی و شجره‌نامۀ او

لوقا ۳:‏۲۱ و ۲۲ -‏ مَتّی ۳:‏۱۳-‏۱۷؛ مَرقُس ۱:‏۹-‏۱۱

لوقا ۳:‏۲۳-‏۳۸ -‏ مَتّی ۱:‏۱-‏۱۷

۲۱هنگامی که مردم همه تعمید می‌گرفتند و عیسی نیز تعمید گرفته بود و دعا می‌کرد، آسمان گشوده شد۲۲و روح‌القدس به شکل جسمانی، همچون کبوتری بر او فرود‌آمد، و ندایی از آسمان دررسید که «تو پسر محبوب من هستی، و من از تو خشنودم.»

۲۳عیسی حدود سی سال داشت که خدمت خود را آغاز کرد. او به گمان مردم پسر یوسف بود، و یوسف، پسر هالی،۲۴پسر مَتّات، پسر لاوی، پسر مَلْکی، پسر یَنّا، پسر یوسف،۲۵پسر مَتّاتیا، پسر عاموس، پسر ناحوم، پسر حَسْلی، پسر نَجّای،۲۶پسر مَئَت، پسر مَتّاتیا، پسر شِمْعی، پسر یوسف، پسر یهودا،۲۷پسر یوحَنان، پسر ریسا، پسر زِروبابِل، پسر شِئَلْتی‌ئیل، پسر نِیْری،۲۸پسر مَلْکی، پسر اَدّی، پسر قوصام، پسر ایلمودام، پسر عیر،۲۹پسر یوشع، پسر الیعازَر، پسر یوریم، پسر مَتّات، پسر لاوی،۳۰پسر شَمعون، پسر یهودا، پسر یوسف، پسر یونان، پسر ایلیاقیم،۳۱پسر مَلیا، پسر مینان، پسر مَتّاتا، پسر ناتان، پسر داوود،۳۲پسر یِسای، پسر عوبید، پسر بوعَز، پسر سَلمون، پسر نَحْشون،۳۳پسر عَمیناداب، پسر اَرام، پسر حِصْرون، پسر فارِص، پسر یهودا،۳۴پسر یعقوب، پسر اسحاق، پسر ابراهیم، پسر تارَح، پسر ناحور،۳۵پسر سُروج، پسر رَعو، پسر فالَج، پسر عابِر، پسر شالَح،۳۶پسر قَینان، پسر اَرْفَکْشاد، پسر سام، پسر نوح، پسر لامَک،۳۷پسر مَتوشالح، پسر خَنوخ، پسر یارِد، پسر مَهَلَل‌ئیل، پسر قَینان،۳۸پسر اَنوش، پسر شِیث، پسر آدم، پسر خدا.

۴

عیسی در بوتۀ آزمایش

لوقا ۴:‏۱-‏۱۳ -‏ مَتّی ۴:‏۱-‏۱۱؛ مَرقُس ۱:‏۱۲ و ۱۳

۱عیسی پر از روح‌القدس، از رود اردن بازگشت و روح، او را در بیابان هدایت می‌کرد.۲در آنجا ابلیس چهل روز او را وسوسه کرد. در آن روزها چیزی نخورد، و در پایان آن مدت، گرسنه شد.۳پس ابلیس به او گفت: «اگر پسر خدایی، به این سنگ بگو نان شود.»۴عیسی پاسخ داد: «نوشته شده است که ”انسان تنها به نان زنده نیست.“»

۵سپس ابلیس او را به مکانی بلند برد و در‌دَمی همۀ حکومتهای جهان را به او نشان داد۶و گفت: «من همۀ این قدرت و تمامی شکوه اینها را به تو خواهم بخشید، زیرا که به من سپرده شده است و مختارم آن را به هر‌که بخواهم بدهم.۷کافی است پرستشم کنی تا اینهمه از آن تو گردد.»۸عیسی پاسخ داد: «نوشته شده است،

«‌”خداوند، خدای خود را بپرست

و تنها او را خدمت کن.“»

۹آنگاه ابلیس او را به شهر اورشلیم برد و بر فراز معبد قرار داد و گفت: «اگر پسر خدایی، خود را از اینجا به‌زیر افکن.۱۰زیرا نوشته شده است:

«‌”دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد

تا از تو محافظت کنند.

