
بابهای:
۱- ۲- ۳- ۴- ۵- ۶- ۷- ۸- ۹- ۱۰- ۱۱- ۱۲- ۱۳- ۱۴- ۱۵- ۱۶- ۱۷- ۱۸- ۱۹- ۲۰- ۲۱
انسان شدن کلام
۱در آغاز کلام بود و کلام با خدا بود و کلام، خدا بود؛۲همان در آغاز با خدا بود.۳همهچیز بهواسطۀ او پدید آمد، و از هرآنچه پدید آمد، هیچچیز بدون او پدیدار نگشت.
۴در او حیات بود و آن حیات، نور آدمیان بود.۵این نور در تاریکی میدرخشد و تاریکی آن را درنیافته است.
۶مردی آمد که از جانب خدا فرستاده شده بود؛ نامش یحیی بود.۷او برای شهادت دادن آمد، شهادت بر آن نور، تا همه بهواسطۀ او ایمان آورند.۸او خودْ آن نور نبود، بلکه آمد تا بر آن نور شهادت دهد.۹آن نور حقیقی که بر هر انسانی روشنایی میافکَنَد براستی به جهان میآمد.
۱۰او در جهان بود، و جهان بهواسطۀ او پدید آمد؛ امّا جهان او را نشناخت.۱۱به مُلک خویش آمد، ولی قومِ خودش او را نپذیرفتند.۱۲امّا به همۀ کسانی که او را پذیرفتند، این حق را داد که فرزندان خدا شوند، یعنی به هرکس که به نام او ایمان آورد؛۱۳آنان که نه با زادنی بشری، نه از خواهشِ تن و نه از خواستۀ یک مرد، بلکه از خدا زاده شدند.
۱۴و کلام، انسان خاکی شد و در میان ما مسکن گزید. و ما بر جلال او نگریستیم، جلالی درخور آن پسر یگانه که از جانب پدر آمد، پر از فیض و راستی.۱۵یحیی بر او شهادت میداد و ندا میکرد که «این است کسی که دربارهاش گفتم: ”آن که پس از من میآید بر من برتری یافته، زیرا پیش از من وجود داشته است“.»۱۶از پُری او ما همه بهرهمند شدیم، فیض از پی فیض.۱۷زیرا شریعت بهواسطۀ موسی داده شد، و فیض و راستی بهواسطۀ عیسی مسیح آمد.۱۸هیچکس هرگز خدا را ندیده است. امّا آن خدای یگانه که در بَرِ پدر است، همان او را شناسانید.
شهادت یحیی
۱۹این است شهادت یحیی آنگاه که یهودیان، کاهنان و لاویان را از اورشلیم نزدش فرستادند تا از او بپرسند که «تو کیستی؟»۲۰او معترف شده، انکار نکرد، بلکه اذعان داشت که «من مسیح نیستم.»۲۱پرسیدند: «پس چه؟ آیا الیاسی؟» پاسخ داد: «نیستم.» پرسیدند: «آیا آن پیامبری؟» پاسخ داد: «نه!»۲۲آنگاه او را گفتند: «پس کیستی؟ بگو چه پاسخی برای فرستندگان خود ببریم؟ دربارۀ خود چه میگویی؟»۲۳یحیی طبق آنچه اِشَعْیای پیامبر بیان کرده بود، گفت:
«من صدای آن نداکننده در بیابانم که میگوید،
”راه خداوند را هموار سازید.“»
۲۴شماری از آن فرستادگان که از فَریسیان بودند،۲۵از او پرسیدند: «اگر تو نه مسیحی، نه الیاس، و نه آن پیامبر، پس چرا تعمید میدهی؟»۲۶یحیی در پاسخ گفت: «من با آب تعمید میدهم، امّا در میان شما کسی ایستاده که شما او را نمیشناسید،۲۷همان که پس از من میآید و من لایق گشودن بند کفشش نیستم.»
۲۸اینها همه در بیتعَنْیا واقع در آن سوی رود اردن رخ داد، آنجا که یحیی تعمید میداد.
برۀ خدا
۲۹فردای آن روز، یحیی چون عیسی را دید که بهسویش میآید، گفت: «این است برۀ خدا که گناه از جهان برمیگیرد!۳۰این است آن که دربارهاش گفتم ”پس از من مردی میآید که بر من برتری یافته، زیرا پیش از من وجود داشته است.“۳۱من خود نیز او را نمیشناختم، امّا برای همین آمدهام و با آب تعمید دادهام که او بر اسرائیل ظاهر شود.»۳۲پس یحیی شهادت داده، گفت: «روح را دیدم که چون کبوتری از آسمان فرود آمد و بر او قرار گرفت.۳۳من خود نیز او را نمیشناختم، امّا همان که مرا فرستاد تا با آب تعمید دهم، مرا گفت: ”هرگاه دیدی روح بر کسی فرود آمد و بر او قرار گرفت، بدان همان است که با روحالقدس تعمید خواهد داد.“۳۴و من دیدهام و شهادت میدهم که این است پسر خدا.»
نخستین شاگردان عیسی
یوحنا ۱:۴۰-۴۲ - مَتّی ۴:۱۸-۲۲؛
مَرقُس ۱:۱۶-۲۰؛ لوقا ۵:۲-۱۱
۳۵فردای آن روز، دیگربار یحیی با دو تن از شاگردانش ایستاده بود.۳۶او بر عیسی که راه میرفت، چشم دوخت و گفت: «این است برۀ خدا!»۳۷چون آن دو شاگرد این سخن را شنیدند، از پی عیسی بهراه افتادند.۳۸عیسی روی گرداند و دید که از پی او میآیند. ایشان را گفت: «چه میخواهید؟» گفتند: «رَبّی (یعنی ای استاد)، کجا منزل داری؟»۳۹پاسخ داد: «بیایید و ببینید.» پس رفتند و دیدند کجا منزل دارد و آن روز را با او بهسر بردند. آنوقت، ساعت دهم از روز بود.
۴۰یکی از آن دو که با شنیدن سخن یحیی از پی عیسی رفت، آندریاس، برادر شَمعون پِطرُس بود.۴۱او نخست، برادر خود شَمعون را یافت و به او گفت: «ما مسیح را (که معنی آن ”مسح شده“ است) یافتهایم.»۴۲و او را نزد عیسی برد. عیسی بر او نگریست و گفت: «تو شَمعونْ پسر یوحنایی، امّا ”کیفا“ خوانده خواهی شد (که معنی آن صخره است).»
دعوت عیسی از فیلیپُس و نَتَنائیل
۴۳روز بعد، عیسی برآن شد که به جلیل برود. او فیلیپُس را یافت و به او گفت: «از پی من بیا!»۴۴فیلیپُس اهل بیتصِیْدا، شهر آندریاس و پِطرُس بود.۴۵او نَتَنائیل را یافت و به او گفت: «آنکس را که موسی در تورات بدو اشاره کرده، و پیامبران نیز دربارهاش نوشتهاند، یافتهایم! او عیسی، پسر یوسف، از شهر ناصره است!»۴۶نَتَنائیل به او گفت: «مگر میشود از ناصره هم چیزی خوب بیرون بیاید؟» فیلیپُس پاسخ داد: «بیا و ببین.»
۴۷چون عیسی دید نَتَنائیل بهسویش میآید، دربارهاش گفت: «براستی که این مردی اسرائیلی است که در او هیچ فریب نیست!»۴۸نَتَنائیل به او گفت: «مرا از کجا میشناسی؟» عیسی پاسخ داد: «پیش از آنکه فیلیپُس تو را بخواند، هنگامی که هنوز زیر آن درخت انجیر بودی، تو را دیدم.»۴۹نَتَنائیل پاسخ داد: «استاد، تو پسر خدایی! تو پادشاه اسرائیلی!»۵۰عیسی در جواب گفت: «آیا بهخاطر همین که گفتم زیر آن درخت انجیر تو را دیدم، ایمان میآوری؟ از این پس، چیزهای بزرگتر خواهی دید.»۵۱سپس گفت: «آمین، آمین، به شما میگویم که آسمان را گشوده و فرشتگان خدا را در حال صعود و نزول بر پسرانسان خواهید دید.»
معجزه در عروسی
۱روز سوّم، در قانای جلیل عروسی بود و مادر عیسی نیز در آنجا حضور داشت.۲عیسی و شاگردانش نیز به عروسی دعوت شده بودند.۳چون شرابْ کم آمد، مادر عیسی به او گفت: «دیگر شراب ندارند!»۴عیسی به او گفت: «بانو، مرا با این امر چهکار است؟ ساعت من هنوز فرانرسیده.»
۵مادرش خدمتکاران را گفت: «هرچه به شما گوید، بکنید.»۶در آنجا شش خمرۀ سنگی بود که برای آداب تطهیر یهودیان بهکار میرفت، و هر کدام گنجایش دو یا سه پیمانه داشت.۷عیسی خدمتکاران را گفت: «این خمرهها را از آب پر کنید.» پس آنها را لبالب پر کردند.۸سپس به ایشان گفت: «حال اندکی از آن برگیرید و نزد میهماندار ببرید.» آنها چنین کردند.۹میهماندار نمیدانست آن را از کجا آوردهاند، ولی خدمتکارانی که آب را برگرفته بودند، میدانستند. او چون آب را که شراب شده بود، چشید، داماد را فراخواند۱۰و به او گفت: «همه نخست با شراب ناب پذیرایی میکنند و چون میهمانان مست شدند، شراب ارزانتر را میآورند؛ امّا تو شراب ناب را تا این دم نگاه داشتهای!»
۱۱بدینسان عیسی نخستین آیت خود را در قانای جلیل بهظهور آورد و جلال خویش را آشکار ساخت و شاگردانش به او ایمان آوردند.
۱۲سپس با مادر و برادران و شاگردان خود به کَفَرناحوم رفت، و روزهایی چند در آنجا ماندند.
عیسی در معبد
یوحنا ۲:۱۴-۱۶ - مَتّی ۲۱:۱۲ و ۱۳؛
مَرقُس ۱۱:۱۵-۱۷؛ لوقا ۱۹:۴۵ و ۴۶
۱۳چون عید پِسَخ یهود نزدیک بود، عیسی به اورشلیم رفت.۱۴در صحن معبد، دید که عدهای به فروش گاو و گوسفند و کبوتر مشغولند، و صرّافان نیز به کسب نشستهاند.۱۵پس تازیانهای از طناب ساخت و همۀ آنها را همراه با گوسفندان و گاوان، از معبد بیرون راند. و سکههای صرّافان را بر زمین ریخت و تختهایشان را واژگون کرد،۱۶و کبوترفروشان را گفت: «اینها را از اینجا بیرون برید، و خانۀ پدر مرا محل کسب مسازید!»۱۷آنگاه شاگردان او بهیاد آوردند که نوشته شده است: «غیرت برای خانۀ تو مرا خواهد سوزانید.»۱۸پس یهودیان در برابر این عمل او گفتند: «چه آیتی به ما مینمایانی تا بدانیم اجازۀ چنین کارها را داری؟»۱۹عیسی در پاسخ ایشان گفت: «این معبد را ویران کنید که من سه روزه آن را باز برپا خواهم داشت.»۲۰یهودیان گفتند: «بنای این معبد چهل و شش سال بهطول انجامیده است، و حال تو میخواهی سه روزه آن را برپا کنی؟»۲۱لیکن معبدی که او از آن سخن میگفت پیکر خودش بود.۲۲پس هنگامی که از مردگان برخاست، شاگردانش این گفتۀ او را بهیاد آورده، به کتبمقدّس و سخنان او ایمان آوردند.
۲۳در مدتی که او برای عید پِسَخ در اورشلیم بود، بسیاری با دیدن آیاتی که از او صادر میشد، به نام او ایمان آوردند.۲۴امّا عیسی را بر ایمانشان اعتماد نبود، زیرا همه را میشناخت۲۵و نیازی نداشت کسی دربارۀ انسان چیزی به او بگوید، زیرا خود میدانست در درون انسان چیست.
دیدار عیسی و نیقودیموس
۱مردی بود از فَریسیان، نیقودیموس نام، از بزرگان یهود.۲او شبی نزد عیسی آمد و به وی گفت: «استاد! میدانیم تو معلّمی هستی که از سوی خدا آمده است، زیرا هیچکس نمیتواند آیاتی را که تو به انجام میرسانی، به عمل آورد، مگر آنکه خدا با او باشد.»۳عیسی در پاسخ گفت: «آمین، آمین، به تو میگویم، تا کسی از نو زاده نشود، نمیتواند پادشاهی خدا را ببیند.»۴نیقودیموس به او گفت: «کسی که سالخورده است، چگونه میتواند زاده شود؟ آیا میتواند دیگربار به رَحِم مادرش بازگردد و به دنیا آید؟»۵عیسی جواب داد: «آمین، آمین، به تو میگویم تا کسی از آب و روح زاده نشود، نمیتواند به پادشاهی خدا راه یابد.۶آنچه از بشرِ خاکی زاده شود، بشری است؛ امّا آنچه از روح زاده شود، روحانی است.۷عجب مدار که گفتم باید از نو زاده شوید!۸باد هر کجا که بخواهد میوزد؛ صدای آن را میشنوی، امّا نمیدانی از کجا میآید و به کجا میرود. چنین است هرکس نیز که از روح زاده شود.»۹نیقودیموس از او پرسید: «چنین چیزی چگونه ممکن است؟»۱۰عیسی پاسخ داد: «تو معلّم اسرائیلی و این چیزها را درنمییابی؟۱۱آمین، آمین، به تو میگویم که ما از آنچه میدانیم سخن میگوییم و بر آنچه دیدهایم شهادت میدهیم، امّا شما شهادتمان را نمیپذیرید.۱۲اگر هنگامی که دربارۀ امور زمینی با شما سخن گفتم باور نکردید، چگونه باور خواهید کرد اگر از امور آسمانی به شما بگویم؟۱۳هیچکس به آسمان بالا نرفته است، مگر آن که از آسمان فرود آمد، یعنی پسرانسان.۱۴همانگونه که موسی آن مار را در بیابان برافراشت، پسرانسان نیز باید برافراشته شود،۱۵تا هرکه به او ایمان آوَرَد، حیات جاویدان داشته باشد.
۱۶«زیرا خدا جهان را آنقدر محبت کرد که پسر یگانۀ خود را داد تا هرکه به او ایمان آوَرَد هلاک نگردد، بلکه حیات جاویدان یابد.۱۷زیرا خدا پسر را به جهان نفرستاد تا جهانیان را محکوم کند، بلکه فرستاد تا بهواسطۀ او نجات یابند.۱۸هرکه به او ایمان دارد محکوم نمیشود، امّا هرکه به او ایمان ندارد، هماینک محکوم شده است، زیرا به نام پسر یگانۀ خدا ایمان نیاورده است.۱۹و محکومیت در این است که نور به جهان آمد، امّا مردمان تاریکی را بیش از نور دوست داشتند، چراکه اعمالشان بد است.۲۰زیرا هر آن که بدی را بهجا میآورد از نور نفرت دارد و نزد نور نمیآید، مبادا کارهایش آشکار شده، رسوا گردد.۲۱امّا آن که راستی را به عمل میآورد نزد نور میآید تا آشکار شود که کارهایش بهیاری خدا انجام شده است.»
آخرین شهادت یحیای تعمیددهنده در مورد عیسی
۲۲پس از آن، عیسی و شاگردانش به نواحی روستایی سرزمین یهودیه رفتند. او ایامی چند در آنجا با آنان بهسر برده، مردم را تعمید میداد.۲۳یحیی نیز در عِیْنون، نزدیک سالیم، تعمید میداد، زیرا در آنجا آبْ فراوان بود و مردم آمده، تعمید میگرفتند.۲۴این پیش از آن بود که یحیی به زندان بیفتد.۲۵باری، بین شاگردان یحیی و یک یهودی بحثی بر سر آداب تطهیر درگرفت.۲۶پس نزد یحیی آمده، به او گفتند: «استاد، آن که با تو در آن سوی رود اردن بود، و تو بر او شهادت دادی، اکنون خودْ تعمید میدهد و همگان نزد او میروند.»۲۷یحیی در پاسخ گفت: «هیچکس نمیتواند چیزی بهدست آورد، جز آنچه از آسمان به او عطا شود.۲۸شما خود شاهدید که من گفتم مسیح نیستم، بلکه پیشاپیش او فرستاده شدهام.۲۹عروس از آنِ داماد است، امّا دوست داماد که در کناری ایستاده به او گوش میدهد، از شنیدن صدای داماد شادی بسیار میکند. شادی من نیز به همینگونه بهکمال رسیده است.۳۰او باید ارتقا یابد و من باید کوچک شوم.
۳۱«او که از بالا میآید، برتر از همه است، امّا آن که از زمین است، زمینی است و از چیزهای زمینی سخن میگوید. او که از آسمان میآید، برتر از همه است.۳۲او بر آنچه دیده و شنیده است شهادت میدهد، امّا هیچکس شهادتش را نمیپذیرد.۳۳آن که شهادت او را میپذیرد، بر راستی خدا مُهر تأیید زده است.۳۴زیرا آنکس که خدا فرستاد، کلام خدا را بیان میکند، چراکه خدا روح را به میزان معین (به او) عطا نمیکند.۳۵پدر، به پسر مِهر میورزد و همهچیز را بهدست او سپرده است.۳۶آن که به پسر ایمان دارد، حیات جاویدان دارد؛ امّا آن که از پسر اطاعت نمیکند، حیات را نخواهد دید، بلکه خشم خدا بر او برقرار میماند.»
عیسی و زن سامری
۱چون عیسی دریافت که فَریسیان شنیدهاند او بیش از یحیی پیرو یافته، تعمیدشان میدهد۲- گرچه شاگردان عیسی تعمید میدادند نه خودش -۳یهودیه را ترک گفت و دیگربار رهسپار جلیل شد.۴و میبایست از سامره بگذرد.۵پس به شهری از سامره به نام سوخار رسید، نزدیک قطعه زمینی که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود.۶چاه یعقوب در آنجا بود و عیسی خسته از سفر در کنار چاه نشست. حدود ساعتِ ششم از روز بود.
