/images/Login/login_left5.png
نام کاربری   کلمۀ رمز              
/images/Login/login_right5.png
‮گرافیک کم‮
  
Back

انجیل لوقا

 

باب‌های:

۱-‏ ۲-‏ ۳-‏ ۴-‏ ۵-‏ ۶-‏ ۷-‏ ۸-‏ ۹-‏ ۱۰-‏ ۱۱-‏ ۱۲-‏ ۱۳-‏ ۱۴-‏ ۱۵-‏ ۱۶-‏ ۱۷-‏ ۱۸-‏ ۱۹-‏ ۲۰-‏ ۲۱-‏ ۲۲-‏ ۲۳-‏ ۲۴

۱

مقدمه

لوقا ۱:‏۱-‏۴ -‏ مشابه اعمال ۱:‏۱

۱از آنجا که بسیاری دست به تألیف حکایت اموری زده‌اند که نزد ما به انجام رسیده است،۲درست همانگونه که آنان که از آغاز شاهدان عینی و خادمان کلام بودند به ما سپردند،۳من نیز که همه‌چیز را از آغاز به‌دقّت بررسی کرده‌ام، مصلحت چنان دیدم که آنها را به شکلی منظم برای شما، عالیجناب تِئوفیلوس، بنگارم،۴تا از درستی آنچه آموخته‌اید، یقین پیدا کنید.

پیشگویی تولد یحیای تعمیددهنده

۵در زمان هیرودیس، پادشاه یهودیه، کاهنی می‌زیست، زکریا نام. او از کاهنان گروه اَبیّا بود. همسرش اِلیزابِت نیز از تبار هارونِ کاهن بود.۶هر دو در نظر خدا پارسا بودند و مطابق همۀ احکام و فرایض خداوند بی‌عیب رفتار می‌کردند.۷امّا ایشان را فرزندی نبود، زیرا اِلیزابِت نازا بود و هر دو سالخورده بودند.

۸یک بار که نوبتِ خدمت گروه زکریا بود، و او در پیشگاه خدا کهانت می‌کرد،۹بنا‌به رسم کاهنان، قرعۀ دخول به قدسِ معبدِ خداوند و سوزاندن بخور به نام وی افتاد.۱۰در زمان سوزاندن بخور، تمام جماعتْ بیرون سرگرم دعا بودند۱۱که ناگاه فرشتۀ خداوند، ایستاده بر جانب راست بخورسوز، بر زکریا ظاهر شد.۱۲زکریا با دیدن او، بهت‌زده شد و ترس وجودش را فراگرفت.۱۳امّا فرشته به او گفت: «ای زکریا، مترس! دعای تو مستجاب شده است. همسرت اِلیزابِت برای تو پسری خواهد زایید که باید نامش را یحیی بگذاری.۱۴تو سرشار از شادی و خوشی خواهی شد، و بسیاری نیز از میلاد او شادمان خواهند گردید،۱۵زیرا در نظر خداوند بزرگ خواهد بود. یحیی نباید هرگز به شراب یا دیگر مُسکِرات لب زند. حتی از شکم مادر، پر از روح‌القدس خواهد بود،۱۶و بسیاری از قوم اسرائیل را به‌سوی خداوند، خدای ایشان باز‌خواهد گردانید.۱۷او به روح و قدرت الیاس، پیشاپیش خداوند خواهد آمد تا دل پدران را به‌سوی فرزندان، و عاصیان را به‌سوی حکمت پارسایان بگرداند، تا قومی آماده برای خداوند فراهم سازد.»۱۸زکریا از فرشته پرسید: «این را از کجا بدانم؟ من مردی پیرم و همسرم نیز سالخورده است.»۱۹فرشته پاسخ داد: «من جبرائیلم که در حضور خدا می‌ایستم. اکنون فرستاده شده‌ام تا با تو سخن گویم و این بشارت را به تو رسانم.۲۰اینک لال خواهی شد و تا روز وقوع این امر، یارای سخن‌گفتن نخواهی داشت، زیرا سخنان مرا که در زمان مقرر به حقیقت خواهد پیوست، باور نکردی.»

۲۱در این میان، جماعت منتظر زکریا بودند و حیران از طول توقف او در قدس.۲۲چون بیرون آمد، نمی‌توانست با مردم سخن گوید. پس دریافتند رؤیایی در قدس دیده است، زیرا تنها ایما و اشاره می‌کرد و توان سخنگفتن نداشت.۲۳زکریا پس از پایان نوبت خدمتش، به خانۀ خود بازگشت.

۲۴چندی بعد، همسرش اِلیزابِت آبستن شد و پنج ماه خانه‌نشینی اختیار کرد.۲۵اِلیزابِت می‌گفت: «خداوند برایم چنین کرده است. او در این روزها لطف خود را شامل حال من ساخته و آنچه را نزد مردم مرا مایۀ ننگ بود، برداشته است.»

پیشگویی تولد عیسی

۲۶در ماه ششم، جبرائیل فرشته از جانب خدا به شهری در جلیل فرستاده شد که ناصره نام داشت،۲۷تا نزد باکره‌ای مریم نام برود. مریم نامزد مردی بود، یوسف نام، از خاندان داوود.۲۸فرشته نزد او رفت و گفت: «سلام بر تو، ای که بسیار مورد لطفی. خداوند با توست.»۲۹مریم با شنیدن سخنان او پریشان شد و با خود اندیشید که این چگونه سلامی است.۳۰امّا فرشته وی را گفت: «ای مریم، مترس! لطف بسیار خدا شامل حال تو شده است.۳۱اینک آبستن شده، پسری خواهی زایید که باید نامش را عیسی بگذاری.۳۲او بزرگ خواهد بود و پسر خدای متعال خوانده خواهد شد. خداوندْ خدا تخت پادشاهی جَدّش داوود را به او عطا خواهد فرمود.۳۳او تا ابد بر خاندان یعقوب سلطنت خواهد کرد و پادشاهی او را هرگز زوالی نخواهد بود.»۳۴مریم از فرشته پرسید: «این چگونه ممکن است، زیرا من با مردی نبوده‌ام؟»۳۵فرشته پاسخ داد: «روح‌القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خدای متعال بر تو سایه خواهد افکند. از این‌رو، آن مولودْ مقدّس و پسر خدا خوانده خواهد شد.۳۶اینک اِلیزابِت نیز که از خویشان توست، در سن پیری آبستن است و پسری در راه دارد. آری، او که می‌گویند نازاست، در ششمین ماهِ آبستنی است.۳۷زیرا نزد خدا هیچ امری ناممکن نیست!»۳۸مریم گفت: «کنیزِ خداوندم. آنچه دربارۀ من گفتی، بشود.» آنگاه فرشته از نزد او رفت.

دیدار مریم از اِلیزابِت

۳۹در آن روزها، مریم برخاست و به‌شتاب به شهری در کوهستان یهودیه رفت،۴۰و به خانۀ زکریا درآمده، اِلیزابِت را سلام گفت.۴۱چون اِلیزابِت سلام مریم را شنید، طفل در رَحِمش به جست و خیز آمد، و اِلیزابِت از روح‌القدس پر شده،۴۲به بانگ بلند گفت: «تو در میان زنان خجسته‌ای، و خجسته است ثمرۀ رَحِم تو!۴۳من که باشم که مادر خداوندم نزد من آید؟۴۴چون صدای سلام تو به گوشم رسید، طفل از شادی در رَحِمِ من به جست و خیز آمد.۴۵خوشابهحال آن که ایمان آورْد، زیرا آنچه از جانب خداوند به او گفته شده است، به‌انجام خواهد رسید.»

سرود مریم

لوقا ۱:‏۴۶-‏۵۳ -‏ اوّل سموئیل ۲:‏۱-‏۱۰

۴۶مریم در پاسخ گفت:

«جان من خداوند را می‌ستاید

۴۷و روحم در نجات‌دهنده‌ام خدا، به‌وجد می‌آید،

۴۸زیرا بر حقارتِ کنیزِ خود نظر افکنده است.

زین پس، همۀ نسلها خجسته‌ام خواهند خواند،

۴۹زیرا آن قادر که نامش قدوس است،

کارهای عظیم برایم کرده است.

۵۰رحمت او، نسل اندر نسل،

همۀ ترسندگانش را در‌بر می‌گیرد.

۵۱او به بازوی خود، نیرومندانه عمل کرده

و آنان را که در اندیشه‌های دل خود متکبرند، پراکنده ساخته است؛

۵۲فرمانروایان را از تخت به‌زیر کشیده

و فروتنان را سرافراز کرده است؛

۵۳گرسنگان را به چیزهای نیکو سیر کرده

امّا دولتمندان را تهی‌دست روانه ساخته است.

۵۴او رحمت خود را به‌یاد آورده،

و خادم خویش اسرائیل را یاری داده است،

۵۵همانگونه که به پدران ما ابراهیم و نسل او

وعده داده بود که تا ابد چنین کند.»

۵۶پس مریم حدود سه ماه نزد اِلیزابِت ماند و سپس به خانه بازگشت.

تولد یحیی

۵۷چون زمان وضع حمل اِلیزابِت فرارسید، پسری به دنیا آورد.۵۸همسایگان و خویشان چون شنیدند که خداوند رحمت عظیمش را بر وی ارزانی داشته است، در شادی او سهیم شدند.

۵۹روز هشتم، برای آیینِ ختنۀ نوزاد آمدند و می‌خواستند نام پدرش زکریا را بر او بگذارند.۶۰امّا مادر نوزاد گفت: «نه! نام او باید یحیی باشد.»۶۱گفتند: «از خویشان تو کسی چنین نامی نداشته است.»۶۲پس با اشاره، نظر پدر نوزاد را دربارۀ نام فرزندش جویا شدند.۶۳زکریا لوحی خواست، و در برابر حیرت همگان نوشت: «نام او یحیی است!»۶۴در‌دم، زبانش باز شد و دهان به ستایش خدا گشود.۶۵ترس بر همۀ همسایگان مستولی گشت و مردم در سرتاسر کوهستان یهودیه در این‌باره گفتگو می‌کردند.۶۶هر‌که این سخنان را می‌شنید، در دل خود می‌اندیشید که: «این کودک چگونه کسی خواهد شد؟» زیرا دست خداوند همراه او بود.

نبوّت زکریا

۶۷آنگاه پدر او، زکریا، از روح‌القدس پر شد و چنین نبوّت کرد:

۶۸«ستایش بر خداوند، خدای اسرائیل،

زیرا به یاری قوم خویش آمده و ایشان را رهایی بخشیده است.

۶۹او برای ما شاخِ نجاتی

در خاندان خادمش، داوود، بر‌پای داشته است،

۷۰چنانکه از دیرباز

به زبان پیامبران مقدّس خود وعده فرموده بود که

۷۱ما را از دست دشمنان

و همۀ کسانی که از ما نفرت دارند، نجات بخشد،

۷۲تا بر پدرانمان رحمت بنماید

و عهد مقدّس خویش به‌یاد آورَد؛

۷۳همان سوگندی را که

برای پدرمان ابراهیم یاد کرد

۷۴که ما را از دست دشمن رهایی بخشد

و یاری‌مان دهد که او را بی‌هیچ واهمه عبادت کنیم،

۷۵در حضورش،

با قدّوسیت و پارسایی، همۀ ایام عمر.

۷۶و تو، ای فرزندم، پیامبر خدای متعال خوانده خواهی شد؛

زیرا پیشاپیش خداوند حرکت خواهی کرد تا راه را برای او آماده سازی،

۷۷و به قوم او این معرفت را عطا کنی

که با آمرزیدن گناهانشان، ایشان را نجات می‌بخشد.

۷۸زیرا خدای ما را دلی است پر زِ رحمت،

وَز همین‌رو، آفتاب تابان از عرش برین بر ما طلوع خواهد کرد

۷۹تا کسانی را که در تاریکی و سایۀ مرگ ساکنند، روشنایی بخشد،

و گامهای ما را در مسیر صلح هدایت فرماید.»

۸۰و امّا آن کودک رشد می‌کرد و در روح، نیرومند می‌شد، و تا روز ظهور آشکارش بر قوم اسرائیل، در بیابان به‌سر می‌برد.

۲

میلاد عیسی مسیح

۱در آن روزها، آگوستوسِ قیصر فرمانی صادر کرد تا مردمان جهان همگی سرشماری شوند.۲این نخستین سرشماری بود و در ایام فرمانداری کورینیوس بر سوریه انجام می‌شد.۳پس، هر‌کس روانۀ شهر خود شد تا نام‌نویسی شود.۴یوسف نیز از شهر ناصرۀ جلیل رهسپار بیت‌لِحِم، زادگاه داوود شد، زیرا از نسل و خاندان داوود بود.۵او به آنجا رفت تا با نامزدش مریم که زایمانش نزدیک بود، نام‌نویسی کنند.۶هنگامی که آنجا بودند، وقت زایمان مریم فرارسید۷و نخستین فرزندش را که پسر بود به دنیا آورد. او را در قنداقی پیچید و در آخوری خوابانید، زیرا در مهمانسرا جایی برایشان نبود.

شبانان و فرشتگان

۸در آن نواحی، شبانانی بودند که در صحرا به‌سر می‌بردند و شبهنگام از گلۀ خود پاسداری می‌کردند.۹ناگاه فرشتۀ خداوند بر آنان ظاهر شد، و نور جلال خداوند بر گردشان تابید. شبانان سخت وحشت کردند،۱۰امّا فرشته به آنان گفت: «مترسید، زیرا بشارتی برایتان دارم، خبری بس شادی‌بخش که برای تمامی قوم است:۱۱امروز در شهر داوود، نجات‌دهنده‌ای برای شما به دنیا آمد. او خداوندْ مسیح است.۱۲نشانه برای شما این است که نوزادی را در قنداقی پیچیده و در آخوری خوابیده خواهید یافت.»۱۳ناگاه گروهی عظیم از لشکریان آسمان ظاهر شدند که همراه آن فرشته در ستایش خدا می‌گفتند:

۱۴«جلال بر خدا در عرش برین،

و صلح و سلامت بر مردمانی که بر زمین مورد لطف اویند.»

۱۵و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند، شبانان به یکدیگر گفتند: «بیایید به بیت‌لِحِم برویم و آنچه را روی‌داده و خداوندْ ما را از آن آگاه کرده است، ببینیم.»۱۶پس به‌شتاب رفتند و مریم و یوسف و نوزادِ خفته در آخور را یافتند.۱۷چون نوزاد را دیدند، سخنی را که دربارۀ او به ایشان گفته شده بود، پخش کردند.۱۸و هر‌که می‌شنید، از سخن شبانان در شگفت می‌شد.۱۹امّا مریم، اینهمه را به‌خاطر می‌سپرد و در دل خود به آنها می‌اندیشید.۲۰پس شبانان بازگشتند، در حالی که خدا را برای هرآنچه دیده و شنیده بودند حمد و ثنا می‌گفتند، چرا‌که همه مطابق بود با آنچه بدیشان گفته شده بود.

آیین تقدیم عیسی در خانۀ خدا

۲۱در روز هشتم، چون زمان ختنۀ نوزاد فرارسید، او را عیسی نام نهادند. این همان نامی بود که فرشته، پیش از قرار گرفتن او در رَحِم مریم، بر وی نهاده بود.

۲۲چون ایام تطهیر ایشان مطابق شریعت موسی به‌پایان رسید، یوسف و مریم، عیسای نوزاد را به اورشلیم بردند تا او را به خداوند تقدیم کنند،۲۳طبق حکم شریعت خداوند که می‌فرماید: «هر پسری که نخستزاده باشد، باید به خداوند وقف شود»؛۲۴و نیز تا قربانی تقدیم کنند، مطابق آنچه در شریعت خداوند آمده، یعنی «یک جفت قمری یا جوجه کبوتر».

