/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

اعمال رسولان

 

باب‌های:

 ۱- ۲- ۳- ۴- ۵- ۶- ۷- ۸- ۹- ۱۰- ۱۱- ۱۲- ۱۳- ۱۴- ۱۵- ۱۶- ۱۷- ۱۸- ۱۹- ۲۰- ۲۱- ۲۲- ۲۳- ۲۴- ۲۵- ۲۶- ۲۷- ۲۸

 

۱

صعود عیسی به آسمان

۱ای تِئوفیلوس، من کتاب نخست خود را در باب همۀ اموری تألیف کردم که عیسی به‌عمل نمودن و تعلیم دادنشان آغاز کرد۲تا روزی که به‌واسطۀ روح‌القدس دستورهایی به رسولان برگزیدۀ خود داد و سپس به بالا برده شد.۳او پس از رنج کشیدن، خویشتن را بر آنان ظاهر ساخت و با دلایل بسیار ثابت کرد که زنده شده است. پس به مدت چهل روز بر آنان ظاهر می‌شد و دربارۀ پادشاهی خدا با ایشان سخن می‌گفت.۴یکبار در حین صرف غذا بدیشان امر فرمود که: «اورشلیم را ترک مکنید، بلکه منتظر آن وعدۀ پدر باشید که از من شنیده‌اید.۵زیرا یحیی با آب تعمید می‌داد، امّا چند روزی بیش نخواهد گذشت که شما با روح‌القدس تعمید خواهید یافت.»

۶پس چون گرد هم آمده بودند، از او پرسیدند: «خداوندا، آیا در این زمان است که پادشاهی را به اسرائیل باز‌خواهی گردانید؟»

۷عیسی پاسخ داد: «بر شما نیست که ایام و زمانهایی را که پدر در اختیار خود نگاه داشته است بدانید؛۸امّا چون روح‌القدس بر شما آید، قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا دورترین نقاط جهان، شاهدان من خواهید بود.»

۹عیسی پس از گفتن این سخنان، در حالی که ایشان می‌نگریستند، به بالا برده شد و ابری او را از مقابل چشمان ایشان برگرفت.۱۰هنگامی که می‌رفت و شاگردان به آسمان چشم دوخته بودند، ناگاه دو مردِ سفیدپوش در کنارشان ایستادند۱۱و گفتند: «ای مردان جلیلی، چرا ایستاده به آسمان چشم دوخته‌اید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان برده شد، باز‌خواهد آمد، به همینگونه که دیدید به آسمان رفت.»

انتخاب مَتیاس به‌جای یهودا

۱۲آنگاه شاگردان از کوه موسوم به زیتون به اورشلیم بازگشتند. آن کوه بیش از مسافت یک روز شَبّات با اورشلیم فاصله نداشت.۱۳چون به شهر رسیدند، به بالاخانه‌ای رفتند که اقامتگاهشان بود. آنان پِطرُس و یوحنا، یعقوب و آندریاس، فیلیپُس و توما، بَرتولْما و مَتّی، یعقوب فرزند حَلْفای و شَمعون غیور و یهودا فرزند یعقوب بودند.۱۴ایشان همگی به همراه زنان و نیز مریم مادر عیسی و برادران او، یکدل تمامی وقت خود را وقف دعا کردند.

۱۵یکی از آن روزها، پِطرُس در میان برادران که جملگی حدود یکصد و بیست تن بودند، ایستاد۱۶و گفت: «ای برادران، آن نوشتۀ کتب‌مقدّس باید به حقیقت می‌پیوست که در آن روح‌القدس مدتها پیش به زبان داوود دربارۀ یهودا، راهنمای گرفتارکنندگانِ عیسی، پیشگویی کرده بود.۱۷زیرا او یکی از ما محسوب می‌شد و سهمی در این خدمت داشت.»

۱۸(یهودا با پاداش شرارت خود قطعه زمینی خرید و در آن به‌روی درافتاد و از میان پاره شد و اَمعا و اَحشایش همه بیرون ریخت.۱۹ساکنان اورشلیم همه از این واقعه آگاه شدند و به‌زبان خود آن محل را «حَقَلْ‌دِما»، یعنی زمین خون نامیدند.)

۲۰«در کتاب مزامیر نوشته شده است:

«‌”باشد که خانه‌اش متروک گردد

و کس در آن مأوا نگیرد،“

و نیز آمده است:

«‌”باشد که منصب نظارتش نیز به‌دیگری سپرده شود.“

۲۱از این‌رو لازم است از میان کسانی که در تمام مدت آمد و رفت عیسای خداوند در میان ما، با ما بوده‌اند،۲۲از زمان تعمید یحیی تا روزی که عیسی از نزد ما بالا برده شد، یکی از آنان با ما از شاهدان رستاخیز عیسی گردد.»

۲۳پس دو تن را پیشنهاد کردند: یوسف را که بَرسابا خوانده می‌شد و او را به‌نام یوستوس هم می‌شناختند، و مَتیاس را.۲۴آنگاه چنین دعا کردند: «خداوندا، تو از قلوب همگان آگاهی. تو خود بر ما عیان فرما که کدامین‌یک از این دو را برگزیده‌ای۲۵تا این خدمت رسالت را بر عهده گیرد، خدمتی که یهودا از آن روی برتافت و به‌جایی رفت که بدان تعلق داشت.»۲۶سپس قرعه انداختند و به‌نام مَتیاس افتاد. بدینگونه او به جرگۀ یازده رسول پیوست.

۲

نزول روح‌القدس در پِنتیکاست

۱چون روز پِنتیکاست فرارسید، همه یکدل در یک جا جمع بودند۲که ناگاه صدایی همچون صدای وزش تندبادی از آسمان آمد و خانه‌ای را که در آن نشسته بودند، به‌تمامی پر کرد.۳آنگاه، زبانه‌هایی دیدند همچون زبانه‌های آتش که تقسیم شد و بر هر یک از ایشان قرار گرفت.۴سپس همه از روح‌القدس پُر گشتند و آنگونه که روح بدیشان قدرت تکلّم می‌بخشید، به زبانهای دیگر سخن‌گفتن آغاز کردند.

۵در آن روزها، یهودیانِ خداترس، از همۀ ممالک زیر آسمان، در اورشلیم به‌سر می‌بردند.۶چون این صدا برخاست، جماعتی گرد‌آمده، غرق شگفتی شدند، زیرا هر یک از ایشان می‌شنید که آنان به زبان خودش سخن می‌گویند.۷پس حیران و بهت‌زده، گفتند: «مگر اینها که سخن می‌گویند جملگی اهل جلیل نیستند؟۸پس چگونه هر یک می‌شنویم که به زبان زادگاه ما سخن می‌گویند؟۹پارتها و مادها و ایلامیان، مردمان بین‌النهرین و یهودیه و کاپادوکیه و پونتوس و آسیا۱۰و فْریجیه و پامفیلیه و مصر و نواحی لیبی متصل به قیرَوان و نیز زائران رومی۱۱(چه یهودی و چه یهودیشده)؛ و همچنین مردمان کْرِت و عربستان - همه می‌شنویم که اینان به زبان ما مدح اعمال عظیم خدا را می‌گویند.»۱۲پس همگی متحیر و سرگشته از یکدیگر می‌پرسیدند: «معنی این رویداد چیست؟»

۱۳امّا برخی نیز ریشخندکنان می‌گفتند: «اینان مست شرابند!»

پیام پِطرُس

۱۴آنگاه پِطرُس با آن یازده تن برخاست و صدای خود را بلند کرده، خطاب بدیشان گفت: «ای یهودیان و ای ساکنان اورشلیم، این را دریابید و به آنچه می‌گویم به‌دقّت گوش فرادهید!۱۵این مردان، برخلاف آنچه شما پنداشته‌اید مست نیستند، زیرا هنوز ساعت سوّم از روز است!۱۶بلکه این همان است که یوئیل نبی درباره‌اش چنین پیشگویی کرده بود:

۱۷«‌”خدا می‌فرماید:

در روزهای آخر از روح خود بر تمامی بشر فرو‌خواهم ریخت.

پسران و دختران شما نبوّت خواهند کرد،

جوانانتان رؤیاها خواهند دید و پیرانتان خوابها.

۱۸و نیز در آن روزها،

حتی بر غلامان و کنیزانم،

از روح خود فرو‌خواهم ریخت

و آنان نبوّت خواهند کرد.

۱۹بالا، در آسمان، عجایب،

و پایین، بر زمین، آیاتی از خون و آتش و بخار به‌ظهور خواهم آورد.

۲۰پیش از فرارسیدن روز عظیم و پرشکوه خداوند

خورشید به تاریکی و ماه به خون بدل خواهد شد.

۲۱آنگاه هر‌که نام خداوند را بخواند، نجات خواهد یافت.“

۲۲«ای قوم اسرائیل، این را بشنوید: چنان که خود آگاهید، عیسای ناصری مردی بود که خدا با معجزات و عجایب و آیاتی که به‌دست او در میان شما ظاهر ساخت، بر حقانیتش گواهی داد.۲۳آن مرد بنا‌بر مشیّت و پیشدانی خدا به شما تسلیم کرده شد و شما به‌دست بی‌دینان بر صلیبش کشیده، کشتید.۲۴ولی خدا او را از دردهای مرگ رهانیده، برخیزانید، زیرا محال بود مرگ بتواند او را در چنگال خود نگاه دارد.۲۵چنان که داوود دربارۀ او می‌فرماید:

«‌”خداوند را همواره پیش روی خود دیده‌ام،

چه او بر دست راست من است تا متزلزل نشوم.

۲۶از این‌رو دلم شاد است و زبانم در وجد،

و بدنم نیز در امید ساکن خواهد بود.

۲۷چرا‌که جانم را در جهانِ مردگان رها نخواهی کرد

و نخواهی گذاشت قدّوست فساد ببیند.

۲۸تو راههای حیات را به من نموده‌ای،

و با حضور خود مرا از شادی لبریز خواهی کرد.“

۲۹«ای برادران، می‌توانم با اطمینان به شما بگویم که داوودِ پاتْریارْک وفات یافت و دفن شد و مقبره‌اش نیز تا به امروز نزد ما باقی است.۳۰امّا او نبی بود و می‌دانست خدا برایش سوگند خورده است که کسی را از نسل او بر تخت سلطنت وی خواهد نشانید.۳۱پس آینده را پیشاپیش دیده، دربارۀ رستاخیز مسیح گفت که جان او در جهانِ مردگان رها نگردد و بدنش نیز فساد نبیند.۳۲خدا همین عیسی را برخیزانید و ما همگی شاهد بر آنیم.۳۳او به‌دست راست خدا بالا برده شد و از پدر، روح‌القدسِ موعود را دریافت کرده، این را که اکنون می‌بینید و می‌شنوید، فرو‌ریخته است.۳۴زیرا داوود خود به آسمان صعود نکرد، و با اینهمه گفت:

«‌”خداوند به خداوند من گفت:

«به‌دست راست من بنشین

۳۵تا آن هنگام که دشمنانت را کرسی زیر پایت سازم.»“

۳۶«پس قوم اسرائیل، جملگی به‌یقین بدانند که خدا این عیسی را که شما بر صلیب کشیدید، خداوند و مسیح ساخته است.»

۳۷چون این را شنیدند، دلریش گشته، به پِطرُس و سایر رسولان گفتند: «ای برادران، چه کنیم؟»

۳۸پِطرُس بدیشان گفت: «توبه کنید و هر یک از شما به نام عیسی مسیح برای آمرزش گناهان خود تعمید گیرید که عطای روح‌القدس را خواهید یافت.۳۹زیرا این وعده برای شما و فرزندانتان و همۀ کسانی است که دورند، یعنی هر‌که خداوندْ خدای ما او را فراخوانَد.»

۴۰پِطرُس با سخنان بسیار دیگر شهادت داد و ترغیبشان کرده، گفت: «خود را از این نسل منحرف برهانید!»۴۱پس پیام او را پذیرفتند و تعمید گرفتند. در همان روز حدود سه هزار تن بدیشان پیوستند.

زندگی مشترک ایمانداران

۴۲آنان خود را وقف تعلیم یافتن از رسولان و رفاقت و پاره کردن نان و دعا کردند.۴۳امّا بهت و حیرت بر همه مستولی شده بود، و عجایب و آیات بسیار به‌دست رسولان به‌ظهور می‌رسید.۴۴مؤمنان همه با هم به‌سر می‌بردند و در همه‌چیز شریک بودند.۴۵املاک و اموال خود را می‌فروختند و بهای آن را برحسب نیاز هر‌کس بین همه تقسیم می‌کردند.۴۶ایشان هر روز، یکدل در معبد گرد می‌آمدند و در خانه‌های خود نیز نان را پاره می‌کردند و با خوشی و صفای دل با هم خوراک می‌خوردند۴۷و خدا را حمد می‌گفتند. تمامی خلقْ ایشان را عزیز می‌داشتند؛ و خداوند هر روزه نجات‌یافتگان را به جمعشان می‌افزود.

۳

شفای لنگ مادرزاد

۱روزی پِطرُس و یوحنا در نهمین ساعت روز که وقت دعا بود، به معبد می‌رفتند.۲در آن هنگام، تنی‌چند، مردی را که لنگ مادرزاد بود، می‌آوردند. آنها او را هر روز کنار آن دروازۀ معبد که «دروازۀ زیبا» نام داشت می‌گذاشتند تا از مردمی که وارد معبد می‌شدند، صدقه بخواهد.۳چون او پِطرُس و یوحنا را دید که می‌خواهند به معبد درآیند، از آنان صدقه خواست.۴پِطرُس و یوحنا بر وی چشم دوختند؛ پِطرُس گفت: «به ما بنگر!»۵پس آن مرد بر ایشان نظر انداخت و منتظر بود چیزی به او بدهند.

۶امّا پِطرُس به وی گفت: «مرا زر و سیم نیست، امّا آنچه دارم به تو می‌دهم! به نام عیسی مسیحِ ناصری برخیز و راه برو!»۷سپس دست راست مرد را گرفت و او را برخیزانید. همان‌دم پاها و ساقهای او قوّت گرفت۸و از جا جست و بر پاهای خود ایستاده، به‌راه افتاد. سپس جست و خیز‌کنان و خدا را حمد‌گویان، با ایشان وارد معبد شد.۹همۀ مردم او را در حال راه رفتن و حمد گفتن خدا دیدند،۱۰و دریافتند همان است که پیش از آن برای گرفتن صدقه کنار «دروازۀ زیبای» معبد می‌نشست؛ پس، از آنچه بر او گذشته بود، غرق در تعجب و حیرت شدند.

پیام پِطرُس

۱۱در همان حال که آن مرد همراه پِطرُس و یوحنا می‌رفت و از آنان جدا نمی‌شد، تمام جماعت حیرتزده در «ایوان سلیمان» به‌سوی ایشان دویدند.۱۲چون پِطرُس این را دید، خطاب به جماعت گفت: «ای مردان اسرائیلی، چرا از این امر در شگفتید؟ چرا به ما خیره شده‌اید، چنان‌که گویی به نیرو و تقوای خود، این مرد را شفا داده‌ایم؟۱۳خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، خدای پدران ما، خادم خود عیسی را جلال داد، همان که شما تسلیمش کردید و در حضور پیلاتُس انکارش نمودید، هرچند رأی او بر این بود که آزادش سازد.۱۴شما بودید که دستِ‌رد بر سینۀ آن قدّوس و پارسا زدید و خواستید قاتلی به‌جای او به شما بخشیده شود.۱۵شما سرچشمۀ حیات را کشتید، امّا خدا او را از میان مردگان برخیزانید و ما شاهد بر این هستیم.۱۶آنچه این مرد را، که می‌بینید و می‌شناسید، نیرو بخشیده است، نام عیسی و ایمان به آن نام است. آری، ایمانی که به‌واسطۀ اوست، این مرد را در حضور شما تندرست ساخته است.

۱۷«و حال ای برادران، می‌دانم که عمل شما و بزرگانتان از جهل بود.۱۸ولی خدا از همین راه آنچه را که به زبان همۀ پیامبران پیشگویی کرده بود، به‌انجام رسانید: این را که مسیحِ او رنج خواهد کشید.۱۹پس توبه کنید و به‌سوی خدا بازگردید تا گناهانتان پاک شود و ایام استراحت از حضور خداوند برایتان فرارسد،۲۰و تا خدا، عیسی، یعنی همان مسیح را که از پیش برای شما مقرر شده بود، بفرستد،۲۱که باید آسمان پذیرای او می‌شد تا ایامی که همه‌چیز بنا‌بر آنچه خدا از دیرباز به زبان همۀ پیامبرانِ مقدّس خود گفته است، احیا گردد.۲۲موسی فرموده است: ”خداوندْ خدای شما، از میان برادرانتان پیامبری همانند من مبعوث خواهد کرد و بر شماست تا هرآنچه به شما گوید، به‌گوش جان بشنوید.۲۳هر‌که به آن پیامبر گوش نسپارد، از قوم اسرائیل بریده خواهد شد.“

۲۴«نیز همۀ پیامبران، از سموئیل به بعد، جملگی یکصدا دربارۀ این روزها پیشگویی کرده‌اند.۲۵و شما فرزندان پیامبران و وارثان عهدی هستید که خدا با پدرانتان بست. او به ابراهیم گفت: ”قبایل زمین، همه از نسل تو برکت خواهند یافت.“۲۶هنگامی که خدا خادم خود را مبعوث کرد، نخست او را نزد شما فرستاد تا شما را برکت دهد، بدین که هر یک از شما را از راههای گناه‌آلودتان بازگرداند.»

۴

پِطرُس و یوحنا در برابر شورای یهود

۱پِطرُس و یوحنا هنوز با مردم سخن می‌گفتند که کاهنان و فرماندۀ نگهبانانِ معبد و صَدّوقیان سر‌رسیدند.۲آنان از اینکه رسولان به مردم تعلیم می‌دادند و اعلام می‌کردند که در عیسی، رستاخیز مردگان وجود دارد، سخت خشمگین بودند.۳پس ایشان را گرفتند و چون عصر بود، تا روز بعد در حبس نگاه داشتند.۴امّا بسیاری از آنها که پیام را شنیده بودند، ایمان آوردند و شمار مردان به حدود پنج هزار رسید.

۵روز بعد، بزرگان و مشایخ و علمای دین در اورشلیم گرد‌هم آمدند.۶در این مجلس، حَنّا کاهن‌اعظم و قیافا و یوحنا و اسکندر و همۀ افراد خانوادۀ کهانت‌اعظم حضور داشتند.۷آنان محبوسین را در میان به‌پا داشته، از ایشان پرسیدند: «به چه قدرت و نامی این کار را کرده‌اید؟»

۸آنگاه پِطرُس از روح‌القدس پر شده، پاسخ داد: «ای بزرگانِ قوم و مشایخ،۹اگر امروز به‌خاطر نیکی در حق مردی علیل از ما بازخواست می‌شود، و می‌پرسید او چگونه شفا یافته است،۱۰پس همۀ شما و تمامی قوم اسرائیل بدانید که به نام عیسی مسیح ناصری است که این مرد در برابرتان تندرست ایستاده است، به نام همان که شما بر صلیب کشیدید امّا خدا او را از مردگان برخیزانید.۱۱اوست

«‌”سنگی که شما معماران رد کردید

ولی سنگ اصلی بنا شده است.“

۱۲در هیچ‌کس جز او نجات نیست، زیرا زیر آسمان نامی جز نام عیسی به آدمیان داده نشده تا بدان نجات یابیم.»

۱۳چون شهامت پِطرُس و یوحنا را دیدند و دانستند که افرادی آموزشندیده و عامی هستند، در شگفت شدند و دریافتند که از یاران عیسی بوده‌اند.۱۴ولی چون مردِ شفایافته در کنار آن دو ایستاده بود، نتوانستند چیزی بگویند.۱۵پس دستور دادند که از مجلس بیرون بروند و خود به مشورت نشستند.۱۶با یکدیگر گفتند: «با این دو چه کنیم؟ زیرا همۀ ساکنان اورشلیم می‌دانند که معجزه‌ای آشکار به‌دست ایشان انجام شده است و نمی‌توانیم منکر آن شویم.۱۷ولی تا بیش از این در میان قوم شیوع نیابد، باید به این مردان اخطار کنیم که دیگر با احدی بدین نام سخن نگویند.»

۱۸آنگاه ایشان را باز فراخواندند و حکم کردند که هرگز به نام عیسی چیزی نگویند و تعلیمی ندهند.۱۹امّا پِطرُس و یوحنا پاسخ دادند: «شما خود داوری کنید، کدام در نظر خدا درست است، اطاعت از شما یا اطاعت از خدا؟۲۰زیرا ما نمی‌توانیم آنچه دیده و شنیده‌ایم، بازنگوییم.»

۲۱پس آن دو را پس از تهدیدهای بیشتر رها کردند زیرا راهی برای مجازاتشان نیافتند، چرا‌که همۀ مردم خدا را به‌خاطر آنچه رخ داده بود، حمد می‌گفتند.۲۲زیرا مردی که معجزه‌آسا شفا یافته بود، بیش از چهل سال داشت.

دعای ایمانداران

۲۳پِطرُس و یوحنا پس از رهایی نزد یاران خود بازگشتند و آنچه را که سران کاهنان و مشایخ به آنها گفته بودند، بازگفتند.۲۴چون این را شنیدند، یکصدا به درگاه خدا دعا کرده، گفتند: «ای خداوندِ حاکم بر همۀ امور، ای آفرینندۀ آسمان و زمین و دریا و آنچه در آنهاست،۲۵تو خود به‌واسطۀ روح‌القدس از زبان پدر ما، خادمت داوود، فرمودی:

«‌”از چه سبب قومها بشورند

و ملتها به‌عبث دسیسه کنند؟

۲۶پادشاهان جهان صف‌آرایند

و حاکمان گرد‌هم‌آیند،

برضد خداوند

و برضد مسیح او.“

۲۷براستی که در همین شهر، هیرودیس و پُنتیوس پیلاتُس با غیریهودیان و قوم اسرائیل برضد خادم مقدّست عیسی که او را مسح کردی، همدست شدند،۲۸تا آنچه را که دست و ارادۀ تو از پیش مقدّر کرده بود، تحقق بخشند.۲۹اکنون، ای خداوند، به تهدیدهای ایشان نظر کن و خادمان خود را عنایت فرما تا کلامت را با شهامت کامل بیان کنند،۳۰و نیز دست خود را به شفا دراز کن و به نام خادم مقدّست عیسی، آیات و معجزات به‌ظهور آور.»

۳۱پس از دعای ایشان، مکانی که در آن جمع بودند به‌لرزه درآمد و همه از روح‌القدس پر شده، کلام خدا را با شهامت بیان می‌کردند.