۷در این هنگام، زنی از مردمان سامره برای آب کشیدن آمد. عیسی به او گفت: «جرعهای آب به من بده،»۸زیرا شاگردانش برای تهیه خوراک به شهر رفته بودند.۹زن به او گفت: «چگونه تو که یهودی هستی، از من که زنی سامریام آب میخواهی؟» زیرا یهودیان با سامریان مراوده نمیکنند.۱۰عیسی در پاسخ گفت: «اگر موهبت خدا را درمییافتی و میدانستی چه کسی از تو آب میخواهد، تو خود از او میخواستی، و به تو آبی زنده عطا میکرد.»۱۱زن به او گفت: «سرورم، سطل نداری و چاه عمیق است، پس آب زنده از کجا میآوری؟۱۲آیا تو از پدر ما یعقوب بزرگتری که این چاه را به ما داد، و خود و پسران و گلههایش از آن میآشامیدند؟»۱۳عیسی گفت: «هرکه از این آب مینوشد، باز تشنه میشود.۱۴امّا هرکه از آن آب که من به او دهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد، زیرا آبی که من میدهم در او چشمهای میشود که تا به حیات جاویدان جوشان است.»۱۵زن گفت: «سرورم، از این آب به من بده، تا دیگر تشنه نشوم و برای آب کشیدن به اینجا نیایم.»۱۶عیسی گفت: «برو، شوهرت را بخوان و بازگرد.»۱۷زن پاسخ داد: «شوهر ندارم.» عیسی گفت: «راست میگویی که شوهر نداری،۱۸زیرا پنج شوهر داشتهای و آن که هماکنون داری، شوهرت نیست. آنچه گفتی راست است!»۱۹زن گفت: «سرورم، میبینم که نبی هستی.۲۰پدران ما در این کوه پرستش میکردند، امّا شما میگویید جایی که در آن باید پرستش کرد اورشلیم است.»۲۱عیسی گفت: «ای زن، باور کن، زمانی فراخواهد رسید که پدر را نه در این کوه پرستش خواهید کرد، نه در اورشلیم.۲۲شما آنچه را نمیشناسید میپرستید، امّا ما آنچه را میشناسیم میپرستیم، زیرا نجات بهواسطۀ قوم یهود فراهم میآید.۲۳امّا زمانی میرسد، و هماکنون فرارسیده است، که پرستندگانِ راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است.۲۴خدا روح است و پرستندگانش باید او را در روح و راستی بپرستند.»۲۵زن گفت: «میدانم که مسیح (که معنی آن ”مسح شده“ است) خواهد آمد؛ چون او آید، همهچیز را برای ما بیان خواهد کرد.»۲۶عیسی به او گفت: «من که با تو سخن میگویم، همانم.»
۲۷همان دم، شاگردان عیسی از راه رسیدند و تعجب کردند که با زنی سخن میگوید. امّا هیچیک نپرسید «چه میخواهی؟» یا «چرا با او سخن میگویی؟»۲۸آنگاه زن، کوزۀ خویش بر جای گذاشت و به شهر رفت و به مردم گفت:۲۹«بیایید مردی را ببینید که هرآنچه تاکنون کرده بودم، به من بازگفت. آیا ممکن نیست او مسیح باشد؟»۳۰پس آنها از شهر بیرون آمده، نزد عیسی روان شدند.
۳۱در این میان، شاگردان از او خواهش کرده، گفتند: «استاد، چیزی بخور.»۳۲امّا عیسی به آنان گفت: «من خوراکی برای خوردن دارم که شما از آن چیزی نمیدانید.»۳۳شاگردان به یکدیگر گفتند: «مگر کسی برای او خوراک آورده است؟»۳۴عیسی به ایشان گفت: «خوراک من این است که ارادۀ فرستندۀ خود را بهجا آورم و کار او را بهکمال رسانم.۳۵آیا این سخن را نشنیدهاید که ”چهار ماهْ بیشتر به موسم درو نمانده است“ ؟ امّا من به شما میگویم، چشمان خود را بگشایید و ببینید که هماکنون کشتزارها آمادۀ درو است.۳۶هماکنون، دروگر مزد خود را میستاند و محصولی برای حیات جاویدان گرد میآورد، تا کارنده و دروکننده با هم شادمان شوند.۳۷در اینجا این گفته صادق است که ”یکی میکارد و دیگری میدِروَد“.۳۸من شما را فرستادم تا محصولی را درو کنید که دسترنج خودتان نیست. دیگران سخت کار کردند و شما دسترنج آنان را برداشت میکنید.»
۳۹پس در پی شهادت آن زن که گفته بود «هرآنچه تاکنون کرده بودم، به من بازگفت،» بسیاری از سامریانِ ساکنِ آن شهر به عیسی ایمان آوردند.۴۰چون آن سامریان نزد عیسی آمدند، از او خواستند نزدشان بماند. پس دو روز در آنجا ماند.۴۱و بسیاری دیگر بهسبب شنیدن سخنانش ایمان آوردند.۴۲ایشان به آن زن میگفتند: «دیگر تنها بهخاطر سخن تو ایمان نمیآوریم، زیرا خودْ سخنان او را شنیدهایم و میدانیم که این مرد براستی نجاتدهندۀ عالم است.»
عیسی در جلیل
۴۳پس از آن دو روز، عیسی از آنجا به جلیل رفت،۴۴زیرا خودْ گفته بود که «نبی را در دیار خود حرمتی نیست.»۴۵چون به جلیل رسید، جلیلیان او را بهگرمی پذیرفتند، زیرا آنها نیز برای عید به اورشلیم رفته و آنچه را عیسی در آنجا کرده بود، دیده بودند.
شفای پسر یک درباری
۴۶سپس دیگربار به قانای جلیل رفت، همانجا که آب را شراب کرده بود. در آنجا یکی از درباریان بود که پسری بیمار در کَفَرناحوم داشت.۴۷چون شنید عیسی از یهودیه به جلیل آمده است، به دیدار او شتافت و تمنا کرد که فرود آید و پسر او را شفا دهد، زیرا در آستانۀ مرگ بود.۴۸عیسی به او گفت: «تا آیات و عجایب نبینید، ایمان نمیآورید.»۴۹آن مرد گفت: «سرورم، پیش از آنکه فرزندم بمیرد، بیا.»۵۰عیسی به او گفت: «برو؛ پسرت زنده میماند.» آن مرد کلام عیسی را پذیرفت و بهراه افتاد.۵۱هنوز در راه بود که خدمتکارانش به استقبال او آمده، گفتند: «پسرت زنده و تندرست است.»۵۲از آنها پرسید: «از چه ساعت بهبود یافت؟» گفتند: «دیروز، در هفتمین ساعت روز تبْ او را رها کرد.»۵۳آنگاه پدر دریافت که این همان ساعت بود که عیسی به او گفته بود: «پسرت زنده میماند.» پس خود و همۀ اهل خانهاش ایمان آوردند.۵۴این دوّمین آیتی بود که عیسی هنگامی که از یهودیه به جلیل آمد، بهظهور رسانید.
شفای مرد علیل
۱چندی بعد، عیسی برای یکی از اعیاد یهود، به اورشلیم رفت.۲در اورشلیم، در کنار «دروازۀ گوسفند» حوضی است که در زبان عبرانیان آن را «بیتحِسْدا» گویند و پنج ایوان دارد.۳در آنها گروهی بسیار از علیلان، همچون کوران، شلان و مفلوجان میخوابیدند [و منتظر حرکت آب بودند.۴زیرا هر از چندی یکی از فرشتگان خداوند نازل میشد و آب را حرکت میداد؛ اوّلین کسی که پس از جنبش آب وارد حوض میشد، از هر مرضی که داشت شفا مییافت.]
۵در آن میان، مردی بود که سی و هشت سال زمینگیر بود.۶چون عیسی او را در آنجا خوابیده دید و دریافت که دیری است بدینحال دچار است، از او پرسید: «آیا میخواهی سلامت خود را بازیابی؟»۷مرد علیل گفت: «سرورم، کسی را ندارم که چون آب به حرکت میآید، مرا بهدرون حوض بَرَد، و تا خود را به آنجا میرسانم، دیگری پیش از من داخل شده است.»۸عیسی به او گفت: «برخیز، بستر خود را برگیر و راه برو.»۹آن مرد در هماندم سلامت خود را بازیافت و بستر خود را برگرفته، راه رفتن آغاز کرد.
آن روز، شَبّات بود.۱۰پس یهودیان به مرد شفا یافته گفتند: «امروز شَبّات است و بر تو جایز نیست که بستر خود را حمل کنی.»۱۱او پاسخ داد: «آن که مرا شفا داد به من گفت، ”بسترت را برگیر و راه برو“.»۱۲از او پرسیدند: «آن که به تو گفت بسترت را برگیری و راه بروی، که بود؟»۱۳امّا مرد شفا یافته نمیدانست او کیست، زیرا عیسی در میان جمعیتِ آنجا ناپدید شده بود.
۱۴اندکی بعد، عیسی او را در معبد یافت و به او گفت: «حال که سلامت خود را بازیافتهای، دیگر گناه مکن تا به حال بدتر دچار نشوی.»۱۵آن مرد رفت و به یهودیان گفت: «آن که مرا شفا داد، عیسی است.»
۱۶به همین سبب بود که یهودیان عیسی را آزار میکردند، زیرا در شَبّات دست به چنین کارها میزد.۱۷پاسخ عیسی این بود که «پدر من هنوز کار میکند، من نیز کار میکنم.»۱۸از همینرو، یهودیان بیش از پیش درصدد قتل او برآمدند، زیرا نهتنها شَبّات را میشکست، بلکه خدا را نیز پدر خود میخواند و خود را با خدا برابر میساخت.
قدرت و اقتدار پسر خدا
۱۹پاسخ عیسی چنین بود: «آمین، آمین، به شما میگویم که پسر از خود کاری نمیتواند کرد مگر کارهایی که میبیند پدرش انجام میدهد؛ زیرا هرچه پدر میکند، پسر نیز میکند.۲۰زیرا پدر، پسر را دوست میدارد و هرآنچه میکند به او مینمایاند و کارهای بزرگتر از این نیز به او خواهد نمایاند تا به شگفت آیید.۲۱زیرا همانگونه که پدر مردگان را برمیخیزاند و به آنها حیات میبخشد، پسر نیز به هرکه بخواهد، حیات میبخشد.۲۲و پدر بر کسی داوری نمیکند، بلکه تمام کارِ داوری را به پسر سپرده است.۲۳تا همه پسر را حرمت گذارند، همانگونه که پدر را حرمت مینهند. زیرا کسی که پسر را حرمت نمیگذارد، به پدری که او را فرستاده است نیز حرمت ننهاده است.۲۴آمین، آمین، به شما میگویم، هرکه کلام مرا به گوش گیرد و به فرستندۀ من ایمان آورد، حیات جاویدان دارد و به داوری نمیآید، بلکه از مرگ به حیات منتقل شده است.۲۵آمین، آمین، به شما میگویم، زمانی فرامیرسد، بلکه هماکنون است، که مردگان صدای پسر خدا را میشنوند و کسانی که به گوش گیرند، زنده خواهند شد.۲۶زیرا همانگونه که پدر در خود حیات دارد، به پسر نیز عطا کرده است که در خود حیات داشته باشد،۲۷و به او این اقتدار را بخشیده که داوری نیز بکند، زیرا پسرِانسان است.۲۸از این سخنان در شگفت مباشید، زیرا زمانی فرامیرسد که همۀ آنان که در قبرند، صدای او را خواهند شنید و بیرون خواهند آمد.۲۹آنان که نیکی کرده باشند، برای قیامتی که به حیات میانجامد، و آنان که بدی کرده باشند، برای قیامتی که مکافات در پی دارد.۳۰من از خود کاری نمیتوانم کرد، بلکه بنابر آنچه میشنوم داوری میکنم و داوری من عادلانه است، زیرا در پی انجام خواست خود نیستم، بلکه انجام خواست فرستندۀ خود را خواهانم.
شهود عیسی
۳۱«اگر من خود بر خویشتن شهادت دهم، شهادتم معتبر نیست.۳۲امّا دیگری هست که بر من شهادت میدهد و میدانم شهادتش دربارۀ من معتبر است.۳۳البته شما کسانی نزد یحیی فرستادید و او بر حقیقت شهادت داد.۳۴نه اینکه من شهادت انسان را بپذیرم، بلکه این سخنان را میگویم تا نجات یابید.۳۵او چراغی بود سوزان و فروزان، و شما خواستید دمی در نورش خوش باشید.۳۶امّا من شهادتی استوارتر از شهادت یحیی دارم، زیرا کارهایی که پدر به من سپرده تا بهکمال رسانم، یعنی همین کارها که میکنم، خودْ بر من شهادت میدهند که مرا پدر فرستاده است.۳۷و همان پدری که مرا فرستاد، خودْ بر من شهادت میدهد. شما هرگز صدای او را نشنیده و روی او را ندیدهاید۳۸و کلام او در شما ساکن نیست، زیرا به فرستادۀ او ایمان ندارید.۳۹شما کتبمقدّس را میکاوید، زیرا میپندارید بهواسطۀ آن حیات جاویدان دارید، حال آنکه همین کتابها بر من شهادت میدهند.۴۰امّا نمیخواهید نزد من آیید تا حیات یابید.
۴۱«جلال از انسانها نمیپذیرم،۴۲امّا شما را خوب میشناسم که محبت خدا را در دل ندارید.۴۳من به نام پدر خود آمدم، ولی شما مرا نمیپذیرید. امّا اگر دیگری به نام خود آید، او را خواهید پذیرفت.۴۴چگونه میتوانید ایمان آورید در حالی که جلال از یکدیگر میپذیرید، امّا در پی جلالی که از خدای یکتا باشد، نیستید؟۴۵مپندارید مَنَم که در حضور پدرْ شما را متهم خواهم کرد؛ متهمکنندۀ شما موسی است، همان که به او امید بستهاید.۴۶زیرا اگر موسی را تصدیق میکردید، مرا نیز تصدیق میکردید، چراکه او دربارۀ من نوشته است.۴۷امّا اگر نوشتههای او را باور ندارید، چگونه سخنان مرا خواهید پذیرفت؟»
تکثیر پنج نان و دو ماهی
یوحنا ۶:۱-۱۳ - مَتّی ۱۴:۱۳-۲۱؛
مَرقُس ۶:۳۲-۴۴؛ لوقا ۹:۱۰-۱۷
۱چندی بعد، عیسی به آن سوی دریاچۀ جلیل که همان دریاچۀ تیبِریه است، رفت.۲گروهی بسیار از پی او روانه شدند، زیرا آیاتی را که با شفای بیماران بهظهور میرسانید، دیده بودند.۳پس عیسی به تپهای برآمد و با شاگردان خود در آنجا بنشست.۴عید پِسَخ یهود نزدیک بود.۵چون عیسی نگریست و دید که گروهی بسیار بهسویش میآیند، فیلیپُس را گفت: «از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟»۶این را برای آزمایش به او گفت، زیرا خود نیک میدانست چه خواهد کرد.۷فیلیپُس پاسخ داد: «دویست دینار نان نیز کفافشان نمیکند، حتی اگر هر یک فقط اندکی بخورند.»۸یکی دیگر از شاگردان به نام آندریاس، که برادر شَمعون پِطرُس بود، گفت:۹«پسرکی اینجاست که پنج نان جو و دو ماهی دارد، امّا این کجا این گروه را کفایت میکند؟»۱۰عیسی گفت: «مردم را بنشانید.» در آنجا سبزۀ بسیار بود. پس ایشان که نزدیک پنجهزار مرد بودند، نشستند.۱۱آنگاه عیسی نانها را برگرفت، و پس از شکرگزاری، میان نشستگان تقسیم کرد؛ و ماهیها را نیز بهقدری که میخواستند به ایشان داد.۱۲چون سیر شدند، به شاگردان گفت: «پارهنانهای باقیمانده را جمع کنید تا چیزی هدر نرود.»۱۳پس آنها را جمع کردند و از پارههای باقیماندۀ آن پنج نان جو که جماعت خورده بودند، دوازده سبد پر شد.
۱۴مردم با دیدن این آیت که از عیسی بهظهور رسید، گفتند: «براستی که او همان پیامبر است که میباید به جهان بیاید.»۱۵عیسی چون دریافت که قصد دارند او را برگرفته، بهزور پادشاه کنند، آنجا را ترک گفت و بار دیگر تنها به کوه رفت.
راه رفتن عیسی بر روی آب
یوحنا ۶:۱۶-۲۱ - مَتّی ۱۴:۲۲-۳۳؛ مَرقُس ۶:۴۷-۵۱
۱۶هنگام غروب، شاگردانش بهسوی دریا فرود آمدند۱۷و سوار قایق شده، به آن سوی دریا، به جانب کَفَرناحوم روانه شدند. هوا تاریک شده بود، امّا عیسی هنوز به آنان نپیوسته بود.۱۸در این حین، دریا بهسبب وزش بادی سخت به تلاطم آمد.۱۹چون به اندازۀ بیست و پنج یا سی پرتابتیر پارو زده بودند، عیسی را دیدند که بر روی دریا راه میرود و به قایق نزدیک میشود. پس به هراس افتادند.۲۰امّا او به آنها گفت: «من هستم؛ مترسید.»۲۱آنگاه خواستند او را سوار قایق کنند، که قایق هماندم به جایی که عازمش بودند، رسید.
عیسی، نان حیات
۲۲روز بعد، جماعتی که آن سوی دریا مانده بودند، دریافتند که بهجز یک قایق، قایقی دیگر در آنجا نبوده است، و نیز میدانستند که عیسی با شاگردانش سوار آن نشده بود، بلکه شاگردان بهتنهایی رفته بودند.۲۳آنگاه قایقهای دیگری از تیبِریه آمدند و نزدیک جایی رسیدند که آنها پس از شکرگزاریِ خداوند، نان خورده بودند.۲۴چون مردم دریافتند که نه عیسی آنجاست و نه شاگردانش، بر آن قایقها سوار شدند و در جستجوی عیسی به کَفَرناحوم رفتند.