۲۵در آن زمان، مردی پارسا و دیندار، شَمعون نام، در اورشلیم می‌زیست که در انتظار تسلی اسرائیل بود و روح‌القدس بر او قرار داشت.۲۶روح‌القدس بر وی آشکار کرده بود که تا مسیحِ خداوند را نبیند، چشم از جهان فرو‌نخواهد بست.۲۷پس شَمعون به هدایت روح وارد صحن معبد شد و چون والدین عیسای نوزاد او را آوردند تا آیین شریعت را برایش به‌جای آورند،۲۸شَمعون در آغوشش گرفت و خدا را ستایش‌کنان گفت:

۲۹«ای خداوند، حال بنا به وعدۀ خود،

خادمت را به‌سلامت مرخص فرما.

۳۰زیرا چشمان من نجات تو را دیده است،

۳۱نجاتی که در برابر دیدگان همۀ ملتها فراهم کرده‌ای،

۳۲نوری برای آشکار کردن حقیقت بر دیگر قومها

و جلالی برای قوم تو اسرائیل.»

۳۳پدر و مادر عیسی از سخنانی که دربارۀ او گفته شد، در شگفت شدند.۳۴سپس شَمعون ایشان را برکت داد و به مریم، مادر او گفت: «مقدّر است که این کودک موجب افتادن و برخاستن بسیاری از قوم اسرائیل شود. او آیت و نشانی خواهد بود که در برابرش خواهند ایستاد،۳۵و بدینسان، اندیشۀ دلهای بسیاری آشکار خواهد شد. شمشیری نیز در قلب تو فرو‌خواهد رفت.»

۳۶در آنجا نبیه‌ای می‌زیست، حَنّا نام، دختر فَنوئیل از قبیلۀ اَشیر، که بسیار سالخورده بود. حَنّا پس از هفت سال زناشویی، شوهرش را از دست داده بود۳۷و تا هشتاد و چهار سالگی بیوه مانده بود. او هیچگاه معبد را ترک نمی‌کرد، بلکه شبانه‌روز، با روزه و دعا به عبادت مشغول بود.۳۸حَنّا نیز در همان هنگام پیش آمد و خدا را سپاس گفته، با همۀ کسانی که چشم‌انتظار رهایی اورشلیم بودند، دربارۀ عیسی سخن گفت.

۳۹چون یوسف و مریم آیین شریعت خداوند را به‌کمال به‌جای آوردند، به شهر خود ناصره، واقع در جلیل، بازگشتند.۴۰باری، آن کودک رشد می‌کرد و قوی می‌شد. او پر از حکمت بود و فیض خدا بر او قرار داشت.

عیسای نوجوان در خانۀ خدا

۴۱والدین عیسی هر سال برای عید پِسَخ به اورشلیم می‌رفتند.۴۲چون عیسی دوازده ساله شد، به رسم عید به اورشلیم رفتند.۴۳پس از پایان آیین عید، چون والدینش راه بازگشت پیش گرفتند، عیسای نوجوان در اورشلیم ماند. امّا آنها از این امر آگاه نبودند،۴۴بلکه چون می‌پنداشتند در کاروان است، روزی تمام سفر کردند. سرانجام به جستجوی عیسی در میان خویشاوندان و دوستان برآمدند.۴۵و چون او را نیافتند، در جستجویش به اورشلیم بازگشتند.۴۶پس از سه روز، سرانجام او را در معبد یافتند. در میان معلمان نشسته بود و به سخنان ایشان گوش فرا می‌داد و از آنها پرسشها می‌کرد.۴۷هر‌که سخنان او را می‌شنید، از فهم او و پاسخهایی که می‌داد، در شگفت می‌شد.۴۸چون والدینش او را در آنجا دیدند، شگفتزده شدند. مادرش به او گفت: «پسرم، چرا با ما چنین کردی؟ پدرت و من با نگرانی بسیار در جستجوی تو بودیم.»۴۹امّا او در پاسخ گفت: «چرا مرا می‌جستید؟ مگر نمی‌دانستید که می‌باید در خانۀ پدرم باشم؟»۵۰امّا آنها معنای این سخن را درنیافتند.۵۱پس با ایشان به راه افتاد و به ناصره رفت و مطیع ایشان بود. امّا مادرش تمامی این امور را به‌خاطر می‌سپرد.

۵۲و عیسی در قامت و حکمت، و در محبوبیت نزد خدا و مردم، ترقّی می‌کرد.

۳

یحیی، هموار‌کنندۀ راه مسیح

لوقا ۳:‏۲-‏۱۰ -‏ مَتّی ۳:‏۱-‏۱۰؛ مَرقُس ۱:‏۳-‏۵

لوقا ۳:‏۱۶ و ۱۷ -‏ مَتّی ۳:‏۱۱ و ۱۲؛ مَرقُس ۱:‏۷ و ۸

۱در پانزدهمین سالِ فرمانروایی تیبِریوسِ قیصر، هنگامی که پُنتیوس پیلاتُس والی یهودیه بود، هیرودیس حاکم جلیل، برادرش فیلیپُس حاکم ایتوریه و تْراخونیتیس، لیسانیوس حاکم آبیلینی،۲و حَنّا و قیافا کاهنان اعظم بودند، کلام خدا در بیابان بر یحیی، پسر زکریا، نازل شد.۳پس یحیی به سرتاسر نواحی اردن می‌رفت و به مردم موعظه می‌کرد که برای آمرزش گناهان خود توبه کنند و تعمید گیرند.۴در این‌باره در کتاب سخنان اِشَعْیای نبی آمده است که:

«ندای آن که در بیابان فریاد برمی‌آورد،

”راه را برای خداوند آماده کنید!

مسیر او را هموار سازید!

۵همۀ دره‌ها پر و همۀ کوهها و تپه‌ها پست خواهند شد؛

راههای کج، راست و مسیرهای ناهموار، هموار خواهند گشت.

۶آنگاه تمامی بشر نجات خدا را خواهند دید.“‌»

۷یحیی خطاب به جماعتی که برای تعمید گرفتن نزد او می‌آمدند، می‌گفت: «ای افعی‌زادگان، چه کسی به شما هشدار داد تا از غضبی که در پیش است بگریزید؟۸پس ثمرات شایستۀ توبه بیاورید و با خود مگویید که: ”پدر ما ابراهیم است.“ زیرا به شما می‌گویم، خدا قادر است از این سنگها فرزندان برای ابراهیم پدید آورد.۹هم‌اکنون تیشه بر ریشۀ درختان نهاده شده است. هر درختی که میوۀ خوب ندهد، بریده و در آتش افکنده خواهد شد.»

۱۰جماعت از او پرسیدند: «پس چه کنیم؟»۱۱پاسخ داد: «آن که دو جامه دارد، یکی را به آن که ندارد بدهد، و آن که خوراک دارد نیز چنین کند.»۱۲خراجگیران نیز آمدند تا تعمید گیرند. از او پرسیدند: «استاد، ما چه کنیم؟»۱۳به ایشان گفت: «بیش از اندازۀ مقرر خراج مستانید.»۱۴سربازان نیز از او پرسیدند: «ما چه کنیم؟» گفت: «به‌زور از کسی پول نگیرید و بر هیچ‌کس افترا مزنید و به مزد خویش قانع باشید.»

۱۵مردم مشتاقانه در انتظار بودند و با خود می‌اندیشیدند که آیا ممکن است یحیی همان مسیح باشد؟۱۶پاسخ یحیی به همۀ آنان این بود: «من شما را با آب تعمید می‌دهم، امّا کسی تواناتر از من خواهد آمد که من حتی شایسته نیستم بند کفشهایش را بگشایم. او شما را با روح‌القدس و آتش تعمید خواهد داد.۱۷او کج‌بیل خود را در دست دارد تا خرمنگاه خویش را پاک کند و گندم را در انبار خویش ذخیره نماید، امّا کاه را در آتشی خاموشی‌ناپذیر خواهد سوزانید.»

۱۸و یحیی با اندرزهای بسیار دیگر به مردم بشارت می‌داد.۱۹امّا چون هیرودیسِ حاکم، دربارۀ هیرودیا، همسر برادرش، و نیز شرارتهای دیگری که کرده بود، از یحیی توبیخ شد،۲۰او را به زندان افکند و بدینگونه خطایی دیگر بر خطاهای خود افزود.

تعمید عیسی و شجره‌نامۀ او

لوقا ۳:‏۲۱ و ۲۲ -‏ مَتّی ۳:‏۱۳-‏۱۷؛ مَرقُس ۱:‏۹-‏۱۱

لوقا ۳:‏۲۳-‏۳۸ -‏ مَتّی ۱:‏۱-‏۱۷

۲۱هنگامی که مردم همه تعمید می‌گرفتند و عیسی نیز تعمید گرفته بود و دعا می‌کرد، آسمان گشوده شد۲۲و روح‌القدس به شکل جسمانی، همچون کبوتری بر او فرود‌آمد، و ندایی از آسمان دررسید که «تو پسر محبوب من هستی، و من از تو خشنودم.»

۲۳عیسی حدود سی سال داشت که خدمت خود را آغاز کرد. او به گمان مردم پسر یوسف بود، و یوسف، پسر هالی،۲۴پسر مَتّات، پسر لاوی، پسر مَلْکی، پسر یَنّا، پسر یوسف،۲۵پسر مَتّاتیا، پسر عاموس، پسر ناحوم، پسر حَسْلی، پسر نَجّای،۲۶پسر مَئَت، پسر مَتّاتیا، پسر شِمْعی، پسر یوسف، پسر یهودا،۲۷پسر یوحَنان، پسر ریسا، پسر زِروبابِل، پسر شِئَلْتی‌ئیل، پسر نِیْری،۲۸پسر مَلْکی، پسر اَدّی، پسر قوصام، پسر ایلمودام، پسر عیر،۲۹پسر یوشع، پسر الیعازَر، پسر یوریم، پسر مَتّات، پسر لاوی،۳۰پسر شَمعون، پسر یهودا، پسر یوسف، پسر یونان، پسر ایلیاقیم،۳۱پسر مَلیا، پسر مینان، پسر مَتّاتا، پسر ناتان، پسر داوود،۳۲پسر یِسای، پسر عوبید، پسر بوعَز، پسر سَلمون، پسر نَحْشون،۳۳پسر عَمیناداب، پسر اَرام، پسر حِصْرون، پسر فارِص، پسر یهودا،۳۴پسر یعقوب، پسر اسحاق، پسر ابراهیم، پسر تارَح، پسر ناحور،۳۵پسر سُروج، پسر رَعو، پسر فالَج، پسر عابِر، پسر شالَح،۳۶پسر قَینان، پسر اَرْفَکْشاد، پسر سام، پسر نوح، پسر لامَک،۳۷پسر مَتوشالح، پسر خَنوخ، پسر یارِد، پسر مَهَلَل‌ئیل، پسر قَینان،۳۸پسر اَنوش، پسر شِیث، پسر آدم، پسر خدا.

۴

عیسی در بوتۀ آزمایش

لوقا ۴:‏۱-‏۱۳ -‏ مَتّی ۴:‏۱-‏۱۱؛ مَرقُس ۱:‏۱۲ و ۱۳

۱عیسی پر از روح‌القدس، از رود اردن بازگشت و روح، او را در بیابان هدایت می‌کرد.۲در آنجا ابلیس چهل روز او را وسوسه کرد. در آن روزها چیزی نخورد، و در پایان آن مدت، گرسنه شد.۳پس ابلیس به او گفت: «اگر پسر خدایی، به این سنگ بگو نان شود.»۴عیسی پاسخ داد: «نوشته شده است که ”انسان تنها به نان زنده نیست.“»

۵سپس ابلیس او را به مکانی بلند برد و در‌دَمی همۀ حکومتهای جهان را به او نشان داد۶و گفت: «من همۀ این قدرت و تمامی شکوه اینها را به تو خواهم بخشید، زیرا که به من سپرده شده است و مختارم آن را به هر‌که بخواهم بدهم.۷کافی است پرستشم کنی تا اینهمه از آن تو گردد.»۸عیسی پاسخ داد: «نوشته شده است،

«‌”خداوند، خدای خود را بپرست

و تنها او را خدمت کن.“»

۹آنگاه ابلیس او را به شهر اورشلیم برد و بر فراز معبد قرار داد و گفت: «اگر پسر خدایی، خود را از اینجا به‌زیر افکن.۱۰زیرا نوشته شده است:

«‌”دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد

تا از تو محافظت کنند.

۱۱آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت

مبادا پایت به سنگی برخورَد.“»

۱۲عیسی پاسخ داد: «گفته شده است، ”خداوند، خدای خود را میازما.“‌»۱۳چون ابلیس همۀ این وسوسه‌ها را به‌پایان رسانید، او را تا فرصتی دیگر ترک گفت.

طرد عیسی در ناصره

۱۴عیسی به نیروی روح به جلیل بازگشت و خبر او در سرتاسر آن نواحی پیچید.۱۵او در کنیسه‌های ایشان تعلیم می‌داد، و همه وی را می‌ستودند.

۱۶پس به شهر ناصره که در آن پرورش یافته بود، رفت و در روز شَبّات، طبق معمول به کنیسه درآمد. و برخاست تا تلاوت کند.۱۷طومار اِشَعْیای نبی را به او دادند. چون آن را گشود، قسمتی را یافت که می‌فرماید:

۱۸«روح خداوند بر من است،

زیرا مرا مسح کرده

تا فقیران را بشارت دهم

و مرا فرستاده تا رهایی را به اسیران

و بینایی را به نابینایان اعلام کنم،

و ستمدیدگان را رهایی بخشم،

۱۹و سال لطف خداوند را اعلام نمایم.»

۲۰سپس طومار را فرو‌پیچید و به خادم کنیسه سپرد و بنشست. همه در کنیسه به او چشم دوخته بودند.۲۱آنگاه چنین سخن آغاز کرد: «امروز این نوشته، هنگامی که بدان گوش فرامی‌دادید، جامۀ عمل پوشید.»۲۲همه از او نیکو می‌گفتند و از کلام فیض‌آمیزش در شگفت بودند و می‌گفتند: «آیا این پسر یوسف نیست؟»۲۳عیسی به ایشان گفت: «بی‌گمان این مَثَل را بر من خواهید آورد که ”ای طبیب خود را شفا ده! آنچه شنیده‌ایم در کَفَرناحوم کرده‌ای، اینجا در زادگاه خویش نیز انجام بده.“‌»۲۴سپس افزود: «آمین، به شما می‌گویم که هیچ پیامبری در دیار خویش پذیرفته نیست.۲۵یقین بدانید که در زمان الیاس، هنگامی که آسمان سه سال و نیم بسته شد و خشکسالیِ سخت سرتاسر آن سرزمین را فراگرفت، بیوه‌زنان بسیار در اسرائیل بودند.۲۶امّا الیاس نزد هیچیک فرستاده نشد مگر نزد بیوه‌زنی در شهر صَرَفَه در سرزمین صیدون.۲۷در زمان اِلیشَع نبی نیز جذامیان بسیار در اسرائیل بودند، ولی هیچیک از جذام خود پاک نشدند مگر نَعْمانِ سُریانی.»۲۸آنگاه همۀ کسانی که در کنیسه بودند، از شنیدن این سخنان برآشفتند۲۹و برخاسته، او را از شهر بیرون کشیدند و بر لبۀ کوهی که شهر بر آن بنا شده بود، بردند تا از آنجا به زیرش افکنند.۳۰امّا او از میانشان گذشت و رفت.