شراکت ایمانداران در دارایی یکدیگر

۳۲همۀ ایمانداران را یک دل و یک جان بود و هیچ‌کس چیزی از اموالش را از آنِ خود نمی‌دانست، بلکه در همه‌چیز با هم شریک بودند.۳۳رسولان با نیرویی عظیم به رستاخیز خداوندْ عیسی شهادت می‌دادند و فیضی عظیم بر همگی ایشان بود.۳۴هیچ‌کس در میان آنها محتاج نبود، زیرا هر‌که زمین یا خانه‌ای داشت، می‌فروخت و وجه آن را۳۵پیش پای رسولان می‌گذاشت تا برحسب نیازِ هر‌کس بین همه تقسیم شود.۳۶یوسف نیز که از قبیلۀ لاوی و اهل قپرس بود و رسولان او را برنابا یعنی «مشوّق» لقب داده بودند،۳۷مزرعه‌ای را که داشت، فروخت و وجه آن را آورده، پیش پای رسولان گذاشت.

۵

حَنانیا و سَفیره

۱و امّا شخصی حَنانیا نام با همسرش سَفیره مِلکی را فروخته،۲بخشی از بهای آن را با آگاهی کاملِ زنش نگاه داشت و مابقی را آورده، پیش پای رسولان نهاد.۳پِطرُس به او گفت: «ای حَنانیا، چرا گذاشتی شیطان دلت را چنین پر سازد که به روح‌القدس دروغ بگویی و بخشی از بهای زمین را برای خود نگاه داری؟۴مگر پیش از فروش از آنِ خودت نبود؟ و آیا پس از فروش نیز بهایش در اختیار خودت نبود؟ چه چیز تو را بر‌آن داشت که چنین کنی؟ تو نه به انسان، بلکه به خدا دروغ گفتی!»

۵چون حَنانیا این سخنان را شنید، بر زمین افتاد و جان سپرد! ترسی شدید بر همۀ آنان که این را شنیدند مستولی شد.۶آنگاه جوانان پیش آمدند و او را در کفن پیچیدند و بیرون برده، دفن کردند.

۷نزدیک سه ساعت بعد، زنِ او بی‌خبر از ماجرا وارد شد.۸پِطرُس از او پرسید: «مرا بگو که آیا زمین را به همین بها فروختید؟»

سَفیره پاسخ داد: «بله، به همین بها.»

۹پِطرُس به او گفت: «چرا با یکدیگر همدست شدید تا روح خداوند را بیازمایید؟ پاهای آنان که شوهرت را دفن کردند هم‌اکنون بر آستانۀ در است و تو را نیز بیرون خواهند برد.»

۱۰در‌دم، سَفیره نیز پیش پاهای پِطرُس افتاد و جان سپرد. چون جوانان وارد شدند، او را نیز مرده یافتند. پس بیرونش برده، کنار شوهرش دفن کردند.۱۱آنگاه ترسی عظیم بر تمامی کلیسا و همۀ آنان که این را شنیدند، مستولی شد.

آیات و معجزات رسولان

۱۲آیات و معجزات بسیار به‌دست رسولان در میان قوم به‌ظهور می‌رسید و ایمانداران همگی یکدل در ایوان سلیمان گرد می‌آمدند.۱۳امّا از دیگران کسی جرئت نمی‌کرد به آنها نزدیک شود، هر‌چند مردمان همگی ایشان را بسیار محترم می‌داشتند.۱۴شمار بس فزونتری از مردان و زنان ایمان آورده، به خداوند می‌پیوستند،۱۵تا جایی که حتی بیماران را به میدانهای شهر می‌آوردند و آنان را بر بسترها و تختها می‌خواباندند تا چون پِطرُس از آنجا می‌گذرد، دست‌کم سایه‌اش بر برخی از آنان افتد.۱۶نیز مردم دسته‌دسته از شهرهای اطراف اورشلیم می‌آمدند و بیماران و رنجدیدگانِ ارواح پلید را می‌آوردند، و همه شفا می‌یافتند.

آزار رسولان

۱۷امّا کاهن‌اعظم و همۀ همکارانش که از فرقۀ صَدّوقی بودند، از فرط حسد دست به‌کار شدند۱۸و رسولان را گرفته، به زندان عمومی افکندند.۱۹ولی شب‌هنگام، فرشتۀ خداوند درهای زندان را گشود و ایشان را بیرون آورد۲۰و گفت: «بروید و در معبد بایستید و پیام کامل این حیات را به مردم بگویید.»

۲۱پس سحرگاهان بنا‌بر آنچه بدیشان گفته شده بود به معبد درآمدند و به تعلیم مردم پرداختند.

چون کاهن‌اعظم و همکارانش آمدند، اهل شورا و تمامی مشایخ اسرائیل را فراخواندند و کسانی فرستادند تا رسولان را از زندان بیاورند.۲۲امّا چون مأموران وارد زندان شدند، رسولان را نیافتند. پس بازگشته، خبر دادند که۲۳«درهای زندان محکم بسته بود و نگهبانان نیز مقابل درها ایستاده بودند. ولی چون درها را گشودیم، هیچ‌کس را در زندان نیافتیم.»۲۴با شنیدن این خبر، فرماندۀ نگهبانانِ معبد و سران کاهنان حیران مانده، به فکر فرو‌‌رفتند که «عاقبت این کار چه خواهد شد؟»

۲۵در این هنگام، کسی آمد و به آنها خبر داده، گفت: «آنها که به زندانشان افکنده بودید، اکنون در معبد ایستاده‌اند و مردم را تعلیم می‌دهند.»۲۶پس فرماندۀ نگهبانانِ معبد با مأموران رفتند و رسولان را آوردند، لیکن نه به‌اجبار، زیرا بیم داشتند مردم سنگسارشان کنند.

۲۷چون رسولان را آوردند، ایشان را در برابر شورا به‌پا داشتند. آنگاه کاهن‌اعظم از ایشان پرسید:۲۸«مگر شما را منع اکید نکردیم که دیگر به این نام تعلیم ندهید؟ ولی شما اورشلیم را با تعلیم خود پر ساخته‌اید و می‌خواهید خون این مرد را به گردن ما بیندازید.»

۲۹پِطرُس و رسولان دیگر پاسخ دادند: «خدا را باید بیش از انسان اطاعت کرد.۳۰خدای پدران ما، همان عیسی را که شما بر صلیب کشیده، کشتید، از مردگان برخیزانید۳۱و او را به‌دست راست خود بالا برده، سرور و نجات‌دهنده ساخت تا قوم اسرائیل را توبه و آمرزش گناهان بخشد.۳۲و ما شاهدان این امور هستیم، چنانکه روح‌القدس نیز هست که خدا او را به مطیعان خود عطا کرده است.»

۳۳چون این سخنان را شنیدند چنان برآشفتند که خواستند ایشان را بکشند.۳۴امّا شخصی از فرقۀ فَریسی، گامالائیل نام، که معلّم شریعت بود و مورد احترام همه، در مجلس به‌پا خاست و دستور داد رسولان را چند لحظه بیرون برند.۳۵سپس به حاضران گفت: «ای اسرائیلیان، مواظب باشید چه می‌خواهید با این اشخاص بکنید.۳۶چندی پیش، مردی تِئوداس نام برخاست که ادعا می‌کرد کسی است، و حدود چهارصد تن نیز به وی پیوستند. ولی او کشته شد و پیروانش نیز همه تار‌و‌مار شدند.۳۷پس از او، یهودای جلیلی در زمان سرشماری قیام کرد و جمعی را به‌دنبال خود کشید. امّا او نیز از میان برداشته شد و پیروانش پراکنده شدند.۳۸پس در خصوص این مسئله نیز به شما توصیه می‌کنم که دست از این افراد بردارید و آنان را به حال خود واگذارید. زیرا اگر قصد و عملشان از انسان باشد، بی‌گمان راه به‌جایی نخواهند برد.۳۹امّا اگر از خدا باشد، نمی‌توانید آنان را از میان بردارید، زیرا در آن صورت با خدا می‌جنگید!»

۴۰پس متقاعد شدند و رسولان را فراخوانده، تازیانه زدند و منع کردند که دیگر به نام عیسی سخنی نگویند، آنگاه اجازه دادند بروند.

۴۱رسولان شادی‌کنان از حضور اهل شورا بیرون رفتند، زیرا شایسته شمرده شده بودند که به‌خاطر آن نام اهانت ببینند.۴۲و هیچ روزی، چه در معبد و چه در خانه‌ها، از تعلیم و بشارت دربارۀ اینکه عیسی همان مسیح است، دست نکشیدند.

۶

هفت نیکنام برای خدمت

۱در آن ایام که شمار شاگردان فزونی می‌یافت، یهودیانِ یونانیزبان از یهودیانِ عبرانی‌زبان گِلِه کردند که بیوه‌زنان ایشان از جیرۀ روزانۀ غذا بی‌بهره می‌مانند.۲پس آن دوازده رسول، جماعتِ شاگردان را فراخواندند و گفتند: «شایسته نیست که ما برای غذا دادن به مردم، از خدمتِ کلام خدا غافل مانیم.۳پس ای برادران، از میان خود هفت تن نیکنام را که پر از روح و حکمت باشند برگزینید تا آنان را بر این کار بگماریم۴و ما خود را وقف دعا و خدمت کلام خواهیم کرد.»

۵این سخن همگان را پسند آمد. پس استیفان را که مردی پر از ایمان و روح‌القدس بود، به اتفاق فیلیپُس، پْروخُروس، نیکانور، تیمون، پَرمیناس و نیکولائوس، که از یهودیشدگان اَنطاکیه بود، برگزیدند.۶این مردان را نزد رسولان حاضر کردند و رسولان دعا کرده، بر ایشان دست گذاشتند.

۷پس نشر کلام خدا ادامه یافت و شمار شاگردان در اورشلیم به‌سرعت فزونی گرفت و جمعی کثیر از کاهنان نیز مطیع ایمان شدند.

گرفتار شدن استیفان

۸استیفان پر از فیض و قدرت بود و معجزات و آیات عظیم در میان قوم به‌ظهور می‌آورد.۹امّا تنی چند از اعضای کنیسه‌ای موسوم به «کنیسۀ آزادشدگان»، که از یهودیان قیرَوان و اسکندریه و نیز شماری از اهالی کیلیکیه و آسیا بودند، با او به مجادله برخاستند.۱۰ولی در برابر حکمت و روحی که استیفان با آن سخن می‌گفت، یارای مقاومت نداشتند.۱۱پس تنی چند را مخفیانه برانگیختند تا بگویند: «ما شنیدیم که استیفان به موسی و خدا سخنان کفرآمیز می‌گفت.»

۱۲آنها مردم و مشایخ و علمای دین را تحریک کردند و بر سر استیفان ریخته، او را گرفتند و به شورا بردند.۱۳چند شاهد دروغین نیز آوردند که می‌گفتند: «این شخص دمی از سخن‌گفتن بر‌ضد این مکان مقدّس و شریعت بازنمی‌ایستد.۱۴زیرا خود شنیدیم که می‌گفت عیسای ناصری این مکان را ویران خواهد کرد و رسومی را که موسی به ما سپرده است، تغییر خواهد داد.»۱۵در این هنگام، همۀ حاضرانِ در شورا به استیفان چشم دوختند و چهرۀ او را همچون چهرۀ فرشتگان دیدند.

۷

سخنان استیفان در برابر شورای یهود

۱آنگاه کاهن‌اعظم از او پرسید: «آیا اینها صحت دارد؟»

۲استیفان گفت: «ای برادران و ای پدران، به من گوش فرادهید! خدای پرجلال، زمانی که پدر ما ابراهیم در بین‌النهرین سکونت داشت و هنوز به حَران مهاجرت نکرده بود، بر او ظاهر شد۳و به او فرمود: ”وطن و کسان خود را ترک کن و به سرزمینی که به تو می‌نمایم، برو.“

۴«پس، از سرزمین کلدانیان عزیمت کرد و در حَران ساکن شد. پس از مرگِ پدرش، خدا او را به این سرزمین که امروز در آن ساکنید، هدایت کرد.۵خدا در اینجا حتی به اندازۀ وجبی زمین به او میراث نبخشید؛ ولی وعده داد که او و پس از او فرزندانش مالک این سرزمین خواهند شد، هر‌چند ابراهیم در آن هنگام هنوز فرزندی نداشت.۶خدا به او فرمود: ”نسل تو در سرزمینِ بیگانه غریب خواهند بود و به مدت چهارصد سال ایشان را به بردگی خواهند کشید و بر ایشان ستم خواهند کرد.“۷نیز فرمود: ”من بر آن قوم که ایشان را به بردگی می‌کشند، مکافات خواهم رسانید، و پس از آن، قوم من آن سرزمین را ترک خواهند گفت و مرا در این مکان عبادت خواهند کرد.“۸و خدا به ابراهیم عهد ختنه را داد. پس ابراهیم اسحاق را آورد و او را در روز هشتم ختنه کرد. و اسحاق نیز یعقوب را، و یعقوب دوازده پاتْریارْک را.

۹«امّا پاتْریارْکها از حسد، یوسف را به مصر فروختند. ولی خدا با او بود۱۰و او را از همه مصائبش رهانید، و او را حکمت بخشیده، در نظر فرعون عزیز گردانید، چندان که او را فرمانروای مصر و رئیس دربار خود ساخت.

۱۱«آنگاه قحطی و مصیبتی عظیم بر سرتاسر مصر و کنعان عارض شد و پدران ما خوراک نیافتند.۱۲یعقوب چون شنید که در مصر گندم یافت می‌شود، پدران ما را در نخستین سفرشان به آنجا فرستاد.۱۳در دوّمین سفر، یوسف خود را به برادرانش شناسانید و فرعون از خانوادۀ یوسف آگاهی یافت.۱۴پس یوسف فرستاد و پدر خود یعقوب و همۀ خانواده‌اش را که جملگی هفتاد و پنج تن بودند، به آنجا دعوت کرد.۱۵بدین‌سان، یعقوب به مصر فرود آمد و در همان‌جا نیز او و پدران ما درگذشتند؛۱۶امّا بدنهای آنان را به شِکیم بازآوردند و در مقبره‌ای که ابراهیم به بهای نقره از پسران حَمور خریده بود، به خاک سپردند.

۱۷«همچنانکه زمان تحقق وعدۀ خدا به ابراهیم نزدیک می‌شد، شمار قوم ما نیز در مصر بسیار افزون می‌گردید،۱۸تا اینکه شاهی دیگر بر تخت نشست که یوسف را نمی‌شناخت.۱۹او با قوم ما به نیرنگ رفتار کرد و بر پدران ما ظلم بسیار روا داشت و مجبورشان کرد که نوزادان خویش را بیرون رها کنند تا زنده نمانند.

۲۰«در چنین روزگاری بود که موسی زاده شد. او طفلی بسیار زیبا بود. موسی سه ماه در خانۀ پدرش پرورش یافت.۲۱چون بیرون رهایش کردند، دختر فرعون او را برگرفت و همچون فرزند خود بزرگ کرد.۲۲بدین‌سان موسی به جمیع حکمت مصریان فرهیخته گشت و در گفتار و کردار توانا شد.

۲۳«چون چهل ساله شد، چنین اندیشید که به وضع برادران اسرائیلی خود رسیدگی کند.۲۴وقتی دید مردی مصری به یکی از آنان ظلم می‌کند، به حمایتش برخاست و با کشتن آن مصری، دادِ آن مظلوم را ستانْد.۲۵موسی گمان می‌کرد برادرانش در‌خواهند یافت که خدا می‌خواهد به‌دست او ایشان را نجات بخشد، امّا درنیافتند.۲۶روز بعد، به دو تن برخورد که نزاع می‌کردند، و به‌قصد آشتی‌دادنشان گفت: ”ای مردان، شما برادرید، چرا بر یکدیگر ستم می‌کنید؟“

۲۷«ولی آن که بر همسایۀ خویش ستم می‌کرد، موسی را کنار زد و گفت: ”چه کسی تو را بر ما حاکم و داور ساخته است؟۲۸آیا می‌خواهی مرا نیز بکشی، همانگونه که آن مصری را دیروز کشتی؟“۲۹چون موسی این را شنید، بگریخت و در سرزمین مِدیان غربت گزید و در آنجا صاحب دو پسر شد.

۳۰«چهل سال گذشت. روزی در بیابان، نزدیک کوه سینا، فرشته‌ای در شعلۀ بوته‌ای مشتعل بر موسی ظاهر شد.۳۱موسی از دیدن آن منظره حیرت کرد. چون پیش رفت تا از نزدیک بنگرد، خطابی از خداوند به وی رسید که:۳۲”من هستم خدای پدرانت، خدای ابراهیم، خدای اسحاق و خدای یعقوب.“ لرزه بر اندام موسی افتاد و جرئت نکرد بنگرد.

۳۳«خداوند به او گفت: ”کفش از پا به‌در آر، زیرا مکانی که بر آن ایستاده‌ای زمینی مقدّس است.۳۴من بیدادی را که در مصر بر قوم من می‌رود، دیده‌ام و نالۀ آنها را شنیده‌ام، و برای رهانیدنشان نزول کرده‌ام. اکنون بیا تا تو را به مصر بفرستم.“

۳۵«همین موسی است که قوم ما او را نپذیرفتند و گفتند: ”چه کسی تو را بر ما حاکم و داور ساخته است؟“ حال‌آنکه خدا به‌دست فرشته‌ای که در بوته بر وی ظاهر شد، او را فرستاده بود تا حاکم و رهانندۀ آنان باشد.۳۶هماو بود که در مصر و کنار دریای سرخ و نیز در بیابان چهل سال معجزات و آیات انجام داد و قوم ما را از مصر بیرون آورد.

۳۷«همین موسی به بنی اسرائیل گفت: ”خدا از میان برادرانتان، پیامبری همانند من برای شما مبعوث خواهد کرد.“۳۸هماو در بیابان با جماعت بود، همراه با فرشته‌ای که در کوه سینا با وی سخن گفت، و همراه با پدران ما؛ و کلام زنده را دریافت کرد تا به ما برساند.

۳۹«ولی پدران ما از اطاعت او سر باز‌زده، طردش کردند و در دل خود به‌سوی مصر روی گرداندند.۴۰آنها به هارون گفتند: ”برای ما خدایان بساز تا راه را به ما بنمایند، زیرا نمی‌دانیم بر سر این موسی که ما را از مصر به‌در آورد، چه آمده است!“۴۱در آن روزها بود که بُتی به شکل گوساله ساختند و بدان، قربانی تقدیم کردند و در تجلیل از مصنوعِ دست خویش جشنی به‌پا داشتند.۴۲پس خدا نیز از آنان روی گرداند و ایشان را به‌حال خود واگذاشت تا اجرام آسمان را بپرستند؛ چنانکه در کتاب پیامبران آمده است:

«‌”ای خاندان اسرائیل، آیا در آن چهل سال در بیابان،

برای من قربانی و هدیه آوردید؟

۴۳شما خیمۀ مُلوک و ستارۀ خدای خودْ رِفان را بر‌پا داشتید.

و این تمثالها را برای پرستش ساختید.

پس شما را به‌فراسوی بابِل تبعید خواهم کرد.“

۴۴«پدران ما خیمۀ شهادت را نیز در بیابان با خود داشتند، خیمه‌ای که موسی به‌دستور خدا مطابقِ نمونه‌ای که دیده بود، ساخت.۴۵پدران ما چون به‌رهبری یوشع، سرزمین کنعان را از قومهایی که خدا پیش روی ایشان بیرون رانده بود، ستاندند، خیمۀ شهادت را با خود آوردند، و آن خیمه تا زمان داوود در آنجا ماند.۴۶داوود مورد لطف خدا قرار گرفت و استدعا کرد که مسکنی برای خدای یعقوب فراهم آورد.۴۷ولی سلیمان بود که برای خدا خانه‌ای ساخت.

۴۸«امّا خدای متعال در خانه‌های ساخته شده به‌دست ساکن نمی‌شود، چنانکه نبی گفته است:

۴۹«‌”خداوند می‌فرماید:

«آسمان تخت پادشاهی من است و زمین کرسی زیر پایم!

چه خانه‌ای برای من بنا می‌کنید،

و مکان آرمیدنم کجاست؟

۵۰مگر دست من این‌همه را نساخته است؟»“

۵۱«ای قوم گردنکش، ای کسانی که دلها و گوشهایتان ختنه‌ناشده است! شما نیز همچون پدران خود همواره در برابر روح‌القدس مقاومت می‌کنید.۵۲کدام پیامبر است که از دست پدران شما آزار ندیده باشد؟ آنان حتی پیامبرانی را که ظهور آن پارسا را پیشگویی کرده بودند، کشتند؛ و اکنون شما تسلیم‌کننده و قاتل خود او شده‌اید،۵۳شمایی که شریعت را که به‌واسطۀ فرشتگان مقرر گردید، دریافت کردید امّا از اطاعت آن سر باز‌زده‌اید.»

سنگسار شدن استیفان

۵۴چون این سخنان را شنیدند، برافروختند و به‌سبب او دندانهای خود را به هم فشردند.۵۵امّا استیفان پر از روح‌القدس به آسمان چشم دوخته، جلال خدا را دید و عیسی را که بر دست راست خدا ایستاده بود.۵۶پس گفت: «هم‌اکنون آسمان را گشوده و پسر‌انسان را بر دست راست خدا ایستاده می‌بینم.»

۵۷در آن‌دم گوشهای خود را گرفته، نعره‌ای بلند برکشیدند و همگی با هم به‌سوی او حمله بردند۵۸و او را کشان‌کشان از شهر بیرون برده، سنگسار کردند. شاهدان جامه‌های خود را نزد پاهای جوانی سولُس نام گذاشتند.

۵۹چون استیفان را سنگسار می‌کردند، او دعا کرده، گفت: «ای عیسای خداوند، روح مرا بپذیر!»۶۰سپس زانو زد و به آواز بلند ندا در‌داد که «خداوندا، این گناه را به‌پای ایشان مگذار.» این را گفت و بخفت.

۸

۱و سولُس با کشتن استیفان موافق بود.

آزار ایمانداران

در آن روز، آزاری سخت بر کلیسای اورشلیم آغاز شد، چندانکه جز رسولان، همه به نواحی یهودیه و سامره پراکنده شدند.۲مردانی پارسا استیفان را به خاک سپردند و برای او سوگواری عظیمی بر‌پا داشتند.۳امّا سولُس بی‌رحمانه بر کلیسا می‌تاخت و خانه به خانه گشته، زنان و مردان را بیرون می‌کشید و به‌زندان می‌افکند.

فیلیپُس در سامره

۴و امّا آنان که پراکنده شده بودند، هر‌جا که پا می‌نهادند، به کلام بشارت می‌دادند.۵فیلیپُس نیز به یکی از شهرهای سامره رفت و مسیح را به مردم آنجا اعلام کرد.۶جماعتهای مردم چون سخنان فیلیپُس را شنیدند و آیاتی را که از او صادر می‌شد دیدند، همگی به‌دقّت به آنچه می‌گفت گوش فرادادند؛۷زیرا ارواح پلید نعره‌زنان از بسیاری که بدانها گرفتار بودند، بیرون می‌آمدند و شمار بسیار از مفلوجان و لنگان شفا می‌یافتند.۸از این‌رو شادی عظیمی آن شهر را فراگرفت.