۲۵چون او را آن سوی دریا یافتند، به وی گفتند: «استاد، کِی به اینجا آمدی؟»۲۶عیسی پاسخ داد: «آمین، آمین، به شما میگویم، مرا میجویید نه بهسبب آیاتی که دیدید، بلکه بهسبب آن نان که خوردید و سیر شدید.۲۷کار کنید، امّا نه برای خوراک فانی، بلکه برای خوراکی که تا حیات جاویدان باقی است، خوراکی که پسرانسان به شما خواهد داد. زیرا بر اوست که خدای پدر مُهر تأیید زده است.»۲۸آنگاه از او پرسیدند: «چه کنیم تا کارهای پسندیدۀ خدا را انجام داده باشیم؟»۲۹عیسی در پاسخ گفت: «کار پسندیدۀ خدا آن است که به فرستادۀ او ایمان آورید.»۳۰گفتند: «چه آیتی به ما مینمایانی تا با دیدن آن به تو ایمان آوریم؟ چه میکنی؟۳۱پدران ما در بیابان مَنّا خوردند، چنانکه نوشته شده است: ”او از آسمان به آنها نان داد تا بخورند.“»۳۲عیسی پاسخ داد: «آمین، آمین، به شما میگویم، موسی نبود که آن نان را از آسمان به شما داد، بلکه پدر من است که نان حقیقی را از آسمان به شما میدهد.۳۳زیرا نان خدا آن است که از آسمان نازل شده، به جهان حیات میبخشد.»۳۴پس گفتند: «این نان را همواره به ما بده.»۳۵عیسی به آنها گفت: «نان حیات من هستم. هرکه نزد من آید، هرگز گرسنه نشود، و هرکه به من ایمان آوَرَد هرگز تشنه نگردد.۳۶ولی چنانکه به شما گفتم، هرچند مرا دیدهاید، امّا ایمان نمیآورید.۳۷هرآنچه پدر به من بخشد، نزد من آید؛ و آن که نزد من آید، او را هرگز از خود نخواهم راند.۳۸زیرا از آسمان فرود نیامدهام تا بهخواست خود عمل کنم، بلکه آمدهام تا خواست فرستندۀ خویش را بهانجام رسانم.۳۹و خواست فرستندۀ من این است که از آنکسان که او به من بخشیده، هیچیک را از دست ندهم، بلکه آنان را در روز بازپسین برخیزانم.۴۰زیرا خواست پدر من این است که هرکه به پسر بنگرد و به او ایمان آوَرَد، از حیات جاویدان برخوردار شود، و من در روز بازپسین او را برخواهم خیزانید.»
۴۱آنگاه یهودیان دربارۀ او همهمه آغاز کردند، چراکه گفته بود «مَنَم آن نان که از آسمان نازل شده است.»۴۲میگفتند: «مگر این مرد، عیسی پسر یوسف نیست که ما پدر و مادرش را میشناسیم؟ پس چگونه میگوید، ”از آسمان نازل شدهام“؟»۴۳عیسی در پاسخ گفت: «با یکدیگر همهمه مکنید.۴۴هیچکس نمیتواند نزد من آید مگر آنکه پدری که مرا فرستاد او را جذب کند، و من در روز بازپسین او را برخواهم خیزانید.۴۵در کتب پیامبران آمده است که ”همه از خدا تعلیم خواهند یافت.“ پس هرکه از خدا بشنود و از او تعلیم یابد، نزد من میآید.۴۶نه اینکه کسی پدر را دیده باشد، مگر آنکس که از خداست؛ او پدر را دیده است.۴۷آمین، آمین، به شما میگویم، هرکه ایمان دارد، از حیات جاویدان برخوردار است.۴۸من نان حیاتم.۴۹پدران شما، مَنّا را در بیابان خوردند، و با اینحال مردند.۵۰امّا نانی که از آسمان نازل میشود چنان است که هرکه از آن بخورَد، نخواهد مرد.۵۱مَنَم آن نان زنده که از آسمان نازل شد. هرکس از این نان بخورَد، تا ابد زنده خواهد ماند. نانی که من برای حیات جهان میبخشم، بدن من است.»
۵۲پس جدالی سخت در میان یهودیان درگرفت که «این مرد چگونه میتواند بدن خود را به ما بدهد تا بخوریم؟»۵۳عیسی به ایشان گفت: «آمین، آمین، به شما میگویم، که تا بدن پسرانسان را نخورید و خون او را ننوشید، در خود حیات ندارید.۵۴هرکه بدن مرا بخورَد و خون مرا بنوشد، حیات جاویدان دارد، و من در روز بازپسین او را برخواهم خیزانید.۵۵زیرا بدن من خوردنی حقیقی و خون من آشامیدنی حقیقی است.۵۶کسی که بدن مرا میخورَد و خون مرا مینوشد، در من ساکن میشود و من در او.۵۷همانگونه که پدرِ زنده مرا فرستاد و من به پدرْ زندهام، آن که مرا میخورد نیز به من زنده خواهد بود.۵۸این است نانی که از آسمان نازل شد؛ نه مانند آنچه پدران شما خوردند، و با اینحال مردند؛ بلکه هرکس از این نان بخورد، تا ابد زنده خواهد ماند.»۵۹عیسی این سخنان را زمانی گفت که در کنیسهای در کَفَرناحوم تعلیم میداد.
اعتراف پِطرُس
۶۰بسیاری از شاگردان او با شنیدن این سخنان گفتند: «این تعلیم سخت است، چه کسی میتواند آن را بپذیرد؟»۶۱عیسی، آگاه از اینکه شاگردانش در اینباره همهمه میکنند، بدیشان گفت: «آیا این سبب لغزش شما میشود؟۶۲پس اگر پسرانسان را ببینید که بهجای نخست خود صعود میکند، چه خواهید کرد؟۶۳روح است که زنده میکند؛ جسم را فایدهای نیست. سخنانی که من به شما گفتم، روح و حیات است.۶۴امّا برخی از شما هستند که ایمان نمیآورند.» زیرا عیسی از آغاز میدانست چه کسانی ایمان نمیآورند و کیست آن که او را تسلیم دشمن خواهد کرد.۶۵سپس افزود: «از همینرو به شما گفتم که هیچکس نمیتواند نزد من آید، مگر آنکه از جانب پدر به او عطا شده باشد.»
۶۶از این زمان، بسیاری از شاگردانش برگشته، دیگر او را همراهی نکردند.۶۷پس عیسی به آن دوازده تن گفت: «آیا شما نیز میخواهید بروید؟»۶۸شَمعون پِطرُس پاسخ داد: «سرور ما، نزد که برویم؟ سخنان حیات جاویدان نزد توست.۶۹و ما ایمان آورده و دانستهایم که تویی آن قدّوسِ خدا.»۷۰عیسی به آنان پاسخ داد: «مگر شما دوازده تن را من برنگزیدهام؟ با اینحال، یکی از شما ابلیسی است.»۷۱او به یهودا، پسر شَمعون اِسْخَریوطی، اشاره میکرد، زیرا او که یکی از آن دوازده تن بود، پس از چندی عیسی را تسلیم دشمن میکرد.
عیسی به عید خیمهها میرود
۱پس از این، عیسی چندی در جلیل میگشت، زیرا نمیخواست در یهودیه باشد، چراکه یهودیان در پی کشتنش بودند.۲چون عید خیمهها که از اعیاد یهود بود، نزدیک شد،۳برادران عیسی به او گفتند: «اینجا را ترک کن و به یهودیه برو تا پیروانت کارهایی را که میکنی ببینند،۴زیرا هرکه بخواهد شناخته شود، در نهان کار نمیکند. تو که این کارها را میکنی، خود را به جهان بنما.»۵زیرا حتی برادرانش نیز به او ایمان نیاورده بودند.۶پس عیسی به ایشان گفت: «هنوز وقت من فرانرسیده، امّا برای شما هر وقتی مناسب است.۷جهان نمیتواند از شما متنفر باشد امّا از من نفرت دارد، زیرا من شهادت میدهم که کارهایش بد است.۸شما خود برای عید بروید، من [فعلاً] به این عید نمیآیم، زیرا وقت من هنوز فرانرسیده است.»۹این را گفت و در جلیل ماند.
۱۰امّا پس از آن که برادرانش برای آن عید رفتند، خود نیز رفت، امّا نه آشکارا بلکه در نهان.۱۱پس یهودیان، هنگام عید او را جُسته، میپرسیدند: «آن مرد کجاست؟»۱۲و دربارۀ او بین مردم همهمۀ بسیار بود. بعضی میگفتند: «مردی است نیک.» امّا بعضی دیگر میگفتند: «نه! بلکه مردم را گمراه میکند.»۱۳لیکن چون از یهودیان میترسیدند، هیچکس دربارۀ او آشکارا سخن نمیگفت.
منشأ تعالیم عیسی
۱۴امّا چون نیمی از عید گذشته بود، عیسی به صحن معبد آمد و به تعلیم دادن آغاز کرد.۱۵یهودیان در شگفت شده، میپرسیدند: «این مرد که علمِ دین نیاموخته، چگونه میتواند از چنین دانشی برخوردار باشد؟»۱۶عیسی در جواب ایشان گفت: «تعالیم من از خودم نیست، بلکه از اوست که مرا فرستاده است.۱۷اگر کسی براستی بخواهد ارادۀ او را به عمل آورد، درخواهد یافت که آیا این تعالیم از خداست یا من از خود میگویم.۱۸آن که از خود میگوید، در پی جلال خویشتن است، امّا آن که خواهان جلال فرستنده خویش است، راستگوست و در او هیچ ناراستی نیست.۱۹آیا موسی شریعت را به شما نداد؟ امّا هیچیک از شما بدان عمل نمیکند. از چهرو کمر به قتل من بستهاید؟»۲۰مردم پاسخ دادند: «تو دیوزدهای! کیست که در پی کشتن تو باشد؟»۲۱عیسی در پاسخ ایشان گفت: «من یک معجزه کردم و شما همگی از آن در شگفت شدهاید.۲۲موسی حکم ختنه را به شما داد - البته این نه از موسی بلکه از پدران قوم بود - و بر این پایه، در روز شَبّات نیز پسران را ختنه میکنید.۲۳پس اگر انسان در روز شَبّات نیز ختنه میشود تا شریعت موسی شکسته نشود، چرا خشمگینید از اینکه تمام بدن انسانی را در روز شَبّات سلامتی بخشیدم؟۲۴بهظاهر داوری مکنید، بلکه بهحق داوری کنید.»
واکنش مردم نسبت به سخنان عیسی
۲۵پس، برخی از اورشلیمیان گفتند: «آیا این همان نیست که قصد کشتنش دارند؟۲۶ببینید چگونه آشکارا سخن میگوید و بدو هیچ نمیگویند! آیا ممکن است بزرگان قوم براستی دریافته باشند که او همان مسیح است؟۲۷ما میدانیم این مرد از کجا آمده است، حال آنکه چون مسیح ظهور کند، کسی نخواهد دانست از کجا آمده است.»۲۸آنگاه عیسی بههنگام تعلیم در معبد، ندا درداد که: «مرا میشناسید و میدانید از کجایم. امّا من از جانب خود نیامدهام. او که مرا فرستاده، حق است؛ و شما او را نمیشناسید.۲۹امّا من او را میشناسم، زیرا من از اویم و او مرا فرستاده است.»۳۰پس خواستند گرفتارش کنند، امّا هیچکس بر او دست دراز نکرد، چراکه ساعت او هنوز فرانرسیده بود.۳۱با اینحال، بسیاری از آن جماعت بدو ایمان آوردند. آنان میگفتند: «آیا چون مسیح بیاید، بیش از این مرد معجزه خواهد کرد؟»
۳۲امّا به گوش فَریسیان رسید که مردم دربارۀ او چنین همهمه میکنند. پس سران کاهنان و فَریسیان، نگهبانان معبد را فرستادند تا او را گرفتار کنند.۳۳آنگاه عیسی گفت: «اندک زمانی دیگر با شما هستم، و سپس نزد فرستندۀ خود میروم.۳۴مرا خواهید جُست، امّا نخواهید یافت؛ و آنجا که من هستم، شما نمیتوانید آمد.»۳۵پس یهودیان به یکدیگر میگ تند: «این مرد کجا میخواهد برود که ما نمیتوانیم او را بیابیم؟ آیا میخواهد نزد یهودیانِ پراکنده در میان یونانیان برود و یونانیان را تعلیم دهد؟۳۶مقصودش چه بود که گفت، ”مرا خواهید جُست، امّا نخواهید یافت؛ و آنجا که من هستم، شما نمیتوانید آمد“؟»
سخنان عیسی در روز آخر عید
۳۷در روز آخر که روز بزرگ عید بود، عیسی ایستاد و به بانگ بلند ندا درداد: «هرکه تشنه است، نزد من آید و بنوشد.۳۸هرکه به من ایمان آوَرَد، همانگونه که کتاب میگوید، از بطن او نهرهای آب زنده روان خواهد شد.»۳۹این سخن را دربارۀ روح گفت، که آنان که به او ایمان بیاورند، آن را خواهند یافت؛ زیرا روح هنوز عطا نشده بود، از آنرو که عیسی هنوز جلال نیافته بود.
اختلاف بین مردم دربارۀ عیسی
۴۰برخی از جماعت، با شنیدن این سخنان گفتند: «براستی که این مرد همان پیامبر موعود است.»۴۱دیگران میگفتند: «مسیح است.» امّا گروهی دیگر میپرسیدند: «مگر مسیح از جلیل ظهور میکند؟۴۲آیا کتاب نگفته است که مسیح از نسل داوود خواهد بود و از بیتلِحِم، دهکدهای که داوود در آن میزیست، ظهور خواهد کرد؟»۴۳پس دربارۀ عیسی بین مردم اختلاف افتاد.۴۴عدهای میخواستند او را گرفتار کنند، امّا هیچکس بر او دست دراز نکرد.
بیایمانی رهبران دین
۴۵پس نگهبانان معبد نزد سران کاهنان و فَریسیان بازگشتند. ایشان از آنها پرسیدند: «چرا او را نیاوردید؟»۴۶نگهبانان پاسخ دادند: «تاکنون، کسی چون این مرد سخن نگفته است!»۴۷پس فَریسیان گفتند: «مگر شما نیز فریب خوردهاید؟۴۸آیا از بزرگان قوم یا فَریسیان کسی هست که به او ایمان آورده باشد؟۴۹البته که نه! امّا این مردمِ عامی که چیزی از شریعت نمیدانند، ملعونند.»
۵۰نیقودیموس، که پیشتر نزد عیسی رفته و یکی از آنها بود، گفت:۵۱«آیا شریعت ما کسی را محکوم میکند بدون اینکه نخست سخن او را بشنود و دریابد چه کرده است؟»۵۲در پاسخ گفتند: «مگر تو نیز جلیلی هستی؟ تحقیق کن و ببین که هیچ پیامبری از جلیل برنخاسته است.» ۵۳[سپس هر یک به خانۀ خویش رفتند.
۱امّا عیسی به کوه زیتون رفت.
بخشیدن زن زناکار
۲سحرگاهان، عیسی باز به صحن معبد آمد. در آنجا مردم همه بر وی گرد آمدند؛ و او نشسته، به تعلیم ایشان پرداخت.۳در این هنگام، علمای دین و فَریسیان، زنی را که در حین زنا گرفتار شده بود آوردند، و او را در میان مردم بهپا داشته،۴به عیسی گفتند: «استاد، این زن در حین زنا گرفتار شده است.۵موسی در شریعت به ما حکم کرده که اینگونه زنان سنگسار شوند. حال، تو چه میگویی؟»۶این را گفتند تا او را بیازمایند و موردی برای متهم کردن او بیابند. امّا عیسی سر بهزیر افکنده، با انگشت خود بر زمین مینوشت.۷ولی چون آنها همچنان از او سؤال میکردند، عیسی سر بلند کرد و بدیشان گفت: «از میان شما، هر آنکس که بیگناه است، نخستین سنگ را به او بزند.»۸و باز سر بهزیر افکنده، بر زمین مینوشت.۹با شنیدن این سخن، آنها یکایک، از بزرگترین شروع کرده، آنجا را ترک گفتند و عیسی تنها بهجا ماند، با آن زن که در میان ایستاده بود.۱۰آنگاه سر بلند کرد و به او گفت: «ای زن، ایشان کجایند؟ هیچکس تو را محکوم نکرد؟»۱۱پاسخ داد: «هیچکس، ای سرورم.» عیسی به او گفت: «من هم تو را محکوم نمیکنم. برو و دیگر گناه مکن.»]
اعتبار شهادت عیسی
۱۲سپس عیسی دیگربار با مردم سخن گفته، فرمود: «من نور جهانم. هرکه از من پیروی کند، هرگز در تاریکی راه نخواهد پیمود، بلکه از نورِ زندگی برخوردار خواهد بود.»۱۳پس فَریسیان به او گفتند: «تو خود بر خویشتن شهادت میدهی، پس شهادتت معتبر نیست.»۱۴عیسی در پاسخ ایشان گفت: «هرچند من خود بر خویشتن شهادت میدهم، ولی شهادتم معتبر است، زیرا میدانم از کجا آمدهام و به کجا میروم. امّا شما نمیدانید من از کجا آمدهام و به کجا میروم.۱۵شما با معیارهای انسانی داوری میکنید، امّا من بر کسی داوری نمیکنم.۱۶ولی حتی اگر هم بکنم، داوری من درست است، زیرا تنها نیستم، بلکه پدری که مرا فرستاده است نیز با من است.۱۷در شریعت شما نوشته شده که شهادت دو شاهد معتبر است.۱۸من خود بر خویشتن شهادت میدهم، و پدری نیز که مرا فرستاده است، بر من شهادت میدهد.»۱۹آنگاه بدو گفتند: «پدر تو کجاست؟» عیسی پاسخ داد: «نه مرا میشناسید و نه پدر مرا. اگر مرا میشناختید پدرم را نیز میشناختید.»۲۰عیسی این سخنان را آنگاه که در خزانۀ معبد تعلیم میداد، بیان کرد. امّا هیچکس او را گرفتار نکرد، زیرا ساعت او هنوز فرانرسیده بود.