شفای مرد دیوزده

لوقا ۴:‏۳۱-‏۳۷ -‏ مَرقُس ۱:‏۲۱-‏۲۸

۳۱سپس عیسی به کَفَرناحوم، شهری در جلیل، فرود شد و در روز شَبّات به تعلیم مردم پرداخت.۳۲آنان از تعلیم او در شگفت شدند، زیرا در کلامش اقتدار بود.۳۳امّا در کنیسه، مردی دیوزده بود که روح پلید داشت. او به آواز بلند فریاد برآورد:۳۴«ای عیسای ناصری، تو را با ما چه کار است؟ آیا آمده‌ای نابودمان کنی؟ می‌دانم کیستی؛ تو آن قدوس خدایی!»۳۵عیسی روح پلید را نهیب زد و گفت: «خاموش باش و از او بیرون بیا!» آنگاه دیو، آن مرد را در حضور همگان بر زمین زد و بی‌آنکه آسیبی به او برساند، از او بیرون آمد.۳۶مردم همه شگفتزده به یکدیگر می‌گفتند: «این چه کلامی است؟ او با اقتدار و قدرت به ارواح پلید فرمان می‌دهد و آنها نیز از مردم بیرون می‌آیند!»۳۷بدینگونه خبر کارهای او در سرتاسر آن نواحی پیچید.

شفای مادرزن پِطرُس و بسیاری دیگر

لوقا ۴:‏۳۸-‏۴۱ -‏ مَتّی ۸:‏۱۴-‏۱۷

لوقا ۴:‏۳۸-‏۴۳ -‏ مَرقُس ۱:‏۲۹-‏۳۸

۳۸آنگاه عیسی کنیسه را ترک گفت و به خانۀ شَمعون رفت. و امّا مادرزن شَمعون را تبی سخت عارض گشته بود. پس، از عیسی خواستند یاری‌اش کند.۳۹او نیز بر بالین وی خم شد و تب را نهیب زد، و تبش قطع شد. او بی‌درنگ برخاست و مشغول پذیرایی از آنها شد.

۴۰هنگام غروب، همۀ کسانی که بیمارانی مبتلا به امراض گوناگون داشتند، آنان را نزد عیسی آوردند، و او نیز بر یکایک ایشان دست نهاد و شفایشان داد.۴۱دیوها نیز از بسیاری بیرون می‌آمدند و فریادکنان می‌گفتند: «تو پسر خدایی!» امّا او آنها را نهیب می‌زد و نمی‌گذاشت سخنی بگویند، زیرا می‌دانستند مسیح است.

دعای عیسی در خلوت

۴۲بامدادان، عیسی به خلوتگاهی رفت. امّا مردم او را می‌جُستند و چون به جایی که بود رسیدند، کوشیدند نگذارند ترکشان کند.۴۳ولی او گفت: «من باید پادشاهی خدا را در شهرهای دیگر نیز بشارت دهم، چرا‌که به همین منظور فرستاده شده‌ام.»۴۴پس به موعظه در کنیسه‌های یهودیه ادامه داد.

۵

نخستین شاگردان عیسی

لوقا ۵:‏۱-‏۱۱ -‏ مَتّی ۴:‏۱۸-‏۲۲؛

مَرقُس ۱:‏۱۶-‏۲۰؛ یوحنا ۱:‏۴۰-‏۴۲

۱یک روز که عیسی در کنار دریاچۀ جِنیسارِت ایستاده بود و جمعیت از هرسو بر او ازدحام می‌کردند تا کلام خدا را بشنوند،۲در کنار دریا دو قایق دید که صیادان از آنها بیرون آمده، مشغول شستن تورهایشان بودند.۳پس بر یکی از آنها که متعلق به شَمعون بود سوار شد و از او خواست قایق را اندکی از ساحل دور کند. سپس خود بر قایق نشست و به تعلیم مردم پرداخت.۴چون سخنانش به‌پایان رسید، به شَمعون گفت: «قایق را به جایی عمیق ببر، و تورها را برای صید ماهی در آب افکنید.»۵شَمعون پاسخ داد: «استاد، همۀ شب را سخت تلاش کردیم و چیزی نگرفتیم. امّا چون تو می‌گویی، تورها را در آب خواهیم افکند.»۶وقتی چنین کردند، آنقدر ماهی گرفتند که چیزی نمانده بود تورهایشان پاره شود!۷از این‌رو، از دوستان خود در قایق دیگر به اشاره خواستند تا به یاری‌شان آیند. آنها آمدند و هر دو قایق را آنقدر از ماهی پر کردند که چیزی نمانده بود در آب فرو‌روند.۸چون شَمعون پِطرُس این را دید، به‌پاهای عیسی افتاد و گفت: «ای خداوند، از من دور شو، زیرا مردی گناهکارم!»۹چه خود و همراهانش از واقعۀ صید ماهی شگفتزده بودند.۱۰یعقوب و یوحنا، پسران زِبِدی، نیز که همکار شَمعون بودند، همین حال را داشتند. عیسی به شَمعون گفت: «مترس، از این پس مردم را صید خواهی کرد.»۱۱پس آنها قایقهای خود را به ساحل راندند و همه‌چیز را ترک گفته، از پی او روانه شدند.

شفای مرد جذامی

لوقا ۵:‏۱۲-‏۱۴ -‏ مَتّی ۸:‏۲-‏۴؛ مَرقُس ۱:‏۴۰-‏۴۴

۱۲روزی دیگر که عیسی در یکی از شهرها بود، مردی آمد که جذام تمام بدنش را فراگرفته بود. چون عیسی را دید، روی بر خاک نهاد و التماس‌کنان گفت: «سرور من، اگر بخواهی می‌توانی پاکم سازی.»۱۳عیسی دست خود را دراز کرد و او را لمس نمود و گفت: «می‌خواهم؛ پاک شو!» در‌دم، جذامْ آن مرد را ترک گفت.۱۴سپس به او امر فرمود: «به کسی چیزی مگو، بلکه برو و خود را به کاهن بنما و برای تطهیر خود قربانیهایی را که موسی امر کرده است، تقدیم کن تا برای آنان گواهی باشد.»۱۵با اینهمه، خبر کارهای او هرچه بیشتر پخش می‌شد، چندان که جماعتهای بسیار گرد‌می‌آمدند تا سخنانش را بشنوند و از بیماریهای خود شفا یابند.۱۶امّا عیسی اغلب به جاهای دورافتاده می‌رفت و در تنهایی دعا می‌کرد.

شفای مرد مفلوج

لوقا ۵:‏۱۸-‏۲۶ -‏ مَتّی ۹:‏۲-‏۸؛ مَرقُس ۲:‏۳-‏۱۲

۱۷روزی از روزها عیسی تعلیم می‌داد و فَریسیان و معلمان شریعت از همۀ شهرهای جلیل و یهودیه و نیز از اورشلیم آمده و نشسته بودند، و قدرت خداوند برای شفای بیماران با او بود.۱۸ناگاه چند مرد از راه رسیدند که مفلوجی را بر تختی حمل می‌کردند. ایشان کوشیدند او را به‌درون خانه ببرند و در برابر عیسی بگذارند.۱۹امّا چون به‌سبب ازدحام جمعیت راهی نیافتند، به بام خانه رفتند و از میان سفالها مفلوج را با تختش پایین فرستادند و وسط جمعیت، در برابر عیسی نهادند.۲۰چون عیسی ایمان ایشان را دید، گفت: «ای مرد، گناهانت آمرزیده شد!»۲۱امّا فَریسیان و علمای دین با خود اندیشیدند: «این کیست که کفر می‌گوید؟ چه کسی جز خدا می‌تواند گناهان را بیامرزد؟»۲۲عیسی دریافت چه می‌اندیشند و پرسید: «چرا در دل چنین می‌اندیشید؟۲۳گفتن کدامیک آسانتر است: ”گناهانت آمرزیده شد“ یا اینکه ”برخیز و راه برو“؟۲۴حال تا بدانید که پسر انسان بر زمین اقتدار آمرزش گناهان را دارد...» -‏ به مرد مفلوج گفت -‏ «به تو می‌گویم: برخیز، بستر خود برگیر و به خانه برو!»۲۵در‌دم، آن مرد مقابل ایشان ایستاد و آنچه را بر آن خوابیده بود برداشت و خدا را حمدگویان به خانه رفت.۲۶همه از این رویداد در شگفت شده، خدا را تمجید کردند و در حالی که ترس وجودشان را فراگرفته بود، می‌گفتند: «امروز چیزهای شگفت‌انگیز دیدیم.»

دعوت از لاوی

لوقا ۵:‏۲۷-‏۳۲ -‏ مَتّی ۹:‏۹-‏۱۳؛ مَرقُس ۲:‏۱۴-‏۱۷

۲۷سپس عیسی از آن خانه بیرون آمد و خراجگیری را دید، لاوی نام، که در خراجگاه نشسته بود. او را گفت: «از پی من بیا.»۲۸لاوی برخاسته، همه‌چیز را ترک گفت و از پی عیسی روان شد.

۲۹او در خانۀ خویش ضیافتی بزرگ به افتخار عیسی بر‌پا کرد، و جمعی بزرگ از خراجگیران و دیگر مردم، با آنها بر سفره نشستند.۳۰امّا فَریسیان و گروهی از علمای دین که از فرقۀ آنها بودند، شِکوِه‌کنان به شاگردان عیسی گفتند: «چرا با خراجگیران و گناهکاران می‌خورید و می‌آشامید؟»۳۱عیسی پاسخ داد: «بیمارانند که به طبیب نیاز دارند، نه تندرستان.۳۲من برای دعوت پارسایان نیامده‌ام، بلکه آمده‌ام تا گناهکاران را به توبه دعوت کنم.»

سؤال دربارۀ روزه

لوقا ۵:‏۳۳-‏۳۹ -‏ مَتّی ۹:‏۱۴-‏۱۷؛ مَرقُس ۲:‏۱۸-‏۲۲

۳۳به او گفتند: «شاگردان یحیی اغلب روزه می‌گیرند و دعا می‌کنند؛ شاگردان فَریسیان نیز چنینند، امّا شاگردان تو همیشه در حال خوردن و نوشیدنند.»۳۴عیسی پاسخ داد: «آیا می‌توان میهمانان عروسی را تا زمانی که داماد با آنهاست، به روزه واداشت؟۳۵امّا زمانی خواهد رسید که داماد از ایشان گرفته شود. در آن ایام روزه خواهند گرفت.»۳۶پس این مَثَل را برایشان آورد: «هیچ‌کس تکه‌ای از جامۀ نو را نمی‌بُرَد تا آن را به جامه‌ای کهنه وصله زند. زیرا اگر چنین کند، هم جامۀ نو را پاره کرده و هم پارچۀ نو بر جامه کهنه وصله‌ای است ناجور.۳۷نیز کسی شراب نو را در مَشکهای کهنه نمی‌ریزد. زیرا اگر چنین کند، شراب نو مَشکها را خواهد درید و شراب خواهد ریخت و مَشکها نیز تباه خواهد شد.۳۸شراب نو را در مَشکهای نو باید ریخت.۳۹و کسی پس از نوشیدن شراب کهنه خواهان شراب تازه نیست، زیرا می‌گوید: ”شراب کهنه بهتر است.“‌»

۶

صاحب روز شَبّات

لوقا ۶:‏۱-‏۱۱ -‏ مَتّی ۱۲:‏۱-‏۱۴؛ مَرقُس ۲:‏۲۳ -‏ ۳:‏۶

۱در یکی از روزهای شَبّات، عیسی از میان مزارع گندم می‌گذشت و شاگردانش خوشه‌های گندم را می‌چیدند و به‌دست ساییده، می‌خوردند.۲امّا تنی چند از فَریسیان گفتند: «چرا کاری می‌کنید که انجامش در روز شَبّات جایز نیست؟»۳عیسی پاسخ داد: «مگر نخوانده‌اید که داوود چه کرد، آنگاه که خود و یارانش گرسنه بودند؟۴او به خانۀ خدا درآمد و نان تقدیمی را برگرفت و خورد و به یارانش نیز داد، هرچند خوردن آن تنها برای کاهنان جایز است.»۵و در ادامه فرمود: «پسر انسان صاحب شَبّات است.»

شفای مرد علیل

۶در شَبّاتی دیگر، به کنیسه درآمد و به تعلیم پرداخت. مردی آنجا بود که دست راستش خشک شده بود.۷علمای دین و فَریسیان، عیسی را زیر نظر داشتند تا ببینند آیا در روز شَبّات کسی را شفا می‌دهد یا نه؛ زیرا در پی دستاویزی بودند تا به او اتهام زنند.۸امّا عیسی که از افکارشان آگاه بود، مرد خشک‌دست را گفت: «برخیز و در برابر همه بایست.» او نیز برخاست و ایستاد.۹عیسی به آنان گفت: «از شما می‌پرسم، کدامیک در روز شَبّات رواست: نیکی یا بدی، نجات جان انسان یا نابود کردن آن؟»۱۰پس چشم به جانب یکایک ایشان گرداند و سپس خطاب به آن مرد گفت: «دستت را دراز کن!» چنین کرد، و دستش سالم شد.۱۱امّا آنان سخت خشمگین شدند و با یکدیگر به مشورت نشستند که با عیسی چه کنند.

انتخاب دوازده رسول

لوقا ۶:‏۱۳-‏۱۶ -‏ مَتّی ۱۰:‏۲-‏۴؛

مَرقُس ۳:‏۱۶-‏۱۹؛ اعمال ۱:‏۱۳

۱۲یکی از آن روزها، عیسی برای دعا به کوهی رفت و شب را در عبادت خدا به صبح رساند.۱۳بامدادان شاگردانش را فراخواند، و از میان آنان دوازده تن را برگزید و ایشان را رسول خواند:۱۴شَمعون (که او را پِطرُس نامید)، آندریاس (برادر پِطرُس)، یعقوب، یوحنا، فیلیپُس، بَرتولْما،۱۵مَتّی، توما، یعقوب پسر حَلْفای، شَمعون معروف به غیور،۱۶یهودا پسر یعقوب، و یهودای اِسْخَریوطی که به وی خیانت کرد.

«خوشابه‌حال شما»

لوقا ۶:‏۲۰-‏۲۳ -‏ مَتّی ۵:‏۳-‏۱۲

۱۷عیسی همراه ایشان از کوه فرود آمد و در مکانی هموار ایستاد. بسیاری از شاگردانش و انبوهی از مردم از سرتاسر یهودیه، اورشلیم، و از شهرهای ساحلی صور و صیدون، آنجا حضور داشتند.۱۸آنها آمده بودند تا سخنان او را بشنوند و از بیماریهای خود شفا یابند؛ و کسانی که ارواح پلید آزارشان می‌داد، شفا می‌یافتند.۱۹مردم همه می‌کوشیدند او را لمس کنند، زیرا نیرویی از وی صادر می‌شد که همگان را شفا می‌بخشید.

۲۰آنگاه عیسی بر شاگردانش نظر افکند و گفت:

«خوشابه‌حال شما که فقیرید،

زیرا پادشاهی خدا از آن شماست.

۲۱خوشابه‌حال شما که اکنون گرسنه‌اید،

زیرا سیر خواهید شد.

خوشابه‌حال شما که اکنون گریانید،

زیرا خواهید خندید.

۲۲«خوشابه‌حال شما آنگاه که مردم به‌خاطر پسر انسان، بر شما نفرت گیرند و شما را از جمع خود برانند و دشنام دهند و بدنام سازند.۲۳در آن روز، شادی و پایکوبی کنید، زیرا پاداشتان در آسمان عظیم است. چرا‌که پدران آنها نیز با پیامبران چنین کردند.

۲۴«امّا وای بر شما که دولتمندید،

زیرا تسلی خود را یافته‌اید.

۲۵وای بر شما که اکنون سیرید،

زیرا گرسنه خواهید شد.

وای بر شما که اکنون خندانید،

زیرا ماتم خواهید کرد و زاری خواهید نمود.