شَمعون جادوگر

۹و امّا در آن شهر مردی می‌زیست شَمعون نام که مردم سامره را مدتی با جادوگری خود در شگفت کرده بود و ادعا می‌کرد کسی است.۱۰همه از خُرد و بزرگ، به‌دقّت به او گوش فرامی‌دادند و می‌گفتند: «این مرد آن نیروی الهی است که ”عظیم“ می‌خوانندش.»۱۱آنها بدقّت به او گوش فرامی‌دادند، زیرا دیرزمانی بود با جادوگری خود، آنان را شگفتزده می‌ساخت.۱۲امّا چون به بشارت فیلیپُس دربارۀ پادشاهی خدا و نام عیسی مسیح ایمان آوردند، همگی، مرد و زن، تعمید یافتند.۱۳حتی شَمعون نیز ایمان آورد و پس از تعمید یافتن پیوسته فیلیپُس را همراهی می‌کرد و از دیدن آیات و معجزات عظیم که به‌ظهور می‌رسید، غرق در حیرت بود.

۱۴چون رسولان در اورشلیم آگاه شدند که سامریان کلام خدا را پذیرفته‌اند، پِطرُس و یوحنا را نزد آنان فرستادند.۱۵آن دو به سامره آمده، برای ایشان دعا کردند تا روح‌القدس را بیابند،۱۶زیرا هنوز بر هیچیک از ایشان نازل نشده بود، بلکه تنها به نام عیسای خداوند تعمید یافته بودند و بس.۱۷پس پِطرُس و یوحنا دستهای خود را بر آنان نهادند و ایشان روح‌القدس را یافتند.

۱۸چون شَمعون دید که با دست نهادن رسولان روح‌القدس عطا می‌شود، مبلغی پیش آورد و۱۹به رسولان گفت: «به من نیز این اقتدار را ببخشید تا بر هر‌که دست بگذارم، روح‌القدس را بیابد.»

۲۰پِطرُس گفت: «زَرَت با خودت نابود باد! زیرا پنداشتی عطای خدا را می‌توان با پول خرید!۲۱تو در این خدمت هیچ سهم و قسمتی نداری، زیرا دلت در حضور خدا راست نیست.۲۲از این شرارتِ خود توبه کن و از خداوند بخواه تا شاید این اندیشۀ دلت آمرزیده شود؛۲۳زیرا می‌بینم که پر از زهر تلخ و گرفتار زنجیرهای شرارتی.»

۲۴شَمعون گفت: «شما برای من نزد خداوند دعا کنید تا آنچه گفتید بر سرم نیاید.»

۲۵پِطرُس و یوحنا پس از شهادت دادن و اعلام کلام خداوند، به اورشلیم بازگشتند و طی راه در بسیاری از روستاهای سامره بشارت دادند.

فیلیپُس و خواجه‌سرای حبشی

۲۶آنگاه فرشتۀ خداوند به فیلیپُس گفت: «برخیز و به‌سمت جنوب برو، به آن راه بیابانی که از اورشلیم به غزه می‌رود.»۲۷پس برخاست و روانه شد، که در راه به خواجه‌سرایی حبشی برخورد که از بزرگان دربار «کَنداکِه» ملکۀ حبشه و خزانه‌دار او بود، و برای عبادت به اورشلیم آمده بود.۲۸او در بازگشت به وطن بر ارابۀ خویش نشسته بود و کتاب اِشَعْیای نبی را می‌خواند.۲۹آنگاه روح به فیلیپُس گفت: «نزدیک برو و با آن ارابه همراه شو.»

۳۰فیلیپُس به‌سوی ارابه پیش دوید و شنید که خواجه‌سرای حبشی کتاب اِشَعْیای نبی را می‌خواند. پس به او گفت: «آیا آنچه می‌خوانی، می‌فهمی؟»

۳۱گفت: «چگونه می‌توانم بفهمم، اگر کسی رهنمایی‌ام نکند؟» پس از فیلیپُس خواهش کرد سوار شود و کنار او بنشیند.۳۲بخشی از کتب‌مقدّس که می‌خواند، این بود:

«همچون گوسفندی که برای کشتار می‌برند،

و چون بره‌ای که نزد پشم‌چینان خود خاموش است،

او نیز زبان نگشود.

۳۳در حقارتش، عدالت از او دریغ شد؛

چه‌کس از نسل او سخن تواند گفت؟

زانرو که حیات او از روی زمین منقطع گردید.»

۳۴خواجه‌سرا به فیلیپُس گفت: «تمنا دارم به من بگویی که نبی در اینجا از که سخن می‌گوید، از خود یا از شخصی دیگر؟»۳۵پس فیلیپُس سخن آغاز کرد و از همان بخش از کتب‌مقدّس شروع کرده، دربارۀ عیسی به او بشارت داد.

۳۶همچنان که در راه پیش می‌راندند، به آبی رسیدند. خواجه‌سرا گفت: «بنگر، اینک آب مهیاست! آیا تعمید گرفتن مرا مانعی است؟» ۳۷[فیلیپُس گفت: «اگر با تمام دل ایمان آورده‌ای، مانعی نیست.» خواجه‌سرا گفت: «ایمان دارم که عیسی مسیح پسر خداست.»]

۳۸پس خواجه‌سرا دستور داد ارابه را نگاه دارند، و فیلیپُس و خواجه‌سرا، هر دو به آب درآمدند و فیلیپُس او را تعمید داد.۳۹چون از آب بیرون آمدند، ناگاه روح خداوند فیلیپُس را برگرفت و برد و خواجه‌سرا دیگر او را ندید، ولی با شادی راه خود را در پیش گرفت.۴۰امّا فیلیپُس در اَشدود دیده شد. او در ه مۀ شهرهای آن ناحیه می‌گشت و بشارت می‌داد، تا به قیصریه رسید.

۹

ایمان آوردن سولُس

۱و امّا سولُس که همچنان به دمیدنِ تهدید و قتل بر شاگردان خداوند ادامه می‌داد، نزد کاهن‌اعظم رفت۲و از او نامه‌هایی خطاب به کنیسه‌های دمشق خواست تا چنانچه کسی را از اهل طریقت بیابد، از زن و مرد، در بند نهاده، به اورشلیم بیاورد.

۳طی سفر، چون به دمشق نزدیک می‌شد، ناگاه نوری از آسمان بر گردش درخشید۴و او بر زمین افتاده، صدایی شنید که خطاب به وی می‌گفت: «شائول، شائول، چرا مرا آزار می‌رسانی؟»

۵وی پاسخ داد: «خداوندا، تو کیستی؟»

پاسخ آمد: «من آن عیسی هستم که تو بدو آزار می‌رسانی.۶حال، برخیز و به شهر برو. در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه باید کنی.»

۷همسفران سولُس خاموش ایستاده بودند؛ آنها صدا را می‌شنیدند، ولی کسی را نمی‌دیدند.۸سولُس از زمین برخاست، امّا چون چشمانش را گشود نتوانست چیزی ببیند؛ پس دستش را گرفتند و او را به دمشق بردند.۹او سه روز نابینا بود و چیزی نمی‌خورد و نمی‌آشامید.

۱۰در دمشق شاگردی حَنانیا نام می‌زیست. خداوند در رؤیا بر او ظاهر شد و گفت: «ای حَنانیا!»

پاسخ داد: «بله خداوندا.»

۱۱خداوند به او گفت: «برخیز و به کوچه‌ای که ”راست“ نام دارد، برو و در خانۀ یهودا سراغ سولُس تارسوسی را بگیر. او به دعا مشغول است۱۲و در رؤیا مردی را دیده، حَنانیا نام، که می‌آید و بر او دست می‌گذارد تا بینا شود.»

۱۳حَنانیا پاسخ داد: «خداوندا، از بسیاری دربارۀ این مرد شنیده‌ام که بر مقدّسان تو در اورشلیم آزارها روا داشته است.۱۴و در اینجا نیز از جانب سران کاهنان اختیار دارد تا هر‌که را که نام تو را می‌خواند، در بند نهد.»

۱۵ولی خداوند به حَنانیا گفت: «برو، زیرا که این مرد ظرف برگزیدۀ من است تا نام مرا نزد غیریهودیان و پادشاهانشان و قوم اسرائیل ببرد.۱۶من به او نشان خواهم داد که به‌خاطر نام من چه مشقتها باید بر خود هموار کند.»

۱۷پس حَنانیا رفت و به آن خانه درآمد و دستهای خود را بر سولُس گذاشته، گفت: «ای برادر، سولُس، خداوند یعنی همان عیسی که چون بدینجا می‌آمدی در راه بر تو ظاهر شد، مرا فرستاده است تا بینایی خود را بازیابی و از روح‌القدس پر شوی.»۱۸همان‌دم چیزی مانند فَلس از چشمان سولُس افتاد و او بینایی خود را بازیافت و برخاسته، تعمید گرفت.۱۹سپس غذا خورد و قوّت خویش بازیافت.

سولُس در دمشق و اورشلیم

سولُس روزهایی چند با شاگردان در دمشق به‌سر برد.۲۰او بی‌درنگ در کنیسه‌ها به اعلام این پیام آغاز کرد که عیسی پسر خداست.۲۱هر‌که پیام او را می‌شنید در شگفت می‌شد و می‌گفت: «مگر این همان نیست که در اورشلیم در میان آنان که این نام را می‌خوانند آشوب به‌پا می‌کرد و به اینجا نیز آمده تا در بندشان نهد و نزد سران کاهنان بَرَد؟»۲۲ولی سولُس هر روز قویتر می‌شد و با دلایل انکارناپذیر یهودیان دمشق را به‌زانو درآورده، ثابت می‌کرد که عیسی، همان مسیح است.

۲۳پس از گذشت روزهای بسیار، یهودیان توطئۀ قتل او را چیدند.۲۴امّا سولُس از قصدشان آگاه شد. آنها شب و روز بر دروازه‌های شهر مراقبت می‌کردند تا او را بکشند.۲۵ولی شاگردانش شبانه او را در زنبیلی نهاده، از شکافی در دیوار شهر پایین فرستادند.

۲۶چون سولُس به اورشلیم رسید، خواست به شاگردان ملحق شود، امّا همه از او می‌ترسیدند، زیرا باور نمی‌کردند براستی شاگرد شده باشد.۲۷امّا برنابا او را برگرفت و نزد رسولان آورده، گفت که چگونه در راه دمشق خداوند را دیده و خداوند چه‌سان با وی سخن گفته و او چگونه در دمشق دلیرانه به نام عیسی موعظه کرده است.۲۸پس سولُس نزد ایشان ماند و آزادانه در اورشلیم آمد و رفت می‌کرد و با شهامت به نام خداوند موعظه می‌نمود.۲۹او با یهودیانِ یونانیزبان گفتگو و مباحثه می‌کرد، ولی آنها در صدد کشتنش برآمدند.۳۰چون برادران از این امر آگاه شدند، او را به قیصریه بردند و از آنجا روانۀ تارسوس کردند.

۳۱بدینگونه کلیسا در سرتاسر یهودیه و جلیل و سامره آرامش یافته، استوار می‌شد و در ترس خداوند به‌سر می‌برد و به تشویق روح‌القدس بر شمار آن افزوده می‌گشت.

خدمات پِطرُس

۳۲و امّا پِطرُس که در همۀ نواحی می‌گشت، به‌دیدار مقدّسان ساکن لُدَّه نیز رفت.۳۳در آنجا شخصی را دید اینیاس نام، که هشت سال مفلوج و زمینگیر بود.۳۴به او گفت: «ای اینیاس، عیسی مسیح تو را شفا می‌بخشد. برخیز و بستر خود را جمع کن!» او بی‌درنگ برخاست،۳۵و با دیدن او همۀ اهل لُدَّه و شارون به خداوند روی آوردند.

۳۶در یافا شاگردی می‌زیست تابیتا نام، که معنی آن غزال است. این زن خود را وقف کارهای نیک و دستگیری از مستمندان کرده بود.۳۷تابیتا در همان روزها بیمار شد و درگذشت. پس جسدش را شستند و در بالاخانه‌ای نهادند.۳۸چون لُدَّه نزدیک یافا بود، وقتی شاگردان آگاه شدند که پِطرُس در لُدَّه است، دو نفر را نزد او فرستادند و خواهش کردند که «لطفاً بی‌درنگ نزد ما بیا.»

۳۹پِطرُس همراه آنان رفت و چون بدانجا رسید، او را به بالاخانه بردند. بیوه‌زنان همگی گرد او را گرفته، گریان جامه‌هایی را که دورکاس در زمان حیاتش دوخته بود، به وی نشان می‌دادند.

۴۰پِطرُس همه را از اتاق بیرون کرد و زانو زده، دعا نمود. سپس رو به جسد کرد و گفت: «ای تابیتا، برخیز!» تابیتا چشمان خود را گشود و با دیدن پِطرُس نشست.۴۱پِطرُس دست وی را گرفت و او را به‌پا داشت. آنگاه مقدّسان و بیوه‌زنان را فراخواند و او را زنده به ایشان سپرد.۴۲این خبر در سرتاسر یافا پیچید و بسیاری به خداوند ایمان آوردند.۴۳پِطرُس مدتی در یافا نزد دبّاغی شَمعون نام توقف کرد.

۱۰

دیدار پِطرُس از کُرنِلیوس رومی

۱در شهر قیصریه مردی بود، کُرنِلیوس نام، از فرماندهان هنگ رومی موسوم به «هنگ ایتالیایی».۲او و اهل خانه‌اش همگی پرهیزگار و خداترس بودند. کُرنِلیوس سخاوتمندانه به مستمندان صدقه می‌داد و پیوسته به‌درگاه خدا دعا می‌کرد.۳روزی حوالی ساعت نهم از روز آشکارا در رؤیا دید که فرشتۀ خدا نزدش آمد و گفت: «ای کُرنِلیوس!»

۴کُرنِلیوس با وحشت به او چشم دوخت و پاسخ داد: «بله، سرورم!»

فرشته گفت: «دعاها و صدقه‌های تو چون هدیۀ یادگاری به پیشگاه خدا برآمده است.۵اکنون کسانی به یافا بفرست تا شَمعون معروف به پِطرُس را بدینجا بیاورند.۶او نزد دبّاغی شَمعون نام که کنار دریا منزل دارد، میهمان است.»

۷چون فرشته‌ای که با او سخن می‌گفت او را ترک کرد، کُرنِلیوس دو تن از خادمان و یکی از سپاهیان خاص خود را که مردی دیندار بود، فراخواند۸و تمام ماجرا را بدیشان بازگفت و آنها را به یافا فرستاد.

۹روز بعد، نزدیک ظهر، چون در راه بودند و به شهر نزدیک می‌شدند، پِطرُس به بام خانه رفت تا دعا کند.۱۰در آنجا گرسنه شد و خواست چیزی بخورد. چون خوراک را آماده می‌کردند، به حالت خلسه فرو‌رفت.۱۱در آن حال دید که آسمان گشوده شده و چیزی همچون سفره‌ای بزرگ که از چهارگوشه آویخته است، به‌سوی زمین فرود می‌آید۱۲و از انواع چهارپایان و خزندگان و پرندگان پر است.۱۳آنگاه ندایی به او رسید که: «ای پِطرُس، برخیز، ذبح کن و بخور!»

۱۴پِطرُس گفت: «حاشا از من، خداوندا، زیرا هرگز به چیزی حرام یا نجس لب نزده‌ام.»

۱۵بار دوّم ندا آمد که «آنچه خدا پاک ساخته است، تو نجس مخوان!»

۱۶این امر سه بار تکرار شد و سپس سفره بی‌درنگ به آسمان بالا برده شد.

۱۷در همان حال که پِطرُس با حیرت به‌معنی رؤیا می‌اندیشید، فرستادگان کُرنِلیوس خانۀ شَمعون را جُسته، به دَرِ خانۀ او رسیدند.۱۸آنان با صدای بلند می‌پرسیدند: «آیا شَمعون معروف به پِطرُس در اینجا میهمان است؟»

۱۹پِطرُس هنوز به رؤیا می‌اندیشید که روح به او گفت: «بنگر، سه تن تو را می‌جویند.۲۰برخیز و پایین برو و در رفتن با ایشان تردید مکن، زیرا آنها را من فرستاده‌ام.»

۲۱پِطرُس پایین رفت و به آنان گفت: «من همانم که می‌جویید. سبب آمدنتان چیست؟»

۲۲گفتند: «کُرنِلیوسِ فرمانده ما را فرستاده. او مردی پارسا و خداترس است و یهودیان همه به‌نیکی از او یاد می‌کنند. او از فرشته‌ای مقدّس دستور یافته که در پی تو بفرستد و تو را به خانۀ خود دعوت کرده، سخنانت را بشنود.»۲۳پس پِطرُس آنها را به خانه برد تا میهمان او باشند.

روز بعد برخاست و همراه آنان روانه شد. برخی از برادرانِ اهل یافا نیز با وی رفتند.۲۴فردای آن روز به قیصریه رسیدند. کُرنِلیوس خویشان و دوستان نزدیک خود را نیز گرد‌آورده بود و منتظر ورود آنان بود.۲۵چون پِطرُس به خانه درآمد، کُرنِلیوس به استقبال او شتافت و به‌پایش درافتاده، او را پرستش کرد.۲۶امّا پِطرُس او را بلند کرد و گفت: «برخیز؛ من نیز انسانی بیش نیستم.»

۲۷سپس گفتگوکنان با وی به خانه درآمد و در آنجا با جمعی بزرگ روبه‌رو شد.۲۸پِطرُس به آنان گفت: «شما خود آگاهید که برای یهودیان حرام است که با اجنبیان معاشرت کنند یا به خانۀ آنها بروند. امّا خدا به من نشان داد که هیچ‌کس را نجس یا ناپاک نخوانم.۲۹پس چون در پی من فرستادید، بدون هیچ اعتراضی آمدم. اکنون بگویید، از چه‌سبب مرا طلب کرده‌اید؟»

۳۰کُرنِلیوس پاسخ داد: «چهار روز پیش در همین وقت، حوالی ساعت نهم، در خانۀ خویش به دعا مشغول بودم که ناگاه مردی در جامه‌ای نورانی در برابرم ایستاد۳۱و گفت: ”کُرنِلیوس، دعایت مستجاب گردیده و صدقاتت در حضور خدا به‌یاد آورده شده است.۳۲کسانی به یافا بفرست تا شَمعون معروف به پِطرُس را به اینجا بیاورند. او نزد شَمعون دبّاغ که خانه‌اش کنار دریاست، میهمان است.“۳۳پس بی‌درنگ در پی تو فرستادم و تو نیز لطف کردی و آمدی. اینک همۀ ما در حضور خدا حاضریم تا هرآنچه خداوند به تو فرموده است، بشنویم.»

۳۴پِطرُس چنین سخن آغاز کرد: «اکنون دریافتم که براستی خدا تبعیضی میان مردمان قائل نیست؛۳۵بلکه از هر قوم، هر‌که از او بترسد و پارسایی را به‌عمل آورد، مقبول او می‌گردد.۳۶شما آگاهید از پیامی که خدا برای قوم اسرائیل فرستاد و به‌واسطۀ عیسی مسیح که خداوند همه است، به صلح و سلامت بشارت داد.۳۷شما می‌دانید که این امر چگونه پس از تعمیدی که یحیی بدان موعظه می‌کرد، در جلیل آغاز شد و در سرتاسر یهودیه رواج گرفت،۳۸و چگونه خدا عیسای ناصری را با روح‌القدس و قدرت مسح کرد، به‌گونه‌ای که همه‌جا می‌گشت و کارهای نیکو می‌کرد و همۀ آنان را که زیر ستم ابلیس بودند، شفا می‌داد، از آن‌رو که خدا با او بود.

۳۹«ما شاهدان همۀ اعمالی هستیم که او در سرزمین یهود و در اورشلیم انجام داد. آنها او را بر صلیب کشیده، کشتند.۴۰امّا خدا او را در روز سوّم برخیزانید و ظاهر ساخت،۴۱امّا نه بر همگان، بلکه تنها بر شاهدانی که خود از پیش برگزیده بود، یعنی بر ما که پس از رستاخیز او از مردگان، با او خوردیم و نوشیدیم.۴۲او به ما فرمان داد تا این حقیقت را به قوم اعلام کنیم و شهادت دهیم که خدا او را مقرر فرموده تا داور زندگان و مردگان باشد.۴۳پیامبران جملگی دربارۀ او شهادت می‌دهند که هر‌که بدو ایمان آورد، به نام او آمرزش گناهان خواهد یافت.»

۴۴پِطرُس هنوز سخن می‌گفت که روح‌القدس بر همۀ آنان که پیام را می‌شنیدند، نازل شد.۴۵شماری از ایماندارانِ یهودی‌نژاد که همراه پِطرُس آمده بودند، چون دیدند روح‌القدس حتی بر غیریهودیان نیز فرو‌ریخته است، در حیرت افتادند.۴۶زیرا شنیدند که ایشان به‌زبانهای دیگر سخن می‌گویند و خدا را می‌ستایند. آنگاه پِطرُس گفت:۴۷«حال که اینان روح‌القدس را درست همانند ما یافته‌اند، آیا کسی می‌تواند از تعمیدشان در آب مانع گردد؟»۴۸پس دستور داد ایشان را در نام عیسی مسیح تعمید دهند. آنگاه از پِطرُس خواستند چند روزی با ایشان بماند.

۱۱

گزارش پِطرُس به کلیسا

۱رسولان و برادران در سرتاسر یهودیه شنیدند که غیریهودیان نیز کلام خدا را پذیرفته‌اند.۲پس چون پِطرُس به اورشلیم بازگشت، طرفدارانِ ختنه بر او خُرده گرفته، گفتند:۳«چگونه توانستی به خانۀ ختنه‌ناشدگان بروی و با آنها همسفره شوی؟»

۴پِطرُس همۀ ماجرا را از آغاز به‌تفصیل برایشان بازگو کرده، گفت:۵«من در یافا به دعا مشغول بودم که در عالم رؤیا دیدم چیزی همچون سفره‌ای بزرگ که از چهار‌گوشه آویخته بود، از آسمان فرود آمد و به من رسید.۶چون نیک نگریستم، چهارپایان و وحوش و خزندگان و پرندگان بر آن دیدم.۷سپس ندایی به گوشم رسید که می‌گفت: ”ای پِطرُس، برخیز، ذبح کن و بخور.“

۸«جواب دادم: ”حاشا از من، خداوندا، زیرا هرگز به چیزی حرام یا نجس لب نزده‌ام.“

۹«بار دوّم از آسمان ندا آمد که ”آنچه خدا پاک ساخته، تو نجس مخوان.“۱۰و این امر سه بار تکرار شد؛ سپس همۀ آن چیزها به آسمان بالا برده شد.