گفتار عیسی دربارۀ مرگ خود
۲۱سپس دیگربار به آنان گفت: «من میروم و شما مرا جستجو خواهید کرد، امّا در گناه خویش خواهید مرد. آنجا که من میروم، شما نمیتوانید آمد.»۲۲پس یهودیان گفتند: «آیا قصد کشتن خویش دارد که میگوید ”آنجا که من میروم، شما نمیتوانید آمد“؟»۲۳عیسی به ایشان گفت: «شما از پایینید، من از بالا. شما از این جهانید، امّا من از این جهان نیستم.۲۴به شما گفتم که در گناهان خویش خواهید مرد، زیرا اگر ایمان نیاورید که من هستم، در گناهانتان خواهید مرد.»۲۵به او گفتند: «تو کیستی؟» عیسی پاسخ داد: «همان که از آغاز به شما گفتم.۲۶بسیار چیزها دارم که دربارۀ شما بگویم و محکومتان کنم. امّا آن که مرا فرستاد، برحق است و من آنچه را از او شنیدهام، به جهان بازمیگویم.»۲۷آنان درنیافتند که از پدر با ایشان سخن میگوید.۲۸پس عیسی بدیشان گفت: «آنگاه که پسرانسان را برافراشتید، درخواهید یافت که من هستم و از خود کاری نمیکنم، بلکه فقط آن را میگویم که پدر به من آموخته است.۲۹و او که مرا فرستاد، با من است. او مرا تنها نگذاشته، زیرا من همواره آنچه را که مایۀ خشنودی اوست، انجام میدهم.»۳۰با این سخنان، بسیاری به او ایمان آوردند.
آزادی راستین
۳۱سپس عیسی به یهودیانی که به او ایمان آورده بودند، گفت: «اگر در کلام من بمانید، براستی شاگرد من خواهید بود.۳۲و حقیقت را خواهید شناخت، و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد.»۳۳به او پاسخ دادند: «ما فرزندان ابراهیم هستیم و هرگز غلام کسی نبودهایم. پس چگونه است که میگویی آزاد خواهیم شد؟»۳۴عیسی پاسخ داد: «آمین، آمین، به شما میگویم، کسی که گناه میکند، غلام گناه است.۳۵غلام جایگاهی همیشگی در خانه ندارد، امّا پسر را جایگاهی همیشگی است.۳۶پس اگر پسر شما را آزاد کند، براستی آزاد خواهید بود.
فرزندان راستین ابراهیم
۳۷«میدانم که فرزندان ابراهیماید، امّا در پی کشتن من هستید، زیرا کلام من در شما جایی ندارد.۳۸من از آنچه در حضور پدر دیدهام سخن میگویم و شما آنچه را از پدر خود شنیدهاید، انجام میدهید.»۳۹گفتند: «پدر ما ابراهیم است.» عیسی گفت: «اگر فرزندان ابراهیم بودید، همچون ابراهیم رفتار میکردید.۴۰امّا شما در پی کشتن من هستید؛ و من آنم که حقیقتی را که از خدا شنیدم به شما بازگفتم. ابراهیم چنین رفتار نکرد.۴۱لیکن شما اعمال پدر خود را انجام میدهید.»
فرزندان خدا و فرزندان ابلیس
گفتند: «ما حرامزاده نیستیم! یک پدر داریم که همانا خداست.»۴۲عیسی به ایشان گفت: «اگر خدا پدر شما بود، مرا دوست میداشتید، زیرا من از جانب خدا آمدهام و اکنون در اینجا هستم. من از جانب خود نیامدهام، بلکه او مرا فرستاده است.۴۳از چهرو سخنان مرا درنمییابید؟ از آنرو که نمیتوانید کلام مرا بپذیرید.۴۴شما به پدرتان ابلیس تعلّق دارید و در پی انجام خواستههای اویید. او از آغاز قاتل بود و با حقیقت نسبتی نداشت، زیرا هیچ حقیقتی در او نیست. هرگاه دروغ میگوید، از ذات خود میگوید؛ چراکه دروغگو و پدر همۀ دروغهاست.۴۵امّا شما سخنم را باور نمیکنید، از آنرو که حقیقت را به شما میگویم.۴۶کدامیک از شما میتواند مرا به گناهی محکوم کند؟ پس اگر حقیقت را به شما میگویم، چرا سخنم را باور نمیکنید؟۴۷کسی که از خداست، کلام خدا را میپذیرد؛ امّا شما نمیپذیرید، از آنرو که از خدا نیستید.»
برتری عیسی بر ابراهیم و پیامبران
۴۸یهودیان در پاسخ او گفتند: «آیا درست نگفتیم که سامری هستی و دیو داری؟»۴۹عیسی جواب داد: «من دیوزده نیستم، بلکه پدر خود را حرمت میدارم، امّا شما به من بیحرمتی میکنید.۵۰من در پی جلال خود نیستم. ولی کسی هست که در پی آن است، و داوری با اوست.۵۱آمین، آمین، به شما میگویم، اگر کسی کلام مرا نگاه دارد، مرگ را تا به ابد نخواهد دید.»۵۲یهودیان به او گفتند: «اکنون دیگر یقین دانستیم که دیوزدهای! ابراهیم و پیامبران مردند، و حال تو میگویی، ”اگر کسی کلام مرا نگاه دارد، طعم مرگ را تا به ابد نخواهد چشید!“۵۳آیا تو از پدر ما ابراهیم هم بزرگتری؟ او مُرد، و پیامبران نیز مردند. خود را که میپنداری؟»۵۴عیسی گفت: «اگر من خود را جلال دهم، جلال من ارزشی ندارد. آن که مرا جلال میدهد، پدر من است، همان که شما میگویید، خدای ماست.۵۵هرچند شما او را نمیشناسید، امّا من او را میشناسم. اگر بگویم او را نمیشناسم، همچون شما دروغگو خواهم بود. امّا من او را میشناسم و کلام او را نگاه میدارم.۵۶پدر شما ابراهیم شادی میکرد که روز مرا ببیند؛ و آن را دید و شادمان شد.»۵۷یهودیان به او گفتند: «هنوز پنجاه سال نداری و ابراهیم را دیدهای؟»۵۸عیسی به ایشان گفت: «آمین، آمین، به شما میگویم، پیش از آنکه ابراهیم باشد، من هستم!»۵۹پس سنگ برداشتند تا سنگسارش کنند، امّا عیسی خود را پنهان کرد و از محوطۀ معبد بیرون رفت.
شفای کور مادرزاد
۱در راه که میرفت، کوری مادرزاد دید.۲شاگردانش از او پرسیدند: «استاد، گناه از کیست که این مرد کور به دنیا آمده است؟ از خودش یا از والدینش؟»۳عیسی پاسخ داد: «نه از خودش، و نه از والدینش؛ بلکه چنین شد تا کارهای خدا در او نمایان شود.۴تا روز است باید کارهای فرستندۀ مرا بهانجام رسانیم؛ شب نزدیک میشود، که در آن کسی نمیتواند کار کند.۵تا زمانی که در جهان هستم، نور جهانم.»۶این را گفت و آبِدهان بر زمین افکنده، گِل ساخت و آن را بر چشمان آن مرد مالید۷و او را گفت: «برو و در حوض سْیلوحا (که بهمعنی ”فرستاده“ است) شستشوی کن.» پس رفت و شستشوی کرده، از آنجا بینا بازگشت.
۸همسایگان و کسانی که پیشتر او را در حال گدایی دیده بودند، پرسیدند: «مگر این همان نیست که مینشست و گدایی میکرد؟»۹بعضی گفتند: «همان است.» دیگران گفتند: «شبیه اوست.» امّا او خود بهتأکید میگفت: «من همانم.»۱۰پس، از او پرسیدند: «چگونه چشمانت باز شد؟»۱۱پاسخ داد: «مردی عیسی نام، گِلی ساخت و بر چشمانم مالید و گفت ”به حوض سْیلوحا برو و شستشوی کن.“ پس رفته، شستشوی کردم و بینا گشتم.»۱۲از او پرسیدند: «او کجاست؟» پاسخ داد: «نمیدانم.»
۱۳پس آن مرد را که پیشتر کور بود، نزد فَریسیان آوردند.۱۴آن روز که عیسی گِل ساخته و چشمان او را باز کرده بود، شَبّات بود.۱۵آنگاه فَریسیان نیز از او پرس و جو کردند که چگونه بینایی یافته است. پاسخ داد: «بر چشمانم گِل مالید و شستم و اکنون بینا شدهام.»۱۶پس بعضی فَریسیان گفتند: «آن مرد از جانب خدا نیست، زیرا شَبّات را نگاه نمیدارد.» امّا دیگران گفتند: «چگونه شخصی گناهکار میتواند چنین آیاتی پدیدار سازد؟» و بین آنها اختلاف افتاد.۱۷پس دیگربار از آن کور پرسیدند: «تو خود دربارۀ او چه میگویی؟ زیرا او چشمان تو را گشود.» پاسخ داد: «پیامبری است.»
۱۸امّا یهودیان هنوز باور نداشتند که او کور بوده و بینا شده است، تا اینکه والدینش را فراخواندند۱۹و از آنان پرسیدند: «آیا این پسر شماست، همان که میگویید نابینا زاده شده است؟ پس چگونه اکنون میتواند ببیند؟»۲۰پاسخ دادند: «میدانیم که پسر ماست، و نیز میدانیم که نابینا به دنیا آمده است.۲۱امّا این را که چگونه بینا شده، و یا چه کسی چشمان او را گشوده است، ما نمیدانیم. از خودش بپرسید. او بالغ است و خود دربارۀ خویشتن سخن خواهد گفت.»۲۲ایشان از آن سبب چنین گفتند که از یهودیان میترسیدند. زیرا یهودیان پیشتر همداستان شده بودند که هرکس اعتراف کند عیسی همان مسیح است، او را از کنیسه اخراج کنند.۲۳از همینرو بود که والدینش گفتند، «او بالغ است؛ از خودش بپرسید.»
۲۴پس بار دیگر آن مرد را که پیشتر کور بود، فراخوانده، به او گفتند: «خدا را تجلیل کن! ما میدانیم که او مردی گناهکار است.»۲۵پاسخ داد: «گناهکار بودنش را نمیدانم. تنها یک چیز میدانم، و آن اینکه کور بودم، و اکنون بینا گشتهام.»۲۶پرسیدند: «با تو چه کرد؟ چگونه چشمانت را گشود؟»۲۷پاسخ داد: «من که به شما گفتم، امّا شما گوش نمیدهید؛ چرا میخواهید دوباره بشنوید؟ مگر شما نیز میخواهید شاگرد او شوید؟»۲۸ایشان دشنامش داده، گفتند: «تو خود شاگرد اویی! ما شاگرد موساییم.۲۹ما میدانیم خدا با موسی سخن گفته است. امّا این شخص، نمیدانیم از کجاست.»۳۰آن مرد در پاسخ ایشان گفت: «شگفتا! با اینکه چشمان مرا گشوده، نمیدانید از کجاست.۳۱ولی ما میدانیم که خدا دعای گناهکاران را نمیشنود، امّا اگر کسی خداترس باشد و خواست او را بهجا آورد، خدا دعای او را میشنود.۳۲از آغاز جهان تا کنون شنیده نشده که کسی چشمان کوری مادرزاد را گشوده باشد.۳۳اگر این مرد از جانب خدا نبود، کاری از وی برنمیآمد.»۳۴ایشان در پاسخ او گفتند: «تو سراپا در گناه زاده شدهای. حال، به ما هم درس میدهی؟» پس او را اخراج کردند.
۳۵چون عیسی شنید که آن مرد را اخراج کردهاند، او را یافت و از وی پرسید: «آیا به پسرانسان ایمان داری؟»۳۶پاسخ داد: «سرورم، بگو کیست تا به او ایمان آورم.»۳۷عیسی به وی گفت: «تو او را دیدهای! همان است که اکنون با تو سخن میگوید.»۳۸گفت: «سرورم، ایمان دارم.» و در برابرش روی بر زمین نهاد.
۳۹عیسی گفت: «من برای داوری به این جهان آمدهام، تا کوران بینا و بینایان کور شوند.»۴۰بعضی از فَریسیان که با او بودند، چون این را شنیدند، پرسیدند: «آیا ما نیز کوریم؟»۴۱عیسی به ایشان گفت: «اگر کور بودید گناهی نمیداشتید؛ امّا حال که ادعا میکنید بینایید، گناهکار باقی میمانید.
شبان نیکو
۱«آمین، آمین، به شما میگویم، آن که از در به آغل گوسفندان داخل نشود، بلکه از راهی دیگر فرارود، دزد و راهزن است.۲امّا آن که از در بهدرون آید، شبان گوسفندان است.۳دربان، در بر او میگشاید و گوسفندان بهصدای او گوش فرامیدهند؛ او گوسفندان خویش را به نام میخواند، و آنها را بیرون میبرد.۴چون همۀ گوسفندان خود را بیرون بَرَد، پیشاپیش آنها گام برمیدارد و گوسفندان از پی او میروند، زیرا صدایش را میشناسند.۵امّا هرگز از پی بیگانه نمیروند، بلکه از او میگریزند، زیرا صدای بیگانگان را نمیشناسند.»
۶عیسی این تمثیل را برایشان بیان کرد، امّا آنان درنیافتند بدیشان چه میگوید.
۷پس بار دیگر بدیشان گفت: «آمین، آمین، به شما میگویم، من برای گوسفندان، ”در“ هستم؛۸آنان که پیش از من آمدند، همگی دزد و راهزنند، امّا گوسفندان به آنان گوش فراندادند.۹من ”در“ هستم؛ هرکه از راه من داخل شود نجات خواهد یافت، و آزادانه بهدرون خواهد آمد و بیرون خواهد رفت و چراگاه خواهد یافت.۱۰دزد نمیآید جز برای دزدیدن و کشتن و نابود کردن؛ من آمدهام تا ایشان حیات داشته باشند و از آن بهفراوانی بهرهمند شوند.
۱۱«من شبان نیکو هستم. شبان نیکو جان خود را در راه گوسفندان مینهد.۱۲مزدور، چون شبان نیست و گوسفندان از آنِ او نیستند، هرگاه بیند گرگ میآید، گوسفندان را واگذاشته میگریزد و گرگ بر آنها حمله میبرد و آنها را میپراکَنَد.۱۳مزدور میگریزد، چراکه مزدوری بیش نیست و به گوسفندان نمیاندیشد.۱۴من شبان نیکو هستم. من گوسفندان خود را میشناسم و گوسفندان من مرا میشناسند،۱۵همانگونه که پدر مرا میشناسد و من پدر را میشناسم. من جان خود را در راه گوسفندان مینهم.۱۶گوسفندانی دیگر نیز دارم که از این آغل نیستند. آنها را نیز باید بیاورم و آنها نیز به صدای من گوش فراخواهند داد. آنگاه یک گله خواهند شد با یک شبان.۱۷پدر، مرا از اینرو دوست میدارد که من جان خود را مینهم تا آن را بازستانم.۱۸هیچکس آن را از من نمیگیرد، بلکه من به میل خود آن را میدهم. اختیار دارم آن را بدهم و اختیار دارم آن را بازستانم. این حکم را از پدر خود یافتهام.»
۱۹بهسبب این سخنان، دیگربار میان یهودیان اختلاف افتاد.۲۰بسیاری از ایشان گفتند: «او دیوزده و دیوانه است؛ چرا به او گوش میدهید؟»۲۱امّا دیگران گفتند: «اینها سخنان یک دیوزده نیست. آیا دیو میتواند چشمان کوران را بگشاید؟»
سخنان عیسی در عید وقف
۲۲زمان برگزاری عید وقف در اورشلیم فرارسیده بود. زمستان بود۲۳و عیسی در محوطۀ معبد، در ایوان سلیمان راه میرفت.۲۴یهودیان بر او گرد آمدند و گفتند: «تا به کِی میخواهی ما را در تردید نگاه داری؟ اگر مسیح هستی، آشکارا به ما بگو.»۲۵عیسی پاسخ داد: «به شما گفتم، امّا باور نمیکنید. کارهایی که من به نام پدر خود میکنم، بر من شهادت میدهند.۲۶امّا شما ایمان نمیآورید، زیرا از گوسفندان من نیستید.۲۷گوسفندان من به صدای من گوش فرامیدهند؛ من آنها را میشناسم و آنها از پی من میآیند.۲۸من به آنها حیات جاویدان میبخشم، و بهیقین هرگز هلاک نخواهند شد. کسی آنها را از دست من نخواهد ربود.۲۹پدر من که آنها را به من بخشیده از همه بزرگتر است، و هیچکس نمیتواند آنها را از دست پدر من برُباید.۳۰من و پدر یکی هستیم.»
۳۱آنگاه بار دیگر یهودیان سنگ برداشتند تا سنگسارش کنند.۳۲عیسی به ایشان گفت: «کارهای نیکِ بسیار از جانب پدر خود به شما نمایاندهام. بهسبب کدامینیک از آنها میخواهید سنگسارم کنید؟»۳۳پاسخ دادند: «بهسبب کار نیک سنگسارت نمیکنیم، بلکه از آنرو که کفر میگویی، زیرا انسانی و خود را خدا میخوانی.»۳۴عیسی به آنها پاسخ داد: «مگر در تورات شما نیامده است که ”من گفتم، شما خدایانید“؟۳۵اگر آنان که کلام خدا به ایشان رسید، ”خدایان“ خوانده شدهاند - و هیچ بخش از کتبمقدّس از اعتبار ساقط نمیشود -۳۶چگونه میتوانید به کسی که پدر وقف کرده و به جهان فرستاده است، بگویید ”کفر میگویی،“ تنها از آنرو که گفتم پسر خدا هستم؟۳۷اگر کارهای پدرم را بهجا نمیآورم، کلامم را باور نکنید.۳۸امّا اگر بهجا میآورم، حتی اگر کلامم را باور نمیکنید، دستِکم به آن کارها ایمان آورید تا بدانید و باور داشته باشید که پدر در من است و من در پدر.»۳۹آنگاه دیگربار خواستند گرفتارش کنند، امّا از دست ایشان بهدر شد.