۱۱آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت

مبادا پایت به سنگی برخورَد.“»

۱۲عیسی پاسخ داد: «گفته شده است، ”خداوند، خدای خود را میازما.“‌»۱۳چون ابلیس همۀ این وسوسه‌ها را به‌پایان رسانید، او را تا فرصتی دیگر ترک گفت.

طرد عیسی در ناصره

۱۴عیسی به نیروی روح به جلیل بازگشت و خبر او در سرتاسر آن نواحی پیچید.۱۵او در کنیسه‌های ایشان تعلیم می‌داد، و همه وی را می‌ستودند.

۱۶پس به شهر ناصره که در آن پرورش یافته بود، رفت و در روز شَبّات، طبق معمول به کنیسه درآمد. و برخاست تا تلاوت کند.۱۷طومار اِشَعْیای نبی را به او دادند. چون آن را گشود، قسمتی را یافت که می‌فرماید:

۱۸«روح خداوند بر من است،

زیرا مرا مسح کرده

تا فقیران را بشارت دهم

و مرا فرستاده تا رهایی را به اسیران

و بینایی را به نابینایان اعلام کنم،

و ستمدیدگان را رهایی بخشم،

۱۹و سال لطف خداوند را اعلام نمایم.»

۲۰سپس طومار را فرو‌پیچید و به خادم کنیسه سپرد و بنشست. همه در کنیسه به او چشم دوخته بودند.۲۱آنگاه چنین سخن آغاز کرد: «امروز این نوشته، هنگامی که بدان گوش فرامی‌دادید، جامۀ عمل پوشید.»۲۲همه از او نیکو می‌گفتند و از کلام فیض‌آمیزش در شگفت بودند و می‌گفتند: «آیا این پسر یوسف نیست؟»۲۳عیسی به ایشان گفت: «بی‌گمان این مَثَل را بر من خواهید آورد که ”ای طبیب خود را شفا ده! آنچه شنیده‌ایم در کَفَرناحوم کرده‌ای، اینجا در زادگاه خویش نیز انجام بده.“‌»۲۴سپس افزود: «آمین، به شما می‌گویم که هیچ پیامبری در دیار خویش پذیرفته نیست.۲۵یقین بدانید که در زمان الیاس، هنگامی که آسمان سه سال و نیم بسته شد و خشکسالیِ سخت سرتاسر آن سرزمین را فراگرفت، بیوه‌زنان بسیار در اسرائیل بودند.۲۶امّا الیاس نزد هیچیک فرستاده نشد مگر نزد بیوه‌زنی در شهر صَرَفَه در سرزمین صیدون.۲۷در زمان اِلیشَع نبی نیز جذامیان بسیار در اسرائیل بودند، ولی هیچیک از جذام خود پاک نشدند مگر نَعْمانِ سُریانی.»۲۸آنگاه همۀ کسانی که در کنیسه بودند، از شنیدن این سخنان برآشفتند۲۹و برخاسته، او را از شهر بیرون کشیدند و بر لبۀ کوهی که شهر بر آن بنا شده بود، بردند تا از آنجا به زیرش افکنند.۳۰امّا او از میانشان گذشت و رفت.

شفای مرد دیوزده

لوقا ۴:‏۳۱-‏۳۷ -‏ مَرقُس ۱:‏۲۱-‏۲۸

۳۱سپس عیسی به کَفَرناحوم، شهری در جلیل، فرود شد و در روز شَبّات به تعلیم مردم پرداخت.۳۲آنان از تعلیم او در شگفت شدند، زیرا در کلامش اقتدار بود.۳۳امّا در کنیسه، مردی دیوزده بود که روح پلید داشت. او به آواز بلند فریاد برآورد:۳۴«ای عیسای ناصری، تو را با ما چه کار است؟ آیا آمده‌ای نابودمان کنی؟ می‌دانم کیستی؛ تو آن قدوس خدایی!»۳۵عیسی روح پلید را نهیب زد و گفت: «خاموش باش و از او بیرون بیا!» آنگاه دیو، آن مرد را در حضور همگان بر زمین زد و بی‌آنکه آسیبی به او برساند، از او بیرون آمد.۳۶مردم همه شگفتزده به یکدیگر می‌گفتند: «این چه کلامی است؟ او با اقتدار و قدرت به ارواح پلید فرمان می‌دهد و آنها نیز از مردم بیرون می‌آیند!»۳۷بدینگونه خبر کارهای او در سرتاسر آن نواحی پیچید.