۱۱«در همان موقع، سه تن که از قیصریه نزد من فرستاده شده بودند، به خانه‌ای که در آن بودم رسیدند.۱۲روح خدا به من گفت که در رفتن با آنان تردید مکنم. این شش برادر نیز با من آمدند، و ما به خانۀ آن مرد درآمدیم.۱۳او برای ما بازگفت که چگونه در خانۀ خود فرشته‌ای دیده که به او گفته است: ”کسانی به یافا بفرست تا شَمعون معروف به پِطرُس را به اینجا بیاورند.۱۴او برای تو پیامی خواهد آورد که به‌واسطۀ آن تو و تمامی اهل خانه‌ات نجات خواهید یافت.“

۱۵«چون سخن آغاز کردم، روح‌القدس بر آنها نازل شد، درست همانگونه که نخست بر ما نازل شده بود.۱۶آنگاه گفتۀ خداوند را به‌خاطر آوردم که فرموده بود: ”یحیی با آب تعمید می‌داد ولی شما با روح‌القدس تعمید خواهید یافت.“۱۷اگر خدا همان عطا را به آنها بخشید که پس از ایمان آوردن به عیسی مسیحِ خداوند به ما عطا فرموده بود، پس من که باشم که بخواهم مانع کار خدا شوم؟»

۱۸چون این سخنان را شنیدند، خاموش شدند و خدا را ستایش کرده، گفتند: «براستی که خدا توبۀ حیات‌بخش را به غیریهودیان نیز عطا فرموده است!»

کلیسای اَنطاکیه

۱۹امّا ایماندارانی که در پیِ آزارِ آغاز شده با ماجرای استیفان پراکنده شده بودند، تا نواحی فینیقیه و قپرس و اَنطاکیه سفر کردند. آنان کلام را فقط به یهودیان اعلام می‌کردند و بس.۲۰امّا در میان ایشان تنی‌چند از اهالی قپرس و قیرَوان بودند که چون به اَنطاکیه رسیدند، با یونانیان نیز سخن گفتند و عیسای خداوند را به آنان بشارت دادند.۲۱دست خداوند نیز با ایشان بود و گروهی بسیار ایمان آورده، به خداوند گرویدند.

۲۲چون این خبر به کلیسای اورشلیم رسید، برنابا را به اَنطاکیه فرستادند.۲۳وقتی او به آنجا رسید و فیض خدا را دید، شادمان شد و همه را ترغیب کرد تا با تمام دل به خداوند وفادار باشند،۲۴زیرا مردی بود نیک و پر از روح‌القدس و ایمان. بدین‌سان گروهی بسیار به خداوند پیوستند.

۲۵پس از آن، برنابا به تارسوس رفت تا سولُس را بیابد.۲۶و چون یافت، وی را به اَنطاکیه آورد. ایشان در آنجا سالی تمام با کلیسا گرد می‌آمدند و گروهی بسیار را تعلیم می‌دادند. در اَنطاکیه بود که شاگردان را نخستین بار «مسیحی» خواندند.

۲۷در آن روزها چند نبی از اورشلیم به اَنطاکیه آمدند.۲۸یکی از آنها که آگابوس نام داشت، برخاست و با الهامِ روح پیشگویی کرد که قحطی سختی در سرتاسر دنیای روم خواهد آمد. این قحطی در زمان حکومت کْلودیوس رخ داد.۲۹پس شاگردان بر‌آن شدند که هر یک در حد توان، کمکی برای برادران ساکن یهودیه بفرستند.۳۰پس چنین کردند و هدیه‌ای به‌دست برنابا و سولُس نزد مشایخ فرستادند.

۱۲

رهایی پِطرُس از زندان

۱در آن زمان، هیرودیسِ پادشاه دست ستم بر برخی از افراد کلیسا دراز کرد.۲به‌دستور او یعقوب برادر یوحنا را به شمشیر کشتند.۳و چون دید این کار یهودیان را خشنود ساخت، گامی فراتر برداشت و پِطرُس را نیز گرفتار کرد. این در ایام عید فَطیر رخ داد.۴هیرودیس پس از گرفتار کردن پِطرُس، او را به زندان انداخت و چهار دستۀ چهار نفری را به نگهبانی او برگماشت. و بر‌آن بود که پس از عید پِسَخ، او را در برابر همگان محاکمه کند.

۵پس پِطرُس را در زندان نگاه داشتند، امّا کلیسا با جدیّتِ تمام نزد خدا برای او دعا می‌کرد.

۶شبِ قبل از روزی که هیرودیس قصد داشت پِطرُس را به محاکمه بکشد، او به دو زنجیر بسته و میان دو سرباز خفته بود، و نگهبانان نیز مقابل درِ زندان پاس می‌دادند.۷ناگاه فرشتۀ خداوند ظاهر شد و نوری در درون زندان درخشید. فرشته به‌پهلوی پِطرُس زد و او را بیدار کرده، گفت: «زود برخیز!» در‌دم زنجیرها از دستهایش فرو‌افتاد.

۸فرشته به او گفت: «کمرت را ببند و کفش به‌پا کن.» پِطرُس چنین کرد. سپس فرشته به او گفت: «ردایت را بر خود بپیچ و از پی من بیا.»۹پس پِطرُس از پی او از زندان بیرون رفت. امّا باور نمی‌کرد که آنچه فرشته انجام می‌دهد، واقعی است، بلکه گمان می‌کرد رؤیا می‌بیند.۱۰آنها از نگهبانان اوّل و دوّم گذشتند و به‌دروازۀ آهنینی رسیدند که رو به شهر باز می‌شد. دروازه خودبهخود مقابل ایشان گشوده شد. پس بیرون رفتند و چون به انتهای کوچه رسیدند، ناگاه فرشته ناپدید شد.

۱۱آنگاه پِطرُس به خود آمد و گفت: «اکنون دیگر یقین دارم که خداوند فرشتۀ خود را فرستاده و مرا از چنگ هیرودیس و آنچه قوم یهود در انتظارش بودند، رهانیده است.»

۱۲چون این را دریافت، به خانۀ مریم مادر یوحنای معروف به مَرقُس رفت. در آنجا بسیاری گرد آمده بودند و دعا می‌کردند.۱۳چون پِطرُس درِ خانه را کوبید، خادمه‌ای به‌نام رودا آمد تا در را بگشاید.۱۴امّا چون صدای پِطرُس را شناخت، از فرط شادی، بدون گشودن در، به‌درون شتافت و اعلام داشت: «پِطرُس بر در ایستاده است!»

۱۵به او گفتند: «مگر دیوانه شده‌ای؟» امّا چون اصرار او را دیدند، گفتند: «لابد فرشتۀ اوست.»

۱۶در این حین، پِطرُس همچنان در می‌زد. سرانجام، چون در را گشودند، با دیدن او غرق در شگفتی شدند.۱۷پِطرُس با اشارۀ دست، آنان را خاموش ساخت و شرح داد که چگونه خداوند او را از زندان رهانیده است. سپس گفت: «یعقوب و دیگر برادران را از این امر آگاه سازید.» آنگاه به جایی دیگر رفت.

۱۸صبح روز بعد، در میان سپاهیان غوغایی بر‌پا شد، زیرا نمی‌دانستند چه بر سر پِطرُس آمده است.۱۹هیرودیس دستور داد همه‌جا پِطرُس را جستجو کنند؛ و چون او را نیافتند از نگهبانان بازخواست کرد و حکم به‌قتل آنها داد. سپس از یهودیه به قیصریه رفت و چندی در آنجا ماند.

مرگ هیرودیس

۲۰هیرودیس بر مردمِ صور و صیدون خشم گرفته بود. از این‌رو به یکدل نزد او رفتند و اجازۀ شرفیابی خواستند. آنان بْلاستوس، پیشکار خاص شاه را با خود متحد کرده، در طلب آشتی برآمدند، زیرا خوراک و معاش آنها از سرزمین هیرودیس فراهم می‌شد.

۲۱در روز مقرر، هیرودیس ردای شاهی به‌تن کرده، بر تخت نشست و نُطقی برای جماعت ایراد کرد.۲۲مردم فریاد برآوردند: «این صدای یکی از خدایان است، نه صدای آدمی!»۲۳در‌دَم، فرشتۀ خداوند او را زد، از آن‌رو که خدا را تجلیل نکرده بود. آنگاه کرمها بدنش را خوردند و مرد.

۲۴امّا کلام خدا هرچه بیشتر پیش می‌رفت و منتشر می‌شد.

۲۵چون برنابا و سولُس مأموریت خود را به‌انجام رسانیدند، از اورشلیم بازگشتند و یوحنای معروف به مَرقُس را نیز همراه خود آوردند.

۱۳

رسالت برنابا و سولُس

۱در کلیسایی که در اَنطاکیه بود، انبیا و معلّمانی چند بودند: برنابا، شَمعون معروف به نیجِر، لوکیوسِ قیرَوانی، مَناحِم که برادرخواندۀ هیرودیسِ حاکم بود و سولُس.۲هنگامی که ایشان در عبادت خداوند و روزه به‌سر می‌بردند، روح‌القدس گفت: «برنابا و سولُس را برای من جدا سازید، به‌جهت کاری که ایشان را بدان فراخوانده‌ام.»۳آنگاه، پس از روزه و دعا، دست بر آن دو نهاده، ایشان را روانۀ سفر کردند.

بشارت در قپرس

۴بدین‌قرار، آن دو که از جانب روح‌القدس فرستاده شده بودند، به سِلوکیه رفتند و از آنجا از راه دریا به قپرس رسیدند.۵چون وارد سالامیس شدند، در کنیسه‌های یهود به کلام خدا موعظه کردند. یوحنا نیز در خدمت ایشان بود.

۶آنان سرتاسر جزیره را درنَوَردیدند تا به پافوس رسیدند. در آنجا به فردی یهودی به نام بارْ‌یَشوع برخوردند که جادوگر و نبی دروغین بود.۷او از دوستان «سِرگیوس پولُسِ» والی بود. والی که مردی خردمند بود، برنابا و سولُس را به‌حضور فراخواند، زیرا می‌خواست کلام خدا را بشنود.۸امّا عَلیمای جادوگر - که ترجمۀ نامش چنین است - به مخالفت با ایشان برخاست و کوشید والی را از ایمان آوردن، بازدارد.۹در این هنگام سولُس، که پولُس نیز نامیده می‌شد، پر از روح‌القدس شده، بدو چشم دوخت و گفت:۱۰«ای فرزند ابلیس، ای دشمن هر پارسایی، که پر از مکر و فریبی! چرا از کج کردن راههای راست خداوند بازنمی‌ایستی؟۱۱بدان که دست خداوند برضد توست. اکنون کور خواهی شد و تا مدتی قادر به‌دیدن آفتاب نخواهی بود.»

در‌دَم، مه و تاریکی او را فرو‌گرفت، و دور زده کسی را می‌جُست که دستش را بگیرد و راه را به او بنماید.۱۲چون والی این واقعه را دید، ایمان آورد، زیرا از تعلیمی که دربارۀ خداوند می‌دادند در شگفت شده بود.

پولُس و برنابا در اَنطاکیۀ پیسیدیه

۱۳آنگاه پولُس و همراهانش از راه دریا از پافوس به پِرجۀ پامفیلیه رفتند. امّا در آنجا یوحنا از ایشان جدا شد و به اورشلیم بازگشت.۱۴آنها از پِرجه گذشتند و به اَنطاکیۀ پیسیدیه رسیدند. در روز شَبّات، به کنیسه درآمدند و نشستند.۱۵پس از تلاوت تورات و کتب پیامبران، رهبرانِ کنیسه نزد ایشان فرستادند و گفتند: «برادران، اگر پند و اندرزی برای مردم دارید، بگویید.»

۱۶پولُس ایستاد و با دست اشاره کرده، گفت: «ای مردان اسرائیلی و ای غیریهودیانِ خداترس، گوش فرادهید!۱۷خدای قوم اسرائیل، پدران ما را برگزید و قوم ما را در زمان غربتشان در مصر سرافراز ساخت و با قدرتی عظیم آنها را از آن سرزمین به‌در آورد،۱۸و قریب به چهل سال رفتارشان را در بیابان تحمل کرد.۱۹او هفت قوم را که در کنعان بودند، نابود ساخت و سرزمینشان را به قوم خود به میراث داد.۲۰این همه حدود چهارصد و پنجاه سال به‌طول انجامید.

«پس از آن، تا زمان سموئیل نبی، خدا داوران بدیشان داد.۲۱آنگاه پادشاهی خواستند و خدا شائول، پسر قیس، از قبیلۀ بنیامین را به ایشان داد، که چهل سال حکومت کرد.۲۲پس از برداشتن شائول، داوود را برانگیخت تا شاه ایشان گردد، و بر او چنین گواهی داد: ”داوود پسر یِسای را دلخواه خویش یافتم؛ او خواستِ مرا به‌طور کامل به‌جا خواهد آورد.“

۲۳«از نسل همین مرد، خدا طبق وعدۀ خود، نجات‌دهنده یعنی عیسی را برای اسرائیل فرستاد.۲۴پیش از آمدن عیسی، یحیی تعمیدِ توبه را به همۀ مردم اسرائیل موعظه می‌کرد.۲۵چون یحیی دور خود را به‌پایان می‌رسانید، گفت: ”مرا که می‌پندارید؟ من او نیستم؛ بلکه او پس از من می‌آید و من حتی شایسته نیستم بند کفشش را بگشایم.“

۲۶«ای برادران، ای فرزندان ابراهیم، و ای غیریهودیانِ خداترس که در اینجا حضور دارید! این پیامِ نجات برای ما فرستاده شده است.۲۷مردم اورشلیم و بزرگان ایشان عیسی را نشناختند و با این‌حال با محکوم کردنش، گفته‌های پیامبران را که هر شَبّات تلاوت می‌شود، تحقق بخشیدند.۲۸آنها با اینکه هیچ علتی برای مجازات مرگ نیافتند، از پیلاتُس خواستند او را بکشد.۲۹و چون تمام آنچه را که درباره‌اش نوشته شده بود، به‌انجام رساندند، او را از صلیب پایین آورده، به‌قبر سپردند.۳۰امّا خدا وی را از مردگان برخیزانید.۳۱و آنان که با او از جلیل به اورشلیم آمده بودند، روزهای بسیار او را دیدند و اکنون نیز نزد قوم ما شاهدان اویند.

۳۲«اکنون ما به شما بشارت می‌دهیم که خدا آنچه را که به پدران ما وعده داده بود،۳۳آن را با برخیزانیدن عیسی، به ما که فرزندان ایشانیم وفا کرد. همانگونه که در مزمور دوّم نوشته شده:

”تو پسر من هستی؛

امروز، من تو را پدر شده‌ام.“

۳۴«و خدا او را از مردگان برخیزانید تا هرگز فساد نبیند، چنانکه آمده است:

«‌”برکات مقدّس و مطمئنی را

که به داوود وعده داده شده،

به شما خواهم بخشید.“

۳۵و بر همین مبنا در جای دیگر گفته شده که:

«‌”نخواهی گذاشت قدّوست

فساد ببیند.“

۳۶«و امّا داوود پس از آنکه به ارادۀ خدا مردمان عصر خویش را خدمت کرد، بخفت و به پدران خود پیوسته، فساد را دید.۳۷ولی آنکس که خدا برخیزانید، فساد را ندید.

۳۸«پس، ای برادران، بدانید آمرزش گناهانی که به‌واسطۀ همین شخص فراهم آمده است، به شما اعلام می‌شود.۳۹اکنون هر‌که ایمان بیاورد، به‌واسطۀ او پارسا شمرده می‌شود در هرآنچه نتوانستید به‌واسطۀ شریعت موسی پارسا شمرده شوید.۴۰مراقب باشید این نوشتۀ کتب پیامبران بر سر شما نیاید که می‌گوید:

۴۱«‌”بنگرید، ای استهزاگران،

حیرت کنید و هلاک شوید،

زیرا در زمان شما کاری خواهم کرد،

که هرچند آن را به شما بازگویند

هرگز باور نخواهید کرد.“»

۴۲چون پولُس و برنابا از کنیسه بیرون می‌رفتند، مردم از آنها استدعا کردند که شَبّات آینده نیز در این‌باره با ایشان سخن بگویند.۴۳پس از اینکه جماعتْ کنیسه را ترک کردند، بسیاری از یهودیان و اشخاص خداپرست که به یهودیت گرویده بودند، از پی پولُس و برنابا به‌راه افتادند. آن دو با این گروه سخن گفتند و آنها را به‌پایداری در فیض خدا ترغیب کردند.

۴۴شَبّات بعد، به‌تقریب، تمامی مردم شهر گرد آمدند تا کلام خداوند را بشنوند.۴۵امّا یهودیان چون ازدحام مردم را دیدند، از حسد پر شدند و با بی‌حرمتی به مخالفت با سخنان پولُس برخاستند.

۴۶آنگاه پولُس و برنابا دلیرانه گفتند: «لازم بود کلام خدا پیش از همه برای شما بیان شود. امّا چون آن را رد کردید و خود را شایستۀ حیات جاوید ندانستید، پس اکنون رو به‌سوی غیریهودیان می‌نهیم.۴۷زیرا خداوند به ما چنین امر فرموده که:

”تو را نوری برای غیر یهودیان قرار دادم،

تا نجات را به‌کرانهای زمین برسانی.“»

۴۸چون غیریهودیان این را شنیدند، شادمان شدند و کلام خداوند را حرمت داشتند؛ و آنان که برای حیات جاوید تعیین شده بودند، ایمان آوردند.

۴۹بدین‌سان کلام خداوند در سرتاسر آن ناحیه منتشر شد.۵۰امّا یهودیان، زنان خداپرست و متشخص و نیز مردان سرشناسِ شهر را شوراندند و آنها را به آزار پولُس و برنابا برانگیختند. پس پولُس و برنابا را از آن ناحیه راندند.۵۱ایشان نیز به‌اعتراض، غبار پاهای خود را بر ایشان تکاندند و به شهر قونیه رفتند.۵۲و امّا شاگردان پر از شادی و روح‌القدس بودند.

۱۴

پولُس و برنابا در قونیه

۱در قونیه نیز پولُس و برنابا به کنیسۀ یهود رفتند و چنان سخن راندند که شماری بسیار از یهودیان و یونانیان ایمان آوردند.۲امّا یهودیانی که ایمان نیاورده بودند، غیریهودیان را شوراندند و ذهنشان را نسبت به برادران، مسموم ساختند.۳پس پولُس و برنابا مدتی طولانی در آنجا ماندند و دلیرانه برای خداوند سخن گفتند، خداوندی که بدیشان قدرت انجام آیات و معجزات می‌بخشید و بدین‌گونه پیام فیض خود را تأیید می‌کرد.۴مردم شهر دو گروه شدند؛ گروهی به جانبداری از یهودیان برخاستند و گروهی دیگر جانب رسولان را گرفتند.۵و چون غیریهودیان و یهودیان به اتفاق بزرگان خود خواستند پولُس و برنابا را در برابر چشم همگان بزنند و سنگسار کنند،۶آنان آگاه شده، به لِستْره و دِربِه، از شهرهای لیکائونیه، و نواحی اطراف گریختند۷و در آنجا به رساندن بشارت ادامه دادند.

پولُس و برنابا در لِستْره و دِربِه

۸و امّا در لِستْره مردی نشسته بود که نمی‌توانست پاهایش را حرکت دهد و هرگز راه نرفته بود، زیرا لنگ مادرزاد بود.۹هنگامی که پولُس سخن می‌گفت، او گوش فرامی‌داد. پولُس بدو چشم دوخت و دید که ایمان شفا یافتن دارد.۱۰پس با صدای بلند به او گفت: «بر پاهای خود راست بایست!» آن مرد از جا جَست و به‌راه افتاد.

۱۱چون مردم آنچه را که پولُس انجام داد دیدند، به زبان لیکائونی فریاد برآوردند: «خدایان به‌صورت انسان بر ما فرود آمده‌اند!»۱۲آنان برنابا را «زئوس» و پولُس را که سخنگوی اصلی بود «هِرمِس» نامیدند.۱۳کاهنِ زئوس که معبدش درست بیرون دروازۀ شهر بود، گاوهایی چند و تاجهایی از گُل به دروازۀ شهر آورد؛ او و جماعت بر‌آن بودند قربانی تقدیمشان کنند.

۱۴امّا چون آن دو رسول، یعنی برنابا و پولُس، این را شنیدند، جامه‌های خود را چاک زدند و به میان جماعت شتافته، فریاد برآوردند که:۱۵«ای مردان، چرا چنین می‌کنید؟ ما نیز چون شما، انسانی بیش نیستیم. ما به شما بشارت می‌دهیم که از این چیزهای پوچ دست بردارید و به خدای زنده روی‌آورید که آسمان و زمین و دریا و هرآنچه را که در آنهاست، آفرید.۱۶هرچند او در گذشته قومهای غیریهود را جملگی واگذاشت که هر یک به‌راه خود روند،۱۷امّا خود را بدون شهادت نگذاشت؛ او با فرستادن باران از آسمان و بخشیدن فصلهای پُر بار، بر شما احسان نموده، خوراک فراوان به شما ارزانی می‌دارد و دلهایتان را از خرّمی لبریز می‌کند.»۱۸سرانجام با این سخنان، به‌دشواری توانستند مردم را از تقدیم قربانی بازدارند.

۱۹امّا یهودیانی از اَنطاکیه و قونیه آمدند و مردم را با خود متحد ساخته، پولُس را سنگسار کردند و بدین گمان که مرده است، از شهر بیرونش کشیدند.۲۰امّا چون شاگردان گرد او جمع شدند، برخاست و به شهر بازگشت. فردای آن روز، او و برنابا رهسپار دِربِه شدند.

بازگشت به اَنطاکیۀ سوریه

۲۱آنان در آن شهر نیز بشارت دادند و بسیاری را شاگرد ساختند. سپس به لِستْره و قونیه و اَنطاکیه بازگشتند.۲۲در آن شهرها شاگردان را تقویت کرده، آنان را به‌پایداری در ایمان تشویق کردند و پند دادند که «باید با تحمل سختیهای بسیار به پادشاهی خدا راه یابیم.»۲۳ایشان در هر کلیسا مشایخ بر ایمانداران گماشتند و با دعا و روزه آنها را به خداوندی که به وی ایمان آورده بودند، سپردند.

۲۴سپس از ایالت پیسیدیه گذشتند و به ایالت پامفیلیه رفتند،۲۵و در پِرجه کلام را موعظه کرده، به آتالیه فرود آمدند.

۲۶از آتالیه با کشتی به اَنطاکیه بازگشتند، همان‌جا که ایشان را به فیض خدا سپرده بودند تا عهده‌دار کاری شوند که اکنون به‌انجامش رسانیده بودند.۲۷چون بدانجا رسیدند، کلیسا را گرد آورده، بازگفتند که خدا به‌واسطۀ آنها چه‌ها کرده و چگونه درِ ایمان را بر غیریهودیان گشوده است.۲۸آنگاه مدت زمانی در آنجا با شاگردان ماندند.

۱۵

شورای اورشلیم

۱و امّا جمعی از یهودیه به اَنطاکیه آمده به برادران تعلیم می‌دادند که: «اگر مطابق آیین موسی ختنه نشوید، نمی‌توانید نجات بیابید.»۲پس چون پولُس و برنابا به مخالفت و مباحثۀ شدید با ایشان برخاستند، قرار بر این شد که آن دو به همراه تنی چند از ایمانداران به اورشلیم بروند و این مسئله را با رسولان و مشایخ در میان نهند.۳پس کلیسا ایشان را بدرقه کرد؛ و آنها در گذار از فینیقیه و سامره، خبر ایمان آوردن غیریهودیان را رساندند و همۀ برادران را بسیار شاد ساختند.۴چون به اورشلیم رسیدند، کلیسا و رسولان و مشایخ از ایشان استقبال کردند. پولُس و برنابا هرآنچه خدا به‌واسطۀ آنها انجام داده بود، بدیشان بازگفتند.۵آنگاه برخی از فرقۀ فَریسیان که ایمان آورده بودند، برخاسته، گفتند: «این غیریهودیان را باید ختنه کرد و حکم داد که شریعت موسی را نگاه دارند.»