۴۰سپس باز به آن سوی رود اردن رفت، آنجا که یحیی پیشتر تعمید میداد، و در آنجا ماند.۴۱بسیاری نزدش آمدند. ایشان میگفتند: «هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود.»۴۲پس بسیاری در آنجا به او ایمان آوردند.
بیماری و مرگ ایلعازَر
۱مردی ایلعازَر نام بیمار بود. او از مردمان بیتعَنْیا، دهکدۀ مریم و خواهرش مارتا بود.۲مریم همان زنی بود که خداوند را با عطر تدهین کرد و با گیسوانش پاهای او را خشک نمود. اینک برادرش ایلعازَر بیمار شده بود.۳پس خواهرانِ ایلعازَر برای عیسی پیغام فرستاده، گفتند: «سرور ما، دوست عزیزت بیمار است.»۴عیسی چون این خبر را شنید، گفت: «این بیماری با مرگ پایان نمیپذیرد، بلکه برای تجلیل خداست، تا پسر خدا بهواسطۀ آن جلال یابد.»۵عیسی، مارتا و خواهرش و ایلعازَر را دوست میداشت.۶پس چون شنید که ایلعازَر بیمار است، دو روز دیگر در جایی که بود، ماند.
۷سپس به شاگردان خود گفت: «بیایید باز به یهودیه برویم.»۸شاگردانش گفتند: «استاد، دیری نمیگذرد که یهودیان میخواستند سنگسارت کنند، و تو باز میخواهی بدانجا بروی؟»۹عیسی پاسخ داد: «مگر روز، دوازده ساعت نیست؟ آن که در روز راه رود، نمیلغزد، زیرا نور این جهان را میبیند.۱۰امّا آن که در شب راه رود، خواهد لغزید، زیرا نوری ندارد.»۱۱پس از این سخنان بدانها گفت: «دوست ما ایلعازَر خفته است، امّا میروم تا بیدارش کنم.»۱۲پس شاگردان به او گفتند: «سرور ما، اگر خفته است، بهبود خواهد یافت.»۱۳امّا عیسی از مرگ او سخن میگفت، حال آنکه شاگردان گمان میکردند به خواب او اشاره میکند.۱۴آنگاه عیسی آشکارا به آنان گفت: «ایلعازَر مرده است.۱۵و بهخاطر شما شادمانم که آنجا نبودم، تا ایمان آورید. امّا اکنون نزد او برویم.»۱۶پس توما، که به دوقلو ملقّب بود، به شاگردان دیگر گفت: «بیایید ما نیز برویم تا با او بمیریم.»
عیسی، قیامت و حیات
۱۷چون عیسی بدانجا رسید، دریافت چهار روز است که ایلعازَر را در قبر نهادهاند.۱۸بیتعَنْیا پانزده پرتاب تیر با اورشلیم فاصله داشت.۱۹یهودیانِ بسیار نزد مریم و مارتا آمده بودند تا آنان را در مرگ برادرشان تسلی دهند.۲۰پس چون مارتا شنید که عیسی بدانجا میآید به استقبالش رفت، امّا مریم در خانه ماند.۲۱مارتا به عیسی گفت: «سرورم، اگر اینجا بودی برادرم نمیمرد.۲۲امّا میدانم که هماکنون نیز هرچه از خدا بخواهی، به تو خواهد داد.»۲۳عیسی به او گفت: «برادرت برخواهد خاست.»۲۴مارتا به او گفت: «میدانم که در روز قیامت برخواهد خاست.»۲۵عیسی گفت: «قیامت و حیات مَنَم. آن که به من ایمان آوَرَد، حتی اگر بمیرد، باز زنده خواهد شد.۲۶و هرکه زنده است و به من ایمان دارد، بهیقین تا به ابد نخواهد مرد؛ آیا این را باور میکنی؟»۲۷مارتا گفت: «آری، سرورم، من ایمان آوردهام که تویی مسیح، پسر خدا، همان که باید به جهان میآمد.»
۲۸این را گفت و رفت و خواهر خود مریم را فراخوانده، در خلوت به او گفت: «استاد اینجاست و تو را میخواند.»۲۹مریم چون این را شنید، بیدرنگ برخاست و نزد او شتافت.۳۰عیسی هنوز وارد دهکده نشده بود، بلکه همانجا بود که مارتا به دیدارش رفته بود.۳۱یهودیانی که با مریم در خانه بودند و او را تسلی میدادند، چون دیدند مریم با شتاب برخاست و بیرون رفت، از پی او روانه شدند. گمان میکردند بر سر قبر میرود تا در آنجا زاری کند.۳۲چون مریم به آنجا که عیسی بود رسید و او را دید، بهپاهای او افتاد و گفت: «سرورم، اگر اینجا بودی برادرم نمیمرد.»۳۳چون عیسی زاری مریم و یهودیانِ همراه او را دید، در روح برآشفت و سخت منقلب گشت.۳۴پرسید: «او را کجا گذاشتهاید؟» گفتند: «سرور ما، بیا و ببین.»۳۵اشک از چشمان عیسی سرازیر شد.۳۶پس یهودیان گفتند: «بنگرید چقدر او را دوست میداشت!»۳۷امّا بعضی گفتند: «آیا کسی که چشمان آن مردِ کور را گشود، نمیتوانست مانع از مرگ ایلعازَر شود؟»
زنده شدن ایلعازَر
۳۸سپس عیسی، باز در حالی که برآشفته بود، بر سر قبر آمد. قبر، غاری بود که بر دهانهاش سنگی نهاده بودند.۳۹فرمود: «سنگ را بردارید.» مارتا خواهرِ متوفا گفت: «سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش میدهد، زیرا چهار روز گذشته است.»۴۰عیسی به او گفت: «مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری، جلال خدا را خواهی دید؟»۴۱پس سنگ را برداشتند. آنگاه عیسی به بالا نگریست و گفت: «پدر، تو را شکر میگویم که مرا شنیدی،۴۲و میدانستم که همیشه مرا میشنوی. امّا این را بهخاطر کسانی گفتم که در اینجا حاضرند، تا ایمان آورند که تو مرا فرستادهای.»۴۳این را گفت و سپس به بانگ بلند ندا درداد: «ایلعازَر، بیرون بیا!»۴۴پس آن مرده، دست و پا در کفن بسته و دستمالی گِرد صورت پیچیده، بیرون آمد. عیسی به ایشان گفت: «او را باز کنید و بگذارید برود.»
توطئه قتل عیسی
۴۵پس بسیاری از یهودیان که به دیدار مریم آمده و کار عیسی را دیده بودند، به او ایمان آوردند.۴۶امّا برخی نزد فَریسیان رفتند و آنها را از آنچه عیسی کرده بود، آگاه ساختند.۴۷پس سرانِ کاهنان و فَریسیان به مشورت نشسته، گفتند: «چه کنیم؟ آیاتِ بسیار از این مرد بهظهور میرسد.۴۸اگر بگذاریم همچنان پیش رود، همه به او ایمان خواهند آورد، و رومیان آمده، این مکان و این قوم را از دست ما خواهند ستاند.»۴۹امّا یکی از آنها، قیافا نام، که در آن سال کاهناعظم بود، به دیگران گفت: «شما هیچ نمیدانید۵۰و نمیاندیشید که صلاحتان در این است که یک تن برای قوم بمیرد، تا آنکه همۀ قوم نابود شوند.»۵۱امّا این سخن از خودش نبود، بلکه چون در آن سال کاهناعظم بود، چنین نبوّت کرد که عیسی برای قوم خواهد مرد،۵۲و نهتنها برای قوم، بلکه برای گرد آوردن و یگانه ساختن فرزندان خدا که پراکندهاند.۵۳پس، از همان روز توطئه قتل او را چیدند.
۵۴از اینرو عیسی دیگر آشکارا در میان یهودیان رفت و آمد نمیکرد، بلکه به شهری به نام اِفْرایم در ناحیهای نزدیک به بیابان رفت و با شاگردان خود در آنجا ماند.
۵۵چون عید پِسَخ یهود نزدیک شد، گروهی بسیار از نواحی مختلف به اورشلیم رفتند تا آیین تطهیرِ قبل از پِسَخ را بهجا آورند.۵۶آنها در جستجوی عیسی بودند و در همان حال که در صحن معبد ایستاده بودند، به یکدیگر میگفتند: «چه گمان میبرید؟ آیا هیچ به عید نخواهد آمد؟»۵۷امّا سران کاهنان و فَریسیان دستور داده بودند که هرگاه کسی بداند عیسی کجاست، خبر دهد تا گرفتارش سازند.
تدهین عیسی
یوحنا ۱۲:۱-۸.- مشابه مَتّی ۲۶:۶-۱۳؛
مَرقُس ۱۴:۳-۹؛ لوقا ۷:۳۷-۳۹
۱شش روز پیش از عید پِسَخ، عیسی به بیتعَنْیا، محل زندگی ایلعازَر آمد، همان که عیسی او را از مردگان برخیزانیده بود.۲در آنجا برای تجلیل او شام دادند. مارتا پذیرایی میکرد و ایلعازَر ازجمله کسانی بود که با عیسی بر سفره نشسته بود.۳در آن هنگام، مریم عطری گرانبها از سنبل خالص را که حدود یک لیترا بود برگرفت و پاهای عیسی را با آن عطرآگین کرد و با گیسوانش خشک نمود، چنانکه خانه از رایحۀ عطر آکنده شد.۴امّا یهودای اِسْخَریوطی، یکی از شاگردان عیسی، که بعدها او را تسلیم دشمن کرد، گفت:۵«چرا این عطر به سیصد دینار فروخته نشد، تا بهایش به فقرا داده شود؟»۶او این را نه از سر دلسوزی برای فقرا، بلکه از آنرو میگفت که دزد بود؛ او مسئول دخل و خرج بود و از پولی که نزدش گذاشته میشد، میدزدید.۷پس عیسی گفت: «او را بهحال خود بگذارید! زیرا این عطر را برای روز دفن من نگاه داشته بود.۸فقیران را همیشه با خود دارید، امّا مرا همیشه ندارید.»
۹گروهی بیشمار از یهودیان، چون شنیدند عیسی آنجاست، آمدند تا نهتنها عیسی، بلکه ایلعازَر را نیز که زنده کرده بود، ببینند.۱۰پس، سران کاهنان برآن شدند ایلعازَر را نیز بکشند،۱۱زیرا سبب شده بود بسیاری از یهودیان از ایشان رویگردان شوند و به عیسی ایمان آورند.
ورود شاهانۀ عیسی به اورشلیم
یوحنا ۱۲:۱۲-۱۵ - مَتّی ۲۱:۴-۹؛
مَرقُس ۱۱:۷-۱۰؛ لوقا ۱۹:۳۵-۳۸
۱۲بامدادان، جمعیتی کثیر که برای عید آمده بودند، چون شنیدند عیسی به اورشلیم میآید،۱۳شاخههای نخل در دست به پیشباز او رفتند. آنان فریادکنان میگفتند:
«هوشیعانا!
خجسته باد او که به نام خداوند میآید،
خجسته باد پادشاه اسرائیل!»
۱۴آنگاه عیسی کره الاغی یافت و بر آن سوار شد؛ چنانکه نوشته شده است:
۱۵«مترس! ای دختر صهیون،
هان پادشاه تو میآید،
سوار بر کره الاغی!»
۱۶شاگردان او نخست این چیزها را درنیافتند، امّا چون عیسی جلال یافت، بهیاد آوردند که اینها همه دربارۀ او نوشته شده بود و همانگونه نیز با او بهعمل آورده بودند.
۱۷آن جماعت که بههنگام فراخواندن ایلعازَر از قبر و برخیزانیدنش از مردگان با عیسی بودند، همچنان بر این واقعه شهادت میدادند.۱۸بسیاری از مردم نیز به همین سبب به پیشباز او رفتند، زیرا شنیده بودند چنین آیتی از او بهظهور رسیده است.۱۹پس فَریسیان به یکدیگر گفتند: «ببینید که راه به جایی نمیبرید؛ بنگرید که همۀ دنیا از پی او رفتهاند.»
یونانیان در پی ملاقات با عیسی
۲۰در میان کسانی که برای عبادت در عید آمده بودند، شماری یونانی بودند.۲۱آنها نزد فیلیپُس، که اهل بیتصِیْدای جلیل بود، آمدند و به او گفتند: «سرور ما، میخواهیم عیسی را ببینیم.»۲۲فیلیپُس آمد و به آندریاس گفت، و آنها هر دو رفتند و به عیسی گفتند.۲۳عیسی به آنان گفت: «ساعتِ جلال یافتن پسرانسان فرارسیده است.۲۴آمین، آمین، به شما میگویم، اگر دانۀ گندم در خاک نیفتد و نمیرد، تنها میماند؛ امّا اگر بمیرد بارِ بسیار میآورد.۲۵کسی که جان خود را دوست بدارد، آن را از دست خواهد داد. امّا کسی که در این جهان از جان خود نفرت داشته باشد، آن را تا حیات جاویدان حفظ خواهد کرد.۲۶آن که بخواهد مرا خدمت کند، باید از من پیروی کند؛ و جایی که من باشم، خادم من نیز خواهد بود. کسی که مرا خدمت کند، پدرم او را سرافراز خواهد کرد.
عیسی از مرگ خود سخن میگوید
۲۷«اکنون جان من مضطرب است. چه بگویم؟ آیا بگویم، ”پدر! مرا از این ساعت رهایی ده“؟ امّا برای همین منظور به این ساعت رسیدهام.۲۸پدر، نام خود را جلال ده!» آنگاه ندایی از آسمان دررسید که: «جلال دادهام و باز خواهم داد.»۲۹پس مردمی که آنجا بودند و این را شنیدند، گفتند: «رعد بود.» دیگران گفتند: «فرشتهای با او سخن گفت.»۳۰عیسی گفت: «این ندا برای شما بود، نه برای من.۳۱اکنون زمان داوری بر این دنیاست؛ اکنون رئیس این جهان بیرون افکنده میشود.۳۲و من چون از زمین برافراشته شوم، همه را بهسوی خود خواهم کشید.»۳۳او با این سخن، به چگونگی مرگی اشاره میکرد که انتظارش را میکشید.۳۴مردم گفتند: «بنابر آنچه از تورات شنیدهایم، مسیح تا ابد باقی خواهد ماند، پس چگونه است که میگویی پسرانسان باید برافراشته شود؟ این پسرانسان کیست؟»۳۵عیسی به ایشان گفت: «تا اندک زمانی دیگر، نور با شماست. پس تا زمانی که هنوز نور را دارید، راه بروید، مبادا تاریکی شما را فروگیرد. آن که در تاریکی راه میرود، نمیداند کجا میرود.۳۶تا زمانی که نور را دارید، به نور ایمان آورید تا فرزندان نور گردید.»
چون این سخنان را گفت، از آنجا رفت و خود را از ایشان پنهان کرد.
بیایمانی مردم
۳۷با اینکه عیسی آیاتی چنین بسیار در برابر چشمان آنان بهظهور رسانیده بود، به او ایمان نیاوردند.۳۸بدینسان سخنان اِشَعْیای نبی به حقیقت پیوست که گفته بود:
«کیست، ای خداوند، که پیام ما را باور کرده،
و کیست که بازوی خداوند بر او آشکار شده باشد؟»
۳۹همانگونه که اِشَعْیای نبی خود در جایی دیگر بیان کرده است، آنان نتوانستند ایمان آورند، زیرا:
۴۰«او چشمان ایشان را کور،
و دلهایشان را سخت کرده است،
تا با چشمان خود ننگرند،
و با دلهای خود درنیابند،
و بازنگردند تا شفایشان بخشم.»
۴۱اِشَعْیا از آنرو این را بیان کرد که جلال او را دید و دربارۀ او سخن گفت.
۴۲با اینهمه، حتی بسیاری از بزرگان قوم نیز به عیسی ایمان آوردند، امّا از ترس فَریسیان، ایمان خود را اقرار نمیکردند، مبادا از کنیسه اخراجشان کنند.۴۳زیرا تحسین مردم را بیش از تحسین خدا دوست میداشتند.
۴۴آنگاه عیسی ندا درداد و گفت: «هرکه به من ایمان آوَرَد، نه به من، بلکه به فرستندۀ من ایمان آورده است.۴۵هرکه بر من بنگرد، بر فرستندۀ من نگریسته است.۴۶من چون نوری به جهان آمدهام تا هرکه به من ایمان آوَرَد، در تاریکی نماند.۴۷اگر کسی سخنان مرا بشنود، امّا از آن اطاعت نکند، من بر او داوری نمیکنم؛ زیرا نیامدهام تا بر جهانیان داوری کنم، بلکه آمدهام تا آنها را نجات بخشم.۴۸برای کسی که مرا رد کند و سخنانم را نپذیرد، داوریْ دیگر هست؛ همان سخنانی که گفتم در روز بازپسین او را محکوم خواهد کرد.۴۹زیرا من از جانب خود سخن نگفتهام، بلکه پدری که مرا فرستاد به من فرمان داد که چه بگویم و از چه سخن برانم.۵۰و من میدانم که فرمان او حیات جاویدان است. پس آنچه من میگویم درست همانچیزی است که پدر گفته است تا بگویم.»
شستن پاهای شاگردان
۱پیش از عید پِسَخ، عیسی با آگاهی از اینکه ساعت گذار او از این جهان به نزد پدر فرارسیده است، کسان خود را که در این جهان دوست میداشت، تا به حد کمال محبت کرد.