۲۶وای بر شما آنگاه که همگان زبان به ستایشتان بگشایند، زیرا پدران آنها نیز با پیامبران دروغین چنین کردند.

محبت به دشمنان

لوقا ۶:‏۲۹ و ۳۰ -‏ مَتّی ۵:‏۳۹-‏۴۲

۲۷«امّا ای شنوندگان، به شما می‌گویم که دشمنان خود را محبت نمایید و به آنان که از شما نفرت دارند، نیکی کنید.۲۸برای هر‌که نفرینتان کند برکت بطلبید، و هر‌کس را که آزارتان دهد دعای خیر کنید.۲۹اگر کسی بر یک گونۀ تو سیلی زند، گونۀ دیگر را نیز به جانب او بگردان. اگر کسی ردایت را از تو بستاند، پیراهنت را نیز از او دریغ مکن.۳۰اگر کسی چیزی از تو بخواهد به او بده، و اگر مال تو را غصب کند، از او بازمخواه.۳۱با مردم همانگونه رفتار کنید که می‌خواهید با شما رفتار کنند.

۳۲«اگر تنها آنان را محبت کنید که شما را محبت می‌کنند، چه برتری دارید؟ حتی گناهکاران نیز دوستداران خود را محبت می‌کنند.۳۳و اگر فقط به کسانی نیکی کنید که به شما نیکی می‌کنند، چه برتری دارید؟ حتی گناهکاران نیز چنین می‌کنند.۳۴و اگر فقط به کسانی قرض دهید که امید عوض از آنان دارید، چه برتری خواهید داشت؟ حتی گناهکاران نیز به گناهکاران قرض می‌دهند تا روزی از ایشان عوض بگیرند.۳۵امّا شما، دشمنانتان را محبت کنید و به آنها نیکی نمایید، و بدون امیدِ عوض، به ایشان قرض دهید، زیرا پاداشتان عظیم است، و فرزندان خدای متعال خواهید بود، چه او با ناسپاسان و بدکاران مهربان است.۳۶پس رحیم باشید، چنان که پدر شما رحیم است.

محکوم کردن دیگران

لوقا ۶:‏۳۷-‏۴۲ -‏ مَتّی ۷:‏۱-‏۵

۳۷«داوری نکنید تا بر شما داوری نشود. محکوم نکنید تا محکوم نشوید. ببخشایید تا بخشوده شوید.۳۸بدهید تا به شما داده شود. پیمانه‌ای پُر، فشرده، تکانداده و لبریز در دامنتان ریخته خواهد شد! زیرا با هر پیمانه‌ای که بدهید، با همان پیمانه به شما داده خواهد شد.»

۳۹و این مَثَل را نیز برایشان آورد: «آیا کور می‌تواند عصاکش کور دیگر شود؟ آیا هر دو در چاه نخواهند افتاد؟۴۰شاگرد، برتر از استاد خود نیست، امّا هر‌که تعلیم و تربیتش به‌کمال رسد، همچون استاد خود خواهد شد.

۴۱«چرا پَرِ‌کاهی را در چشم برادرت می‌بینی، امّا از چوبی که در چشم خود داری غافلی؟۴۲چگونه می‌توانی به برادرت بگویی: ”برادر، بگذار پَرِ‌کاه را از چشمت به‌در آورم“، ولی چوب را در چشم خود نمی‌بینی؟ ای ریاکار، نخست چوب را از چشم خود به‌در‌آر، آنگاه بهتر خواهی دید تا پَرِ‌کاه را از چشم برادرت بیرون کنی.

درخت و میوه‌اش

لوقا ۶:‏۴۳ و ۴۴ -‏ مَتّی ۷:‏۱۶ و ۱۸ و ۲۰

۴۳«هیچ درخت نیکو، میوۀ بد به‌بار نمی‌آوَرَد و هیچ درخت بد، میوۀ نیکو نمی‌دهد.۴۴هر درختی را از میوه‌اش می‌توان شناخت. نه از بوتۀ خار می‌توان انجیر چید، و نه از بوتۀ تمشک، انگور!۴۵شخص نیک از خزانۀ نیکوی دل خود نیکویی برمی‌آورد، و شخص بد از خزانۀ بدِ دل خود، بدی. زیرا زبان از آنچه دل از آن لبریز است، سخن می‌گوید.

معمار دانا و معمار نادان

لوقا ۶:‏۴۷-‏۴۹ -‏ مَتّی ۷:‏۲۴-‏۲۷

۴۶«چگونه است که مرا ”سرورم، سرورم“ می‌خوانید، امّا به آنچه می‌گویم عمل نمی‌کنید؟۴۷آن که نزد من می‌آید و سخنانم را می‌شنود و به آن عمل می‌کند، به شما می‌نمایانم به چه کس می‌مانَد.۴۸او کسی را مانَد که برای بنای خانه‌ای، زمین را گود کَند و پیِ خانه را بر صخره نهاد. چون سیل آمد و سیلاب بر آن خانه هجوم برد، نتوانست آن را بجنباند، زیرا محکم ساخته شده بود.۴۹امّا آن که سخنانم را می‌شنود ولی به آن عمل نمی‌کند، کسی را مانَد که خانه‌ای بدون پی، بر زمین ساخت. چون سیلاب بر آن خانه هجوم برد، در‌دم فروریخت و ویرانی عظیم بر جای نهاد.»

۷

ایمان نظامی رومی

لوقا ۷:‏۱-‏۱۰ -‏ مَتّی ۸:‏۵-‏۱۳

۱چون عیسی تمامی گفتار خود را با مردم به‌پایان رسانید، به کَفَرناحوم درآمد.۲آنجا یک نظامی رومی بود که غلامی بس عزیز داشت. غلام بیمار و در آستانۀ مرگ بود.۳نظامی چون دربارۀ عیسی شنید، تنی چند از مشایخ یهود را نزدش فرستاد تا از او بخواهند بیاید و غلامش را شفا دهد.۴آنها نزد عیسی آمدند و با التماس بسیار به او گفتند: «این مرد سزاوار است این لطف را در حقش بکنی،۵زیرا قوم ما را دوست می‌دارد و کنیسه را نیز برایمان ساخته است.»۶پس عیسی همراهشان رفت. به نزدیکی خانه که رسید، آن نظامی چند‌تن از دوستانش را نزد عیسی فرستاد، با این پیغام که: «سرورم، خود را زحمت مده، زیرا شایسته نیستم زیر سقف من آیی.۷از همین‌رو، حتی خود را لایق ندانستم نزد تو آیم. فقط سخنی بگو که خدمتکارم شفا خواهد یافت.۸زیرا من خود فردی هستم زیر فرمان. سربازانی نیز زیر فرمان خود دارم. به یکی می‌گویم، ”برو“، می‌رود؛ به دیگری می‌گویم، ”بیا“، می‌آید. به غلام خود می‌گویم، ”این را به‌جای‌آر“، به‌جای می‌آورد.»۹عیسی چون این را شنید، از او در شگفت شد و به جمعیتی که از پی‌اش می‌آمدند روی کرد و گفت: «به شما می‌گویم، چنین ایمانی حتی در اسرائیل هم ندیده‌ام.»۱۰چون فرستادگان به خانه بازگشتند، غلام را سلامت یافتند.

زنده کردن پسر بیوه‌زن

لوقا ۷:‏۱۱-‏۱۶ -‏ مشابه اوّل پادشاهان ۱۷:‏۱۷-‏۲۴؛

دوّم پادشاهان ۴:‏۳۲-‏۳۷؛ مَرقُس ۵:‏۲۱-‏۲۴ و ۳۵-‏۴۳؛ یوحنا ۱۱:‏۱-‏۴۴

۱۱چندی بعد، عیسی رهسپار شهری شد به نام نائین. شاگردان و جمعیتی انبوه نیز او را همراهی می‌کردند.۱۲به نزدیکی دروازۀ شهر که رسید، دید مرده‌ای را م ‌برند که یگانه پسر بیوه‌زنی بود. بسیاری از مردمان شهر نیز آن زن را همراهی می‌کردند.۱۳خداوند چون او را دید، دلش بر او بسوخت و گفت: «گریه مکن.»۱۴سپس نزدیک رفت و تابوت را لمس کرد. کسانی که آن را حمل می‌کردند، ایستادند. عیسی گفت: «ای جوان، تو را می‌گویم، برخیز!»۱۵مرده راست نشست و سخن‌گفتن آغاز کرد! عیسی او را به مادرش سپرد.۱۶ترس و هیبت بر همۀ آنان مستولی شد و در حالی که خدا را ستایش می‌کردند، می‌گفتند: «پیامبری بزرگ در میان ما ظهور کرده است. خدا به یاری قوم خود آمده است.»۱۷خبر این کار عیسی در تمام یهودیه و نواحی اطراف منتشر شد.

شک یحیی دربارۀ عیسی

لوقا ۷:‏۱۸-‏۳۵ -‏ مَتّی ۱۱:‏۲-‏۱۹

۱۸شاگردان یحیی او را از همۀ این وقایع آگاه ساختند. پس او دو تن از آنان را فراخواند۱۹و با این پیغام نزد عیسی فرستاد: «آیا تو همانی که می‌بایست بیاید، یا منتظر دیگری باشیم؟»۲۰آن دو نزد عیسی آمده، گفتند: «یحیای تعمیددهنده ما را فرستاده تا از تو بپرسیم آیا تو همانی که می‌بایست بیاید، یا منتظر دیگری باشیم؟»۲۱در همان ساعت، عیسی بسیاری را از بیماریها و دردها و ارواح پلید شفا داد و نابینایان بسیار را بینایی بخشید.۲۲پس در پاسخ آن فرستادگان فرمود: «بروید و آنچه دیده و شنیده‌اید به یحیی بازگویید، که کوران بینا می‌شوند، لنگان راه می‌روند، جذامیان پاک می‌گردند، کران شنوا می‌شوند، مردگان زنده می‌گردند و به فقیران بشارت داده می‌شود.۲۳خوشابهحال کسی که دربارۀ من نلغزد.»

۲۴چون فرستادگان یحیی رفتند، عیسی دربارۀ او سخن آغاز کرد و به جماعت گفت: «برای دیدن چه چیز به بیابان رفته بودید؟ برای دیدن نی‌ای که از باد در جنبش است؟۲۵برای دیدن چه چیز رفتید؟ مردی که جامه‌ای لطیف در‌بر دارد؟ آنان که جامه‌های فاخر می‌پوشند و در تجمّل زندگی می‌کنند، در قصرهای پادشاهانند.۲۶پس برای دیدن چه رفته بودید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است.۲۷او همان است که درباره‌اش نوشته شده:

«‌”اینک رسول خود را پیشاپیش تو می‌فرستم

که راهت را پیش پایت هموار خواهد کرد.“

۲۸به شما می‌گویم که کسی بزرگتر از یحیی از مادر زاده نشده است؛ امّا کوچکترین در پادشاهی خدا، از او بزرگتر است.»

۲۹همۀ مردمانی که این سخنان را شنیدند، حتی خراجگیران، تصدیق کردند که راه خدا حق است، زیرا به‌دست یحیی تعمید گرفته بودند.۳۰امّا فَریسیان و فقیهان با امتناع از تعمید گرفتن به دست یحیی، ارادۀ خدا را برای خود رد کردند.

۳۱(عیسی ادامه داد:) «پس، مردم این نسل را به چه تشبیه کنم؟ به چه می‌مانند؟۳۲به کودکانی مانند که در بازار می‌نشینند و به یکدیگر ندا می‌کنند:

«‌”برای شما نی نواختیم، نرقصیدید؛

مرثیه خواندیم، بر سینه نزدید.“

۳۳زیرا یحیای تعمیددهنده آمد که نه نان می‌خورْد و نه شراب می‌نوشید؛ گفتید، ”دیو دارد.“۳۴پسر انسان آمد که می‌خورَد و می‌نوشد؛ می‌گویید، ”مردی است شکمباره و میگسار، دوست خراجگیران و گناهکاران.“۳۵امّا حقانیت حکمت را همۀ فرزندان آن به ثبوت می‌رسانند.»

تدهین عیسی به‌دست زنی بدکاره

لوقا ۷:‏۳۷-‏۳۹ -‏ مشابه مَتّی ۲۶:‏۶-‏۱۳؛

مَرقُس ۱۴:‏۳-‏۹؛ یوحنا ۱۲:‏۱-‏۸

لوقا ۷:‏۴۱ و ۴۲ -‏ مشابه مَتّی ۱۸:‏۲۳-‏۳۴

۳۶روزی یکی از فَریسیان عیسی را به‌صرف غذا دعوت کرد. پس به خانۀ آن فَریسی رفت و بر سفره نشست.۳۷در آن شهر، زنی بدکاره می‌زیست که چون شنید عیسی در خانۀ آن فَریسی میهمان است، ظرفی مرمرین، پر از عطر، با خود آورد۳۸و گریان پشت سر عیسی، کنارِ پاهای او ایستاد. آنگاه با قطرات اشک به شستن پاهای عیسی پرداخت و با گیسوانش آنها را خشک کرد. سپس پاهای او را بوسید و عطرآگین کرد.۳۹چون فَریسیِ میزبان این را دید، با خود گفت: «اگر این مرد براستی پیامبر بود، می‌دانست این زن که لمسش می‌کند کیست و چگونه زنی است -‏ می‌دانست که بدکاره است.»۴۰عیسی به او گفت: «ای شَمعون، می‌خواهم چیزی به تو بگویم.» گفت: «بفرما، استاد!»۴۱عیسی گفت: «شخصی از دو تن طلب داشت: از یکی پانصد دینار، از دیگری پنجاه دینار.۴۲امّا چون چیزی نداشتند به او بدهند، بدهی هر دو را بخشید. حال به گمان تو کدامیک او را بیشتر دوست خواهد داشت؟»۴۳شَمعون پاسخ داد: «به گمانم آن که بدهی بیشتری داشت و بخشیده شد.» عیسی گفت: «درست گفتی.»۴۴آنگاه به‌سوی آن زن اشاره کرد و به شَمعون گفت: «این زن را می‌بینی؟ به خانه‌ات آمدم، و تو برای شستن پاهایم آب نیاوردی، امّا این زن با اشکهایش پاهای مرا شست و با گیسوانش خشک کرد!۴۵تو مرا نبوسیدی، امّا این زن از لحظۀ ورودم، دمی از بوسیدن پاهایم بازنایستاده است.۴۶تو بر سر من روغن نمالیدی، امّا او پاهایم را عطرآگین کرد.۴۷پس به تو می‌گویم، محبت بسیار او از آن‌روست که گناهان بسیارش آمرزیده شده است. امّا آن که کمتر آمرزیده شد، کمتر هم محبت می‌کند.»۴۸پس رو به آن زن کرد و گفت: «گناهانت آمرزیده شد!»۴۹میهمانان با یکدیگر گفتند: «این کیست که گناهان را نیز می‌آمرزد؟»۵۰عیسی به آن زن گفت: «ایمانت تو را نجات داده است، به‌سلامت برو!»

۸

مَثَل برزگر

لوقا ۸:‏۴-‏۱۵ -‏ مَتّی ۱۳:‏۲-‏۲۳؛ مَرقُس ۴:‏۱-‏۲۰

۱پس از آن، عیسی شهر به شهر و روستا به روستا می‌گشت و به پادشاهی خدا بشارت می‌داد. آن دوازده تن نیز با وی بودند،۲و نیز شماری از زنان که از ارواح پلید و بیماری شفا یافته بودند: مریم معروف به مَجْدَلیّه که از او هفت دیو اخراج شده بود،۳یوآنّا همسر خوزا، مباشر هیرودیس، سوسن و بسیاری زنان دیگر. این زنان از دارایی خود برای رفع نیازهای عیسی و شاگردانش تدارک می‌دیدند.