شفای مادرزن پِطرُس و بسیاری دیگر

لوقا ۴:‏۳۸-‏۴۱ -‏ مَتّی ۸:‏۱۴-‏۱۷

لوقا ۴:‏۳۸-‏۴۳ -‏ مَرقُس ۱:‏۲۹-‏۳۸

۳۸آنگاه عیسی کنیسه را ترک گفت و به خانۀ شَمعون رفت. و امّا مادرزن شَمعون را تبی سخت عارض گشته بود. پس، از عیسی خواستند یاری‌اش کند.۳۹او نیز بر بالین وی خم شد و تب را نهیب زد، و تبش قطع شد. او بی‌درنگ برخاست و مشغول پذیرایی از آنها شد.

۴۰هنگام غروب، همۀ کسانی که بیمارانی مبتلا به امراض گوناگون داشتند، آنان را نزد عیسی آوردند، و او نیز بر یکایک ایشان دست نهاد و شفایشان داد.۴۱دیوها نیز از بسیاری بیرون می‌آمدند و فریادکنان می‌گفتند: «تو پسر خدایی!» امّا او آنها را نهیب می‌زد و نمی‌گذاشت سخنی بگویند، زیرا می‌دانستند مسیح است.

دعای عیسی در خلوت

۴۲بامدادان، عیسی به خلوتگاهی رفت. امّا مردم او را می‌جُستند و چون به جایی که بود رسیدند، کوشیدند نگذارند ترکشان کند.۴۳ولی او گفت: «من باید پادشاهی خدا را در شهرهای دیگر نیز بشارت دهم، چرا‌که به همین منظور فرستاده شده‌ام.»۴۴پس به موعظه در کنیسه‌های یهودیه ادامه داد.

۵

نخستین شاگردان عیسی

لوقا ۵:‏۱-‏۱۱ -‏ مَتّی ۴:‏۱۸-‏۲۲؛

مَرقُس ۱:‏۱۶-‏۲۰؛ یوحنا ۱:‏۴۰-‏۴۲

۱یک روز که عیسی در کنار دریاچۀ جِنیسارِت ایستاده بود و جمعیت از هرسو بر او ازدحام می‌کردند تا کلام خدا را بشنوند،۲در کنار دریا دو قایق دید که صیادان از آنها بیرون آمده، مشغول شستن تورهایشان بودند.۳پس بر یکی از آنها که متعلق به شَمعون بود سوار شد و از او خواست قایق را اندکی از ساحل دور کند. سپس خود بر قایق نشست و به تعلیم مردم پرداخت.۴چون سخنانش به‌پایان رسید، به شَمعون گفت: «قایق را به جایی عمیق ببر، و تورها را برای صید ماهی در آب افکنید.»۵شَمعون پاسخ داد: «استاد، همۀ شب را سخت تلاش کردیم و چیزی نگرفتیم. امّا چون تو می‌گویی، تورها را در آب خواهیم افکند.»۶وقتی چنین کردند، آنقدر ماهی گرفتند که چیزی نمانده بود تورهایشان پاره شود!۷از این‌رو، از دوستان خود در قایق دیگر به اشاره خواستند تا به یاری‌شان آیند. آنها آمدند و هر دو قایق را آنقدر از ماهی پر کردند که چیزی نمانده بود در آب فرو‌روند.۸چون شَمعون پِطرُس این را دید، به‌پاهای عیسی افتاد و گفت: «ای خداوند، از من دور شو، زیرا مردی گناهکارم!»۹چه خود و همراهانش از واقعۀ صید ماهی شگفتزده بودند.۱۰یعقوب و یوحنا، پسران زِبِدی، نیز که همکار شَمعون بودند، همین حال را داشتند. عیسی به شَمعون گفت: «مترس، از این پس مردم را صید خواهی کرد.»۱۱پس آنها قایقهای خود را به ساحل راندند و همه‌چیز را ترک گفته، از پی او روانه شدند.