۲هنگام شام بود. ابلیس پیشتر در دل یهودای اِسْخَریوطی، پسر شَمعون، نهاده بود که عیسی را تسلیم دشمن کند.۳عیسی که میدانست پدر همهچیز را بهدست او سپرده است و از نزد خدا آمده و به نزد او میرود،۴از شام برخاست و خرقه از تن بهدر آورد و حولهای برگرفته، به کمر بست.۵سپس آب در لگنی ریخت و شروع به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حولهای کرد که به کمر داشت.۶چون به شَمعون پِطرُس رسید، او وی را گفت: «سرور من، آیا تو میخواهی پای مرا بشویی؟»۷عیسی پاسخ داد: «اکنون از درک آنچه میکنم ناتوانی، امّا بعد خواهی فهمید.»۸پِطرُس به او گفت: «پاهای مرا هرگز نخواهی شست!» عیسی پاسخ داد: «تا تو را نشویم سهمی با من نخواهی داشت.»۹پس شَمعون پِطرُس گفت: «سرور من، نهتنها پاهایم، که دستها و سرم را نیز بشوی!»۱۰عیسی پاسخ داد: «آن که استحمام کرده، سراپا پاکیزه است و به شستن نیاز ندارد، مگر پاهایش. باری، شما پاکید، امّا نه همه.»۱۱زیرا میدانست چه کسی او را تسلیم دشمن خواهد کرد، و از همینرو گفت: «همۀ شما پاک نیستید.»
۱۲پس از آنکه عیسی پاهای ایشان را شست، خرقه بر تن کرد و باز بر سفرۀ شام نشست. آنگاه از ایشان پرسید: «آیا دریافتید آنچه برایتان کردم؟۱۳شما مرا استاد و سرورتان میخوانید و درست هم میگویید، زیرا چنین هستم.۱۴پس اگر من که سرور و استاد شمایم پاهای شما را شستم، شما نیز باید پاهای یکدیگر را بشویید.۱۵من با این کار، سرمشقی به شما دادم تا شما نیز همانگونه رفتار کنید که من با شما کردم.۱۶آمین، آمین، به شما میگویم، نه غلام از ارباب خود بزرگتر است، نه فرستاده از فرستندۀ خود.۱۷اکنون که اینها را میدانید، خوشابهحالتان اگر بدانها عمل کنید.
پیشگویی خیانت یهودا
یوحنا ۱۳:۲۱-۳۰ - مَتّی ۲۶:۲۰-۲۹؛
مَرقُس ۱۴:۱۷-۲۵؛ لوقا ۲۲:۱۴-۳۰
۱۸«آنچه میگویم دربارۀ همۀ شما نیست. من آنان را که برگزیدهام، میشناسم. امّا این گفتۀ کتبمقدّس باید به حقیقت پیوندد که ”همسفرهام با من بهدشمنی برخاسته است.“۱۹پس اکنون پیش از وقوع، به شما میگویم تا هنگامی که واقع شد، ایمان آورید که من هستم.۲۰آمین، آمین، به شما میگویم، هرکه فرستادۀ مرا بپذیرد، مرا پذیرفته، و هرکه مرا پذیرفت، فرستندۀ مرا پذیرفته است.»
۲۱عیسی پس از آنکه این را گفت، در روح مضطرب شد و آشکارا اعلام داشت: «آمین، آمین، به شما میگویم، یکی از شما مرا تسلیم دشمن خواهد کرد.»۲۲شاگردان به یکدیگر نگریسته، در شگفت بودند که این را دربارۀ که میگوید.۲۳یکی از شاگردان، که عیسی دوستش میداشت، نزدیک به سینۀ او تکیه زده بود.۲۴شَمعون پِطرُس با اشاره از او خواست تا از عیسی بپرسد منظورش کیست.۲۵پس او کمی به عقب متمایل شد و بر سینۀ عیسی تکیه زد و پرسید: «سرور من، او کیست؟»۲۶عیسی پاسخ داد: «همان که این تکه نان را پس از فروبردن در کاسه به او میدهم.» آنگاه تکهای نان در کاسه فروبرد و آن را به یهودا پسر شَمعون اِسْخَریوطی داد.۲۷یهودا چون لقمه را گرفت، دردم شیطان به درون او رفت. آنگاه عیسی به او گفت: «آنچه در پی انجامِ آنی، زودتر بهانجام رسان.»۲۸امّا هیچیک از کسانی که بر سفره نشسته بودند، منظور عیسی را درنیافتند.۲۹بعضی گمان بردند که چون یهودا مسئول دخل و خرج است، عیسی به او میگوید که آنچه برای عید لازم است بخرد، یا آنکه چیزی به فقرا بدهد.۳۰پس از گرفتن لقمه، یهودا بیدرنگ بیرون رفت. و شب بود.
پیشگویی انکار پِطرُس
یوحنا ۱۳:۳۷ و ۳۸ - مَتّی ۲۶:۳۳-۳۵؛
مَرقُس ۱۴:۲۹-۳۱؛ لوقا ۲۲:۳۳ و ۳۴
۳۱پس از بیرون رفتن یهودا، عیسی گفت: «اکنون پسرانسان جلال یافت و خدا در او جلال یافت.۳۲اگر خدا در او جلال یافت، پس خدا نیز او را در خود جلال خواهد داد و او را بیدرنگ جلال خواهد داد.۳۳فرزندان عزیز، اندک زمانی دیگر با شما هستم. مرا خواهید جُست و همانگونه که به یهودیان گفتم، اکنون به شما نیز میگویم که آنجا که من میروم، شما نمیتوانید آمد.۳۴حکمی تازه به شما میدهم، و آن این که یکدیگر را محبت کنید. همانگونه که من شما را محبت کردم، شما نیز باید یکدیگر را محبت نمایید.۳۵از همین محبت شما به یکدیگر، همه پیخواهند برد که شاگرد من هستید.»
۳۶شَمعون پِطرُس گفت: «سرور من، کجا میروی؟» عیسی پاسخ داد: «تو اکنون نمیتوانی به جایی که میروم از پی من بیایی؛ امّا بعدها از پیام خواهی آمد.»۳۷پِطرُس گفت: «سرورم، چرا اکنون نتوانم از پیات بیایم؟ من جانم را در راه تو خواهم نهاد.»۳۸عیسی گفت: «آیا جانت را در راه من خواهی نهاد؟ آمین، آمین، به تو میگویم، پیش از آنکه خروس بانگ زند، سه بار مرا انکار خواهی کرد.»
عیسی، تنها راه بهسوی پدر
۱«دل شما مضطرب نباشد. به خدا ایمان داشته باشید؛ به من نیز ایمان داشته باشید. ۲در خانۀ پدر من منزل بسیار است، وگرنه به شما میگفتم. میروم تا مکانی برای شما آماده کنم. ۳و آنگاه که رفتم و مکانی برای شما آماده کردم، باز میآیم و شما را نزد خود میبرم، تا هر جا که من هستم شما نیز باشید. ۴جایی که من میروم راهش را میدانید.» ۵توما به او گفت: «ما حتی نمیدانیم به کجا میروی، پس چگونه میتوانیم راه را بدانیم؟» ۶عیسی به او گفت: «من راه و راستی و حیات هستم؛ هیچکس جز بهواسطۀ من، نزد پدر نمیآید. ۷اگر مرا میشناختید، پدر مرا نیز میشناختید؛ امّا پس از این او را میشناسید و او را دیدهاید.» ۸فیلیپُس به او گفت: «سرور ما، پدر را به ما بنما، که همین ما را کافی است.» ۹عیسی به او گفت: «فیلیپُس، دیری است با شما هستم و هنوز مرا نشناختهای؟ کسی که مرا دیده، پدر را دیده است؛ پس چگونه است که میگویی ”پدر را به ما بنما“؟ ۱۰آیا باور نداری که من در پدرم و پدر در من است؟ سخنانی که من به شما میگویم از خودم نیست، بلکه پدری که در من ساکن است، اوست که کارهای خود را بهانجام میرساند. ۱۱این سخن مرا باور کنید که من در پدرم و پدر در من است؛ وگرنه بهسبب آن کارها این را باور کنید.
۱۲«آمین، آمین، به شما میگویم، آن که به من ایمان داشته باشد، او نیز کارهایی را که من میکنم، خواهد کرد، و حتی کارهایی بزرگتر از آن خواهد کرد، زیرا که من نزد پدر میروم. ۱۳و هرآنچه به نام من درخواست کنید، من آن را انجام خواهم داد، تا پدر در پسر جلال یابد. ۱۴اگر چیزی به نام من از من بخواهید، آن را انجام خواهم داد.
وعده روحالقدس
۱۵«اگر مرا دوست بدارید، احکام مرا نگاه خواهید داشت. ۱۶و من از پدر خواهم خواست و او مدافعی دیگر به شما خواهد داد که همیشه با شما باشد، ۱۷یعنی روحِ راستی که جهان نمیتواند او را بپذیرد، زیرا نه او را میبیند و نه میشناسد؛ امّا شما او را میشناسید، چراکه نزد شما مسکن میگزیند و در شما خواهد بود.
۱۸«شما را بیکس نمیگذارم؛ نزد شما میآیم. ۱۹پس از اندک زمانی جهان دیگر مرا نخواهد دید، امّا شما خواهید دید، و چون من زندهام، شما نیز خواهید زیست. ۲۰در آن روز، خواهید دانست که من در پدر هستم و شما در من و من در شما. ۲۱آن که احکام مرا دارد و از آنها پیروی میکند، اوست که مرا دوست میدارد؛ و آن که مرا دوست میدارد، پدرم او را دوست خواهد داشت و من نیز او را دوست داشته، خود را بر او ظاهر خواهم ساخت.»
۲۲یهودا، نه اِسْخَریوطی، از او پرسید: «سرور من، چگونه است که میخواهی خود را بر ما ظاهر کنی، امّا نه بر این جهان؟» ۲۳عیسی پاسخ داد: «آن که مرا دوست میدارد، کلام مرا نگاه خواهد داشت، و پدرم او را دوست خواهد داشت، و ما نزد او خواهیم آمد و با او مسکن خواهیم گزید. ۲۴آن که مرا دوست نمیدارد، کلام مرا نگاه نخواهد داشت؛ و این کلام که میشنوید از من نیست، بلکه از پدری است که مرا فرستاده است.
۲۵«این چیزها را زمانی به شما گفتم که هنوز با شما هستم. ۲۶امّا آن مدافع، یعنی روحالقدس، که پدر او را به نام من میفرستد، او همهچیز را به شما خواهد آموخت و هرآنچه من به شما گفتم، بهیادتان خواهد آورد. ۲۷برای شما آرامش بهجا میگذارم؛ آرامش خود را به شما میدهم. آنچه من به شما میدهم، نهچنان است که جهان به شما میدهد. دل شما مضطرب و هراسان نباشد. ۲۸شنیدید که به شما گفتم، ”من میروم، امّا باز نزد شما میآیم.“ اگر مرا دوست میداشتید، شادمان میشدید که نزد پدر میروم، زیرا پدر از من بزرگتر است. ۲۹اکنون این را پیش از وقوع به شما گفتم، تا چون واقع شود ایمان آورید. ۳۰فرصت چندانی باقی نمانده که با شما سخن بگویم، زیرا رئیس این جهان میآید. او هیچ قدرتی بر من ندارد؛ ۳۱امّا من کاری را میکنم که پدر به من فرمان داده است، تا جهان بداند که پدر را دوست میدارم. برخیزید، برویم.
تاک حقیقی
۱«من تاک حقیقی هستم و پدرم باغبان است.۲هر شاخهای در من که میوه نیاورد، آن را قطع میکند، و هر شاخهای که میوه آورد، آن را هَرَس میکند تا بیشتر میوه آورد.۳شما هماکنون بهسبب کلامی که به شما گفتهام، پاک هستید.۴در من بمانید، و من نیز در شما میمانم. چنانکه شاخه نمیتواند از خود میوه آورد اگر در تاک نماند، شما نیز نمیتوانید میوه آورید اگر در من نمانید.
۵«من تاک هستم و شما شاخههای آن. کسی که در من میماند و من در او، میوۀ بسیار میآورد؛ زیرا جدا از من، هیچ نمیتوانید کرد.۶اگر کسی در من نماند، همچون شاخهای است که دورش میاندازند و خشک میشود. شاخههای خشکیده را گرد میآورند و در آتش افکنده، میسوزانند.۷اگر در من بمانید و کلام من در شما بماند، هرآنچه میخواهید، درخواست کنید که برآورده خواهد شد.۸جلال پدر من در این است که شما میوۀ بسیار آورید؛ و اینگونه شاگرد من خواهید شد.
۹«همانگونه که پدر مرا دوست داشته است، من نیز شما را دوست داشتهام؛ در محبت من بمانید.۱۰اگر احکام مرا نگاه دارید، در محبت من خواهید ماند؛ چنانکه من احکام پدر خود را نگاه داشتهام و در محبت او میمانم.۱۱این سخنان را به شما گفتم تا شادی من در شما نیز باشد و شادی شما کامل شود.
۱۲«حکم من این است که یکدیگر را محبت کنید، چنانکه من شما را محبت کردهام.۱۳محبتی بیش از این وجود ندارد که کسی جان خود را در راه دوستانش فدا کند.۱۴دوستان من شمایید اگر آنچه به شما حکم میکنم، انجام دهید.۱۵دیگر شما را بنده نمیخوانم، زیرا بنده از کارهای اربابش آگاهی ندارد. بلکه شما را دوست خود میخوانم، زیرا هرآنچه از پدر شنیدهام، شما را از آن آگاه ساختهام.۱۶شما نبودید که مرا برگزیدید، بلکه من شما را برگزیدم و مقرر داشتم تا بروید و میوه آورید و میوۀ شما بماند، تا هرچه از پدر به نام من درخواست کنید به شما عطا کند.۱۷حکم من به شما این است که یکدیگر را محبت کنید.
نفرت دنیا از پیروان عیسی
۱۸«اگر دنیا از شما نفرت دارد، بهیاد داشته باشید که پیش از شما از من نفرت داشته است.۱۹اگر به دنیا تعلّق داشتید، دنیا شما را چون کسان خود دوست میداشت. امّا چون به دنیا تعلّق ندارید، بلکه من شما را از دنیا برگزیدهام، دنیا از شما نفرت دارد.۲۰کلامی را که به شما گفتم، بهیاد داشته باشید: ”بنده از ارباب خود بزرگتر نیست.“ اگر مرا آزار رسانیدند، با شما نیز چنین خواهند کرد؛ و اگر کلام مرا نگاه داشتند، کلام شما را نیز نگاه خواهند داشت.۲۱امّا اینهمه را بهسبب نام من با شما خواهند کرد، زیرا فرستندۀ مرا نمیشناسند.۲۲اگر نیامده و با ایشان سخن نگفته بودم، گناه نمیداشتند؛ امّا اکنون دیگر عذری برای گناهشان ندارند.۲۳کسی که از من نفرت داشته باشد، از پدر من نیز نفرت دارد.۲۴اگر در میان آنان کارهایی نکرده بودم که جز من هیچکس نکرده است، گناه نمیداشتند؛ امّا اکنون، با اینکه آن کارها را دیدهاند، هم از من و هم از پدرم نفرت دارند.۲۵اینگونه، کلامی که در تورات خودشان آمده است به حقیقت میپیوندد که: ”از من بیسبب نفرت داشتند.“
۲۶«امّا چون آن مدافع که از نزد پدر برای شما میفرستم بیاید، یعنی روحِ راستی که از نزد پدر میآید، او خودْ دربارۀ من شهادت خواهد داد.۲۷و شما نیز باید شهادت دهید، زیرا از آغاز با من بودهاید.
۱«اینچیزها را به شما گفتم تا نلغزید.۲شما را از کنیسهها اخراج خواهند کرد و حتی زمانی میرسد که هرکه شما را بکشد، میپندارد که خدا را خدمت کرده است.۳این کارها را خواهند کرد، زیرا نه پدر را میشناسند، نه مرا.۴اینها را به شما گفتم تا چون زمان وقوعشان فرارسد، بهیاد آورید که شما را آگاه کرده بودم. آنها را در آغاز به شما نگفتم، زیرا خود با شما بودم.
کار روح خدا
۵«اکنون نزد فرستندۀ خود میروم، و هیچیک نمیپرسید، ”کجا میروی؟“۶امّا بهسبب شنیدن سخنانم، دل شما آکنده از غم شده است.۷با اینحال، من به شما راست میگویم که رفتنم بهسود شماست. زیرا اگر نروم، آن مدافع نزد شما نخواهد آمد؛ امّا اگر بروم او را نزد شما میفرستم.۸چون او آید، جهان را مجاب خواهد کرد که بهلحاظ گناه و عدالت و داوری، تقصیرکار است.۹بهلحاظ گناه، زیرا به من ایمان نمیآورند.۱۰بهلحاظ عدالت، زیرا نزد پدر میروم و دیگر مرا نخواهید دید.۱۱و بهلحاظ داوری، زیرا رئیس این جهان محکوم شده است.
۱۲«بسیارچیزهای دیگر دارم که به شما بگویم، امّا اکنون یارای شنیدنش را ندارید.۱۳امّا چون روحِ راستی آید، شما را بهتمامی حقیقت راهبری خواهد کرد؛ زیرا او از جانب خود سخن نخواهد گفت، بلکه آنچه را میشنود بیان خواهد کرد و از آنچه در پیش است با شما سخن خواهد گفت.۱۴او مرا جلال خواهد داد، زیرا آنچه را از آنِ من است گرفته، به شما اعلام خواهد کرد.۱۵هرآنچه از آنِ پدر است، از آنِ من است. از همینرو گفتم آنچه را از آنِ من است گرفته، به شما اعلام خواهد کرد.