۴چون مردم از بسیاری شهرها به دیدن عیسی می‌آمدند و جمعیتی انبوه گرد‌آمد، او این مَثَل را آورد:۵«روزی برزگری برای پاشیدن بذرِ خود بیرون رفت. چون بذر می‌پاشید، برخی در راه افتاد و لگدمال شد و پرندگان آسمان آنها را خوردند.۶برخی دیگر در زمین سنگلاخ افتاد، و چون رویید، خشک شد، چرا‌که رطوبتی نداشت.۷برخی نیز میان خارها افتاد و خارها با بذرها نمو کرده، آنها را خفه کرد.۸امّا برخی از بذرها در زمین نیکو افتاد و نمو کرد و صدچندان بار آورد.» چون این را گفت، ندا درداد: «هر‌که گوش شنوا دارد، بشنود!»

۹شاگردانش معنی این مَثَل را از او پرسیدند.۱۰گفت: «درک رازهای پادشاهی خدا به شما عطا شده است، امّا با دیگران در قالب مَثَل سخن می‌گویم، تا:

«‌”بنگرند، امّا نبینند؛

بشنوند، امّا نفهمند.“

۱۱«معنی مَثَل این است: بذر، کلام خداست.۱۲بذرهایی که در راه می‌افتد، کسانی هستند که کلام را می‌شنوند، امّا ابلیس می‌آید و آن را از دلشان می‌رباید، تا نتوانند ایمان آورند و نجات یابند.۱۳بذرهایی که بر زمین سنگلاخ می‌افتد کسانی هستند که چون کلام را می‌شنوند، آن را با شادی می‌پذیرند، امّا ریشه نمی‌دوانند. اینها اندک زمانی ایمان دارند، امّا به‌هنگام آزمایش، ایمان خود را از دست می‌دهند.۱۴بذرهایی که در میان خارها می‌افتد، کسانی هستند که می‌شنوند، امّا نگرانیها، ثروت و لذات زندگی آنها را خفه می‌کند و به‌ثمر نمی‌رسند.۱۵امّا بذرهایی که بر زمین نیکو می‌افتد، کسانی هستند که کلام را با دلی پاک و نیکو می‌شنوند و آن را نگاه داشته، پایدار می‌مانند و ثمر می‌آورند.

مَثَل چراغ

۱۶«هیچ‌کس چراغ را برنمی‌افروزد تا سرپوشی بر آن نهد یا آن را زیر تخت بگذارد! بلکه چراغ را بر چراغدان می‌گذارند تا هر‌که داخل شود، نورش را ببیند.۱۷زیرا هیچ‌چیزِ پنهانی نیست که آشکار نشود و هیچ‌چیز نهفته‌ای نیست که هویدا نگردد.۱۸پس دقّت کنید چگونه می‌شنوید، زیرا به آن که دارد بیشتر داده خواهد شد و از آن که ندارد، همان هم که گمان می‌کند دارد، گرفته خواهد شد.»

مادر و برادران عیسی

لوقا ۸:‏۱۹-‏۲۱ -‏ مَتّی ۱۲:‏۴۶-‏۵۰؛ مَرقُس ۳:‏۳۱-‏۳۵

۱۹در این هنگام، مادر و برادران عیسی آمدند تا او را ببینند، امّا ازدحام جمعیت چندان بود که نتوانستند به او نزدیک شوند.۲۰پس برای عیسی خبر آوردند که: «مادر و برادرانت بیرون ایستاده‌اند و می‌خواهند تو را ببینند.»۲۱در پاسخ گفت: «مادر و برادران من کسانی هستند که کلام خدا را می‌شنوند و به آن عمل می‌کنند.»

آرام کردن توفان دریا

لوقا ۸:‏۲۲-‏۲۵ -‏ مَتّی ۸:‏۲۳-‏۲۷؛ مَرقُس ۴:‏۳۶-‏۴۱

لوقا ۸:‏۲۲-‏۲۵ -‏ مشابه مَرقُس ۶:‏۴۷-‏۵۲؛ یوحنا ۶:‏۱۶-‏۲۱

۲۲روزی عیسی به شاگردان خود گفت: «به آن سوی دریا برویم.» پس سوار قایق شدند و به پیش راندند.۲۳و چون می‌رفتند، عیسی به خواب رفت. ناگاه تندبادی بر دریا وزیدن گرفت، چندان که قایق از آب پر می‌شد و جانشان به خطر افتاد.۲۴شاگردان نزد عیسی رفتند و او را بیدار کرده، گفتند: «ای استاد، ای استاد، چیزی نمانده غرق شویم!» عیسی بیدار شد و بر باد و امواج خروشان نهیب زد. توفان فرونشست و آرامش برقرار شد.۲۵پس به ایشان گفت: «ایمانتان کجاست؟» شاگردان با بهت و وحشت از یکدیگر می‌پرسیدند: «این کیست که حتی به باد و آب فرمان می‌دهد و از او فرمان می‌برند.»

شفای مرد دیوزده

لوقا ۸:‏۲۶-‏۳۷ -‏ مَتّی ۸:‏۲۸-‏۳۴

لوقا ۸:‏۲۶-‏۳۹ -‏ مَرقُس ۵:‏۱-‏۲۰

۲۶پس به ناحیۀ جَدَریان رسیدند که آن سوی دریا، مقابل جلیل قرار داشت.۲۷چون عیسی قدم بر ساحل نهاد، مردی دیوزده از مردمان آن شهر بدو برخورد که دیرگاهی لباس نپوشیده و در خانه‌ای زندگی نکرده بود، بلکه در گورها به‌سر می‌برد.۲۸چون او عیسی را دید، نعره برکشید و به‌پایش افتاد و با صدای بلند فریاد برآورد: «ای عیسی، پسر خدای متعال، تو را با من چه کار است؟ تمنا دارم عذابم ندهی!»۲۹زیرا عیسی به روح پلید دستور داده بود از او به‌در آید. آن روح بارها او را گرفته بود و با آنکه دست و پایش را به زنجیر می‌بستند و از او نگهبانی می‌کردند، بندها را می‌گسست و دیو او را به جایهای نامسکون می‌کشاند.۳۰عیسی از او پرسید: «نامت چیست؟» پاسخ داد: «لِژیون،» زیرا دیوهای بسیار به درونش رفته بودند.۳۱آنها التماس‌کنان از عیسی خواستند که بدیشان دستور بازگشت به هاویه ندهد.

۳۲در آن نزدیکی، گلۀ بزرگی خوک در دامنۀ تپه مشغول چرا بود. دیوها از عیسی خواهش کردند اجازه دهد به‌درون خوکها روند، و او نیز اجازه داد.۳۳پس، دیوها از آن مرد بیرون آمدند و به‌درون خوکها رفتند، و خوکها از سراشیبی تپه به‌درون دریا هجوم بردند و غرق شدند.

۳۴چون خوکبانان این را دیدند، گریختند و در شهر و روستا، ماجرا را بازگفتند.۳۵پس مردم بیرون آمدند تا آنچه را روی داده بود ببینند، و چون نزد عیسی رسیدند و دیدند آن مرد که دیوها از او به‌در آمده بودند، جامه به تن کرده و عاقل پیش پاهای عیسی نشسته است، ترسیدند.۳۶کسانی که ماجرا را به‌چشم دیده بودند، برای ایشان بازگفتند که مرد دیوزده چگونه شفا یافته بود.۳۷پس همۀ مردمِ ناحیۀ جَدَریان از عیسی خواستند از نزدشان برود، زیرا ترس بر آنان چیره شده بود. او نیز سوار قایق شد و رفت.۳۸مردی که دیوها از او بیرون آمده بودند، از عیسی تمنا کرد بگذارد با وی همراه شود، امّا عیسی او را روانه کرد و گفت:۳۹«به خانۀ خود برگرد و آنچه خدا برایت کرده است، بازگو.» پس رفت و در سرتاسر شهر اعلام کرد که عیسی برای او چه کرده است.

دختر یکی از رئیسان و زن مبتلا به خونریزی

لوقا ۸:‏۴۰-‏۵۶ -‏ مَتّی ۹:‏۱۸-‏۲۶؛ مَرقُس ۵:‏۲۲-‏۴۳

۴۰چون عیسی بازگشت، مردم به‌گرمی از او استقبال کردند، زیرا همه چشم‌به‌راهش بودند.۴۱در این هنگام، مردی یایروس نام، که رئیس کنیسه بود، آمد و به‌پای عیسی افتاده، التماس کرد به خانه‌اش برود،۴۲زیرا تنها دخترش که حدود دوازده سال داشت، در حال مرگ بود.

هنگامی که عیسی در راه بود، جمعیت سخت بر او ازدحام می‌کردند.۴۳در آن میان، زنی بود که دوازده سال دچار خونریزی بود و [با اینکه تمام دارایی خود را صرف طبیبان کرده بود،] کسی را توانِ درمانش نبود.۴۴او از پشت سر به عیسی نزدیک شد و لبۀ ردای او را لمس کرد. در‌دم خونریزی‌اش قطع شد.۴۵عیسی پرسید: «چه کسی مرا لمس کرد؟» چون همه انکار کردند، پِطرُس گفت: «استاد، مردم از هرسو احاطه‌ات کرده‌اند و بر تو ازدحام می‌کنند!»۴۶امّا عیسی گفت: «کسی مرا لمس کرد! زیرا دریافتم نیرویی از من صادر شد!»۴۷آن زن چون دید نمی‌تواند پنهان بماند، با ترس و لرز پیش آمد و به‌پای او افتاد و در برابر همگان گفت که چرا او را لمس کرده و چگونه در‌دَم شفا یافته است.۴۸عیسی به او گفت: «دخترم، ایمانت تو را شفا داده است. به‌سلامت برو.»

۴۹عیسی هنوز سخن می‌گفت که کسی از خانۀ یایروس، رئیس کنیسه، آمد و گفت: «دخترت مرد، دیگر استاد را زحمت مده.»۵۰عیسی چون این را شنید، به یایروس گفت: «مترس! فقط ایمان داشته باش! دخترت شفا خواهد یافت.»۵۱هنگامی که به خانۀ یایروس رسید، نگذاشت کسی جز پِطرُس و یوحنا و یعقوب و پدر و مادر دختر با او به خانه درآیند.۵۲همۀ مردم برای دختر شیون و زاری می‌کردند. عیسی گفت: «زاری مکنید، زیرا نمرده بلکه در خواب است.»۵۳آنها ریشخندش کردند، چرا‌که می‌دانستند دختر مرده است.۵۴امّا عیسی دست دخترک را گرفت و گفت: «دخترم، برخیز!»۵۵روح او بازگشت و در‌دَم از جا برخاست. عیسی فرمود تا به او خوراک دهند.۵۶والدین دختر غرق در حیرت بودند، امّا او بدیشان امر فرمود که ماجرا را به کسی بازنگویند.

۹

مأموریت دوازده شاگرد

لوقا ۹:‏۳-‏۵ -‏ مَتّی ۱۰:‏۹-‏۱۵؛ مَرقُس ۶:‏۸-‏۱۱

لوقا ۹:‏۷-‏۹ -‏ مَتّی ۱۴:‏۱ و ۲؛ مَرقُس ۶:‏۱۴-‏۱۶

۱عیسی آن دوازده تن را گرد‌هم فراخواند و آنان را قدرت و اقتدار بخشید تا همۀ دیوها را بیرون برانند و بیماریها را شفا بخشند؛۲و ایشان را فرستاد تا به پادشاهی خدا موعظه کنند و بیماران را شفا دهند.۳به ایشان گفت: «هیچ‌چیز برای سفر برندارید، نه چوبدستی، نه کوله‌بار، نه نان، نه پول و نه پیراهن اضافه.۴به هر خانه‌ای که درآمدید، تا هنگام ترک شهر در آنجا بمانید.۵اگر مردم شما را نپذیرفتند، به‌هنگام ترک شهرشان، خاک پاهای خود را بتکانید تا شهادتی برضد آنها باشد.»۶پس به‌راه افتاده، از روستایی به روستای دیگر می‌رفتند و هر‌جا می‌رسیدند، بشارت می‌دادند و بیماران را شفا می‌بخشیدند.

۷و امّا خبر همۀ این وقایع به گوش هیرودیسِ حاکم رسید. هیرودیس حیران و سرگردان مانده بود، چرا‌که برخی می‌گفتند عیسی همان یحیی است که از مردگان برخاسته است.۸برخی دیگر می‌گفتند الیاس ظهور کرده، و برخی نیز می‌گفتند یکی از پیامبران دیرین زنده شده است.۹امّا هیرودیس گفت: «سر یحیی را من از تن جدا کردم. پس این کیست که این چیزها را درباره‌اش می‌شنوم؟» و می‌کوشید عیسی را ببیند.

خوراک دادن به پنج هزار تن

لوقا ۹:‏۱۰-‏۱۷ -‏ مَتّی ۱۴:‏۱۳-‏۲۱؛

مَرقُس ۶:‏۳۲-‏۴۴؛ یوحنا ۶:‏۵-‏۱۳

لوقا ۹:‏۱۳-‏۱۷ -‏ مشابه دوّم پادشاهان ۴:‏۴۲-‏۴۴

۱۰چون رسولان بازگشتند، هرآنچه کرده بودند به عیسی بازگفتند. آنگاه آنان را با خود به شهری به نام بیت‌صِیْدا برد تا در آنجا تنها باشند.۱۱امّا بسیاری این را دریافتند و از پی ایشان روانه شدند. عیسی نیز آنان را پذیرفت و با ایشان از پادشاهی خدا سخن گفت و کسانی را که نیاز به درمان داشتند، شفا بخشید.

۱۲نزدیک غروب، آن دوازده تن نزدش آمدند و گفتند: «جماعت را مرخص فرما تا به روستاها و مزارع اطراف بروند و خوراک و سرپناهی بیابند، چرا‌که اینجا مکانی دورافتاده است.»۱۳عیسی در جواب گفت: «شما خود به ایشان خوراک دهید.» گفتند: «ما جز پنج نان و دو ماهی چیزی نداریم، مگر اینکه برویم و برای همۀ این مردم خوراک بخریم.»۱۴در آنجا حدود پنج هزار مرد بودند. عیسی به شاگردان خود فرمود: «مردم را در گروههای پنجاه نفری بنشانید.»۱۵شاگردان چنین کردند و همه را نشاندند.۱۶آنگاه پنج نان و دو ماهی را برگرفت، به آسمان نگریست و شکر به‌جای آورده، آنها را پاره کرد و به شاگردان داد تا پیش مردم بگذارند.۱۷پس همه خوردند و سیر شدند و دوازده سبد نیز از تکه‌های بر جای مانده گرد‌آوردند.

اعتراف پِطرُس دربارۀ عیسی

لوقا ۹:‏۱۸-‏۲۰ -‏ مَتّی ۱۶:‏۱۳-‏۱۶؛ مَرقُس ۸:‏۲۷-‏۲۹

لوقا ۹:‏۲۲-‏۲۷ -‏ مَتّی ۱۶:‏۲۱-‏۲۸؛ مَرقُس ۸:‏۳۱ -‏ ۹:‏۱

۱۸روزی عیسی در خلوت دعا می‌کرد و تنها شاگردانش با او بودند. از ایشان پرسید: «مردم می‌گویند من که هستم؟»۱۹پاسخ دادند: «برخی می‌گویند یحیای تعمیددهنده هستی، برخی دیگر می‌گویند الیاسی، و برخی نیز تو را یکی از پیامبران ایام کهن می‌دانند که زنده شده است.»۲۰از ایشان پرسید: «شما چه؟ شما مرا که می‌دانید؟» پِطرُس پاسخ داد: «مسیحِ خدا.»