۶پس رسولان و رهبران گرد آمدند تا به این مسئله رسیدگی کنند.۷پس از مباحثۀ بسیار، سرانجام پِطرُس برخاست و بدیشان گفت: «ای برادران، شما آگاهید که در روزهای نخست، خدا مرا از میان شما برگزید تا غیریهودیان از زبان من پیام انجیل را بشنوند و ایمان آورند.۸و خدایی که عارف‌القلوب است، با بخشیدن روح‌القدس به غیریهودیان، درست بهسان ما، گواهی داد بر اینکه ایشان را پذیرفته است.۹او در میان ما و ایشان هیچ فرق نگذاشت، بلکه محض ایمان، دلهایشان را طاهر ساخت.۱۰پس حال چرا خدا را می‌آزمایید و یوغی بر گردن شاگردان می‌نهید که نه ما قادر به حملش بودیم، نه پدران ما؟۱۱زیرا ما ایمان داریم که به فیض خداوندْ عیسی است که نجات یافته‌ایم، چنانکه ایشان نیز.»

۱۲سپس جماعتْ همه ساکت شدند و به برنابا و پولُس گوش فرادادند. آنان آیات و معجزاتی را که خدا به‌دست ایشان در میان غیریهودیان ظاهر کرده بود، بازمی‌گفتند.۱۳چون سخنان ایشان به‌پایان رسید، یعقوب گفت: «ای برادران، به من گوش فرادهید!۱۴شَمعون بیان کرد که چگونه خدا برای نخستین‌بار غیریهودیان را مورد لطف خود قرار داده، از میان آنان قومی برای خود برگزیده است.۱۵این با گفتار پیامبران مطابق است، چنانکه نوشته شده:

۱۶«‌”پس از این، باز‌خواهم گشت

و خیمۀ فرو‌افتادۀ داوود را از نو بر‌پا خواهم داشت؛

ویرانه‌هایش را دیگربار بنا خواهم کرد،

و آن را مرمّت خواهم نمود،

۱۷تا باقی افراد بشر جملگی خداوند را بطلبند،

همۀ غیریهودیانی که نام من بر آنهاست.

چنین می‌گوید خداوندی که اینها را به‌انجام می‌رساند،

۱۸اموری را که از دیرباز معلوم بوده است.“

۱۹«پس رأی من بر این است که آنان را که از غیریهودیان به‌سوی خدا بازمی‌گردند، زحمت نرسانیم.۲۰امّا باید در نامه‌ای از ایشان بخواهیم که از خوراک آلوده به بت‌پرستی، بی‌عفتی، گوشت حیوانات خفهشده و خون بپرهیزند.۲۱زیرا از دیرباز موسی در هر شهر کسانی را داشته است که بدو موعظه کنند، چنانکه هر شَبّات نوشته‌های او را در کنیسه‌ها تلاوت می‌کنند.»

نامۀ شورا به ایمانداران غیریهودی

۲۲پس رسولان و مشایخ به اتفاق تمامی کلیسا تصمیم گرفتند از میان خود مردانی برگزینند و آنان را همراه پولُس و برنابا به اَنطاکیه بفرستند. پس یهودای معروف به بَرسابا و سیلاس را که در میان برادران مقام رهبری داشتند، برگزیدند.۲۳آنگاه نامه‌ای به‌دست ایشان فرستادند، بدین عبارات که:

از ما رسولان و مشایخ، برادران شما،

به برادرانِ غیریهودی در اَنطاکیه، سوریه و کیلیکیه،

سلام!

۲۴شنیده‌ایم که کسانی از میان ما، بی‌آنکه دستوری از ما داشته باشند، آمده‌اند و شما را با سخنانشان مشوش ساخته، باعث پریشانی خاطرتان شده‌اند.۲۵پس ما یکدل چنین مصلحت دیدیم که مردانی برگزینیم و آنها را همراه عزیزان خود، برنابا و پولُس، نزد شما بفرستیم،۲۶همراه کسانی که به‌خاطر نام خداوند ما عیسی مسیح، جان بر‌کف نهاده‌اند.۲۷پس یهودا و سیلاس را فرستاده‌ایم تا شما را زبانی از این امور آگاه سازند.۲۸روح‌القدس و ما مصلحت چنین دیدیم که باری بر دوش شما ننهیم، جز این ضروریات که۲۹از خوراک تقدیمی به بتها و خون و گوشت حیوانات خفه شده و بی‌عفتی بپرهیزید. هرگاه از اینها دوری کنید، کاری پسندیده انجام داده‌اید. والسّلام.

۳۰پس ایشان روانه شده، به اَنطاکیه رفتند و در آنجا کلیسا را گرد آورده، نامه را رساندند.۳۱چون آنها نامه را خواندند، از پیام دلگرم‌کنندۀ آن شادمان شدند.۳۲یهودا و سیلاس نیز که نبی بودند، با سخنان بسیار، برادران را تشویق و تقویت کردند.۳۳پس چندی در آنجا ماندند، و سپس برادرانْ ایشان را به‌سلامت روانه کردند تا نزد فرستندگان خود بازگردند.۳۴امّا پولُس و برنابا در اَنطاکیه ماندند۳۵و همراه بسیاری دیگر به تعلیم و بشارت کلام خداوند مشغول شدند.

اختلاف بین پولُس و برنابا

۳۶پس از چندی، پولُس به برنابا گفت: «به شهرهایی که کلام خداوند را در آنها موعظه کردیم، بازگردیم و از برادران دیدار کنیم تا ببینیم در چه حالند.»۳۷برنابا خواست یوحنای معروف به مَرقُس نیز ایشان را همراهی کند،۳۸امّا پولُس مصلحت ندید کسی را که در پامفیلیه ایشان را تنها گذاشته و ادامۀ همکاری نداده بود، با خود ببرد.۳۹اختلاف چندان بالا گرفت که از یکدیگر جدا شدند. برنابا، مَرقُس را برگرفت و از راه دریا راهی قپرس شد؛۴۰امّا پولُس، سیلاس را اختیار کرد و به‌دست برادران به‌فیض خداوند سپرده شده، عازم سفر گشت.۴۱او در عبور از سوریه و کیلیکیه، کلیساها را استوار می‌کرد.

۱۶

پیوستن تیموتائوس به پولُس و سیلاس

۱پولُس به دِربِه و سپس به لِستْره آمد. در آنجا شاگردی تیموتائوس نام می‌زیست که مادرش یهودی و ایماندار، امّا پدرش یونانی بود.۲برادران در لِستْره و قونیه از او به‌نیکی یاد می‌کردند.۳پولُس چون می‌خواست او در سفر همراهی‌اش کند، به‌خاطر یهودیانی که در آن ناحیه می‌زیستند، او را ختنه کرد، چرا‌که همه می‌دانستند پدر وی یونانی است.۴آنها چون از شهری به شهر دیگر می‌رفتند، اصولی را که رسولان و مشایخ در اورشلیم وضع کرده بودند، به مردم می‌سپردند تا آنها را رعایت کنند.۵پس، کلیساها در ایمان استوار می‌شدند و هر روز بر شمارشان افزوده می‌شد.

رؤیای پولُس دربارۀ مرد مقدونی

۶سپس، سرتاسر دیار فْریجیه و غَلاطیه را درنَوَردیدند، زیرا روح‌القدس ایشان را از رسانیدن کلام به ایالت آسیا منع کرده بود.۷چون به سرحد میسیه رسیدند، بر‌آن شدند به بیطینیه بروند، امّا روحِ عیسی به ایشان اجازه نداد.۸از این‌رو، از میسیه گذشتند و به تْروآس رفتند.۹شبهنگام، پولُس در رؤیا دید که مردی مقدونی در برابرش ایستاده، به او التماس می‌کند که «به مقدونیه بیا و ما را مدد کن.»۱۰چون این رؤیا را دید، بی‌درنگ عازم مقدونیه شدیم، زیرا اطمینان یافتیم که خدا ما را فراخوانده است تا بدیشان بشارت دهیم.

ایمان آوردن لیدیه در فیلیپی

۱۱پس، از تْروآس با کشتی یکراست به ساموتْراکی رفتیم، و روز بعد به نیاپولیس رسیدیم.۱۲از آنجا راهی فیلیپی شدیم که از مهاجرنشینهای روم و یکی از شهرهای عمدۀ آن بخش از مقدونیه بود، و چند روز در آن شهر ماندیم.

۱۳روز شَبّات از شهر خارج شدیم و به کنار رودخانه رفتیم، با این انتظار که در آنجا مکانی برای دعا وجود دارد. پس نشستیم و با زنانی که گرد آمده بودند، به گفتگو پرداختیم.۱۴در میان آنان زنی خداپرست از شهر تیاتیرا بود که به سخنان ما گوش فرا‌می‌داد. او لیدیه نام داشت و فروشندۀ پارچه‌های ارغوان بود. خداوند قلب او را گشود تا پیام پولُس را بپذیرد.۱۵چون او با اهل خانه‌اش تعمید گرفت، با اصرار بسیار به ما گفت: «اگر یقین دارید که به خداوند ایمان آورده‌ام، بیایید و در خانۀ من بمانید.» سرانجام تسلیم درخواست او شدیم.

پولُس و سیلاس در زندان

۱۶یکبار که به مکان دعا می‌رفتیم، به کنیزی برخوردیم که روح غیبگویی داشت و از راه طالع‌بینی سود بسیار عاید اربابان خود می‌کرد.۱۷او در پی پولُس و ما می‌افتاد و فریادکنان می‌گفت: «این مردان، خدمتگزاران خدای متعال‌اند و راه نجات را به شما اعلام می‌کنند.»۱۸او روزهای بسیار چنین می‌کرد. سرانجام صبر پولُس به‌سر آمد و برگشته به آن روح گفت: «به‌نام عیسی مسیح تو را امر می‌کنم که از این دختر به‌در آیی!» همان‌دم، روح از او بیرون آمد.

۱۹اربابانِ آن کنیز چون دیدند امید کسب درآمدشان بر‌باد رفت، پولُس و سیلاس را گرفتند و آنها را کشان‌کشان به بازار نزد مراجع بردند.۲۰پس ایشان را به حضور قاضیان آوردند و گفتند: «این مردان یهودی‌اند و شهر ما را به آشوب کشیده‌اند.۲۱رسومی را تبلیغ می‌کنند که پذیرفتن و به‌جا آوردنشان بر ما رومیان جایز نیست.»

۲۲مردم در حمله به پولُس و سیلاس به آنان پیوستند. قاضیان نیز دستور دادند جامه‌هایشان را به‌در آورند و چوبشان زنند.۲۳چون ایشان را چوب بسیار زدند، به زندانشان افکندند و به زندانبان دستور دادند سخت مراقب ایشان باشد.۲۴زندانبان چون چنین دستور یافت، آنان را به زندان درونی افکند و پاهایشان را در کُنده نهاد.

۲۵نزدیک نیمهشب، پولُس و سیلاس مشغول دعا بودند و سرودخوانان خدا را ستایش می‌کردند و دیگر زندانیان نیز بدیشان گوش فرا‌می‌دادند۲۶که ناگاه زمین‌لرزه‌ای عظیم رخ داد، آنگونه که اساس زندان به‌لرزه درآمد و درهای زندان در‌دم گشوده شد و زنجیرها از همه فرو‌ریخت.۲۷زندانبان بیدار شد، و چون درهای گشودۀ زندان را دید، شمشیر برکشید تا خود را بکشد، زیرا می‌پنداشت زندانیان گریخته‌اند.۲۸امّا پولُس با صدای بلند ندا در‌داده، گفت: «به خود آسیب مرسان که ما همه اینجاییم!»۲۹زندانبان چراغ خواست و سراسیمه به‌درون زندان رفت و در حالی که می‌لرزید به‌پای پولُس و سیلاس افتاد.۳۰سپس، ایشان را بیرون آورد و پرسید: «ای سروران، چه کنم تا نجات یابم؟»

۳۱پاسخ دادند: «به خداوند عیسی مسیح ایمان آور که تو و اهل خانه‌ات نجات خواهید یافت.»۳۲آنگاه کلام خداوند را برای او و همۀ کسانی که در خانه‌اش بودند، بیان کردند.۳۳در همان ساعت از شب، زندانبان آنها را برداشته، زخمهایشان را شست، و بی‌درنگ او و همۀ اهل خانه‌اش تعمید گرفتند.۳۴او ایشان را به خانۀ خود برد و سفره‌ای برایشان گسترد. او و همۀ اهل خانه‌اش از ایمان آوردن به خدا بسیار شاد بودند.

۳۵چون روز شد، قاضیان مأمورانی نزد زندانبان فرستاده، گفتند: «آن مردان را آزاد کن!»۳۶زندانبان پولُس را از این پیغام آگاه کرد و گفت: «قاضیان دستور داده‌اند که شما را آزاد کنم. پس اینک بیرون آیید و به‌سلامت بروید.»

۳۷امّا پولُس در پاسخ گفت: «ما را که رومی هستیم بدون محاکمه و در برابر همگان چوب‌زده و به زندان افکنده‌اند. حال می‌خواهند در خفا آزادمان کنند؟ هرگز! بلکه خود بیایند و ما را از اینجا بیرون آورند.»

۳۸مأموران این را به قاضیان بازگفتند، و آنها چون شنیدند که پولُس و سیلاس رومی‌اند، سخت به هراس افتادند۳۹و آمده، از ایشان پوزش خواستند و تا بیرون زندان مشایعتشان نموده، خواهش کردند که شهر را ترک گویند.۴۰ایشان پس از ترک زندان، به خانۀ لیدیه رفتند. در آنجا با برادران دیدار کرده، ایشان را تشویق نمودند. سپس آنجا را ترک گفتند.

۱۷

بلوا در تِسالونیکی

۱پولُس و سیلاس از آمْفیپولیس و آپولونیا گذشتند و به تِسالونیکی آمدند، که در آنجا یهودیان کنیسه داشتند.۲پولُس طبق عادت به کنیسه رفته، در سه شَبّات از کتب‌مقدّس با ایشان مباحثه می‌کرد۳و توضیح داده، برهان می‌آورد که ضروری بود مسیح رنج کشد و از مردگان برخیزد. او می‌گفت: «این عیسی که او را به شما اعلام می‌کنم، همان مسیح است.»۴برخی از ایشان و نیز شماری بسیار از یونانیانِ خداپرست و گروهی بزرگ از زنان سرشناس، مجاب شده، به پولُس و سیلاس پیوستند.

۵امّا یهودیان حسد ورزیدند و تنی‌چند از اوباش را از بازار گرد آورده، دسته‌ای به‌راه انداختند و در شهر بلوا به‌پا کردند. ایشان در جستجوی پولُس و سیلاس به خانۀ یاسون هجوم بردند تا آنان را به میان جماعت بیرون آورند.۶امّا چون ایشان را نیافتند، یاسون و برخی دیگر از برادران را نزد مقامات شهر کشاندند و فریاد برآوردند که «این مردان که همۀ دنیا را به آشوب کشیده‌اند، حال به اینجا آمده‌اند۷و یاسون ایشان را به خانۀ خود برده است. اینان همگی از فرمانهای قیصر سرپیچی می‌کنند و مدّعی آنند که شاه دیگری هست به نام عیسی.»۸چون مردم و مقامات شهر این را شنیدند، برآشفتند.۹سپس از یاسون و دیگران ضمانت گرفته، آزادشان کردند.

پولُس و سیلاس در بیریه

۱۰برادران در همان شب، پولُس و سیلاس را به بیریه روانه کردند. آنها چون بدانجا رسیدند، به کنیسۀ یهود رفتند.۱۱اهل بیریه از مردمان تِسالونیکی نجیب‌تر بودند، زیرا کلام را با اشتیاق پذیرفتند و هر روز کتب‌مقدّس را بررسی می‌کردند تا صحت گفته‌های پولُس را دریابند.۱۲بدینگونه، بسیاری از یهودیان و نیز شماری کثیر از زنان و مردان سرشناسِ یونانی ایمان آوردند.

۱۳چون یهودیانِ تِسالونیکی دریافتند که پولُس در بیریه نیز کلام خدا را موعظه می‌کند، بدانجا رفتند و مردم را تحریک کرده، شوراندند.۱۴برادران بی‌درنگ پولُس را به‌سوی ساحل روانه کردند، امّا سیلاس و تیموتائوس در بیریه ماندند.۱۵مشایعت‌کنندگان پولُس، او را تا آتن همراهی کردند و پس از اینکه برای سیلاس و تیموتائوس دستور گرفتند که هر‌چه زودتر به پولُس بپیوندند، آنجا را ترک گفتند.

پولُس در آتن

۱۶در آن حال که پولُس در آتن منتظر آن دو بود، از اینکه می‌دید شهر پر از بتهاست، منقلب شد.۱۷از این‌رو، در کنیسه با یهودیان و یونانیان خداپرست و نیز هر روز در میدان شهر با رهگذران مباحثه می‌کرد.۱۸جمعی از فیلسوفان اپیکوری و رواقی نیز با او بنای مباحثه گذاشتند. برخی از آنان می‌گفتند: «این یاوه‌گو چه می‌خواهد بگوید؟» دیگران می‌گفتند: «گویا خدایان غریب را تبلیغ می‌کند.» از آن‌رو چنین می‌گفتند که پولُس، عیسی و قیامت را به ایشان بشارت می‌داد.۱۹آنگاه او را برگرفته، به مجمع «آریوپاگوس» بردند و در آنجا به او گفتند: «آیا می‌توان دانست که این تعلیم جدید که تو می‌دهی، چیست؟۲۰سخنانت به گوش ما عجیب می‌آید. پس خواهان دانستن معنای آنیم.»۲۱همۀ آتنیان و غریبانی که در آنجا می‌زیستند، مشغولیتی جز این نداشتند که وقت خود را به گفت و شنود دربارۀ عقاید جدید بگذرانند.

۲۲پس پولُس در میان مجمع «آریوپاگوس» برخاست و گفت: «ای مردان آتنی، من شما را از هر لحاظ بسیار دیندار یافته‌ام.۲۳زیرا هنگامی که در شهر سیر می‌کردم و آنچه را که شما می‌پرستید نظاره می‌نمودم، مذبحی یافتم که بر آن نوشته شده بود: ”تقدیم به خدای ناشناخته“. حال، آنچه را شما ناشناخته می‌پرستید، من به شما اعلام می‌کنم.

۲۴«خدایی که جهان و هرآنچه را در آن است آفرید، مالکِ آسمان و زمین است و در معابد ساختۀ دست بشر ساکن نمی‌شود.۲۵دستان بشری نمی‌تواند خدمتی به او بکند، چنانکه گویی به چیزی محتاج باشد، زیرا خودْ بخشندۀ حیات و نَفَس و هر چیز دیگر به جمیع آدمیان است.۲۶او همۀ اقوام بشری را از یک انسان پدید آورد تا در سرتاسر زمین ساکن شوند؛ و زمانهای تعیین شده برای ایشان و حدود محل سکونتشان را مقرر فرمود.۲۷تا مردمان او را بجویند و چه‌بسا که در پی‌اش گشته، او را بیابند، هر‌چند از هیچ یک از ما دور نیست.۲۸زیرا در اوست که زندگی و حرکت و هستی داریم؛ چنانکه برخی از شاعران خود شما نیز گفته‌اند که از نسل اوییم.

۲۹«پس چون نسل خداییم، شایسته نیست چنین بیندیشیم که الوهیت همانند زر یا سیم یا سنگی است که با هنر و خلاقیت آدمی به صورت تمثالی تراشیده شده باشد.۳۰در گذشته، خدا از چنین جهالتی چشم می‌پوشید. امّا اکنون به همۀ مردمان در هر جا حکم می‌کند که توبه کنند.۳۱زیرا روزی را مقرر کرده که در آن به‌واسطۀ مردی که تعیین کرده است، جهان را عادلانه داوری خواهد کرد، و با برخیزانیدنش از مردگان، همه را از این امر مطمئن ساخته است.»

۳۲چون دربارۀ رستاخیز مردگان شنیدند، برخی پوزخند زدند، امّا دیگران گفتند: «می‌خواهیم در این‌باره باز از تو بشنویم.»۳۳بدینگونه پولُس مجمع را ترک گفت.۳۴امّا تنی چند بدو پیوسته، ایمان آوردند. دیونیسیوس، عضو مجمع «آریوپاگوس»، زنی داماریس نام، و نیز چند تن دیگر، از آن‌جمله بودند.

۱۸

پولُس در قُرِنتُس

۱پس از این، پولُس آتن را ترک گفت و به قُرِنتُس رفت.۲در آنجا با مردی یهودی، آکیلا نام، از مردمان پونتوس آشنا شد که با همسرش پْریسکیلا بتازگی از ایتالیا آمده بود، زیرا کْلودیوسِ قیصر دستور داده بود که یهودیان همگی روم را ترک کنند. پولُس به دیدار آنها رفت،۳و از آنجا که او نیز مانند ایشان پیشۀ خیمه‌دوزی داشت، نزدشان ماند و به‌کار مشغول شد.۴او هر شَبّات در کنیسه با یهودیان و یونانیان مباحثه می‌کرد و می‌کوشید آنان را مجاب سازد.

۵چون سیلاس و تیموتائوس از مقدونیه آمدند، پولُس خود را به‌تمامی، وقف موعظۀ کلام کرده، به یهودیان شهادت می‌داد که عیسی همان مسیح است.۶امّا چون با او بنای مخالفت گذاشتند و ناسزایش گفتند، به اعتراض، غبار جامه‌اش را تکاند و به آنها گفت: «خونتان بر گردن خودتان! من از آن مبرا هستم. از این پس، نزد غیریهودیان می‌روم.»

۷سپس از کنیسه تغییر مکان داد و به خانۀ تیتوس یوستوس رفت که شخصی خداپرست بود و در جوار کنیسه منزل داشت.۸امّا کْریسپوس، رئیس کنیسه، با تمام اهل خانه‌اش به خداوند ایمان آوردند. همچنین بسیاری از اهالی قُرِنتُس چون پیام را شنیدند، ایمان آورده، تعمید گرفتند.

۹شبی خداوند در رؤیا به پولُس گفت: «مترس! سخن بگو و خاموش مباش!۱۰زیرا من با تو هستم و هیچ‌کس دست خود را بر تو دراز نخواهد کرد تا گزندی به تو برساند، چرا‌که در این شهر مرا خلق بسیار است.»۱۱پس، پولُس یک سال و نیم در آنجا ماند و کلام خدا را به آنها تعلیم داد.