شفای مرد جذامی

لوقا ۵:‏۱۲-‏۱۴ -‏ مَتّی ۸:‏۲-‏۴؛ مَرقُس ۱:‏۴۰-‏۴۴

۱۲روزی دیگر که عیسی در یکی از شهرها بود، مردی آمد که جذام تمام بدنش را فراگرفته بود. چون عیسی را دید، روی بر خاک نهاد و التماس‌کنان گفت: «سرور من، اگر بخواهی می‌توانی پاکم سازی.»۱۳عیسی دست خود را دراز کرد و او را لمس نمود و گفت: «می‌خواهم؛ پاک شو!» در‌دم، جذامْ آن مرد را ترک گفت.۱۴سپس به او امر فرمود: «به کسی چیزی مگو، بلکه برو و خود را به کاهن بنما و برای تطهیر خود قربانیهایی را که موسی امر کرده است، تقدیم کن تا برای آنان گواهی باشد.»۱۵با اینهمه، خبر کارهای او هرچه بیشتر پخش می‌شد، چندان که جماعتهای بسیار گرد‌می‌آمدند تا سخنانش را بشنوند و از بیماریهای خود شفا یابند.۱۶امّا عیسی اغلب به جاهای دورافتاده می‌رفت و در تنهایی دعا می‌کرد.

شفای مرد مفلوج

لوقا ۵:‏۱۸-‏۲۶ -‏ مَتّی ۹:‏۲-‏۸؛ مَرقُس ۲:‏۳-‏۱۲

۱۷روزی از روزها عیسی تعلیم می‌داد و فَریسیان و معلمان شریعت از همۀ شهرهای جلیل و یهودیه و نیز از اورشلیم آمده و نشسته بودند، و قدرت خداوند برای شفای بیماران با او بود.۱۸ناگاه چند مرد از راه رسیدند که مفلوجی را بر تختی حمل می‌کردند. ایشان کوشیدند او را به‌درون خانه ببرند و در برابر عیسی بگذارند.۱۹امّا چون به‌سبب ازدحام جمعیت راهی نیافتند، به بام خانه رفتند و از میان سفالها مفلوج را با تختش پایین فرستادند و وسط جمعیت، در برابر عیسی نهادند.۲۰چون عیسی ایمان ایشان را دید، گفت: «ای مرد، گناهانت آمرزیده شد!»۲۱امّا فَریسیان و علمای دین با خود اندیشیدند: «این کیست که کفر می‌گوید؟ چه کسی جز خدا می‌تواند گناهان را بیامرزد؟»۲۲عیسی دریافت چه می‌اندیشند و پرسید: «چرا در دل چنین می‌اندیشید؟۲۳گفتن کدامیک آسانتر است: ”گناهانت آمرزیده شد“ یا اینکه ”برخیز و راه برو“؟۲۴حال تا بدانید که پسر انسان بر زمین اقتدار آمرزش گناهان را دارد...» -‏ به مرد مفلوج گفت -‏ «به تو می‌گویم: برخیز، بستر خود برگیر و به خانه برو!»۲۵در‌دم، آن مرد مقابل ایشان ایستاد و آنچه را بر آن خوابیده بود برداشت و خدا را حمدگویان به خانه رفت.۲۶همه از این رویداد در شگفت شده، خدا را تمجید کردند و در حالی که ترس وجودشان را فراگرفته بود، می‌گفتند: «امروز چیزهای شگفت‌انگیز دیدیم.»

دعوت از لاوی

لوقا ۵:‏۲۷-‏۳۲ -‏ مَتّی ۹:‏۹-‏۱۳؛ مَرقُس ۲:‏۱۴-‏۱۷

۲۷سپس عیسی از آن خانه بیرون آمد و خراجگیری را دید، لاوی نام، که در خراجگاه نشسته بود. او را گفت: «از پی من بیا.»۲۸لاوی برخاسته، همه‌چیز را ترک گفت و از پی عیسی روان شد.

۲۹او در خانۀ خویش ضیافتی بزرگ به افتخار عیسی بر‌پا کرد، و جمعی بزرگ از خراجگیران و دیگر مردم، با آنها بر سفره نشستند.۳۰امّا فَریسیان و گروهی از علمای دین که از فرقۀ آنها بودند، شِکوِه‌کنان به شاگردان عیسی گفتند: «چرا با خراجگیران و گناهکاران می‌خورید و می‌آشامید؟»۳۱عیسی پاسخ داد: «بیمارانند که به طبیب نیاز دارند، نه تندرستان.۳۲من برای دعوت پارسایان نیامده‌ام، بلکه آمده‌ام تا گناهکاران را به توبه دعوت کنم.»