عیسی شاگردان را تسلی میدهد
۱۶«پس از اندک زمانی، دیگر مرا نخواهید دید و پس از اندک زمانی دیگر، باز مرا خواهید دید.»۱۷آنگاه بعضی از شاگردان او به یکدیگر گفتند: «مقصود او از این سخن چیست که، ”پس از اندک زمانی، دیگر مرا نخواهید دید، و پس از اندک زمانی دیگر، باز مرا خواهید دید“؟ یا از اینکه میگوید ”زیرا نزد پدر میروم“؟»۱۸پس به یکدیگر میگفتند: «این ”اندک زمان“ که میگوید، چیست؟ مقصود او را درنمییابیم؟»۱۹امّا عیسی از پیش میدانست که میخواهند از او سؤال کنند؛ پس به ایشان گفت: «آیا در اینباره با هم بحث میکنید که گفتم، ”پس از اندک زمانی، دیگر مرا نخواهید دید، و پس از اندک زمانی دیگر، باز مرا خواهید دید“؟۲۰آمین، آمین، به شما میگویم، شما زاری و ماتم خواهید کرد، امّا جهان شادمان خواهد شد؛ شما غمگین خواهید بود، امّا غم شما به شادی بدل خواهد شد.۲۱زن به هنگام زایمان درد میکشد، از آنرو که ساعت او فرارسیده است؛ امّا چون فرزندش به دنیا آمد، درد خود را دیگر بهیاد نمیآورد، چراکه شاد است از این که انسانی به دنیا آمده است.۲۲به همینسان، شما نیز اکنون اندوهگینید؛ امّا باز شما را خواهم دید و دل شما شادمان خواهد شد و هیچکس آن شادی را از شما نخواهد گرفت.۲۳در آن روز، دیگرچیزی از خودِ من نخواهید خواست. آمین، آمین، به شما میگویم، هرچه از پدر به نام من بخواهید، آن را به شما خواهد داد.۲۴تا کنون به نام من چیزی نخواستهاید؛ بخواهید تا بیابید و شادیتان کامل شود.
۲۵«اینها را بهتمثیل به شما گفتم؛ امّا زمانی فراخواهد رسید که دیگر اینگونه با شما سخن نخواهم گفت، بلکه آشکارا دربارۀ پدر به شما خواهم گفت.۲۶در آن روز، به نام من درخواست خواهید کرد. و به شما نمیگویم که من از جانب شما از پدر خواهم خواست،۲۷چراکه پدر خودْ شما را دوست میدارد، زیرا شما مرا دوست داشته و ایمان آوردهاید که از نزد خدا آمدهام.۲۸من از نزد پدر آمدم و به این جهان وارد شدم؛ و حال این جهان را ترک میگویم و نزد پدر میروم.»
۲۹آنگاه شاگردانش گفتند: «اکنون آشکارا سخن میگویی، نه بهتمثیل.۳۰حال دیگر میدانیم که از همهچیز آگاهی و حتی نیاز نداری کسی سؤالش را با تو در میان نهد. از همینرو، ایمان داریم که از نزد خدا آمدهای.»۳۱عیسی به آنها گفت: «آیا اکنون واقعاً ایمان دارید؟۳۲اینک زمانی فرامیرسد، و براستی که هماکنون فرارسیده است، که پراکنده خواهید شد و هر یک به خانه و کاشانۀ خود خواهید رفت و مرا تنها خواهید گذاشت؛ امّا من تنها نیستم، زیرا پدر با من است.۳۳اینها را به شما گفتم تا در من آرامش داشته باشید. در دنیا برای شما زحمت خواهد بود؛ امّا دلْ قوی دارید، زیرا من بر دنیا غالب آمدهام.»
دعای عیسی برای خود
۱پس از این سخنان، عیسی به آسمان نگریست و گفت: «پدر، ساعت رسیده است. پسرت را جلال ده تا پسرت نیز تو را جلال دهد.۲زیرا او را بر هر بشری قدرت دادهای تا به همۀ آنان که به او عطا کردهای، حیات جاویدان بخشد.۳و این است حیات جاویدان، که تو را، تنها خدای حقیقی، و عیسی مسیح را که فرستادهای، بشناسند.۴من کاری را که به من سپردی، بهکمال رساندم، و اینگونه تو را بر روی زمین جلال دادم.۵پس اکنون ای پدر، تو نیز مرا در حضور خویش جلال ده، به همان جلالی که پیش از آغاز جهان نزد تو داشتم.
دعای عیسی برای شاگردان
۶«من نام تو را بر آنان که از جهانیان به من بخشیدی، آشکار ساختم. از آنِ تو بودند و تو ایشان را به من بخشیدی، و کلامت را نگاه داشتند.۷اکنون دریافتهاند که هرآنچه به من بخشیدهای، براستی از جانب توست.۸زیرا کلامی را که به من سپردی، بدیشان سپردم، و ایشان آن را پذیرفتند و بهیقین دانستند که از نزد تو آمدهام، و ایمان آوردند که تو مرا فرستادهای.۹درخواست من برای آنهاست؛ من نه برای دنیا بلکه برای آنهایی درخواست میکنم که تو به من بخشیدهای، زیرا از آنِ تو هستند.۱۰هرآنچه از آنِ من است، از آنِ توست و هرآنچه از آنِ توست، از آنِ من است؛ و در ایشان جلال یافتهام.۱۱بیش از این در جهان نمیمانم، امّا آنها هنوز در جهانند؛ من نزد تو میآیم. ای پدرِ قدّوس، آنان را به قدرت نام خود که به من بخشیدهای حفظ کن، تا یک باشند، چنان که ما هستیم.۱۲من آنها را تا زمانی که با ایشان بودم، حفظ کردم، و از آنها به قدرت نام تو که به من بخشیدهای، محافظت نمودم. هیچیک از ایشان هلاک نشد، جز فرزند هلاکت، تا گفتۀ کتبمقدّس به حقیقت پیوندد.۱۳امّا حال نزد تو میآیم، و این سخنان را زمانی میگویم که هنوز در جهانم، تا شادی مرا در خود بهکمال داشته باشند.۱۴من کلام تو را به ایشان دادم، امّا دنیا از ایشان نفرت داشت، زیرا به دنیا تعلّق ندارند، چنان که من تعلّق ندارم.۱۵درخواست من این نیست که آنها را از این دنیا ببری، بلکه میخواهم از آن شَرور حفظشان کنی.۱۶آنها به این دنیا تعلّق ندارند، چنانکه من نیز تعلّق ندارم.۱۷آنان را در حقیقت تقدیس کن؛ کلام تو حقیقت است.۱۸همانگونه که تو مرا به جهان فرستادی، من نیز آنان را به جهان فرستادهام.۱۹من خویشتن را بهخاطر ایشان تقدیس میکنم، تا ایشان نیز به حقیقت تقدیس شوند.
دعای عیسی برای همۀ پیروانش
۲۰«درخواست من تنها برای آنها نیست، بلکه همچنین برای کسانی است که بهواسطۀ پیام آنها به من ایمان خواهند آورد،۲۱تا همه یک باشند، همانگونه که تو ای پدر در من هستی و من در تو. چنان کن که آنها نیز در ما باشند، تا جهان ایمان آورد که تو مرا فرستادهای.۲۲و من جلالی را که به من بخشیدی، بدیشان بخشیدم تا یک گردند، چنانکه ما یک هستیم؛۲۳من در آنان و تو در من. چنان کن که آنان نیز کاملاً یک گردند تا جهان بداند که تو مرا فرستادهای، و ایشان را همانگونه دوست داشتی که مرا دوست داشتی.۲۴ای پدر، میخواهم آنها که به من بخشیدهای با من باشند، همانجا که من هستم، تا جلال مرا بنگرند، جلالی که تو به من بخشیدهای؛ زیرا پیش از آغاز جهان مرا دوست میداشتی.
۲۵«ای پدرِ عادل، دنیا تو را نمیشناسد، امّا من تو را میشناسم، و اینها دانستهاند که تو مرا فرستادهای.۲۶من نام تو را به آنها شناساندم و خواهم شناساند، تا محبتی که تو به من داشتهای، در آنها نیز باشد و من نیز در آنها باشم.»
گرفتار شدن عیسی
یوحنا ۱۸:۳-۱۱ - مَتّی ۲۶:۴۷-۵۶؛
مَرقُس ۱۴:۴۳-۵۰؛ لوقا ۲۲:۴۷-۵۳
۱عیسی پس از ادای این سخنان، با شاگردانش به آن سوی درۀ قِدْرون رفت. در آنجا باغی بود، و عیسی و شاگردانش به آن درآمدند.۲امّا یهودا، تسلیمکنندۀ او، از آن محل آگاه بود، زیرا عیسی و شاگردانش بارها در آنجا گرد آمده بودند.۳پس یهودا گروهی از سربازان و نیز مأمورانِ سران کاهنان و فَریسیان را برگرفته، به آنجا آمد. ایشان با چراغ و مشعل و سلاح به آنجا رسیدند.۴عیسی، با آنکه میدانست چه بر وی خواهد گذشت، پیش رفت و به ایشان گفت: «که را میجویید؟»۵پاسخ دادند: «عیسای ناصری را.» گفت: «من هستم.» یهودا، تسلیمکنندۀ او نیز با آنها ایستاده بود.۶چون عیسی گفت، «من هستم،» آنان پس رفته بر زمین افتادند.۷پس دیگربار از ایشان پرسید: «که را میجویید؟» گفتند: «عیسای ناصری را.»۸پاسخ داد: «به شما گفتم که خودم هستم. پس اگر مرا میخواهید، بگذارید اینها بروند.»۹این را گفت تا آنچه پیشتر گفته بود به حقیقت پیوندد که: «هیچیک از آنان را که به من بخشیدی، از دست ندادم.»
۱۰آنگاه شَمعون پِطرُس شمشیری را که داشت، برکشید و ضربتی بر خادمِ کاهناعظم زد و گوش راستش را برید. نام آن خادم مالخوس بود.۱۱عیسی به پِطرُس گفت: «شمشیر خویش در نیام کن! آیا نباید جامی را که پدر به من داده است، بنوشم؟»
بازجویی از عیسی در برابر سران یهود و انکار پِطرُس
یوحنا ۱۸:۱۲ و ۱۳ - مَتّی ۲۶:۵۷
یوحنا ۱۸:۱۶-۱۸ - مَتّی ۲۶:۶۹ و ۷۰؛
مَرقُس ۱۴:۶۶-۶۸؛ لوقا ۲۲:۵۵-۵۷
یوحنا ۱۸:۱۹-۲۴ - مَتّی ۲۶؛ ۵۹-۶۸؛
مَرقُس ۱۴:۵۵-۶۵؛ لوقا ۲۲:۶۳-۷۱
یوحنا ۱۸:۲۵-۲۷ - مَتّی ۲۶:۷۱-۷۵؛
مَرقُس ۱۴:۶۹-۷۲؛ لوقا ۲۲:۵۸-۶۲
۱۲آنگاه سربازان، همراه با فرمانده خویش و مأموران یهودی عیسی را گرفتار کردند. آنها دستهای او را بستند۱۳و نخست نزد حَنّا بردند. او پدرزن قیافا، کاهناعظمِ آن زمان بود.۱۴قیافا همان بود که به یهودیان توصیه کرد بهتر است یک تن در راه قوم بمیرد.
۱۵شَمعون پِطرُس و شاگردی دیگر نیز از پی عیسی روانه شدند. آن شاگرد از آشنایان کاهناعظم بود. پس با عیسی به حیاط خانۀ کاهناعظم درآمد.۱۶امّا پِطرُس پشت در ایستاد. پس آن شاگرد دیگر که از آشنایان کاهناعظم بود، بیرون رفت و با زنی که دربان بود، گفتگو کرد و پِطرُس را به داخل برد.۱۷آنگاه آن خادمۀ دربان از پِطرُس پرسید: «تو که از شاگردان آن مرد نیستی؟» پِطرُس پاسخ داد: «نیستم.»
۱۸هوا سرد بود. خادمان و مأموران آتشی با زغال افروخته و بر گِرد آن ایستاده بودند و خود را گرم میکردند. پِطرُس نیز با آنان ایستاده بود و خود را گرم میکرد.
۱۹پس کاهناعظم از عیسی دربارۀ شاگردان و تعالیمش پرسید.۲۰او پاسخ داد: «من به جهان آشکارا سخن گفتهام و همواره در کنیسه و در معبد که محل گرد آمدن همۀ یهودیان است، تعلیم دادهام و چیزی در نهان نگفتهام.۲۱چرا از من میپرسی؟ از آنان بپرس که سخنان مرا شنیدهاند! آنان نیک میدانند به ایشان چه گفتهام.»۲۲چون این را گفت، یکی از نگهبانان که آنجا ایستاده بود، بر گونهاش سیلی زد و گفت: «اینگونه به کاهناعظم پاسخ میدهی؟»۲۳عیسی جواب داد: «اگر خطا گفتم، بر خطایم شهادت ده؛ امّا اگر راست گفتم، چرا مرا میزنی؟»۲۴آنگاه حَنّا او را دستبسته نزد قیافا، کاهناعظم، فرستاد.
۲۵در همان حال که شَمعون پِطرُس ایستاده بود و خود را گرم میکرد، برخی از او پرسیدند: «تو که از شاگردان او نیستی؟» او انکار کرد و گفت: «نه! نیستم.»۲۶یکی از خادمان کاهناعظم که از خویشان آنکس بود که پِطرُس گوشش را بریده بود، گفت: «آیا من خودْ تو را با او در آن باغ ندیدم؟»۲۷پِطرُس باز انکار کرد. هماندم خروسی بانگ برآورد.
محاکمۀ عیسی در حضور پیلاتُس
یوحنا ۱۸:۲۹-۴۰ - مَتّی ۲۷:۱۱-۱۸ و ۲۰-۲۳؛
مَرقُس ۱۵:۲-۱۵؛ لوقا ۲۳:۲ و ۳ و ۱۸-۲۵
۲۸عیسی را از نزد قیافا به کاخ فرماندار بردند. سحرگاه بود. آنان خود وارد کاخ نشدند تا نجس نشوند و بتوانند پِسَخ را بخورند.۲۹پس پیلاتُس نزد ایشان بیرون آمد و پرسید: «این مرد را به چه جرمی متهم میکنید؟»۳۰جواب داده، گفتند: «اگر مجرم نبود، به تو تسلیمش نمیکردیم.»۳۱پیلاتُس به ایشان گفت: «شما خود او را ببرید و بنابر شریعت خویش محاکمه کنید.» یهودیان گفتند: «ما اجازۀ اعدام کسی را نداریم.»۳۲بدینسان گفتۀ عیسی در مورد چگونگی مرگی که در انتظارش بود، به حقیقت میپیوست.
۳۳پس پیلاتُس به کاخ بازگشت و عیسی را فراخوانده، به او گفت: «آیا تو پادشاه یهودی؟»۳۴عیسی پاسخ داد: «آیا این را تو خودْ میگویی، یا دیگران دربارۀ من به تو گفتهاند؟»۳۵پیلاتُس پاسخ داد: «مگر من یهودیام؟ قوم خودت و سران کاهنان، تو را به من تسلیم کردهاند؛ چه کردهای؟»۳۶عیسی پاسخ داد: «پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان بود، خادمانم میجنگیدند تا بهدست یهودیان گرفتار نیایم. امّا پادشاهی من از این جهان نیست.»۳۷پیلاتُس از او پرسید: «پس تو پادشاهی؟» عیسی پاسخ داد: «تو خود میگویی که من پادشاهم. من از اینرو زاده شدم و از اینرو به جهان آمدم تا بر حقیقت شهادت دهم. پس هرکس که به حقیقت تعلّق دارد، به ندای من گوش فرامیدهد.»۳۸پیلاتُس پرسید: «حقیقت چیست؟»
چون این را گفت، باز نزد یهودیان بیرون رفت و به آنها گفت: «من هیچ سببی برای محکوم کردن او نیافتم.۳۹امّا شما را رسمی هست که در عید پِسَخ یک زندانی را برایتان آزاد کنم؛ آیا میخواهید پادشاه یهود را آزاد کنم؟»۴۰آنها در پاسخ فریاد سردادند: «او را نه، بلکه بارْاَبّا را آزاد کن!» امّا بارْاَبّا راهزن بود.
حکم مصلوب کردن عیسی
یوحنا ۱۹:۱-۱۶ - مَتّی ۲۷:۲۷-۳۱؛ مَرقُس ۱۵:۱۶-۲۰
۱آنگاه پیلاتُس عیسی را گرفته، دستور داد تازیانهاش زنند.۲و سربازان تاجی از خار بافته، بر سرش نهادند و ردایی ارغوانی بر او پوشاندند،۳و نزدش آمده، میگفتند: «درود بر تو، ای پادشاه یهود!» و او را سیلی میزدند.
۴سپس پیلاتُس دیگربار بیرون آمد و یهودیان را گفت: «اینک او را نزد شما بیرون میآورم تا بدانید که من هیچ سببی برای محکوم کردن او نیافتم.»۵پس عیسی تاج خار بر سر و ردای ارغوانی بر تن بیرون آمد. پیلاتُس به آنها گفت: «اینک آن انسان!»۶چون سران کاهنان و نگهبانان معبد او را دیدند، فریاد برآورده، گفتند: «بر صلیبش کن! بر صلیبش کن!» پیلاتُس به ایشان گفت: «شما خودْ او را ببرید و مصلوب کنید، چون من سببی برای محکوم کردن او نیافتهام.»۷یهودیان در پاسخ او گفتند: «ما را شریعتی است که بنابر آن او باید بمیرد، زیرا ادعا میکند پسر خداست.»