۱۲امّا هنگامی که گالیو، والی اَخائیه بود، یهودیان همداستان شده، بر سر پولُس تاختند و او را به محکمه کشانده،۱۳گفتند: «این شخص مردم را وامی‌دارد خدا را به‌شیوه‌ای خلاف شریعت عبادت کنند.»

۱۴چون پولُس خواست سخن بگوید، گالیو به یهودیان گفت: «اگر جرم یا جنایتی در میان بود، می‌بایست شکایت شما را بشنوم.۱۵امّا چون مسئله بر سر کلمات و نامها و شریعت خودتان است، پس خود به آن رسیدگی کنید. من نمی‌خواهم دربارۀ چنین اموری داوری کنم.»۱۶پس آنها را از مقابل مسند داوری راند.۱۷آنان نیز همگی به سوسْتِنیس، رئیس کنیسه حمله بردند و او را در مقابل مسند والی زدند. امّا گالیو هیچ اعتنا نکرد.

بازگشت پولُس به اَنطاکیه

۱۸پولُس پس از اقامتی طولانی در قُرِنتُس، با برادران وداع کرد و از راه دریا عازم سوریه شد. در این سفر، پْریسکیلا و آکیلا نیز همراهش بودند. او در کِنخْریه سر خود را تراشید، زیرا چنین نذر کرده بود.۱۹چون به اِفِسُس رسیدند، همسفران خود را ترک گفت و خود به کنیسه رفته، با یهودیان به مباحثه پرداخت.۲۰از او خواستند مدتی بیشتر با ایشان بماند، امّا نپذیرفت۲۱و با ایشان وداع کرده، گفت: «اگر خدا بخواهد باز نزد شما خواهم آمد.» سپس سوار کشتی شد و اِفِسُس را ترک گفت.۲۲در قیصریه از کشتی فرود آمده، به اورشلیم رفت و پس از دیدار با کلیسا، راهی اَنطاکیه شد.۲۳چندی در آنجا ماند و باز عازم سفر شده، در سرتاسر دیار غَلاطیه و فْریجیه جابهجا می‌گشت و همۀ شاگردان را استوار می‌کرد.

۲۴در آن ایام، فردی یهودی، آپولُس نام، از مردمان اسکندریه، به اِفِسُس آمد. او سخنوری ماهر بود و دانشی وسیع از کتب‌مقدّس داشت؛۲۵در طریق خداوند آموزش یافته بود و با حرارت روح سخن می‌گفت و به‌دقّت دربارۀ عیسی تعلیم می‌داد، هرچند فقط از تعمید یحیی آگاهی داشت.۲۶او دلیرانه در کنیسه به سخن‌گفتن آغاز کرد. چون پْریسکیلا و آکیلا سخنانش را شنیدند، او را به خانۀ خود بردند و طریق خدا را دقیقتر به وی آموختند.

۲۷چون آپولُس قصد سفر به اَخائیه کرد، برادران تشویقش کردند و به شاگردان نوشتند که او را به‌گرمی پذیرا شوند. چون آپولُس بدانجا رسید، کسانی را که به‌واسطۀ فیض ایمان آورده بودند، یاری فراوان داد.۲۸زیرا پیش روی همگان با یهودیان مباحثه کرده، عقاید آنان را با دلایل قوی رد می‌کرد، و با استناد به کتب‌مقدّس ثابت می‌نمود که عیسی همان مسیح است.

۱۹

پولُس در اِفِسُس

۱و امّا هنگامی که آپولُس در قُرِنتُس بود، پولُس پس از گذر از نواحی مرتفع مرکزی، به اِفِسُس رسید. در آنجا شاگردانی چند یافت۲و از ایشان پرسید: «آیا هنگامی که ایمان آوردید، روح‌القدس را یافتید؟»

گفتند: «ما حتی نشنیده‌ایم که روح‌القدس هست.»

۳به ایشان گفت: «پس چه تعمیدی یافتید؟»

گفتند: «تعمید یحیی.»

۴پولُس گفت: «تعمید یحیی، تعمیدِ توبه بود. او به قوم می‌گفت به آن که پس از او می‌آمد ایمان بیاورند، یعنی به عیسی.»۵چون این را شنیدند، در نام خداوند عیسی تعمید گرفتند.۶و هنگامی که پولُس دست بر آنان نهاد، روح‌القدس بر ایشان آمد، به‌گونه‌ای که به زبانهای دیگر سخن گفتند و نبوّت کردند.۷آن مردان، جملگی حدود دوازده تن بودند.

۸سپس پولُس به کنیسه رفته، در آنجا سه ماه دلیرانه سخن می‌گفت و دربارۀ پادشاهی خدا مباحثه می‌کرد و دلایل قاطع می‌آورد.۹امّا بعضی سرسختی می‌کردند و ایمان نمی‌آوردند و پیش روی همگان، «طریقت» را بد می‌گفتند. پس پولُس از آنها کناره گرفت و شاگردان را با خود برداشته، همه روزه در تالار سخنرانی تیرانوس به بحث و گفتگو پرداخت.۱۰دو سال بدین منوال گذشت و در این مدت، همۀ یهودیان و یونانیانی که در ایالت آسیا بودند، کلام خداوند را شنیدند.

۱۱خدا به دست پولُس معجزات خارق‌العاده ظاهر می‌ساخت،۱۲به‌گونه‌ای که مردم دستمالها و پیشبندهایی را که با بدن او تماس یافته بود برای بیماران می‌بردند، و بیماری آنها بهبود می‌یافت و ارواح پلید از ایشان بیرون می‌رفت.

۱۳پس تنی چند از جن‌گیرانِ دوره‌گرد یهودی نیز کوشیدند نام خداوند عیسی را بر کسانی که ارواح پلید داشتند، بخوانند. آنان می‌گفتند: «به نام عیسایی که پولُس به او موعظه می‌کند شما را بیرون می‌رانیم!»۱۴کسانی که چنین می‌کردند، هفت پسر اِسکیوا، یکی از سران کاهنان یهود بودند.۱۵امّا روح پلید در پاسخ آنها گفت: «عیسی را می‌شناسم، پولُس را هم می‌شناسم، امّا شما کیستید؟»۱۶پس مردی که روح پلید داشت بر آنها جَسته، بر همگی ایشان غلبه یافت و چنان آنها را زد که برهنه و زخمی از آن خانه گریختند.

۱۷چون همۀ ساکنان اِفِسُس، چه یهودی و چه یونانی، از این امر آگاه شدند، ترس بر همۀ آنان مستولی گشت، به‌گونه‌ای که از آن پس نام خداوند عیسی را بسیار محترم می‌داشتند.۱۸و بسیار کسان که ایمان آورده بودند، پیش آمده، آشکارا به کارهای خود اعتراف کردند.۱۹بسیاری نیز که پیش از آن جادوگری می‌کردند، کتابهای خود را آوردند و در برابر همگان سوزاندند. چون بهای کتابها را حساب کردند، پنجاه هزار دِرْهَم بود.۲۰بدینگونه، کلام خداوند به‌طور گسترده منتشر می‌شد و قوّت می‌گرفت.

۲۱پس از این وقایع، پولُس در روح بر‌آن شد از راه مقدونیه و اَخائیه، به اورشلیم بازگردد. گفت: «پس از رفتنم به آنجا، باید از روم نیز دیدار کنم.»۲۲سپس دو تن از دستیاران خود، تیموتائوس و اِراستوس را به مقدونیه فرستاد و خود چندی در آسیا ماند.

بلوا در اِفِسُس

۲۳در این زمان، بلوای بزرگی دربارۀ «طریقت» بر‌پا شد.۲۴نقره‌کاری دیمیتریوس نام که تمثالهای نقره‌ای از آرتِمیس می‌ساخت و از این راه درآمدی سرشار عاید صنعتگران کرده بود،۲۵ایشان و صاحبان اینگونه حرفه‌ها را گرد آورد و به آنها گفت: «ای سروران، می‌دانید که این پیشه، مایۀ رونقِ روزیِ ماست.۲۶امّا چنانکه می‌بینید و می‌شنوید، این پولُس نه‌تنها در اِفِسُس، بلکه به‌تقریب در سرتاسر آسیا، بسیاری را متقاعد و گمراه کرده است. او می‌گوید خدایانِ ساختۀ دست، به هیچ‌روی خدا نیستند.۲۷پس این خطر هست که نه‌تنها کسب ما از رونق بیفتد، بلکه معبد الهۀ بزرگمان آرتِمیس نیز حقیر گردد و او که در آسیا و در سرتاسر جهان پرستیده می‌شود، عظمت خود را از دست بدهد.»

۲۸چون این را شنیدند، بغایت خشمگین شده، فریاد سردادند که «بزرگ است آرتِمیسِ اِفِسُسیان!»۲۹در تمام شهر آشوبی به‌پا شد! مردم یکپارچه به‌سوی میدان مسابقات هجوم بردند و گایوس و آریستارخوس را که اهل مقدونیه و از همراهان پولُس بودند، کشان‌کشان با خود می‌بردند.۳۰پولُس خواست در برابر جمعیت ظاهر شود، امّا شاگردان نگذاشتند.۳۱حتی بعضی از مقامات ایالت آسیا که از دوستان وی بودند، برایش پیغام فرستاده، خواهش کردند پا به میدان مسابقات نگذارد.

۳۲جمعیت آشفته بود. همه فریاد می‌زدند و هر‌کس چیزی می‌گفت و بیشتر مردم نمی‌دانستند برای چه گرد آمده‌اند.۳۳یهودیان، اسکندر را پیش انداخته بودند، و بعضی از میان جمعیت به او دستورهایی می‌دادند. او دست تکان داده، از مردم خواست خاموش باشند و کوشید دفاعی عرضه دارد.۳۴امّا چون مردم دریافتند یهودی است، همه یکصدا، حدود دو ساعت فریاد می‌زدند: «بزرگ است آرتِمیسِ اِفِسُسیان!»

۳۵سرانجام، داروغۀ شهر جمعیت را آرام کرد و گفت: «ای مردان اِفِسُس، کیست که نداند شهر اِفِسُس نگهبان معبد آرتِمیسِ بزرگ و حافظِ تمثال اوست که از آسمان نازل شده است؟۳۶پس چون این حقایق انکارناپذیر است، باید آرام باشید و شتابزده کاری نکنید.۳۷این مردان که به اینجا آورده‌اید، نه به معبد ما دستبرد زده‌اند و نه به الهۀ ما کفر گفته‌اند.۳۸پس اگر دیمیتریوس و همکاران صنعتگرش از کسی شکایت دارند، درِ محکمه‌ها باز است و والیان نیز حاضرند. می‌توانند شکایات خود را به آنجا ببرند.۳۹امّا اگر مسئلۀ دیگری دارید، باید آن را در محکمۀ قانونی حل و فصل کنید.۴۰زیرا بیم آن می‌رود که به‌خاطر وقایع امروز، به شورشگری متهم شویم. اگر چنین شود، نخواهیم توانست دلیلی برای توجیه این بلوا بیاوریم.»۴۱این را گفت و جماعت را متفرق ساخت.

۲۰

سفر پولُس به مقدونیه و یونان

۱چون آشوب فرو‌نشست، پولُس شاگردان را فراخواند و پس از تشویق و ترغیب ایشان، آنان را وداع گفت و عازم مقدونیه شد.۲او از آن نواحی گذر کرده، مؤمنان را با سخنان خود دلگرمی بسیار داد، تا به یونان رسید۳و سه ماه در آنجا ماند. هنگامی که قصد داشت با کشتی به سوریه برود، یهودیان علیه او توطئه کردند. پس بر‌آن شد از راه مقدونیه بازگردد.۴همراهان او، سوپاتِروس پسر پیرروس از مردمان بیریه، آریستارخوس و سِکونُدوس از مردمان تِسالونیکی، گایوس از مردمان دِربِه، تیخیکوس و تْروفیموس از مردمان آسیا، و تیموتائوس بودند.۵آنان پیش از ما رفتند و در تْروآس منتظر ما شدند.۶ولی ما پس از ایام عید فَطیر، با کشتی از فیلیپی روانه شدیم و پنج روز بعد، در تْروآس به آنان پیوستیم و هفت روز در آنجا ماندیم.

موعظۀ پولُس در تْروآس

۷در نخستین روز هفته، برای پاره کردن نان گرد هم آمدیم. پولُس برای مردم موعظه می‌کرد، و چون تصمیم داشت روز بعد آنجا را ترک گوید، سخنانش تا نیمه‌های شب به‌درازا کشید.۸در بالاخانه‌ای که گرد آمده بودیم، چراغ بسیار بود.۹در آن حال که پولُس همچنان به سخن‌گفتن ادامه می‌داد، جوانی اِفتیخوس نام که کنار پنجره نشسته بود، اندک اندک به خوابی عمیق فرو‌رفت و ناگاه از طبقۀ سوّم به‌زیر افتاد و او را مرده برداشتند.۱۰پولُس پایین رفته، خود را بر مرد جوان انداخت و او را در‌بر گرفت و گفت: «مترسید، جان او در اوست!»۱۱سپس بالا رفت و نان را پاره کرد و خورد. او تا سحر به گفتگو با ایشان ادامه داد، و بعد آنجا را ترک گفت.۱۲مردمْ آن جوان را زنده به خانه بردند و تسلای عظیم یافتند.

وداع پولُس با مشایخ کلیسای اِفِسُس

۱۳در ادامۀ سفر، سوار کشتی شده، روانۀ آسوس شدیم تا در آنجا طبق قرار پولُس، او را به کشتی بیاوریم، زیرا خواسته بود تا آنجا را از راه خشکی برود.۱۴پس چون پولُس را در آسوس دیدیم، او را به کشتی آوردیم و به میتیلینی رفتیم.۱۵از آنجا با کشتی روانه شدیم و روز بعد به مقابل خیوس رسیدیم. فردای آن روز به ساموس رفتیم و روز بعد، به میلیتوس رسیدیم.۱۶پولُس تصمیم داشت از راه دریا از کنار اِفِسُس بگذرد تا وقتی را در ایالت آسیا صرف نکند، زیرا شتاب داشت که اگر ممکن شود، روز پِنتیکاست در اورشلیم باشد.

۱۷او از میلیتوس پیغامی به اِفِسُس فرستاد و مشایخ کلیسا را نزد خود فراخواند.۱۸چون آمدند، بدیشان گفت: «آگاهید که از همان روز نخست که به آسیا پا نهادم، چگونه در همۀ اوقات با شما به‌سر برده‌ام.۱۹چگونه در کمال فروتنی و اشکریزان خداوند را خدمت کرده، سختیهایی را که در اثر توطئه‌های یهودیان بر من رفته است، تحمل کرده‌ام.۲۰می‌دانید که از هرآنچه ممکن بود به حال شما سودمند افتد، چیزی دریغ نداشته‌ام، بلکه پیام را به شما موعظه کرده، چه در جمع و چه در خانه‌ها تعلیمتان داده‌ام.۲۱نیز به یهودیان و یونانیان هر دو، اعلام داشته‌ام که باید با توبه به‌سوی خدا بازگردند و به خداوند ما عیسی مسیح ایمان آورند.

۲۲«و حال، با الزام روح به اورشلیم می‌روم و نمی‌دانم در آنجا چه برایم پیش خواهد آمد؛۲۳جز آنکه در هر شهر روح‌القدس هشدار می‌دهد که زندان و سختی در انتظار من است.۲۴امّا جان را برای خود بی‌ارزش می‌انگارم، تنها اگر بتوانم دور خود را به‌پایان رسانم و خدمتی را که از خداوندْ عیسی یافته‌ام، به‌کمال انجام دهم، خدمتی که همانا اعلام بشارت فیض خداست.

۲۵«حال می‌دانم هیچیک از شما که من در میانتان گشته و به پادشاهی خدا موعظه کرده‌ام، دیگر روی مرا نخواهد دید.۲۶پس امروز با شما اتمام حجّت می‌کنم که من از خون همه بری هستم،۲۷زیرا در اعلام ارادۀ کامل خدا به شما کوتاهی نکرده‌ام.۲۸مراقب خود و تمامی گله‌ای که روح‌القدس شما را به نظارتِ بر آن برگماشته است باشید و کلیسای خدا را که آن را به خون پسر خود خریده است، شبانی کنید.۲۹می‌دانم بعد از رفتنم، گرگهای درّنده به میان شما خواهند آمد که به گله رحم نخواهند کرد.۳۰حتی از میان خود شما کسانی بر‌خواهند خاست و حقیقت را دیگرگون خواهند کرد تا شاگردان را به پیروی خود از راه به‌در کنند.۳۱پس هوشیار باشید و به‌خاطر آورید که من سه سالِ تمام، شب و روز، دمی از هشدار دادن به هر یک از شما با اشکها، بازنایستادم.

۳۲«اکنون شما را به خدا و به کلام فیض او می‌سپارم که قادر است شما را بنا کند و در میان جمیع کسانی که تقدیس شده‌اند، میراث بخشد.۳۳چشمداشتی به سیم و زر و یا جامۀ کسی نداشته‌ام.۳۴خود می‌دانید که به دست خویش، نیازهای خود و همراهانم را فراهم کرده‌ام.۳۵از هر لحاظ به شما نشان داده‌ام که باید چنین سخت کار کنیم تا بتوانیم ضعیفان را دستگیری نماییم، و سخنان خود خداوندْ عیسی را به‌یاد داشته باشیم که فرمود: ”دادن از گرفتن فرخنده‌تر است.“‌»

۳۶چون سخنانش را به‌پایان رسانید، با همۀ آنان زانو زد و دعا کرد.۳۷همه بسیار گریستند و بر گردنش آویخته، وی را می‌بوسیدند.۳۸آنچه بیش از همه اندوهگینشان می‌ساخت، این سخنش بود که گفت «دیگر روی مرا نخواهید دید.» سپس تا کشتیْ وی را بدرقه کردند.

۲۱

به‌سوی اورشلیم

۱پس از جدا شدن از آنها، راهی سفر دریایی شدیم و تا «کوس» مستقیم پیش رفتیم. روز بعد، به رودِس و از آنجا به پاتارا رسیدیم.۲در آنجا کشتی‌ای یافتیم که عازم فینیقیه بود. پس سوار شدیم و حرکت کردیم.۳قپرس را در سمت چپ خود دیدیم و از آن گذشته، به‌سوی سوریه پیش رفتیم. سپس در صور پیاده شدیم، زیرا در آنجا باید بار کشتی را تخلیه می‌کردند.۴پس شاگردان را در آنجا یافته، هفت روز نزدشان ماندیم. ایشان به هدایت روح به پولُس گفتند به اورشلیم نرود.۵چون فرصت ماندن ما به‌پایان رسید، عازم سفر شدیم. شاگردان جملگی با زنان و فرزندانشان ما را تا بیرون شهر بدرقه کردند. آنجا کنار دریا زانو زدیم و دعا کردیم.۶پس از وداع، سوار کشتی شدیم، و ایشان نیز به خانه‌های خود بازگشتند.

۷سفر دریایی خود را از صور پی گرفتیم و به پْتولامائیس رسیدیم. آنجا از برادران دیدار کردیم و یک روز نزدشان ماندیم.۸روز بعد، آنجا را ترک گفته به قیصریه آمدیم و به منزل فیلیپُسِ مبشر، یکی از آن هفت تن، رفتیم و نزدش ماندیم.۹او چهار دختر مجرد داشت که نبوّت می‌کردند.

۱۰پس از چند روز که آنجا بودیم، نبی‌ای آگابوس نام از یهودیه رسید.۱۱او نزد ما آمد و کمربند پولُس را گرفته، دستها و پاهای خویش را با آن بست و گفت: «روح‌القدس می‌گوید: ”یهودیانِ اورشلیم صاحب این کمربند را بدینگونه خواهند بست و به‌دست غیریهودیان خواهند سپرد.“‌»

۱۲چون این را شنیدیم، ما و مردمانِ آنجا به پولُس التماس کردیم که از رفتن به اورشلیم چشم بپوشد.۱۳امّا پولُس پاسخ داد: «این چه کار است که می‌کنید؟ چرا با گریۀ خود دل مرا می‌شکنید؟ من آماده‌ام به‌خاطر نام خداوندْ عیسی نه‌تنها به زندان روم، بلکه در اورشلیم جان بسپارم.»۱۴چون دیدیم متقاعد نمی‌شود، دست کشیدیم و گفتیم: «آنچه خواست خداوند است، بشود.»

۱۵پس از آن روزها، تدارک سفر دیدیم و به‌سوی اورشلیم حرکت کردیم.۱۶بعضی از شاگردانِ مقیم قیصریه نیز همراهمان آمدند و ما را به خانۀ شخصی مِناسون نام بردند تا میهمان او باشیم. مِناسون، از مردمان قپرس و یکی از شاگردانِ قدیمی بود.

ورود پولُس به اورشلیم

۱۷چون به اورشلیم رسیدیم، برادران به‌گرمی پذیرایمان شدند.۱۸روز بعد با پولُس به‌دیدار یعقوب رفتیم. مشایخ همگی حضور داشتند.۱۹پولُس ایشان را سلام گفت و به‌تفصیل بیان کرد که خدا به‌واسطۀ خدمت او در میان غیریهودیان چه‌ها کرده است.

۲۰چون شنیدند، خدا را تمجید کردند. سپس به پولُس گفتند: «ای برادر، چنانکه می‌بینی هزاران یهودی ایمان آورده‌اند و همگی نسبت به شریعت غیورند.۲۱در میان آنها چنین شایع شده که تو همۀ یهودیانی را که میان غیریهودیان زندگی می‌کنند، تعلیم می‌دهی که از موسی روی برتابند، و می‌گویی نباید فرزندان را ختنه کرد و بنا‌بر رسوم رفتار نمود.۲۲حال چه باید کرد؟ بدون شک، آنها از آمدنت آگاه خواهند شد.۲۳پس آنچه به تو می‌گوییم، انجام بده. اینجا نزد ما چهار مرد هستند که نذری دارند.۲۴آنها را همراه خود ببر و به اتفاق ایشان آیین تطهیر را به‌جا آور و خرج ایشان را بده تا بتوانند سرهای خود را بتراشند. بدینسان همه در‌خواهند یافت که این شایعات دربارۀ تو راست نیست، بلکه تو نیز شریعت را نگاه داشته، در آن سلوک می‌کنی.۲۵امّا دربارۀ ایمانداران غیریهودی، ما حکم خود را در نامه‌ای به آگاهی آنها رساندیم و گفتیم که باید از خوراک تقدیمی به بتها، از خون، از گوشت حیوانات خفه شده و از بی‌عفتی بپرهیزند.»

۲۶پس، روز بعد، پولُس آن اشخاص را همراه خود برد و با ایشان آیین تطهیر را به‌جا آورد. سپس به معبد رفت تا تاریخ پایان روزهای تطهیر را که در آن برای هر یک از ایشان قربانی تقدیم می‌شد، اعلام کند.