سؤال دربارۀ روزه

لوقا ۵:‏۳۳-‏۳۹ -‏ مَتّی ۹:‏۱۴-‏۱۷؛ مَرقُس ۲:‏۱۸-‏۲۲

۳۳به او گفتند: «شاگردان یحیی اغلب روزه می‌گیرند و دعا می‌کنند؛ شاگردان فَریسیان نیز چنینند، امّا شاگردان تو همیشه در حال خوردن و نوشیدنند.»۳۴عیسی پاسخ داد: «آیا می‌توان میهمانان عروسی را تا زمانی که داماد با آنهاست، به روزه واداشت؟۳۵امّا زمانی خواهد رسید که داماد از ایشان گرفته شود. در آن ایام روزه خواهند گرفت.»۳۶پس این مَثَل را برایشان آورد: «هیچ‌کس تکه‌ای از جامۀ نو را نمی‌بُرَد تا آن را به جامه‌ای کهنه وصله زند. زیرا اگر چنین کند، هم جامۀ نو را پاره کرده و هم پارچۀ نو بر جامه کهنه وصله‌ای است ناجور.۳۷نیز کسی شراب نو را در مَشکهای کهنه نمی‌ریزد. زیرا اگر چنین کند، شراب نو مَشکها را خواهد درید و شراب خواهد ریخت و مَشکها نیز تباه خواهد شد.۳۸شراب نو را در مَشکهای نو باید ریخت.۳۹و کسی پس از نوشیدن شراب کهنه خواهان شراب تازه نیست، زیرا می‌گوید: ”شراب کهنه بهتر است.“‌»

۶

صاحب روز شَبّات

لوقا ۶:‏۱-‏۱۱ -‏ مَتّی ۱۲:‏۱-‏۱۴؛ مَرقُس ۲:‏۲۳ -‏ ۳:‏۶

۱در یکی از روزهای شَبّات، عیسی از میان مزارع گندم می‌گذشت و شاگردانش خوشه‌های گندم را می‌چیدند و به‌دست ساییده، می‌خوردند.۲امّا تنی چند از فَریسیان گفتند: «چرا کاری می‌کنید که انجامش در روز شَبّات جایز نیست؟»۳عیسی پاسخ داد: «مگر نخوانده‌اید که داوود چه کرد، آنگاه که خود و یارانش گرسنه بودند؟۴او به خانۀ خدا درآمد و نان تقدیمی را برگرفت و خورد و به یارانش نیز داد، هرچند خوردن آن تنها برای کاهنان جایز است.»۵و در ادامه فرمود: «پسر انسان صاحب شَبّات است.»

شفای مرد علیل

۶در شَبّاتی دیگر، به کنیسه درآمد و به تعلیم پرداخت. مردی آنجا بود که دست راستش خشک شده بود.۷علمای دین و فَریسیان، عیسی را زیر نظر داشتند تا ببینند آیا در روز شَبّات کسی را شفا می‌دهد یا نه؛ زیرا در پی دستاویزی بودند تا به او اتهام زنند.۸امّا عیسی که از افکارشان آگاه بود، مرد خشک‌دست را گفت: «برخیز و در برابر همه بایست.» او نیز برخاست و ایستاد.۹عیسی به آنان گفت: «از شما می‌پرسم، کدامیک در روز شَبّات رواست: نیکی یا بدی، نجات جان انسان یا نابود کردن آن؟»۱۰پس چشم به جانب یکایک ایشان گرداند و سپس خطاب به آن مرد گفت: «دستت را دراز کن!» چنین کرد، و دستش سالم شد.۱۱امّا آنان سخت خشمگین شدند و با یکدیگر به مشورت نشستند که با عیسی چه کنند.