۲۱سپس عیسی ایشان را منع کرد و دستور داد این را به کسی نگویند،۲۲و گفت: «می‌باید که پسر انسان رنج بسیار کشد و مشایخ و سران کاهنان و علمای دین ردش کنند و کشته شود و در روز سوّم برخیزد.»

۲۳سپس به همه فرمود: «اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند، باید خود را انکار کرده، هر روز صلیب خویش برگیرد و از پی من بیاید.۲۴زیرا هر‌که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد؛ امّا هر‌که به‌خاطر من جانش را از دست بدهد، آن را نجات خواهد داد.۲۵انسان را چه سود که تمامی دنیا را ببرد، امّا جان خویش را ببازد یا آن را تلف کند.۲۶زیرا هر‌که از من و سخنانم عار داشته باشد، پسر انسان نیز آنگاه که در جلال خود و جلال پدر و فرشتگان مقدّس آید، از او عار خواهد داشت.۲۷براستی به شما می‌گویم، برخی اینجا ایستاده‌اند که تا پادشاهی خدا را نبینند، طعم مرگ را نخواهند چشید.»

دگرگونی سیمای عیسی

لوقا ۹:‏۲۸-‏۳۶ -‏ مَتّی ۱۷:‏۱-‏۸؛ مَرقُس ۹:‏۲-‏۸

۲۸حدود هشت روز پس از این سخنان، عیسی پِطرُس و یوحنا و یعقوب را برگرفت و بر فراز کوهی رفت تا دعا کند.۲۹در همان حال که دعا می‌کرد، نمودِ چهره‌اش تغییر کرد و جامه‌اش سفید و نورانی شد.۳۰ناگاه دو مرد، موسی و الیاس، پدیدار گشته، با او به گفتگو پرداختند.۳۱آنان در جلال ظاهر شده بودند و دربارۀ خروج عیسی سخن می‌گفتند که می‌بایست بزودی در اورشلیم رخ دهد.۳۲پِطرُس و همراهانش بسیار خواب‌آلود بودند، امّا چون کاملاً بیدار و هوشیار شدند، جلال عیسی را دیدند و آن دو مرد را که در کنارش ایستاده بودند.۳۳هنگامی که آن دو از نزد عیسی می‌رفتند، پِطرُس گفت: «استاد، بودن ما در اینجا نیکوست! بگذار سه سرپناه بسازیم، یکی برای تو، یکی برای موسی و یکی هم برای الیاس.» او نمی‌دانست چه می‌گوید.۳۴این سخن هنوز بر زبان پِطرُس بود که ابری پدیدار گشت و آنان را در‌بر گرفت. چون به‌درون ابر می‌رفتند، هراسان شدند.۳۵آنگاه ندایی از ابر دررسید که «این است پسر من که او را برگزیده‌ام؛ به او گوش فرادهید!»۳۶و چون صدا قطع شد، عیسی را تنها دیدند. شاگردان این را نزد خود نگاه داشتند، و در آن زمان کسی را از آنچه دیده بودند، آگاه نکردند.

شفای پسر دیوزده

لوقا ۹:‏۳۷-‏۴۲ و ۴۳-‏۴۵ -‏ مَتّی ۱۷:‏۱۴-‏۱۸ و ۲۲ و ۲۳؛

مَرقُس ۹:‏۱۴-‏۲۷ و ۳۰-‏۳۲

۳۷روز بعد، چون از کوه فرود آمدند، جمعی انبوه با عیسی دیدار کردند.۳۸ناگاه مردی از میان جمعیت فریاد زد: «استاد، به تو التماس می‌کنم نظر لطفی بر پسر من بیفکنی، زیرا تنها فرزند من است.۳۹روحی ناگهان او را می‌گیرد و او در‌دَم نعره برمی‌کشد و دچار تشنج می‌شود، به‌گونه‌ای که دهانش کف می‌کند. این روح به‌ندرت رهایش می‌کند و قصد نابودی‌اش دارد.۴۰به شاگردانت التماس کردم از او بیرونش کنند، امّا نتوانستند.»۴۱عیسی پاسخ داد: «ای نسل بی‌ایمان و منحرف، تا به کِی با شما باشم و تحملتان کنم؟ پسرت را اینجا بیاور.»۴۲حتی هنگامی که پسر می‌آمد، دیو او را بر زمین زد و به تشنج افکند. امّا عیسی بر آن روح پلید نهیب زد و پسر را شفا داد و به پدرش سپرد.۴۳مردم همگی از بزرگی خدا در حیرت افتادند.

در آن حال که همگان از کارهای عیسی در شگفت بودند، او به شاگردان خود گفت:۴۴«به آنچه می‌خواهم به شما بگویم به‌دقّت گوش بسپارید: پسر انسان به‌دست مردم تسلیم خواهد شد.»۴۵امّا منظور وی را درنیافتند؛ بلکه از آنان پنهان ماند تا درکش نکنند؛ و می‌ترسیدند در این‌باره از او سؤال کنند.

بزرگی در چیست؟

لوقا ۹:‏۴۶-‏۴۸ -‏ مَتّی ۱۸:‏۱-‏۵

لوقا ۹:‏۴۶-‏۵۰ -‏ مَرقُس ۹:‏۳۳-‏۴۰

۴۶روزی در میان شاگردان این بحث درگرفت که کدامیک از ایشان از همه بزرگتر است.۴۷عیسی که از افکار ایشان آگاه بود، کودکی را برگرفت و در کنار خود قرار داد،۴۸و به آنان گفت: «هر‌که این کودک را به نام من بپذیرد، مرا پذیرفته است؛ و هر‌که مرا بپذیرد، فرستندۀ مرا پذیرفته است. زیرا در میان شما آن‌کس بزرگتر است که از همه کوچکتر باشد.»

۴۹یوحنا گفت: «استاد، شخصی را دیدیم که به نام تو دیو اخراج می‌کرد، امّا چون از ما نبود، او را بازداشتیم.»۵۰عیسی گفت: «بازَش مدارید، زیرا هر‌که برضد شما نیست، با شماست.»

عدم پذیرش در سامره

۵۱چون زمان صعود عیسی به آسمان نزدیک می‌شد، با عزمی راسخ رو به‌سوی اورشلیم نهاد.۵۲پس پیشاپیش خود فرستادگانی اعزام داشت که به یکی از دهکده‌های سامریان رفتند تا برای او تدارک ببینند.۵۳امّا مردم آنجا او را نپذیرفتند، زیرا عازم اورشلیم بود.۵۴چون شاگردان او، یعقوب و یوحنا، این را دیدند، گفتند: «ای سرور ما، آیا می‌خواهی بگوییم از آسمان آتش ببارد و همۀ آنها را نابود کند؟»۵۵امّا عیسی روی بگرداند و توبیخشان کرد.۵۶سپس به دهکده‌ای دیگر رفتند.

بهای پیروی از عیسی

لوقا ۹:‏۵۷-‏۶۰ -‏ مَتّی ۸:‏۱۹-‏۲۲

۵۷در راه، شخصی به عیسی گفت: «هر‌جا بروی، تو را پیروی خواهم کرد.»۵۸عیسی پاسخ داد: «روباهان را لانه‌هاست و مرغان هوا را آشیانه‌ها، امّا پسر انسان را جای سر نهادن نیست.»۵۹عیسی به شخصی دیگر گفت: «مرا پیروی کن.» امّا او پاسخ داد: «سرورم، نخست رخصت ده تا بروم و پدر خود را به خاک بسپارم.»۶۰عیسی به او گفت: «بگذار مردگان، مردگانِ خود را به خاک بسپارند؛ تو برو و به پادشاهی خدا موعظه کن.»۶۱دیگری گفت: «سرورم، تو را پیروی خواهم کرد، امّا نخست رخصت ده تا بازگردم و اهل خانۀ خود را وداع گویم.»۶۲عیسی در پاسخ گفت: «کسی که دست به شخم‌زنی ببرد و به عقب بنگرد، شایستۀ پادشاهی خدا نباشد.»

۱۰

اعزام هفتاد شاگرد

لوقا ۱۰:‏۴-‏۱۲ -‏ لوقا ۹:‏۳-‏۵

لوقا ۱۰:‏۱۳-‏۱۵ و ۲۱ و ۲۲ -‏ مَتّی ۱۱:‏۲۱-‏۲۳ و ۲۵-‏۲۷

لوقا ۱۰:‏۲۳ و ۲۴ -‏ مَتّی ۱۳:‏۱۶ و ۱۷

۱پس از آن، خداوند هفتاد تن دیگر را نیز تعیین فرمود و آنها را دو‌به‌دو پیشاپیش خود به هر شهر و دیاری فرستاد که قصد رفتن بدانجا داشت.۲بدیشان گفت: «محصول فراوان است، امّا کارگر اندک. پس، از مالکِ محصول بخواهید کارگران برای دروِ محصول خود بفرستد.۳بروید! من شما را چون بره‌ها به میان گرگها می‌فرستم.۴کیسۀ پول یا کوله‌بار یا کفش برمگیرید، و در راه کسی را سلام مگویید.۵به هر خانه‌ای که وارد می‌شوید، نخست بگویید: ”سلام بر این خانه باد.“۶اگر در آن خانه کسی از اهل صلح و سلام باشد، سلام شما بر او قرار خواهد گرفت؛ وگرنه، به خود شما باز‌خواهد گشت.۷در آن خانه بمانید و هرچه به شما دادند، بخورید و بیاشامید، زیرا کارگر مستحق دستمزد خویش است. از خانه‌ای به خانۀ دیگر نقل مکان مکنید.۸چون وارد شهری شدید و شما را به‌گرمی پذیرفتند، هرچه در برابر شما گذاشتند، بخورید.۹بیماران آنجا را شفا دهید و بگویید: ”پادشاهی خدا به شما نزدیک شده است.“۱۰امّا چون به شهری درآمدید و شما را نپذیرفتند، به کوچه‌های آن شهر بروید و بگویید:۱۱”ما حتی خاک شهر شما را که بر پاهای ما نشسته است، بر شما می‌تکانیم. امّا بدانید که پادشاهی خدا نزدیک شده است.“۱۲یقین بدانید که در روز داوری، تحمل مجازات برای سُدوم آسانتر خواهد بود تا برای آن شهر.

۱۳«وای بر تو، ای خورَزین! وای بر تو، ای بیت‌صِیْدا! زیرا اگر معجزاتی که در شما انجام شد در صور و صیدون روی می‌داد، مردم آنجا مدتها پیش در پلاس و خاکستر می‌نشستند و توبه می‌کردند.۱۴امّا در روز داوری، تحمل مجازات برای صور و صیدون آسانتر خواهد بود تا برای شما.۱۵و تو ای کَفَرناحوم، آیا تا به آسمان صعود خواهی کرد؟ هرگز، بلکه تا به اعماق دوزخ سرنگون خواهی شد.

۱۶«هر‌که به شما گوش فرادهد، به من گوش فراداده است؛ و هر‌که شما را رد کند، مرا رد کرده است؛ امّا هر‌که مرا رد کند، فرستندۀ مرا رد کرده است.»

۱۷آن هفتاد تن با شادی بازگشتند و گفتند: «سرور ما، حتی دیوها هم به نام تو از ما اطاعت می‌کنند.»۱۸به ایشان فرمود: «شیطان را دیدم که همچون برق از آسمان فرو‌می‌افتاد.۱۹اینک شما را اقتدار می‌بخشم که ماران و عقربها و تمامی قدرت دشمن را پایمال کنید، و هیچ‌چیز به شما آسیب نخواهد رسانید.۲۰امّا از این شادمان مباشید که ارواح از شما اطاعت می‌کنند، بلکه شادی شما از این باشد که نامتان در آسمان نوشته شده است.»

۲۱در همان ساعت، عیسی در روح‌القدس به‌وجد آمد و گفت: «ای پدر، مالک آسمان و زمین، تو را می‌ستایم که این حقایق را از دانایان و خردمندان پنهان داشته و بر کودکان آشکار کرده‌ای. بله، ای پدر، زیرا خشنودی تو در این بود.۲۲پدرم همه‌چیز را به من سپرده است. هیچ‌کس نمی‌داند پسر کیست جز پدر، و هیچ‌کس نمی‌داند پدر کیست جز پسر، و آنان که پسر بخواهد او را بر ایشان آشکار سازد.»

۲۳سپس در خلوت، رو به شاگردان کرد و گفت: «خوشابهحال چشمانی که آنچه شما می‌بینید، می‌بینند.۲۴زیرا به شما می‌گویم بسیاری از انبیا و پادشاهان آرزو داشتند آنچه شما می‌بینید، ببینند و ندیدند، و آنچه شما می‌شنوید، بشنوند و نشنیدند.»

مَثَل سامری نیکو

لوقا ۱۰:‏۲۵-‏۲۸ -‏ مَتّی ۲۲:‏۳۴-‏۴۰؛ مَرقُس ۱۲:‏۲۸-‏۳۱

۲۵روزی یکی از فقیهان برخاست تا با این پرسش، عیسی را به دام اندازد: «ای استاد، چه کنم تا وارث حیات جاویدان شوم؟»۲۶عیسی در جواب گفت: «در تورات چه نوشته است؟ از آن چه می‌فهمی؟»۲۷پاسخ داد: «‌”خداوندْ خدای خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی قوّت و با تمامی فکر خود محبت نما“؛ و ”همسایه‌ات را همچون خویشتن محبت کن.“»۲۸عیسی گفت: «پاسخ درست دادی. این را به‌جای آور که حیات خواهی داشت.»

۲۹امّا او برای تبرئۀ خود از عیسی پرسید: «ولی همسایۀ من کیست؟»۳۰عیسی در پاسخ چنین گفت: «مردی از اورشلیم به اَریحا می‌رفت. در راه به‌دست راهزنان افتاد. آنها او را لخت کرده، کتک زدند، و نیمه‌جان رهایش کردند و رفتند.۳۱از قضا کاهنی از همان راه می‌گذشت. امّا چون چشمش به آن مرد افتاد، راه خود را کج کرد و از سمت دیگر جاده رفت.۳۲لاوی‌ای نیز از آنجا می‌گذشت. او نیز چون به آنجا رسید و آن مرد را دید، راه خود را کج کرد و از سمت دیگر جاده رفت.۳۳امّا مسافری سامری چون بدانجا رسید و آن مرد را دید، دلش بر حال او سوخت.۳۴پس نزد او رفت و بر زخمهایش شراب ریخت و روغن مالید و آنها را بست. سپس او را بر الاغ خود گذاشت و به کاروانسرایی برد و از او پرستاری کرد.۳۵روز بعد، دو دینار به صاحب کاروانسرا داد و گفت: ”از این مرد پرستاری کن و اگر بیش از این خرج کردی، چون برگردم به تو خواهم داد.“۳۶حال به‌نظر تو کدامیک از این سه تن، همسایۀ مردی بود که به‌دست راهزنان افتاد؟»۳۷پاسخ داد: «آن که به او ترحم کرد.» عیسی به او گفت: «برو و تو نیز چنین کن.»

در منزل مریم و مارتا

۳۸چون در راه می‌رفتند، به دهکده‌ای درآمد. در آنجا زنی مارتا نام عیسی را به خانۀ خود دعوت کرد.۳۹مارتا خواهری داشت مریم نام. مریم کنار پاهای خداوند نشسته بود و به سخنان او گوش فرامی‌داد.۴۰امّا مارتا که سخت مشغول تدارک پذیرایی بود، نزد عیسی آمد و گفت: «‌سرورم، آیا تو را باکی نیست که خواهرم مرا در کار پذیرایی تنها گذاشته است؟ به او بفرما که مرا یاری دهد!»۴۱خداوند جواب داد: «مارتا! مارتا! تو را چیزهای بسیار نگران و مضطرب می‌کند،۴۲حال آنکه تنها یک‌چیز لازم است؛ و مریم آن نصیب بهتر را برگزیده، که از او بازگرفته نخواهد شد.»