گرفتار شدن پولُس

۲۷چیزی به‌پایان هفت روز تطهیر نمانده بود که چند یهودی از ایالت آسیا، پولُس را در معبد دیدند. آنها جمعیت را شوراندند و او را گرفته،۲۸فریاد می‌زدند: «ای اسرائیلیان، مدد کنید؛ این همان است که همگان را در همه جا برضد قوم ما و شریعت ما و برضد این مکان تعلیم می‌دهد. از آن گذشته، یونانیان را نیز به‌درون معبد آورده و این مکان مقدّس را نجس کرده است.»۲۹آنها پیشتر تْروفیموسِ اِفِسُسی را در شهر با پولُس دیده بودند و می‌پنداشتند پولُس او را به‌درون معبد برده است.

۳۰شهر سراپا آشوب شد! مردم از هر سو هجوم آوردند و پولُس را گرفته، از معبد بیرون کشیدند و بی‌درنگ درهای معبد را پشت سرشان بستند.۳۱چون سعی داشتند او را بکشند، به فرماندۀ سپاهیان رومی خبر رسید که در تمام اورشلیم آشوبی به‌پا شده است.۳۲او بی‌درنگ با سربازان و افسران خود به‌سوی جمعیت تاخت. چون چشم جماعت به فرمانده و سربازانش افتاد، از زدن پولُس دست برداشتند.

۳۳فرمانده نزدیک آمد و پولُس را گرفتار کرد و دستور داد او را با دو زنجیر ببندند. آنگاه پرسید که او کیست و چه کرده است.۳۴از میان جمعیت هر‌کس چیزی فریاد می‌زد. فرمانده که از زیادی هیاهو نتوانست حقیقت امر را دریابد، دستور داد پولُس را به قلعه ببرند.۳۵چون پولُس نزدیک پله‌های قلعه رسید، سربازان از فرط خشونتِ جمعیت مجبور شدند او را بر دستهایشان حمل کنند.۳۶جمعیتی که از پی آنها می‌آمد، فریاد می‌کرد: «بکشیدش!»

پولُس با مردم سخن می‌گوید

۳۷هنوز پولُس را به‌درون قلعه نبرده بودند که به فرمانده گفت: «اجازه می‌دهید چیزی به شما بگویم؟»

فرمانده گفت : «تو یونانی می‌دانی؟۳۸مگر تو همان مصری نیستی که چندی پیش شورشی بر‌پا کرد و چهار هزار آدمکش را با خود به بیابان برد؟»

۳۹پولُس پاسخ داد: «من مردی یهودی از تارسوسِ کیلیکیه‌ام، شهری که بی‌نام و نشان نیست. تمنا دارم اجازه دهید با مردم سخن بگویم.»

۴۰چون اجازه داد، پولُس بر پله‌ها ایستاد و دست خود را به‌سوی مردم دراز کرد. وقتی سکوت کامل برقرار شد، به زبان عبرانیان به آنها چنین گفت:

۲۲

۱«ای برادران و ای پدران، به دفاع من که اکنون به عرضتان می‌رسانم، گوش فرادهید.»

۲چون شنیدند که ایشان را به زبان عبرانیان خطاب می‌کند، خاموشتر شدند.

آنگاه پولُس گفت:۳«من مردی یهودی‌ام، متولّد تارسوسِ کیلیکیه. امّا در این شهر پرورش یافته‌ام. شریعت اجدادی خود را به‌کمال، در محضر گامالائیل فراگرفتم و برای خدا غیور بودم، چنانکه همگی شما امروز هستید.۴من پیروان این ”طریقت“ را تا سرحد مرگ آزار می‌رساندم و آنان را از مرد و زن گرفتار کرده، به زندان می‌افکندم.۵کاهن‌اعظم و همۀ اعضای شورای یهود بر این امر گواهند، زیرا از ایشان نامه‌هایی خطاب به برادرانشان در دمشق گرفتم تا به آنجا بروم و این مردمان را در بند نهاده، برای مجازات به اورشلیم بیاورم.

۶«امّا چون در راه به دمشق نزدیک می‌شدم، حوالی ظهر، ناگاه نوری خیرهکننده از آسمان گرد من تابید.۷بر زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من می‌گفت: ”شائول! شائول! چرا مرا آزار می‌رسانی؟“

۸«پرسیدم: ”خداوندا، تو کیستی؟“

«پاسخ داد: ”من آن عیسای ناصری هستم که تو بر او آزار روا می‌داری.“۹همراهانم نور را دیدند، امّا صدای آنکس را که با من سخن می‌گفت، نشنیدند.

۱۰«گفتم: ”خداوندا، چه کنم؟“

«خداوند گفت: ”برخیز و به دمشق برو. در آنجا هرآنچه انجامش بر عهدۀ توست، به تو گفته خواهد شد.“۱۱امّا من بر اثر درخشش آن نور، بینایی خود را از دست داده بودم. پس همراهان دستم را گرفتند و به دمشق بردند.

۱۲«در دمشق، مردی دیندار و پایبند به شریعت می‌زیست، حَنانیا نام، که در میان همۀ یهودیان، خوشنام بود.۱۳حَنانیا به دیدارم آمد و گفت: ”برادر شائول! بینا شو!“ همان دَم، بینایی خویش بازیافتم و او را دیدم.

۱۴«او گفت: ”خدای پدران ما تو را برگزیده تا ارادۀ او را بدانی و آن پارسا را ببینی و سخنانی از دهانش بشنوی.۱۵زیرا تو در برابر همۀ مردم، شاهد او خواهی بود و بر آنچه دیده و شنیده‌ای، شهادت خواهی داد.۱۶حال منتظر چه هستی؟ برخیز و تعمید بگیر و نام او را خوانده، از گناهانت پاک شو!“

۱۷«چون به اورشلیم بازگشتم، در معبد مشغول دعا بودم که به حال خلسه فرو‌رفتم۱۸و خداوند را دیدم که می‌گفت: ”بشتاب و هرچه زودتر اورشلیم را ترک کن، زیرا آنان شهادت تو را دربارۀ من نخواهند پذیرفت.“

۱۹«گفتم: ”خداوندا، ایشان می‌دانند که من به کنیسه‌ها می‌رفتم و آنان را که به تو ایمان داشتند، به زندان می‌افکندم و می‌زدم.۲۰و چون خون شهید تو استیفان را می‌ریختند، من آنجا ایستاده، بر آن عمل صحه گذاشتم و جامه‌های قاتلان او را نگاه داشتم.“

۲۱او به من گفت: ”برو؛ زیرا من تو را به جاهای دوردست، نزد غیریهودیان می‌فرستم.“‌»

پولُس، شهروند رومی

۲۲مردم تا اینجا به پولُس گوش می‌دادند، امّا چون این را گفت، صدای خود را بلند کرده، فریاد زدند: «زمین را از وجود چنین کسی پاک کنید که زنده ماندنش روا نیست!»

۲۳در آن حال که آنان فریادکشان رداهای خود را بالای سر تکان می‌دادند و خاک برمی‌افشاندند،۲۴فرمانده دستور داد پولُس را به قلعه برده، تازیانه زنند و از او بازخواست کنند تا معلوم شود به چه سبب اینچنین علیه او فریاد می‌کشند.۲۵هنگامی که پولس را برای تازیانه زدن می‌بستند، به افسری که آنجا ایستاده بود، گفت: «آیا قانون به شما اجازه می‌دهد یک نفر تبعۀ روم را تازیانه بزنید، در حالی که حتی محاکمه نشده است؟»

۲۶افسر چون این را شنید، نزد فرمانده رفت و به او گفت: «هیچ می‌دانی چه می‌کنی؟ این مرد تبعۀ روم است!»

۲۷فرمانده نزد پولُس آمد و از او پرسید: «بگو ببینم، آیا تو تبعۀ روم هستی؟»

پاسخ داد: «بله ، هستم.»

۲۸آنگاه فرمانده گفت: «من برای به‌دست آوردن این تابعیت، بهایی گران پرداخته‌ام.»

پولُس در پاسخ گفت: «امّا من با این تابعیت زاده شده‌ام!»

۲۹آنان که قرار بود از او بازخواست کنند، در‌دم خود را کنار کشیدند. فرمانده نیز که دریافته بود یک رومی را در بند نهاده است، سخت هراسان بود.

در شورای یهود

۳۰فردای آن روز، چون فرمانده می‌خواست به‌دقّت دریابد که چرا یهودیان پولُس را متهم کرده‌اند، او را از بند آزاد کرد و دستور داد سران کاهنان و همۀ اعضای شورای یهود گرد آیند. سپس، پولُس را پایین آورد تا در برابر آنها حاضر شود.

۲۳

۱پولُس بر اعضای شورا چشم دوخت و گفت: «برادران، من تا به امروز با وجدانی پاک در حضور خدا زندگی کرده‌ام.»۲چون این را گفت، کاهن‌اعظم، حَنانیا، به کسانی که کنار پولُس ایستاده بودند، دستور داد تا بر دهانش بزنند.۳پولُس بدو گفت: «خدا تو را خواهد زد، ای دیوار سفید شده! تو بر آن مسند نشسته‌ای تا مطابق شریعت مرا محاکمه کنی، امّا برخلاف شریعت، دستور به زدنم می‌دهی؟»

۴کسانی که نزدیک پولُس ایستاده بودند، گفتند: «به کاهن‌اعظمِ خدا اهانت می‌کنی؟»

۵پولُس گفت: «ای برادران، نمی‌دانستم کاهن‌اعظم است؛ زیرا نوشته شده: ”پیشوای قوم خود را بد مگو.“»

۶آنگاه پولُس که می‌دانست برخی از آنها صَدّوقی و برخی فَریسی‌اند، با صدای بلند در شورا گفت: «ای برادران، من فَریسی و فَریسی‌زاده‌ام، و به‌خاطر امیدم به رستاخیز مردگان است که محاکمه می‌شوم.»۷چون این را گفت، میان فَریسیان و صَدّوقیان جرّ و بحث درگرفت و جماعت دو دسته شدند،۸چرا‌که صَدّوقیان منکر قیامت و وجود فرشته و روحند، امّا فَریسیان به اینها همه اعتقاد دارند.

۹همهمه‌ای عظیم بر‌پا شد! برخی از علمای دین که فَریسی بودند، برخاستند و اعتراض‌کنان گفتند: «خطایی در این مرد نمی‌بینیم. از کجا معلوم که روح یا فرشته‌ای با او سخن نگفته باشد.»۱۰جدال چنان بالا گرفت که فرمانده ترسید مبادا پولُس را تکه و پاره کنند. پس به سربازان دستور داد پایین بروند و او را از چنگ آنها به‌در آورده، به‌درون قلعه ببرند.

۱۱در همان شب، خداوند کنار پولُس ایستاد و گفت: «دل قوی‌دار! همانگونه که در اورشلیم بر من شهادت دادی، در روم نیز باید شهادت دهی.»

توطئه قتل پولُس

۱۲صبح روز بعد، یهودیان با هم توطئه چیده، سوگند خوردند تا پولُس را نکشند، چیزی نخورند و ننوشند.۱۳بیش از چهل تن در این توطئه دست داشتند.۱۴آنها نزد سران کاهنان و مشایخ رفتند و گفتند: «ما سوگند اکید یاد کرده‌ایم که تا پولُس را نکشیم، چیزی نخوریم.۱۵پس اکنون شما و اعضای شورا از فرماندۀ رومی بخواهید او را به حضور شما بیاورد، به این بهانه که می‌خواهید دقیقتر دربارۀ او تحقیق کنید. ما آماده‌ایم پیش از رسیدنش به اینجا او را بکشیم.»

۱۶امّا خواهرزادۀ پولُس از این توطئه باخبر شد و به قلعه رفته، پولُس را آگاه ساخت.

۱۷پولُس یکی از افسران را خواند و گفت: «این جوان را نزد فرمانده ببر، زیرا خبری برای او دارد.»۱۸پس افسر او را نزد فرمانده برد و به او گفت: «پولُسِ زندانی مرا فراخواند و از من خواست این جوان را نزد شما بیاورم؛ می‌خواهد چیزی به شما بگوید.»

۱۹فرمانده دست مرد جوان را گرفته، او را به کناری کشید و پرسید: «چه می‌خواهی به من بگویی؟»

۲۰گفت: «یهودیان توافق کرده‌اند از شما بخواهند که فردا پولُس را به حضور شورا بیاورید، بدین بهانه که می‌خواهند دقیقتر دربارۀ او تحقیق کنند.۲۱درخواستشان را نپذیرید، زیرا بیش از چهل تن از ایشان در کمین او نشسته‌اند. آنها سوگند یاد کرده‌اند که تا او را نکشند، چیزی نخورند و ننوشند. اکنون آماده‌اند، و فقط منتظرند شما درخواستشان را اجابت کنید.»

۲۲فرمانده جوان را مرخص کرد و او را قدغن کرده، گفت: «به احدی مگو که این خبر را به من رسانده‌ای.»

انتقال پولُس به قیصریه

۲۳پس او دو تن از افسرانش را فراخواند و به آنها فرمود: «دویست سرباز پیاده، هفتاد سواره نظام و دویست نیزه‌دار آماده کنید تا در ساعت سوّم از شب به قیصریه بروند.۲۴برای پولُس نیز مَرْکبی فراهم کنید و او را امن و امان به فِلیکْسِ والی تحویل دهید.»

۲۵نامه‌ای نیز بدین عبارات نوشت:

۲۶«از کْلودیوس لیسیاس

به عالیجناب فِلیکْسِ والی:

سلام،

۲۷یهودیان این مرد را گرفته، قصد کشتنش داشتند، امّا من و سربازانم رفتیم و نجاتش دادیم، زیرا شنیده بودم رومی است.۲۸چون خواستم دریابم از چه سبب بر وی اتهام می‌زنند، او را به شورای ایشان بردم.۲۹دریافتم که اتهامش مربوط به شریعت خودشان است و چنان جرمی مرتکب نشده که سزاوار اعدام یا حبس باشد.۳۰سپس چون آگاه شدم علیه او توطئه کرده‌اند، بی‌درنگ وی را نزد شما فرستادم. به مدّعیانش نیز دستور دادم تا شکایتی را که از او دارند، نزد شما بیاورند.»

۳۱بدینترتیب، سربازان طبق دستور، شبانه پولُس را با خود تا آنتیپاتْریس بردند.۳۲از آنجا به بعد، تنها سواره‌نظام او را ملازمت می‌کرد و بقیۀ سربازان به قلعه بازگشتند.۳۳سواره‌نظام چون به قیصریه رسیدند، نامه را به والی تحویل دادند و پولُس را به حضور او آوردند.۳۴والی نامه را خواند و از پولُس پرسید اهل کدام ایالت است. چون دانست اهل کیلیکیه است،۳۵به او گفت: «وقتی مدّعیانت اینجا رسیدند، به سخنت گوش فراخواهم داد.» سپس دستور داد تا پولُس را در کاخ هیرودیس تحت مراقبت نگاه دارند.

۲۴

محاکمه در حضور فِلیکْس

۱پنج روز بعد، کاهن‌اعظم، حَنانیا، با چند تن از مشایخ و وکیلی تِرتولُس نام، شکایات خود را علیه پولُس به حضور والی عرضه داشتند.۲چون پولُس را احضار کردند، تِرتولُس شکایت خود را در حضور فِلیکْس چنین آغاز کرد: «عالیجناب، چون دیرزمانی است که در سایۀ شما از کمال آسایش برخورداریم و دور‌اندیشی شما موجب بهبود وضع این قوم شده است،۳وظیفۀ خود می‌دانیم در هر جا و هر زمان، مراتب قدردانی خود را معروض بداریم.۴امّا برای آنکه بیش از حد مُصَدِّع اوقات شما نشویم، استدعا داریم مورد لطف خود قرارمان داده، عرایض مختصرمان را بشنوید.

۵«بر ما ثابت شده که این مرد، شخصی است فتنه‌انگیز که یهودیان را در سرتاسر جهان می‌شوراند. همچنین از سرکردگان فرقۀ ناصری است.۶و حتی سعی بر آن داشته معبد را بی‌حرمت سازد؛ از این‌رو گرفتارش کردیم [و خواستیم مطابق شریعت خود محاکمه‌اش کنیم۷امّا لیسیاسِ فرمانده آمد و او را به‌زور از دست ما بیرون آورد،۸و به مدّعیان او دستور داد تا به حضور شما بیایند.] حال، اگر شما خود از او بازخواست کنید، حقیقتِ هر‌آنچه او را بدان متهم می‌کنیم، بر شما آشکار خواهد شد.»

۹یهودیان نیز یکصدا گفته‌های او را تأیید کردند.

۱۰چون والی به پولُس اشاره کرد که سخن بگوید، او چنین پاسخ داد: «می‌دانم سالیان درازی است که کار داوری بر این قوم را بر عهده دارید؛ پس با کمال خشنودی، دفاع خود را عرضه می‌دارم.۱۱شما خود می‌توانید تحقیق کنید و دریابید که از زمانی که من برای عبادت به اورشلیم رفت ، دوازده روز بیشتر نمی‌گذرد،۱۲و در این مدت، مرا ندیده‌اند که در معبد با کسی جرّ و بحث کنم یا اینکه در کنیسه‌ها یا در شهر، مردم را بشورانم.۱۳آنها نمی‌توانند اتهاماتی را که بر من می‌زنند، ثابت کنند.۱۴امّا نزد شما اعتراف می‌کنم که با پیروی از طریقتی که آنان بدعتش می‌خوانند، خدای پدرانمان را عبادت می‌کنم و به هرآنچه نیز که در تورات و کتب پیامبران نوشته شده، اعتقاد دارم.۱۵من هم مانند ایشان امید بر خدا دارم و معتقدم برای نیکان و بدان قیامتی در پیش است.۱۶از این‌رو، سخت می‌کوشم تا نسبت به خدا و مردم با وجدانی پاک زندگی کنم.

۱۷«من پس از سالیانی دراز، به اورشلیم رفتم تا برای نیازمندانِ قوم خود هدایایی ببرم و قربانی تقدیم کنم.۱۸این را به‌جای می‌آوردم که مرا در حالی که تطهیر کرده بودم، در معبد یافتند. نه جمعیتی در میان بود و نه آشوبی.۱۹در آنجا چند یهودی از ایالت آسیا بودند که باید اینجا در مقابل شما حضور می‌یافتند تا اگر اتهامی علیه من دارند، بازگویند.۲۰و یا اینکه کسانی که اینجا هستند، بگویند وقتی در حضور شورا ایستاده بودم، چه جرمی در من یافتند،۲۱جز اینکه در میان آنان با صدای بلند گفتم: ”به‌خاطر رستاخیز مردگان است که امروز در حضور شما محاکمه می‌شوم.“‌»

۲۲آنگاه فِلیکْس که به‌خوبی با طریقت آشنایی داشت، محاکمه را به‌وقتی دیگر موکول کرد و گفت: «وقتی لیسیاسِ فرمانده بیاید، به مسئلۀ شما رسیدگی خواهم کرد.»۲۳سپس به افسر مسئول دستور داد تا پولُس را تحت‌نظر بگیرد، ولی در ضمن آزادیهایی به او بدهد و مانع از این نشود که آشنایانش نیازهای او را برطرف کنند.

۲۴چند روز بعد، فِلیکْس با همسرش دْروسیلا که یهودی بود، آمد و از پی پولُس فرستاده، به سخنان او دربارۀ ایمان به مسیح گوش فراداد.۲۵چون پولُس سخن از پارسایی، پرهیزگاری و داوریِ آینده به‌میان آورد، فِلیکْس هراسان شد و گفت: «فعلاً کافی است! می‌توانی بروی. در فرصتی دیگر باز تو را فرا‌خواهم خواند.»۲۶در ضمن، امیدوار بود پولُس رشوه‌ای به او بدهد. از این‌رو، بارها احضارش می‌کرد و با او سخن می‌گفت.

۲۷پس از دو سال، پورکیوس فِستوس جانشین فِلیکْس شد. و امّا فِلیکْس، برای اینکه بر یهودیان مِنّت نهد، پولُس را همچنان در حبس نگاه داشت.

۲۵

محاکمه در حضور فِستوس

۱فِستوس سه روز پس از ورود به ولایت خود، از قیصریه به اورشلیم رفت.۲آنجا سران کاهنان و بزرگان قوم یهود در برابر او حاضر شدند و اتهامات خود را علیه پولُس عرضه داشتند.۳آنها به‌اصرار از فِستوس خواستند بر ایشان مِنّت نهاده، پولُس را به اورشلیم بفرستد، زیرا در کمین بودند تا او را در راه به قتل رسانند.۴امّا فِستوس در پاسخ گفت: «پولُس در قیصریه در بازداشت است و من خود قصد دارم بزودی به آنجا بروم.۵کسانی از شما که در مقام رهبری هستند، می‌توانند همراه من بیایند تا چنانچه از این مرد خطایی سر زده باشد، شکایت خود را علیه او مطرح کنند.»

۶فِستوس پس از حدود هشت تا ده روز که با آنها بود، به قیصریه بازگشت، و روز بعد، محکمه را تشکیل داد و امر کرد پولُس را بیاورند.۷چون پولُس وارد شد، یهودیانی که از اورشلیم آمده بودند، گِردش ایستادند و اتهامات سنگینِ بسیار بر او وارد کردند، امّا نتوانستند آنها را ثابت کنند.

۸سپس، پولُس در دفاع از خود گفت: «من به شریعت یهود یا معبد یا قیصر هیچ خطایی نکرده‌ام.»

۹فِستوس که می‌خواست مِنّتی بر یهودیان بنهد، به پولُس گفت: «آیا می‌خواهی به اورشلیم بروی تا در آنجا برای این اتهامات در حضور من محاکمه شوی؟»

۱۰پولُس پاسخ داد: «هم‌اکنون در محکمۀ قیصر ایستاده‌ام که در آن می‌باید محاکمه شوم. شما خود به‌خوبی آگاهید که من هیچ جرمی نسبت به یهود مرتکب نشده‌ام.۱۱حال اگر خطایی کرده‌ام یا عملی مستوجب مرگ از من سر‌زده است، از مردن ابایی ندارم. امّا اگر اتهاماتی که اینان بر من می‌زنند، پایه و اساسی ندارد، هیچ‌کس نمی‌تواند مرا به‌دستشان تسلیم کند. از قیصر دادخواهی می‌کنم.»

۱۲فِستوس پس از مشورت با اعضای شورای خود اعلام کرد: «از قیصر دادخواهی می‌کنی؟ پس به حضور قیصر خواهی رفت!»

مشورت فِستوس با آگْریپاس

۱۳پس از گذشت چند روز، آگْریپاسِ پادشاه و بِرنیکی برای خوشامدگویی به فِستوس، به قیصریه آمدند.۱۴چون روزهایی چند در آنجا می‌ماندند، فِستوس قضیۀ پولُس را با پادشاه در میان گذاشت و گفت: «در اینجا مردی هست که فِلیکْس او را در زندان نگاه داشته است.۱۵وقتی به اورشلیم رفتم، سرانِ کاهنان و مشایخ یهود اتهاماتی بر او وارد کردند و خواستار محکومیتش شدند.