انتخاب دوازده رسول

لوقا ۶:‏۱۳-‏۱۶ -‏ مَتّی ۱۰:‏۲-‏۴؛

مَرقُس ۳:‏۱۶-‏۱۹؛ اعمال ۱:‏۱۳

۱۲یکی از آن روزها، عیسی برای دعا به کوهی رفت و شب را در عبادت خدا به صبح رساند.۱۳بامدادان شاگردانش را فراخواند، و از میان آنان دوازده تن را برگزید و ایشان را رسول خواند:۱۴شَمعون (که او را پِطرُس نامید)، آندریاس (برادر پِطرُس)، یعقوب، یوحنا، فیلیپُس، بَرتولْما،۱۵مَتّی، توما، یعقوب پسر حَلْفای، شَمعون معروف به غیور،۱۶یهودا پسر یعقوب، و یهودای اِسْخَریوطی که به وی خیانت کرد.

«خوشابه‌حال شما»

لوقا ۶:‏۲۰-‏۲۳ -‏ مَتّی ۵:‏۳-‏۱۲

۱۷عیسی همراه ایشان از کوه فرود آمد و در مکانی هموار ایستاد. بسیاری از شاگردانش و انبوهی از مردم از سرتاسر یهودیه، اورشلیم، و از شهرهای ساحلی صور و صیدون، آنجا حضور داشتند.۱۸آنها آمده بودند تا سخنان او را بشنوند و از بیماریهای خود شفا یابند؛ و کسانی که ارواح پلید آزارشان می‌داد، شفا می‌یافتند.۱۹مردم همه می‌کوشیدند او را لمس کنند، زیرا نیرویی از وی صادر می‌شد که همگان را شفا می‌بخشید.

۲۰آنگاه عیسی بر شاگردانش نظر افکند و گفت:

«خوشابه‌حال شما که فقیرید،

زیرا پادشاهی خدا از آن شماست.

۲۱خوشابه‌حال شما که اکنون گرسنه‌اید،

زیرا سیر خواهید شد.

خوشابه‌حال شما که اکنون گریانید،

زیرا خواهید خندید.

۲۲«خوشابه‌حال شما آنگاه که مردم به‌خاطر پسر انسان، بر شما نفرت گیرند و شما را از جمع خود برانند و دشنام دهند و بدنام سازند.۲۳در آن روز، شادی و پایکوبی کنید، زیرا پاداشتان در آسمان عظیم است. چرا‌که پدران آنها نیز با پیامبران چنین کردند.

۲۴«امّا وای بر شما که دولتمندید،

زیرا تسلی خود را یافته‌اید.

۲۵وای بر شما که اکنون سیرید،

زیرا گرسنه خواهید شد.

وای بر شما که اکنون خندانید،

زیرا ماتم خواهید کرد و زاری خواهید نمود.

۲۶وای بر شما آنگاه که همگان زبان به ستایشتان بگشایند، زیرا پدران آنها نیز با پیامبران دروغین چنین کردند.

محبت به دشمنان

لوقا ۶:‏۲۹ و ۳۰ -‏ مَتّی ۵:‏۳۹-‏۴۲

۲۷«امّا ای شنوندگان، به شما می‌گویم که دشمنان خود را محبت نمایید و به آنان که از شما نفرت دارند، نیکی کنید.۲۸برای هر‌که نفرینتان کند برکت بطلبید، و هر‌کس را که آزارتان دهد دعای خیر کنید.۲۹اگر کسی بر یک گونۀ تو سیلی زند، گونۀ دیگر را نیز به جانب او بگردان. اگر کسی ردایت را از تو بستاند، پیراهنت را نیز از او دریغ مکن.۳۰اگر کسی چیزی از تو بخواهد به او بده، و اگر مال تو را غصب کند، از او بازمخواه.۳۱با مردم همانگونه رفتار کنید که می‌خواهید با شما رفتار کنند.

۳۲«اگر تنها آنان را محبت کنید که شما را محبت می‌کنند، چه برتری دارید؟ حتی گناهکاران نیز دوستداران خود را محبت می‌کنند.۳۳و اگر فقط به کسانی نیکی کنید که به شما نیکی می‌کنند، چه برتری دارید؟ حتی گناهکاران نیز چنین می‌کنند.۳۴و اگر فقط به کسانی قرض دهید که امید عوض از آنان دارید، چه برتری خواهید داشت؟ حتی گناهکاران نیز به گناهکاران قرض می‌دهند تا روزی از ایشان عوض بگیرند.۳۵امّا شما، دشمنانتان را محبت کنید و به آنها نیکی نمایید، و