۱۱

تعلیم دربارۀ دعا

لوقا ۱۱:‏۲-‏۴ -‏ مَتّی ۶:‏۹-‏۱۳

لوقا ۱۱:‏۹-‏۱۳ -‏ مَتّی ۷:‏۷-‏۱۱

۱روزی عیسی در مکانی دعا می‌کرد. چون دعایش به‌پایان رسید، یکی از شاگردان به او گفت: «ای سرور ما، دعا کردن را به ما بیاموز، همانگونه که یحیی به شاگردانش آموخت.»۲به ایشان گفت: «چون دعا می‌کنید، بگویید:

”ای پدر،

نام تو مقدّس باد،

پادشاهی تو بیاید،

۳نان روزانۀ ما را هر روز به ما عطا فرما.

۴گناهان ما را ببخش،

زیرا ما نیز همۀ قرضداران خود را می‌بخشیم.

و ما را در آزمایش میاور.“‌»

۵سپس به ایشان گفت: «کیست از شما که دوستی داشته باشد، و نیمه‌شب نزد وی برود و بگوید: ”ای دوست، سه عدد نان به من قرض بده،۶زیرا یکی از دوستانم از سفر رسیده، و چیزی ندارم تا پیش او بگذارم،“۷و او از درون خانه جواب دهد: ”زحمتم مده. در قفل است، و فرزندانم با من در بسترند. نمی‌توانم از جای برخیزم و چیزی به تو بدهم.“۸به شما می‌گویم، هرچند به‌خاطر دوستی برنخیزد و به او نان ندهد، به‌خاطر آبرو بر‌خواهد خاست و هرآنچه نیاز دارد به او خواهد داد.

۹«پس به شما می‌گویم، بخواهید که به شما داده خواهد شد؛ بجویید که خواهید یافت؛ بکوبید که در به‌رویتان گشوده خواهد شد.۱۰زیرا هر‌که بخواهد، به‌دست آورد؛ و هر‌که بجوید، یابد؛ و هر‌که بکوبد، در به‌رویش گشوده شود.۱۱کدامیک از شما پدران، اگر پسرش از او ماهی بخواهد، ماری بدو می‌بخشد؟۱۲یا اگر تخم‌مرغ بخواهد، عقربی به او عطا می‌کند؟۱۳حال اگر شما با همۀ بدسیرتی‌تان می‌دانید که باید به فرزندان خود هدایای نیکو بدهید، چقدر بیشتر پدر آسمانی شما روح‌القدس را به هر‌که از او بخواهد، عطا خواهد فرمود.»

عیسی و بَعَلزِبول

لوقا ۱۱:‏۱۴ و ۱۵ و ۱۷-‏۲۲ و ۲۴-‏۲۶ -‏ مَتّی ۱۲:‏۲۲ و ۲۴-‏۲۹ و ۴۳-‏۴۵

لوقا ۱۱:‏۱۷-‏۲۲ -‏ مَرقُس ۳:‏۲۳-‏۲۷

۱۴عیسی دیوی لال را از کسی بیرون می‌کرد. چون دیو بیرون رفت، مردِ لال توانست سخن بگوید و مردم در شگفت شدند.۱۵امّا برخی گفتند: «او دیوها را به یاری بَعَلزِبول، رئیس دیوها، بیرون می‌کند.»۱۶دیگران نیز به قصد آزمودن او، خواستار آیتی آسمانی شدند.۱۷او افکار آنان را درک کرد و به ایشان گفت: «هر حکومتی که برضد خود تجزیه شود، نابود خواهد شد، و هر خانه‌ای که برضد خود تجزیه شود، فرو‌خواهد ریخت.۱۸اگر شیطان نیز برضد خود تجزیه شود، چگونه حکومتش پابرجا مانَد؟ این را از آن سبب می‌گویم که ادعا می‌کنید من دیوها را به یاری بَعَلزِبول بیرون می‌رانم.۱۹اگر من به یاری بَعَلزِبول دیوها را بیرون می‌رانم، شاگردان شما به یاری که آنها را بیرون می‌کنند؟ پس ایشان، بر شما داوری خواهند کرد.۲۰امّا اگر من به قدرت خدا دیوها را بیرون می‌رانم، یقین بدانید که پادشاهی خدا به شما رسیده است.۲۱هرگاه مردی نیرومند و مسلّح از خانۀ خود پاسداری کند، اموالش در امان خواهد بود.۲۲امّا چون کسی نیرومندتر از او بر وی یورش بَرَد و چیره شود، سلاحی را که آن مرد بدان توکل دارد از او گرفته، غنیمت را تقسیم خواهد کرد.۲۳هر‌که با من نیست، برضد من است، و هر‌که با من جمع نکند، پراکنده سازد.

۲۴«هنگامی که روح پلید از کسی بیرون می‌آید، به مکانهای خشک و بایر می‌رود تا جایی برای استراحت بیابد. امّا چون نمی‌یابد با خود می‌گوید: ”به خانه‌ای که از آن آمدم، بازمی‌گردم.“۲۵امّا چون به آنجا می‌رسد و خانه را رُفته و آراسته می‌بیند،۲۶می‌رود و هفت روح بدتر از خود نیز می‌آورد، و همگی داخل می‌شوند و در آنجا سکونت می‌گزینند. در نتیجه، سرانجامِ آن شخص بدتر از حالت نخست او می‌شود.»

۲۷هنگامی که عیسی این سخنان را می‌گفت، زنی از میان جمعیت به بانگ بلند گفت: «خوشابهحال زنی که تو را زایید و به تو شیر داد.»۲۸امّا عیسی در پاسخ گفت: «خوشابهحال آنان که کلام خدا را می‌شنوند و آن را به‌جای می‌آورند.»

درخواست آیتی از عیسی

لوقا ۱۱:‏۲۹-‏۳۲ -‏ مَتّی ۱۲:‏۳۹-‏۴۲

۲۹چون بر شمار جمعیت افزوده می‌شد، عیسی گفت: «این نسل، نسلی است بس شرارت‌پیشه. خواستار آیتی هستند! امّا آیتی به ایشان داده نخواهد شد جز آیت یونس.۳۰زیرا همانگونه که یونس آیتی بود برای مردم نینوا، پسر انسان نیز برای این نسل آیتی خواهد بود.۳۱در روز داوری، ملکۀ جنوب با این نسل بر‌خواهد خاست و محکومشان خواهد کرد، زیرا او از آن سوی دنیا آمد تا حکمت سلیمان را بشنود، و حال آنکه کسی بزرگتر از سلیمان اینجاست.۳۲مردم نینوا در روز داوری با این نسل بر‌خواهند خاست و محکومشان خواهند کرد، زیرا آنها در اثر موعظۀ یونس توبه کردند، و حال آنکه کسی بزرگتر از یونس اینجاست.

چراغ بدن

لوقا ۱۱:‏۳۴ و ۳۵ -‏ مَتّی ۶:‏۲۲ و ۲۳

۳۳«هیچ‌کس چراغ را برنمی‌افروزد تا آن را پنهان کند یا زیر کاسه‌ای بنهد، بلکه چراغ را بر چراغدان می‌گذارند تا هر‌که داخل شود نورش را ببیند.۳۴چشم تو، چراغ بدن توست. اگر چشمت سالم باشد، تمام وجودت روشن خواهد بود. امّا اگر چشمت فاسد باشد، تمام وجودت را تاریکی فرا‌خواهد گرفت.۳۵پس بهوش باش مبادا نوری که در توست، تاریکی باشد.۳۶چه اگر تمام وجودت روشن باشد و هیچ جزئی از آن تاریک نباشد، آنگاه همچون زمانی که نورِ چراغ بر تو می‌تابد، به‌تمامی در روشنایی خواهی بود.»

سرزنش رهبران مذهبی

۳۷چون عیسی سخنان خود را به‌پایان رسانید، یکی از فَریسیان او را به صرف غذا دعوت کرد. پس به خانۀ او رفت و بنشست.۳۸امّا فَریسی چون دید که عیسی دستهایش را پیش از غذا نشست، تعجب کرد.۳۹آنگاه خداوند خطاب به او گفت: «شما فَریسیان بیرونِ پیاله و بشقاب را پاک می‌کنید، امّا از درون آکنده از آز و خباثت هستید!۴۰ای نادانان، آیا آن که بیرون را آفرید، درون را نیز نیافرید؟۴۱پس از آنچه در درون است صدقه دهید تا همه‌چیز برایتان پاک باشد.

۴۲«وای بر شما ای فَریسیان! شما از نعناع و سُداب و هرگونه سبزی ده‌یک می‌دهید، امّا عدالت را نادیده می‌گیرید و از محبت خدا غافلید. اینها را می‌بایست به‌جای می‌آوردید و آنها را نیز فراموش نمی‌کردید.۴۳وای بر شما ای فَریسیان! زیرا دوست دارید در بهترین جای کنیسه‌ها بنشینید و مردم در کوچه و بازار شما را سلام گویند.۴۴وای بر شما! زیرا همچون گورهایی ناپیدایید که مردم ندانسته بر آنها راه می‌روند.»

۴۵یکی از فقیهان در پاسخ گفت: «استاد، تو با این سخنان به ما نیز اهانت می‌کنی.»۴۶عیسی فرمود: «وای بر شما نیز، ای فقیهان، که بارهایی توانفرسا بر دوش مردم می‌نهید، امّا خود حاضر نیستید حتی انگشتی برای کمک بجنبانید.۴۷وای بر شما که برای پیامبرانی که به‌دست پدرانتان کشته شدند، مقبره می‌سازید!۴۸براستی که اینگونه بر کار آنها مهر تأیید می‌زنید. آنها پیامبران را کشتند و شما آرامگاهشان را می‌سازید.۴۹از این‌رو حکمت خدا می‌فرماید که ”من برای آنها پیامبران و رسولان خواهم فرستاد. امّا بعضی را خواهند کشت و بعضی را آزار خواهند رسانید.“۵۰پس، خون همۀ پیامبرانی که خونشان از آغاز جهان تاکنون ریخته شده است، بر گردن این نسل خواهد بود -‏۵۱از خون هابیل تا خون زکریا که بین مذبح و محرابگاه کشته شد. آری، به شما می‌گویم که این نسل برای اینهمه حساب پس خواهد داد.۵۲وای بر شما ای فقیهان! زیرا کلید معرفت را غصب کرده‌اید. خود داخل نمی‌شوید و داخل‌شوندگان را نیز مانع می‌گردید.»

۵۳چون عیسی بیرون رفت، علمای دین و فَریسیان سخت با او به مخالفت برخاستند و با سؤالات بسیار بر او تاختند۵۴و در کمین بودند تا در سخنی از زبانش وی را به دام اندازند.

۱۲

هشدار و تشویق

لوقا ۱۲:‏۲-‏۹ -‏ مَتّی ۱۰:‏۲۶-‏۳۳

۱در این هنگام، هزاران تن گرد‌آمدند، چندان که بر یکدیگر پا می‌نهادند. عیسی نخست با شاگردان خود سخن آغاز کرد و گفت: «از خمیرمایۀ فَریسیان که همانا ریاکاری است، دوری کنید.۲هیچ چیزِ پنهان نیست که آشکار نشود و هیچ‌چیزِ پوشیده نیست که عیان نگردد.۳آنچه در تاریکی گفته‌اید، در روشنایی شنیده خواهد شد، و آنچه پشت درهای بسته نجوا کرده‌اید، از فراز بامها اعلام خواهد گردید.

۴«دوستان، به شما می‌گویم از کسانی که جسم را می‌کُشند و بیش از این نتوانند کرد، مترسید.۵به شما نشان می‌دهم از که باید ترسید: از آن که پس از کشتن جسم، قدرت دارد به دوزخ اندازد. آری، به شما می‌گویم، از اوست که باید ترسید.۶آیا پنج گنجشک به دو پول سیاه فروخته نمی‌شود؟ با اینحال، حتی یکی از آنها نزد خدا فراموش نمی‌گردد.۷حتی موهای سر شما به‌تمامی شمرده شده است. پس مترسید، زیرا ارزش شما بیش از هزاران گنجشک است.

۸«به شما می‌گویم، هر‌که مرا نزد مردم اقرار کند، پسر انسان نیز او را در حضور فرشتگان خدا اقرار خواهد کرد.۹امّا هر‌که نزد مردم مرا انکار کند، در حضور فرشتگان خدا انکار خواهد شد.۱۰هر‌که سخنی برضد پسر‌انسان گوید، آمرزیده شود، امّا هر‌که به روح‌القدس کفر گوید، آمرزیده نخواهد شد.۱۱چون شما را به کنیسه‌ها و به حضور حاکمان و صاحبمنصبان برند، نگران مباشید که چگونه از خود دفاع کنید یا چه بگویید،۱۲زیرا در آن هنگام روح‌القدس آنچه را که باید بگویید به شما خواهد آموخت.»

مَثَل ثروتمند نادان

۱۳ناگاه کسی از میان جمعیت به او گفت: «استاد، به برادرم بگو میراث پدری را با من قسمت کند.»۱۴عیسی پاسخ داد: «ای مرد، چه کسی مرا بین شما داور یا مُقَسِم قرار داده است؟»۱۵پس به مردم گفت: «بهوش باشید و از هرگونه حرص و آز بپرهیزید، زیرا زندگی انسان به‌فزونی دارایی‌اش نیست.»۱۶سپس این مَثَل را برایشان آورد: «مردی ثروتمند از زراعت خویش محصول فراوان حاصل کرد.۱۷پس با خود اندیشید، ”چه کنم، زیرا جایی برای انباشتن محصول خود ندارم؟“۱۸سپس گفت: ”دانستم چه باید کرد! انبارهای خود را خراب می‌کنم و انبارهایی بزرگتر می‌سازم، و همۀ گندم و اموال خود را در آنها ذخیره می‌کنم.۱۹آنگاه به خود خواهم گفت: ای جان من، برای سالیان دراز اموال فراوان اندوخته‌ای. حال آسوده بزی؛ بخور و بنوش و خوش باش.“۲۰امّا خدا به او گفت: ”ای نادان! همین امشب جانت را از تو خواهند ستاند. پس آنچه اندوخته‌ای، از آنِ که خواهد شد؟“۲۱این است فرجام کسی که برای خویشتن ثروت می‌اندوزد، امّا برای خدا ثروتمند نیست.»

زندگی بدون نگرانی

لوقا ۱۲:‏۲۲-‏۳۱ -‏ مَتّی ۶:‏۲۵-‏۳۳

۲۲آنگاه عیسی خطاب به شاگردان خود گفت: «پس به شما می‌گویم، نگران زندگی خود مباشید که چه بخورید، و نه نگران بدن خود که چه بپوشید.۲۳زندگی از خوراک و بدن از پوشاک مهمتر است.۲۴کلاغها را بنگرید: نه می‌کارند و نه می‌دروند، نه کاهدان دارند و نه انبار؛ با اینهمه خدا به آنها روزی می‌دهد. و شما چقدر باارزشتر از پرندگانید!۲۵کیست از شما که بتواند با نگرانی، ذراعی بر قامت خود بیفزاید؟۲۶پس، اگر از انجام چنین کار کوچکی ناتوانید، از چه سبب نگران مابقی هستید؟۲۷سوسنها را بنگرید که چگونه نمو می‌کنند؛ نه زحمت می‌کشند و نه می‌ریسند. به شما می‌گویم که حتی سلیمان نیز با همۀ شکوه و جلالش همچون یکی از آنها آراسته نشد.۲۸پس اگر خدا علف صحرا را که امروز هست و فردا در تنور افکنده می‌شود، چنین می‌پوشانَد، چقدر بیشتر شما را، ای سست‌ایمانان!۲۹پس در پی این مباشید که چه بخورید یا چه بنوشید؛ نگران اینها مباشید.۳۰زیرا اقوام خداناشناس این دنیا در پی اینگونه چیزهایند، امّا پدر شما می‌داند که به اینهمه نیاز دارید.۳۱بلکه شما، در پی پادشاهی او باشید، که همۀ اینها نیز به شما داده خواهد شد.