۸چون پیلاتُس این را شنید، هراسانتر شد،۹و باز بهدرون کاخ بازگشت و از عیسی پرسید: «تو از کجا آمدهای؟» امّا عیسی پاسخی به او نداد.۱۰پس پیلاتُس او را گفت: «به من هیچ نمیگویی؟ آیا نمیدانی قدرت دارم آزادت کنم و قدرت دارم بر صلیبت کِشم؟»۱۱عیسی گفت: «هیچ قدرت بر من نمیداشتی، اگر از بالا به تو داده نشده بود؛ از اینرو، گناهِ آن که مرا به تو تسلیم کرد، بسی بزرگتر است.»۱۲از آن پس پیلاتُس کوشید آزادش کند، امّا یهودیان فریادزنان گفتند: «اگر این مرد را آزاد کنی، دوست قیصر نیستی. هرکه ادعای پادشاهی کند، برضد قیصر سخن میگوید.»
۱۳چون پیلاتُس این سخنان را شنید، عیسی را بیرون آورد و خود بر مسند داوری نشست، در مکانی که به «سنگفرش» معروف بود و به زبان عبرانیان «جَبّاتا» خوانده میشد.۱۴آن روز، روز «تهیۀ» عید پِسَخ بود و ظهر نزدیک میشد. پیلاتُس به یهودیان گفت: «اینک پادشاه شما!»۱۵آنها فریاد برآوردند: «او را از میان بردار! او را از میان بردار و بر صلیبش کن!» پیلاتُس گفت: «آیا پادشاهتان را مصلوب کنم؟» سران کاهنان پاسخ دادند: «ما را پادشاهی نیست جز قیصر.»۱۶سرانجام پیلاتُس عیسی را به آنها سپرد تا بر صلیبش کِشند.
بر صلیب شدن عیسی
یوحنا ۱۹:۱۷-۲۴ - مَتّی ۲۷:۳۳-۴۴؛
مَرقُس ۱۵:۲۲-۳۲؛ لوقا ۲۳:۳۳-۴۳
آنگاه عیسی را گرفته، بردند.۱۷عیسی صلیب بر دوش بیرون رفت، بهسوی محلی به نام جمجمه که به زبان عبرانیان جُلجُتا خوانده میشود.۱۸آنجا او را بر صلیب کردند. با او دو تن دیگر نیز در دو جانبش مصلوب شدند و عیسی در میان قرار داشت.۱۹بهفرمان پیلاتُس کتیبهای نوشتند و آن را بر بالای صلیب نصب کردند. بر آن نوشته شده بود: عیسای ناصری، پادشاه یهود.۲۰بسیاری از یهودیان آن کتیبه را خواندند، زیرا جایی که عیسی بر صلیب شد نزدیک شهر بود و آن کتیبه به زبان عبرانیان و لاتینی و یونانی نوشته شده بود.۲۱پس سرانِ کاهنانِ یهود به پیلاتُس گفتند: «منویس ”پادشاه یهود“، بلکه بنویس این مرد گفته است که من پادشاه یهودم.»۲۲پیلاتُس پاسخ داد: «آنچه نوشتم، نوشتم.»
۲۳چون سربازان عیسی را به صلیب کشیدند، جامههای او را گرفته، به چهار سهم تقسیم کردند و هر یک سهمی برگرفتند. و جامۀ زیرین او را نیز ستاندند. امّا آن جامه درز نداشت، بلکه یکپارچه از بالا به پایین بافته شده بود.۲۴پس به یکدیگر گفتند: «این را تکه نکنیم، بلکه قرعه بیفکنیم تا ببینیم از آنِ که شود.» بدینسان گفتۀ کتبمقدّس به حقیقت پیوست که:
«جامههایم را بین خود تقسیم کردند
و بر لباسم قرعه افکندند.»
پس سربازان چنین کردند.
۲۵نزدیک صلیب عیسی، مادر او و خواهرِ مادرش، و نیز مریم زن کْلوپاس و مریم مَجْدَلیّه ایستاده بودند.۲۶چون عیسی مادرش و آن شاگردی را که دوست میداشت در کنار او ایستاده دید، به مادر خود گفت: «بانو، اینک پسرت».۲۷سپس به آن شاگرد گفت: «اینک مادرت.» از آن ساعت، آن شاگرد، او را به خانۀ خود برد.
مرگ عیسی
یوحنا ۱۹:۲۹ و ۳۰ - مَتّی ۲۷:۴۸ و ۵۰؛
مَرقُس ۱۵:۳۶ و ۳۷؛ لوقا ۲۳:۳۶
۲۸آنگاه عیسی آگاه از اینکه همهچیز بهانجام رسیده است، برای آنکه کتبمقدّس تحقق یابد، گفت: «تشنهام.»۲۹در آنجا ظرفی بود پر از شراب ترشیده. پس اسفنجی آغشته به شراب بر شاخهای از زوفا گذاشته، پیش دهان او بردند.۳۰چون عیسی شراب را چشید، گفت: «بهانجام رسید.» سپس سر خم کرد و روح خود را تسلیم نمود.
۳۱آن روز، روز «تهیه» بود، و روز بعد، شَبّات بزرگ. از آنجا که سران یهود نمیخواستند اجساد تا روز بعد بر صلیب بماند، از پیلاتُس خواستند تا ساق پاهای آن سه تن را بشکنند و اجسادشان را از صلیب پایین بیاورند.۳۲پس سربازان آمدند و ساق پاهای نخستین شخص و آن دیگر را که با عیسی بر صلیب شده بود، شکستند.۳۳امّا چون به عیسی رسیدند و دیدند مرده است، ساقهای او را نشکستند.۳۴امّا یکی از سربازان نیزهای به پهلوی او فرو برد که دردم خون و آب از آن روان شد.۳۵آن که این را دید، شهادت میدهد تا شما نیز ایمان آورید. شهادت او راست است و او میداند که حقیقت را میگوید.۳۶اینها واقع شد تا کتبمقدّس به حقیقت پیوندد که: «هیچیک از استخوانهایش شکسته نخواهد شد،»۳۷و نیز بخشی دیگر از کتاب که میگوید: «آن را که بر او نیزه زدند، خواهند نگریست.»
خاکسپاری عیسی
یوحنا ۱۹:۳۸-۴۲ - مَتّی ۲۷:۵۷-۶۱؛
مَرقُس ۱۵:۴۲-۴۷؛ لوقا ۲۳:۵۰-۵۶
۳۸آنگاه یوسف، اهل رامه، از پیلاتُس اجازه خواست که پیکر عیسی را برگیرد. یوسف از پیروان عیسی بود، امّا در نهان، زیرا از یهودیان بیم داشت. پیلاتُس به او اجازه داد. پس آمده، پیکر عیسی را برگرفت.۳۹نیقودیموس نیز که پیشتر شبانه نزد عیسی رفته بود، آمد و با خود آمیختهای از مُر و عود به وزن یکصد لیترا آورد.۴۰پس آنها پیکر عیسی را برگرفته، آن را بهرسم تدفین یهود با عطریات در کفن پیچیدند.۴۱آنجا که عیسی بر صلیب شد، باغی بود و در آن باغ مقبرهای تازه وجود داشت که هنوز مردهای در آن گذاشته نشده بود.۴۲پس چون روز «تهیۀ» یهود بود و آن مقبره نیز نزدیک، پیکر عیسی را در آن گذاشتند.
مقبرۀ خالی
یوحنا ۲۰:۱-۸ - مَتّی ۲۸:۱-۸؛ مَرقُس ۱۶:۱-۸؛ لوقا ۲۴:۱-۱۰
۱در نخستین روز هفته، سحرگاهان، هنگامی که هوا هنوز تاریک بود، مریم مَجْدَلیّه به مقبره آمد و دید که سنگ از برابر آن برداشته شده است.۲پس دواندوان نزد شَمعون پِطرُس و آن شاگرد دیگر که عیسی دوستش میداشت، رفت و به آنان گفت: «سرورمان را از مقبره بردهاند و نمیدانیم کجا گذاشتهاند.»۳پس پِطرُس همراه با آن شاگرد دیگر بیرون آمده، بهسوی مقبره روان شدند.۴و هر دو با هم میدویدند؛ امّا آن شاگرد دیگر تندتر رفته، از پِطرُس پیش افتاد و نخست به مقبره رسید.۵پس خم شده، نگریست و دید که پارچههای کفن در آنجا هست، امّا درون مقبره نرفت.۶پس شَمعون پِطرُس نیز از پی او آمد و درون مقبره رفته، دید که پارچههای کفن در آنجا هست،۷امّا دستمالی که گرد سر عیسی بسته بودند نه در کنار پارچههای کفن، بلکه جداگانه تا شده و در جایی دیگر گذاشته شده است.۸پس آن شاگرد دیگر نیز که نخست به مقبره رسیده بود، بهدرون آمد و دید و ایمان آورد.۹زیرا هنوز کتبمقدّس را درک نکرده بودند که او باید از مردگان برخیزد.۱۰آنگاه آن دو شاگرد به خانۀ خود بازگشتند.
ظاهر شدن عیسی بر مریم مَجْدَلیّه
یوحنا ۲۰:۱۱-۱۸ - مَرقُس ۱۶:۹-۱۱
۱۱و امّا مریم، بیرون، نزدیک مقبره ایستاده بود و میگریست. او گریان خم شد تا بهدرون مقبره بنگرد.۱۲آنگاه دو فرشته را دید که جامههای سفید بر تن داشتند و آنجا که پیکر عیسی نهاده شده بود، یکی در جای سر و دیگری در جای پاهای او نشسته بودند.۱۳آنها به او گفتند: «ای زن، چرا گریانی؟» او پاسخ داد: «سرورم را بردهاند و نمیدانم کجا گذاشتهاند.»۱۴چون این را گفت، برگشت و عیسی را آنجا ایستاده دید، امّا نشناخت.۱۵عیسی به او گفت: «ای زن، چرا گریانی؟ که را میجویی؟» مریم به گمان اینکه باغبان است، گفت: «سرورم، اگر تو او را برداشتهای، به من بگو کجا گذاشتهای تا بروم و او را برگیرم.»۱۶عیسی صدا زد: «مریم!» مریم روی بهجانب او گرداند و به زبان عبرانیان گفت: «رَبّونی!» (یعنی استاد).۱۷عیسی به او گفت: «بر من میاویز، زیرا هنوز نزد پدر صعود نکردهام. بلکه نزد برادرانم برو و به آنها بگو که نزد پدر خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما صعود میکنم.»۱۸مریم مَجْدَلیّه رفت و شاگردان را خبر داد که «خداوند را دیدهام!» و آنچه به او گفته بود، بدیشان بازگفت.
ظاهر شدن عیسی بر شاگردان
یوحنا ۲۰:۱۹-۲۳ - لوقا ۲۴:۳۶-۴۳
۱۹شامگاه همان روز، که نخستین روز هفته بود، آنگاه که شاگردان گرد هم بودند و درها از ترس یهودیان قفل بود، عیسی آمد و در میان ایشان ایستاد و گفت: «سلام بر شما!»۲۰چون این را گفت، دستها و پهلوی خود را به آنان نشان داد. شاگردان با دیدن خداوند شادمان شدند.۲۱عیسی باز به آنان گفت: «سلام بر شما! همانگونه که پدر مرا فرستاد، من نیز شما را میفرستم.»۲۲چون این را گفت، دمید و فرمود: «روحالقدس را بیابید.۲۳اگر گناهان کسی را ببخشایید، بر آنها بخشیده خواهد شد؛ و اگر گناهان کسی را نابخشوده بگذارید، نابخشوده خواهد ماند.»
عیسی و توما
یوحنا ۲۰:۲۴-۳۱ - مَرقُس ۱۶:۱۴
۲۴هنگامی که عیسی آمد، توما، یکی از آن دوازده تن، که دوقلو نیز خوانده میشد، با ایشان نبود.۲۵پس دیگر شاگردان به او گفتند: «خداوند را دیدهایم!» امّا او به ایشان گفت: «تا خودْ نشان میخها را در دستهایش نبینم و انگشت خود را بر جای میخها نگذارم و دست خویش را در سوراخ پهلویش ننهم، ایمان نخواهم آورد.»۲۶پس از هشت روز، شاگردان عیسی باز در خانه بودند و توما با آنها بود. در آن حال که درها قفل بود، عیسی آمد و در میان ایشان ایستاد و گفت: «سلام بر شما!»۲۷آنگاه به توما گفت: «انگشت خود را اینجا بگذار و دستهایم را ببین، و دست خود را پیش آور و در سوراخ پهلویم بگذار و بیایمان مباش، بلکه ایمان داشته باش.»۲۸توما به او گفت: «خداوند من و خدای من!»۲۹عیسی گفت: «آیا چون مرا دیدی ایمان آوردی؟ خوشابهحال آنان که نادیده، ایمان آورند.»
هدف این کتاب
۳۰عیسی آیات بسیارِ دیگر در حضور شاگردان بهظهور رسانید که در این کتاب نوشته نشده است.۳۱امّا اینها نوشته شد تا ایمان آورید که عیسی همان مسیح، پسر خداست، و تا با این ایمان، در نام او حیات داشته باشید.
ظاهر شدن عیسی بر هفت تن از شاگردان
۱پس از این وقایع، عیسی بار دیگر خود را در کنار دریاچۀ تیبِریه بر شاگردان نمایان ساخت. او اینچنین نمایان گشت:۲روزی شَمعون پِطرُس، تومای معروف به دوقلو، نَتَنائیل از مردمان قانای جلیل، پسران زِبِدی و دو شاگرد دیگر با هم بودند.۳شَمعون پِطرُس به آنها گفت: «من به صید ماهی میروم.» آنها گفتند: «ما نیز با تو میآییم.» پس بیرون رفته، سوار قایق شدند. امّا در آن شب چیزی صید نکردند.۴سحرگاهان، عیسی در کنار ساحل ایستاد؛ امّا شاگردان درنیافتند که عیسی است.۵او به آنها گفت: «ای فرزندان، چیزی برای خوردن ندارید؟» پاسخ دادند: «نه!»۶گفت: «تور را به جانب راست قایق بیندازید که خواهید یافت.» ایشان چنین کردند و از فراوانی ماهی قادر نبودند تور را بهدرون قایق بکشند.۷شاگردی که عیسی دوستش میداشت، به پِطرُس گفت: «خداوند است!» شَمعون پِطرُس چون شنید که خداوند است، دردم جامۀ خود را گرد خویش پیچید - زیرا آن را از تن بهدر آورده بود - و خود را به دریا افکند.۸امّا دیگر شاگردان با قایق آمدند، در حالی که تورِ پر از ماهی را با خود میکشیدند، زیرا فاصلۀ آنها با ساحل فقط دویست ذراع بود.
۹چون به ساحل رسیدند، دیدند آتشی با زغال افروخته است و ماهی بر آن نهاده شده، و نان نیز هست .۱۰عیسی به ایشان گفت: «از آن ماهیها که هماکنون گرفتید، بیاورید.»۱۱شَمعون پِطرُس بهدرون قایق رفت و تور را به ساحل کشید. تورْ پر از ماهیهای بزرگ بود، به تعداد صد و پنجاه و سه ماهی. و با اینکه شمار ماهیها بدین حد زیاد بود، تور پاره نشد.۱۲عیسی به ایشان گفت: «بیایید صبحانه بخورید.» هیچیک از شاگردان جرئت نکرد از او بپرسد، «تو کیستی؟» زیرا میدانستند که خداوند است.۱۳عیسی پیش آمده، نان را برگرفت و به آنها داد، و نیز ماهی را.۱۴این سوّمین بار بود که عیسی پس از برخاستن از مردگان بر شاگردان خویش نمایان میشد.
گفتگوی عیسی با پِطرُس
۱۵پس از صبحانه، عیسی از شَمعون پِطرُس پرسید: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا بیش از اینها محبت میکنی؟» او پاسخ داد: «بله سرورم؛ تو میدانی که دوستت میدارم.» عیسی به او گفت: «از برههای من مراقبت کن.»۱۶بار دوّم عیسی از او پرسید: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا محبت میکنی؟» پاسخ داد: «بله سرورم؛ میدانی که دوستت میدارم.» عیسی گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.»۱۷بار سوّم عیسی به او گفت: «ای شَمعون پسر یونا، آیا مرا دوست میداری؟» پِطرُس از اینکه عیسی سه بار از او پرسید، «آیا مرا دوست میداری؟» آزرده شد و پاسخ داد: «سرورم، تو از همهچیز آگاهی؛ تو میدانی که دوستت میدارم.» عیسی گفت: «از گوسفندان من مراقبت کن.۱۸آمین، آمین، به تو میگویم، زمانی که جوانتر بودی کمر خویش برمیبستی و هر جا که میخواستی میرفتی؛ امّا چون پیر شوی دستهایت را خواهی گشود و دیگری کمر تو را بربسته، به جایی که نمیخواهی خواهد برد.»۱۹عیسی با این سخن به چگونگی مرگی اشاره میکرد که پِطرُس با آن خدا را جلال میداد. سپس عیسی به او گفت: «از پی من بیا.»
۲۰آنگاه پِطرُس برگشت و دید آن شاگردی که عیسی دوستش میداشت از پی آنها میآید. او همان بود که در وقت شام بر سینۀ عیسی تکیه زده و از او پرسیده بود، «سرورم، کیست که تو را تسلیم دشمن خواهد کرد؟»۲۱چون پِطرُس او را دید، از عیسی پرسید: «سرور من، پس او چه میشود؟»۲۲عیسی به او گفت: «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟ تو از پی من بیا!»۲۳پس این گمان در میان برادران شایع شد که آن شاگرد نخواهد مرد، حال آنکه عیسی به پِطرُس نگفت که او نخواهد مرد، بلکه گفت «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟»
۲۴همان شاگرد است که بر این چیزها شهادت میدهد و اینها را نوشته است. ما میدانیم که شهادت او راست است.
خاتمه
۲۵عیسی کارهای بسیار دیگر نیز کرد که اگر یک به یک نوشته میشد، گمان نمیکنم حتی تمامی جهان نیز گنجایش آن نوشتهها را میداشت.
کلیۀ حقوق این اثر برای سازمان ایلام محفوظ است. چاپ، تکثیر و یا انتشار این اثر به هر شکل، اکیداً ممنوع میباشد.
All Contents © Copyright 2004, Elam Ministries. All International Rights Reserved