۱۶«به آنها گفتم رومیان را رسم نیست که متهمی را تسلیم کنند، پیش از آنکه با مدّعیانش روبه‌رو شود و بتواند در مقابل اتهامات، از خود دفاع کند.۱۷چون در اینجا گرد آمدند، درنگ نکردم بلکه روز بعد، محکمه را بر‌پا داشتم و دستور دادم او را به حضور بیاورند.۱۸چون مدّعیانش برخاستند تا سخن بگویند، او را به هیچیک از اتهاماتی که من انتظار داشتم، متهم نکردند.۱۹بلکه دربارۀ دین خودشان و عیسی نامی که مرده و پولُس ادعا می‌کرد زنده است، جرّ و بحث کردند.۲۰من که نمی‌دانستم چگونه باید به چنین مسائلی رسیدگی کرد، از او پرسیدم آیا مایل است به اورشلیم برود تا در آنجا برای این اتهامات محاکمه شود.۲۱چون پولُس از قیصر دادخواهی کرده، خواست تا صدور رأیِ او در حبس بماند، دستور دادم نگاهش بدارند، تا روزی که وی را نزد قیصر بفرستم.»۲۲آگْریپاس به فِستوس گفت: «مایلم خودْ سخنانش را بشنوم.»

گفت: «فردا خواهید شنید.»

پولُس در مقابل آگْریپاس

۲۳روز بعد، آگْریپاس و بِرنیکی با شوکتی عظیم آمدند و همراه با فرماندهان نظامی و مردان سرشناسِ شهر وارد تالار عام شدند. به‌دستور فِستوس، پولُس را به‌حضور آوردند.۲۴فِستوس گفت: «ای آگْریپاسِ پادشاه، و ای همۀ حضار! تمامی جامعۀ یهود، چه در اورشلیم و چه در اینجا، از این مرد که می‌بینید نزد من شکایت کرده و فریاد سر‌داده‌اند که نباید زنده بماند.۲۵امّا من دریافتم که او کاری نکرده که سزایش مرگ باشد. ولی چون از قیصر دادخواهی کرد، تصمیم گرفتم او را به روم بفرستم.۲۶امّا موردی مشخص ندارم که دربارۀ او به خداوندگار مرقوم دارم. پس او را به حضور همۀ شما، بخصوص به حضور شما، ای آگْریپاسِ پادشاه، آورده‌ام تا شاید پس از بازخواست، چیزی برای نوشتن بیابم.۲۷زیرا مرا خلاف عقل می‌نماید که زندانی را بدون ذکر اتهاماتی که بر او وارد است، بفرستم.»

۲۶

۱آگْریپاس خطاب به پولُس گفت: «اجازه داری در دفاع از خود سخن بگویی.»

آنگاه پولُس دست پیش برد و دفاع خویش را چنین عرضه داشت:۲«ای آگْریپاسِ پادشاه، خود را بس نیکبخت می‌شمارم که امروز در حضور شما ایستاده، در مقابل همۀ شکایات یهودیان از خود دفاع کنم.۳بخصوص اینکه می‌دانم شما با آداب و رسوم یهود و اختلافاتِ میان ایشان کاملاً آشنایید. حال، استدعا دارم صبورانه به عرایضم گوش فرا دهید.

۴«یهودیان جملگی زندگی مرا از آغاز جوانی‌ام می‌دانند، از همان ابتدا که در میان قوم خود و در اورشلیم زندگی می‌کردم.۵آنها از دیرباز آگاهند و اگر بخواهند، می‌توانند شهادت دهند که من به‌عنوان یک فَریسی، از سختگیرترین فرقۀ دینمان پیروی می‌کردم.۶و امروز به‌خاطر امید به آنچه خدا به پدران ما وعده داده است، محاکمه می‌شوم.۷این همان وعده‌ای است که دوازده قبیلۀ ما از صمیم دل، شب و روز به امید دستیابی به آن عبادت می‌کنند. آری، ای پادشاه، در خصوص همین امید است که یهودیان مرا متهم می‌کنند.۸چرا باید برایتان باور نکردنی باشد که خدا مردگان را برخیزاند؟

۹«مرا نیز یقین بود که می‌بایست از انجام هیچ‌کاری در مخالفت با نام عیسای ناصری کوتاهی نورزم.۱۰و این درست همان کاری بود که در اورشلیم می‌کردم. با دریافت مجوز از سران کاهنان، مقدّسانِ بسیار را به زندان می‌افکندم، و چون به مرگ محکوم می‌شدند، علیه آنها رأی می‌دادم.۱۱بارها در پی مجازات ایشان، از کنیسه‌ای به کنیسۀ دیگر می‌رفتم و می‌کوشیدم به کفرگویی وادارشان کنم. شدّت خشم من نسبت به آنها چنان بود که حتی تا شهرهای اجنبیان تعقیبشان می‌کردم.

۱۲«در یکی از این سفرها، با حکم و اختیارات کامل از جانب سران کاهنان، عازم دمشق بودم.۱۳حوالی ظهر، ای پادشاه، در بین راه ناگهان نوری درخشانتر از نور خورشید از آسمان گرد من و همراهانم تابید.۱۴همگی به زمین افتادیم، و من صدایی شنیدم که به زبان عبرانیان به من می‌گفت: ”شائول، شائول، چرا مرا آزار می‌رسانی؟ تو را لگد زدن به سُک کاری دشوار است!“

۱۵«پرسیدم: ”خداوندا، تو کیستی؟“

«خداوند گفت: ”من همان عیسی هستم که تو بدو آزار می‌رسانی.۱۶برخیز و بر پای خود بایست.من به تو ظاهر شده‌ام تا تو را خادم و شاهد خود گردانم، تا بر آنچه در آن مرا دیده‌ای و بر آنچه در آن به تو ظاهر خواهم شد، شهادت دهی.۱۷من تو را رهایی خواهم بخشید از دست قوم خودت و از دست غیریهودیانی که تو را نزدشان می‌فرستم۱۸تا چشمانشان را بگشایی، تا از تاریکی به نور، و از قدرت شیطان به‌سوی خدا بازگردند، تا آمرزش گناهان یافته، در میان کسانی که با ایمان به من مقدّس شده‌اند، نصیبی بیابند.“

۱۹«پس در آن وقت، ای آگْریپاسِ پادشاه، از رؤیای آسمانی سرپیچی نکردم.۲۰بلکه نخست در میان دمشقیان، سپس در اورشلیم و تمامی سرزمین یهودیه، و نیز در میان غیریهودیان به اعلام این پیام پرداختم که باید توبه کنند و به‌سوی خدا بازگردند و کرداری شایستۀ توبه داشته باشند.۲۱از همین سبب بود که یهودیان مرا در معبد گرفتار کردند و درصدد کشتنم برآمدند.۲۲امّا تا به امروز، خدا مرا یاری کرده و اکنون اینجا ایستاده‌ام و به همه، از خرد و بزرگ، شهادت می‌دهم. آنچه می‌گویم چیزی نیست جز آنچه پیامبران و موسی گفتند که می‌بایست واقع شود:۲۳اینکه مسیح باید رنج ببیند و نخستین کسی باشد که پس از مرگ زنده می‌شود، تا روشنایی را به این قوم و دیگر قومها اعلام کند.»

۲۴چون پولُس با این سخنان از خود دفاع می‌کرد، فِستوس فریاد زد: «پولُس، عقل خود را از دست داده‌ای! دانش بسیار، تو را دیوانه کرده است.»

۲۵پولُس پاسخ داد: «دیوانه نیستم، عالیجناب فِستوس، بلکه در کمال هوشیاری عین حقیقت را بیان می‌کنم.۲۶پادشاه خود از این امور آگاهند و من نیز بی‌پرده با ایشان سخن می‌گویم، زیرا یقین دارم هیچیک از اینها از نظرشان دور نمانده است، چون چیزی نبوده که در خلوت روی‌داده باشد.۲۷ای آگْریپاسِ پادشاه، آیا به پیامبران اعتقاد دارید؟ می‌دانم که دارید.»

۲۸آگْریپاس به پولُس گفت: «به همین زودی می‌خواهی مرا مسیحی کنی؟»

۲۹پولُس در پاسخ گفت: «از خدا می‌خواهم که دیر یا زود، نه‌تنها شما، بلکه همۀ کسانی که امروز به من گوش فرامی‌دهند، همانند من گردند، البته نه در زنجیر!»

۳۰آنگاه پادشاه برخاست و همراه او والی و بِرنیکی و بقیه مجلسیان نیز برخاستند،۳۱و گفتگوکنان بیرون رفته، به یکدیگر می‌گفتند: «این مرد کاری سزاوار مرگ یا زندان نکرده است.»

۳۲آگْریپاس به فِستوس گفت: «اگر این مرد از قیصر دادخواهی نکرده بود، می‌شد او را هم‌اکنون آزاد کرد.»

۲۷

عزیمت پولُس از راه دریا به روم

۱چون حکم دادند که از راه دریا به ایتالیا برویم، پولُس و برخی دیگر از زندانیان را به افسری یولیوس نام، از هنگ قیصر، تحویل دادند.۲پس به کشتی‌ای که از اَدرامیتینوس بود و به بندرهای ایالت آسیا می‌رفت، سوار شدیم و حرکت کردیم. آریستارخوسِ مقدونی، از مردمان تِسالونیکی، نیز با ما بود.

۳فردای آن روز به صیدون رسیدیم و یولیوس به پولُس لطف کرده، اجازه داد نزد دوستان خود برود تا نیازهایش را تأمین کنند.۴از آنجا دوباره روانه شدیم و در امتداد کنارۀ بادْپناهِ قپرس پیش رفتیم، زیرا جهت بادْ مخالف ما بود.۵پس از عبور از بندرهای کیلیکیه و پامفیلیه، در میرا، واقع در لیکیه پیاده شدیم.۶در آنجا افسر رومی کشتی‌ای یافت که از اسکندریه به ایتالیا می‌رفت، و ما را سوار آن کرد.۷روزهای بسیار آهسته پیش رفتیم و با سختی به کْنیدوس رسیدیم. چون بادْ مخالف ما بود، در امتداد کنارۀ بادْپناه کْرِت، تا به مقابل شهر سالمونی راندیم.۸به‌سختی از کنار ساحل گذشتیم و به جایی به نام «بندرهای نیک» رسیدیم که در نزدیکی شهر لاسائیه بود.

۹زمان زیادی از دست رفته بود و حتی ایام روزه نیز سپری شده بود، و سفر دریایی اکنون خطرناک بود. از این‌رو، پولُس به آنها هشدار داد و گفت:۱۰«سروران، می‌توانم ببینم که سفری پرخطر خواهیم داشت و ضرر بسیار نه‌تنها به کشتی و بار آن، بلکه به جان ما نیز وارد خواهد آمد.»۱۱امّا افسر رومی به سخنان ناخدا و صاحب کشتی بیشتر توجه می‌کرد تا به سخنان پولُس.۱۲چون آن بندر برای سپری کردن زمستان مناسب نبود، رأی غالب بر این شد که به سفر ادامه دهیم، به این امید که به بندر فینیکس برسیم و زمستان را در آنجا بگذرانیم. این بندر در کْرِت بود و رو به جنوب غربی و نیز شمال غربی داشت.

توفان دریا

۱۳چون باد ملایم جنوبی وزیدن گرفت، گمان کردند به آنچه می‌خواستند رسیده‌اند؛ پس لنگر کشیدند و در امتداد ساحل کْرِت پیش راندند.۱۴امّا طولی نکشید که بادی بسیار شدید، معروف به باد شمال شرقی، از جانب جزیره به‌سوی ما وزیدن گرفت.۱۵کشتی گرفتار توفان شد و نتوانست در خلاف مسیر باد پیش برود؛ از این‌رو، خود را به‌باد سپردیم و همسو با آن رانده شدیم.۱۶در پناه جزیره‌ای کوچک به نام کُودا پیش رفتیم و به‌سختی توانستیم زورق کشتی را به‌اختیار خود درآوریم.۱۷وقتی ملّاحان آن را به روی عرشۀ کشتی آوردند، به کمک طنابها، اطراف خود کشتی را محکم بستند تا متلاشی نشود، و از بیم اینکه مبادا کشتی در شن‌زارِ سیرتیس به‌گل بنشیند، لنگر را پایین فرستادند و کشتی را در مسیر باد رها کردند.۱۸روز بعد، چون توفان ضرباتی سنگین بر ما وارد می‌ساخت، مجبور شدند بار کشتی را به دریا بریزند.۱۹روز سوّم، با دست خود لوازم کشتی را به دریا ریختند.۲۰روزها همچنان می‌گذشت و ما رنگ خورشید و ستارگان را نمی‌دیدیم و توفان نیز فروکش نمی‌کرد، آنگونه که همگی، امید نجات از کف دادیم.

۲۱پس از مدتها بی‌غذایی، پولُس در میان ایشان ایستاد و گفت: «سروران، شما می‌بایست سخن مرا می‌پذیرفتید و کْرِت را ترک نمی‌کردید تا اینهمه آسیب و زیان نبینید.۲۲اکنون نیز از شما خواهش می‌کنم که شهامتتان را از دست ندهید، زیرا آسیبی به جان هیچیک از شما نخواهد رسید؛ فقط کشتی از دست خواهد رفت.۲۳زیرا دیشب فرشتۀ خدایی که از آنِ اویم و خدمتش می‌کنم، در کنارم ایستاد۲۴و گفت: ”پولُس، مترس. تو باید برای محاکمه، در برابر قیصر حاضر شوی، و به‌یقین، خدا جان همۀ همسفرانت را نیز به تو بخشیده است.“۲۵پس ای مردان، دل قوی‌دارید، زیرا به خدا ایمان دارم که همانگونه که به من گفته است، خواهد شد.۲۶امّا کشتی ما باید در جزیره‌ای به گِل بنشیند.»

در‌هم شکسته شدن کشتی

۲۷شب چهاردهم، باد هنوز ما را در دریای آدریاتیک از این سو به آن سو می‌راند که نزدیک نیمهشب، ملوانان گمان بردند به خشکی نزدیک می‌شوند.۲۸پس عمق آب را اندازه زدند و دریافتند که بیست قامت است. کمی بعد، دیگربار عمق آب را سنجیدند و دیدند پانزده قامت است.۲۹و چون می‌ترسیدند به صخره‌ها برخورد کنیم، چهار لنگر از عقب کشتی انداختند، و دعا می‌کردند هرچه زودتر روز شود.۳۰ملوانان به‌قصد فرار از کشتی، زورقِ نجات را به دریا انداختند، به این بهانه که می‌خواهند چند لنگر از سینۀ کشتی به دریا بیندازند.۳۱پولُس به افسر و سربازان گفت: «اگر این مردان در کشتی نمانند، نمی‌توانید نجات یابید.»۳۲پس سربازان طنابهای نگهدارندۀ زورقِ نجات را بریدند و زورق را رها کردند.

۳۳کمی پیش از طلوع آفتاب، پولُس همه را ترغیب کرد که چیزی بخورند. گفت: «امروز چهارده روز است که در انتظار به‌سر برده‌اید و چیزی نخورده، بی‌غذا مانده‌اید.۳۴پس استدعا می‌کنم غذایی بخورید، چرا‌که برای زنده ماندن بدان نیازمندید. مویی از سر هیچیک از شما کم نخواهد شد.»۳۵چون این را گفت، قدری نان برگرفت و در مقابلِ همه خدا را شکر کرد و نان را پاره نموده، مشغول خوردن شد.۳۶پس همه دلگرم شدند و غذا خوردند.۳۷جملگی در کشتی، دویست و هفتاد و شش تن بودیم.۳۸وقتی سیر شدند، بقیۀ غله را به دریا ریختند و کشتی را سبک کردند.

۳۹چون روز شد، خشکی را نشناختند، امّا خلیجی کوچک با ساحل شنی دیدند. پس بر‌آن شدند که در صورت امکان کشتی را در آنجا به گِل بنشانند.۴۰بند لنگرها را بریدند و آنها را در دریا رها کردند و طنابهای نگهدارندۀ سکان را نیز باز کردند. سپس، بادبانِ سینۀ کشتی را در مسیر باد بالا کشیدند و به‌سوی ساحل پیش رفتند.۴۱امّا کشتی به یکی از برآمدگیهای زیر آب برخورد و به‌گل نشست. سینۀ کشتی ثابت و بی‌حرکت ماند، امّا قسمت عقب آن در اثر ضربات امواج در‌هم شکست.

۴۲سربازان درصدد کشتن زندانیان برآمدند مبادا کسی شناکنان بگریزد.۴۳امّا افسر رومی که می‌خواست جان پولُس را نجات دهد، آنها را از این قصد بازداشت و دستور داد نخست کسانی که می‌توانند شنا کنند، خود را به دریا افکنده، به خشکی برسانند.۴۴بقیه نیز می‌بایست روی الوارها یا قطعات کشتی، خود را به خشکی می‌رساندند. بدینگونه همه به‌سلامت به خشکی رسیدند.

۲۸

جزیرۀ مالت

۱چون به‌سلامت به ساحل رسیدیم، دریافتیم آن جزیره مالت نام دارد.۲ساکنان جزیره لطف بسیار به ما نشان دادند. آنان برای ما آتش افروختند، زیرا باران می‌بارید و هوا سرد بود، و ما را به‌گرمی پذیرا شدند.۳پولُس مقداری هیزم گرد آورد و وقتی آن را روی آتش می‌گذاشت، به‌علت حرارتِ آتش، ماری از میان آن بیرون آمد و به‌دستش چسبید.۴ساکنان جزیره چون دیدند که مار از دست او آویزان است، به یکدیگر گفتند: «بی‌شک این مرد قاتل است که هرچند از دریا نجات یافت، عدالت نمی‌گذارد زنده بماند.»۵امّا پولُس مار را در آتش انداخت و هیچ آسیبی ندید.۶مردم انتظار داشتند بدن او وَرَم کند یا اینکه ناگهان بیفتد و بمیرد. امّا پس از انتظار بسیار، چون دیدند هیچ آسیبی به او نرسید، فکرشان عوض شد و گفتند از خدایان است.

۷در آن نزدیکی زمینهایی بود متعلّق به رئیس جزیره که پوبلیوس نام داشت. او ما را به منزل خود دعوت کرد و سه روز به‌گرمی از ما پذیرایی نمود.۸از قضا، پدر پوبلیوس در بستر بیماری افتاده بود و تب و اسهال داشت. پولُس نزد او رفت و دعا کرده، دست بر او گذاشت و شفایش بخشید.۹پس از این واقعه، سایر بیمارانی که در جزیره بودند، می‌آمدند و شفا می‌گرفتند.۱۰آنها ما را تکریمِ بسیار کردند، و چون آمادۀ رفتن می‌شدیم، هرآنچه نیازمان بود برایمان فراهم آوردند.

ورود به روم

۱۱پس از سه ماه، با کشتی‌ای که زمستان را در جزیره مانده بود، راهی دریا شدیم. آن کشتی از اسکندریه بود و علامت جوزا داشت.۱۲به سیراکوز رسیده، لنگر انداختیم و سه روز توقف کردیم.۱۳سپس سفر دریایی را ادامه دادیم و به شهر ریگیون رسیدیم. روز بعد، باد جنوبی برخاست، و فردای آن روز به شهر پوتیولی رسیدیم.۱۴آنجا برادرانی چند یافتیم که از ما دعوت کردند هفته‌ای با ایشان به‌سر بریم. سرانجام به روم رسیدیم.۱۵برادرانِ آنجا شنیده بودند که در راه هستیم، پس تا بازار آپیوس و «سه میخانه» آمدند تا از ما استقبال کنند. پولُس با دیدن ایشان خدا را شکر کرد و قوّت‌قلب یافت.۱۶چون به روم رسیدیم، به پولُس اجازه داده شد تنها با یک سربازِ محافظ در منزل خود بماند.

خدمت بشارتی پولُس در روم

۱۷سه روز بعد، پولُس بزرگان یهود را فراخواند. چون گرد آمدند، بدیشان گفت: «ای برادران، با آنکه من کاری برضد قوم خود یا رسوم پدرانمان نکرده بودم، مرا در اورشلیم گرفتار کردند و تحویل رومیان دادند.۱۸آنها از من بازخواست کردند و بر‌آن شدند آزادم کنند، زیرا در من جرمی ندیدند که سزاوار مرگ باشد.۱۹امّا چون یهودیان اعتراض کردند، ناچار شدم از قیصر دادخواهی کنم، البته نه تا از قوم خود شکایت کرده باشم.۲۰از همین‌رو خواستم شما را ببینم و با شما سخن بگویم، زیرا به‌خاطر امید اسرائیل است که مرا بدین زنجیر بسته‌اند.»

۲۱آنها در پاسخ گفتند: «ما هیچ نامه‌ای از یهودیه دربارۀ تو دریافت نکرده‌ایم، و هیچیک از برادرانی که از آنجا آمده‌اند، خبر یا گزارشی بد دربارۀ تو نیاورده‌اند.۲۲ولی مایلیم نظرات تو را بشنویم، زیرا می‌دانیم که مردم در هر جا برضد این فرقه سخن می‌گویند.»

۲۳پس روزی را تعیین کردند و شماری بسیار به محل اقامت او آمدند تا با وی ملاقات کنند. او از صبح تا شب، به‌تفصیل دربارۀ پادشاهی خدا با آنان سخن گفت و کوشید با استناد به تورات موسی و کتب پیامبران، دربارۀ عیسی مجابشان کند.۲۴برخی سخنان او را پذیرفتند، امّا دیگران از ایمان آوردن سر‌باززدند.۲۵پس در حالی که با یکدیگر جرّ و بحث می‌کردند، آن مکان را ترک گفتند. امّا پیش از آنکه آنجا را ترک گویند، پولُس کلام آخرین خود را بیان داشت و گفت: «روح‌القدس چه درست با پدران شما سخن گفت، آنگاه که به‌واسطۀ اِشَعْیای نبی فرمود:

۲۶«‌”نزد این قوم برو و بگو،

«به گوش خود خواهید شنید، امّا هرگز نخواهید فهمید؛

به چشم خود خواهید دید، امّا هرگز درک نخواهید کرد.»

۲۷زیرا دل این قوم سخت شده؛

گوشهایشان سنگین گشته،

چشمان خود را بسته‌اند،

مبادا با چشمانشان ببینند،

و با گوشهایشان بشنوند،

و در دلهای خود بفهمند

و بازگشت کنند و من شفایشان بخشم.“

۲۸«پس بدانید که نجات خدا نزد غیریهودیان فرستاده شده است و آنها گوش فرا‌خواهند داد!» ۲۹[بعد از آنکه او این را گفت، یهودیان از آنجا رفتند، در حالی که سخت با یکدیگر جرّ و بحث می‌کردند.]

۳۰بدین‌سان پولُس دو سال تمام در خانۀ اجاره‌ای خود اقامت داشت و هر‌که را نزدش می‌آمد، می‌پذیرفت.۳۱او پادشاهی خدا را اعلام می‌کرد و دلیرانه و بی‌پروا دربارۀ عیسی مسیح خداوند تعلیم می‌داد. 

 

کلیۀ حقوق این اثر برای سازمان ایلام محفوظ است. چاپ، تکثیر و یا انتشار این اثر به هر شکل، اکیداً ممنوع می‌باشد.

 All Contents © Copyright 2004, Elam Ministries. All International Rights Reserved


ارزیابی این مقاله ٣ from ٣٣ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۱ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En