من مسیح را دیده‌‌ام


کلمه

 


من مسیح را دیده‌‌ام
 در میان چهارچوب سیاهی قفس
من مسیح را دیده‌‌ام
در میان نبود آه و نفس
من مسیح را دیده‌‌ام
در نوای گریه، دختری زحمت کشیده
در نگاه مادری هم درددیده
من مسیح را دیده‌‌ام
من همان برگم که باران دیده‌‌ام
در میان سوز سرما
من مسیح را دیده‌‌ام
گر کسی از حال من آگه نشد
در میان خواب‌‌هایم
من مسیح را دیده‌‌ام
گر به زیر چشم خود
خط به خط چین دیده‌‌ام
در میان مشکلاتم
من مسیح را دیده‌‌ام
جلجتا دیشب به چشمم تپه‌‌ای هموار بود
مردمان بیدار شوید
من مسیح را دیده‌‌ام
 
 
منم ابا
 که زیبا فرزندم را دوست می‌‌دارم
تو بگشا گوش دل، مسیحایت با تو می‌‌گوید
ترا در بیکران دنیای نامردان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را، آشتی کن با مسیح خویش
تو غیر از من چه می‌‌جویی
تو با هر کس به غیر از من چه می‌‌گویی
تو باز کن آن در قلبت
مهمان‌‌نوازی را خوب می‌‌دانم
تو دعوت کن مرا با اشکت
من خدایی خوب می‌‌دانم
تویی والاترین مهمان افکارم
سیروس