۳۲«ای گلۀ کوچک، ترسان مباشید، زیرا خشنودی پدر شما این است که پادشاهی را به شما عطا کند.۳۳آنچه دارید بفروشید و به فقرا بدهید؛ برای خود کیسه‌هایی فراهم کنید که پوسیده نشود، و گنجی پایان‌ناپذیر د آسمان بیندوزید، جایی که نه دزد آید و نه بید زیان رساند.۳۴زیرا هر‌جا گنج شماست، دلتان نیز آنجا خواهد بود.

آمادگی برای بازگشت مسیح

لوقا ۱۲:‏۳۵ و ۳۶ -‏ مَتّی ۲۵:‏۱-‏۱۳؛ مَرقُس ۱۳:‏۳۳-‏۳۷

لوقا ۱۲:‏۳۹ و ۴۰ و ۴۲-‏۴۶ -‏ مَتّی ۲۴:‏۴۳-‏۵۱

۳۵«کمر به خدمت ببندید و چراغ خویش را فروزان نگاه دارید.۳۶همچون کسانی باشید که منتظرند سرورشان از جشن عروسی بازگردد، تا چون از راه رسد و در را کوبد، بی‌درنگ بر او بگشایند.۳۷خوشابهحال خادمانی که چون سرورشان بازگردد، آنان را بیدار و هشیار یابد. آمین، به شما می‌گویم، خود کمر به خدمتشان خواهد بست؛ آری، آنان را بر سفره خواهد نشانید و پیش آمده، از ایشان پذیرایی خواهد کرد.۳۸خوشابهحال خادمانی که چون سرورشان از راه رسد، چه در پاس دوّم شب، چه در پاس سوّم، ایشان را بیدار و هشیار یابد.

۳۹«بدانید که اگر صاحبخانه می‌دانست دزد در چه ساعتی خواهد آمد، نمی‌گذاشت به خانه‌اش دستبرد زنند.۴۰پس شما نیز آماده باشید، زیرا پسر انسان در ساعتی خواهد آمد که انتظار ندارید.»

۴۱پِطرُس پرسید: «سرور من، آیا این مَثَل را برای ما آوردی یا برای همه؟»۴۲خداوند در پاسخ گفت: «پس آن مباشر امین و دانا کیست که اربابش او را به سرپرستی خادمان خانۀ خود گماشته باشد تا سهم خوراک آنان را بموقع بدهد؟۴۳خوشابهحال آن غلام که چون اربابش بازگردد، او را مشغول کار بیند.۴۴یقین بدانید که او را بر همۀ مایملک خود خواهد گماشت.۴۵امّا اگر آن غلام با خود بیندیشد که ”ارباب در آمدن تأخیر کرده،“ و به آزار خادمان و خادمه‌ها، و خوردن و نوشیدن و میگساری بپردازد،۴۶آنگاه اربابش در روزی که انتظار ندارد و در ساعتی که از آن آگاه نیست خواهد آمد و او را از میان دوپاره کرده، در جایگاه خیانتکاران خواهد افکند.

۴۷غلامی که خواستِ اربابش را می‌داند و با اینحال، خود را برای انجام آن آماده نمی‌کند، تازیانۀ بسیار خواهد خورد.۴۸امّا آن که خواست اربابش را نمی‌داند و کاری می‌کند که سزاوار تنبیه است، تازیانۀ کمتر خواهد خورد. هر‌که به او بیشتر داده شود، از او بیشتر نیز مطالبه خواهد شد؛ و هر‌که مسئولیتش بیشتر باشد، پاسخگویی‌اش نیز بیشتر خواهد بود.

هشدار دربارۀ اختلاف و جدایی

لوقا ۱۲:‏۵۱-‏۵۳ -‏ مَتّی ۱۰:‏۳۴-‏۳۶

۴۹«من آمده‌ام تا بر زمین آتش افروزم، و ای کاش که تاکنون افروخته شده بود!۵۰امّا مرا تعمیدی باید، و چه در فشارم تا به انجام رسد.۵۱آیا گمان می‌برید آمده‌ام تا صلح به زمین آورم؟ نه، بلکه آمده‌ام تا جدایی افکنم.۵۲از این پس، میان پنج تن از اهل یک خانه جدایی خواهد افتاد؛ سه علیه دو خواهند بود و دو علیه سه.۵۳پدر علیه پسر و پسر علیه پدر، مادر علیه دختر و دختر علیه مادر، مادرشوهر علیه عروس و عروس علیه مادرشوهر.»

تعبیر زمانها

۵۴سپس به جماعت گفت: «چون بینید ابری در مغرب پدیدار شود، بی‌درنگ می‌گویید: ”باران خواهد بارید،“ و باران می‌بارد.۵۵و چون باد جنوب وزد، می‌گویید: ”هوا گرم خواهد شد،“ و چنین می‌شود.۵۶ای ریاکاران! شما که نیک می‌دانید چگونه سیمای زمین و آسمان را تعبیر کنید، چگونه است که از تعبیر زمان حاضر ناتوانید؟

۵۷«چرا خود دربارۀ آنچه درست است داوری نمی‌کنید؟۵۸هنگامی که با شاکیِ خود نزد حاکم می‌روی، بکوش تا در راه با او آشتی کنی، مبادا تو را نزد قاضی کشاند و قاضی تو را به نگهبان سپارد، و به زندان افتی.۵۹به تو می‌گویم که تا ریال آخر را نپردازی، از زندان به‌در نخواهی آمد.»

۱۳

دعوت به توبه

۱در همان زمان، شماری از حاضران، از جلیلیانی با عیسی سخن گفتند که پیلاتُس خونشان را با خون قربانیهایشان در‌هم آمیخته بود.۲عیسی در پاسخ گفت: «آیا چون آن جلیلیان به چنین روز دچار شدند، گمان می‌کنید از بقیۀ اهالی جلیل گناهکارتر بودند؟۳به شما می‌گویم که چنین نیست. بلکه اگر توبه نکنید، شما نیز جملگی هلاک خواهید شد.۴و آیا گمان می‌کنید آن هجده تن که برج سْیلوحا بر آنها افتاد و مردند، از دیگر ساکنان اورشلیم خطاکارتر بودند؟۵به شما می‌گویم که چنین نیست. بلکه اگر توبه نکنید، شما نیز جملگی هلاک خواهید شد.»

۶سپس این مَثَل را آورد: «مردی درخت انجیری در تاکستان خود کاشت. چون خواست میوۀ آن را بچیند، چیزی بر آن نیافت.۷پس به باغبان خود گفت: ”سه سال است برای چیدن میوۀ این درخت می‌آیم امّا چیزی نمی‌یابم. آن را ببُر، تا خاک را هدر ندهد.“۸امّا او پاسخ داد: ”سرورم، بگذار یک سال دیگر هم بماند. گِردش را خواهم کند و کودش خواهم داد.۹اگر سال بعد میوه آورد که هیچ؛ اگر نیاورد آنگاه آن را بِبُر.“‌»

شفای زن علیل

۱۰در یکی از روزهای شَبّات، عیسی در کنیسه‌ای تعلیم می‌داد.۱۱در آنجا زنی بود که روحی او را هجده سال علیل کرده بود. پشتش خمیده شده بود و به‌هیچ‌روی توان راست ایستادن نداشت.۱۲چون عیسی او را دید، نزد خود فراخواند و فرمود: «ای زن، از ضعف خود خلاصی یافتی!»۱۳سپس بر او دست نهاد و او بی‌درنگ راست ایستاده، خدا را ستایش کرد.۱۴امّا رئیس کنیسه از اینکه عیسی در روز شَبّات شفا داده بود، خشمگین شد و به مردم گفت: «شش روز برای کار دارید. در آن روزها بیایید و شفا بگیرید، نه در روز شَبّات.»۱۵خداوند در پاسخ گفت: «ای ریاکاران! آیا هیچیک از شما در روز شَبّات گاو یا الاغ خود را از طویله باز نمی‌کند تا برای آب دادن بیرون بَرَد؟۱۶پس آیا نمی‌بایست این زن را که دختر ابراهیم است و شیطان هجده سال اسیرش کرده بود، در روز شَبّات آزاد کرد؟»۱۷چون این را گفت، مخالفانش همه شرمسار شدند، امّا جمعیت همگی از آن همه کارهای شگفت‌آور او شادمان بودند.

مَثَل دانۀ خردل و مَثَل خمیرمایه

لوقا ۱۳:‏۱۸ و ۱۹ -‏ مَرقُس ۴:‏۳۰-‏۳۲

لوقا ۱۳:‏۱۸-‏۲۱ -‏ مَتّی ۱۳:‏۳۱-‏۳۳

۱۸آنگاه گفت: «پادشاهی خدا به چه مانَد؟ آن را به چه تشبیه کنم؟۱۹همچون دانۀ خردلی است که شخصی آن را برگرفت و در باغ خود کاشت. آن دانه رویید و درختی شد، چنان که پرندگان آسمان آمدند و بر شاخه‌هایش آشیانه ساختند.»

۲۰باز گفت: «پادشاهی خدا را به چه تشبیه کنم؟۲۱همچون خمیرمایه‌ای است که زنی برگرفت و با سه کیسه آرد مخلوط کرد تا تمامی خمیر ور‌آمد.»

درِ تنگ

۲۲عیسی در راه اورشلیم، به شهرها و روستاها می‌رفت و تعلیم می‌داد.۲۳در این میان، کسی از او پرسید: «سرور من، آیا تنها شماری اندک از مردم نجات خواهند یافت؟» به ایشان گفت:۲۴«سخت بکوشید تا از درِ تنگ داخل شوید، زیرا به شما می‌گویم، بسیاری خواهند کوشید تا داخل شوند، امّا نخواهند توانست.۲۵چون صاحب‌خانه برخیزد و در را ببندد، بیرون ایستاده، در را خواهید کوبید و خواهید گفت: ”سرورا، در بر ما بگشا!“ امّا او پاسخ خواهد داد: ”شما را نمی‌شناسم؛ نمی‌دانم از کجایید؟“۲۶خواهید گفت: ”ما با تو خوردیم و آشامیدیم و تو در کوچه‌های ما تعلیم می‌دادی.“۲۷امّا جواب خواهید شنید: ”شما را نمی‌شناسم؛ نمی‌دانم از کجایید؟ ای بدکاران از من دور شوید.“۲۸آنگاه در آنجا گریه و دندان بر هم ساییدن خواهد بود، زیرا ابراهیم و اسحاق و یعقوب و همۀ انبیا را در پادشاهی خدا خواهید دید، امّا خود را محروم خواهید یافت.۲۹مردم از شرق و غرب و شمال و جنوب خواهند آمد و بر سفرۀ پادشاهی خدا خواهند نشست.۳۰آری، هستند آخرینی که اوّل خواهند شد، و اوّلینی که آخر.»

اندوه عیسی برای اورشلیم

لوقا ۱۳:‏۳۴ و ۳۵ -‏ مَتّی ۲۳:‏۳۷-‏۳۹

لوقا ۱۳:‏۳۴ و ۳۵ -‏ مشابه لوقا ۱۹:‏۴۱

۳۱در آن هنگام، تنی چند از فَریسیان نزد عیسی آمدند و گفتند: «اینجا را ترک کن و به جایی دیگر برو، زیرا هیرودیس می‌خواهد تو را بکشد.»۳۲در جواب گفت: «بروید و به آن روباه بگویید: ”امروز و فردا دیوها را بیرون می‌کنم و مردم را شفا می‌دهم، و در روز سوّم کار خویش را به‌کمال خواهم رسانید.۳۳امّا امروز و فردا و پس‌فردا باید به راه خود ادامه دهم، زیرا ممکن نیست نبی بیرون از اورشلیم کشته شود.“۳۴ای اورشلیم، ای اورشلیم، ای قاتل پیامبران و سنگسارکنندۀ رسولانی که نزدت فرستاده می‌شوند! چند بار خواستم همچون مرغی که جوجه‌هایش را زیر بالهای خود جمع می‌کند، فرزندان تو را گرد‌آورم، امّا نخواستی.۳۵اینک خانۀ شما به خودتان ویران واگذاشته می‌شود. و به شما می‌گویم که دیگر مرا نخواهید دید تا روزی که بگویید: ”خجسته باد او که به نام خداوند می‌آید.“»

۱۴

عیسی در خانۀ فَریسی

لوقا ۱۴:‏۸-‏۱۰ -‏ مشابه امثال ۲۵:‏۶ و ۷

۱در یکی از روزهای شَبّات که عیسی برای صرف غذا به خانۀ یکی از رهبران فَریسیان رفته بود، حاضران به‌دقّت او را زیر نظر داشتند.۲مقابل او مردی بود که بدنش آب آورده بود.۳عیسی از فقیهان و فَریسیان پرسید: «آیا شفا دادن در روز شَبّات جایز است یا نه؟»۴آنان خاموش ماندند. پس عیسی آن مرد را گرفته، شفا داد و مرخص فرمود.۵سپس رو به آنان کرد و پرسید: «کیست از شما که پسر یا گاوش در روز شَبّات در چاه افتد و بی‌درنگ آن را بیرون نیاوَرَد؟»۶آنان پاسخی نداشتند.

۷چون عیسی دید میهمانان چگونه صدر مجلس را برای خود اختیار می‌کنند، این مَثَل را برایشان آورد:۸«چون کسی تو را به مجلس عروسی دعوت کند، بر صدر مجلس منشین، زیرا شاید کسی سرشناس‌تر از تو دعوت شده باشد.۹در آن صورت میزبانی که هر دوی شما را دعوت کرده است، خواهد آمد و به تو خواهد گفت: ”جایت را به این شخص بده.“ ناگزیر با سرافکندگی پایین مجلس خواهی نشست.۱۰بلکه هرگاه کسی میهمانت کند، برو و در پایینترین جای مجلس بنشین، تا چون میزبان آید، تو را گوید: ”دوست من، بفرما جای بالاتری بنشین.“ آنگاه نزد دیگر میهمانان سرافراز خواهی شد.۱۱زیرا هر‌که خود را بزرگ سازد، خوار خواهد شد، و هر‌که خود را خوار سازد، سرافراز خواهد گردید.»

۱۲سپس عیسی به میزبانش گفت: «چون ضیافتِ ناهار یا شام می‌دهی، دوستان و برادران و خویشان و همسایگان ثروتمند خویش را دعوت مکن؛ زیرا آنان نیز تو را دعوت خواهند کرد و بدینسان عوض خواهی یافت.۱۳پس چون میهمانی می‌دهی، فقیران و معلولان و لنگان و کوران را دعوت کن۱۴که مبارک خواهی بود؛ زیرا آنان را چیزی نیست که در عوض به تو بدهند، و پاداش خود را در قیامت پارسایان خواهی یافت.»

مَثَل ضیافت بزرگ

لوقا ۱۴:‏۱۶-‏۲۴ -‏ مشابه مَتّی ۲۲:‏۲-‏۱۴

۱۵چون یکی از میهمانان که با عیسی همسفره بود این را شنید، گفت: «خوشابهحال آن که در ضیافت پادشاهی خدا نان خورَد.»۱۶عیسی در پاسخ گفت: «شخصی ضیافتی بزرگ ترتیب داد و بسیاری را دعوت کرد.۱۷چون وقت شام فرارسید، خادمش را فرستاد تا دعوت‌شدگان را گوید، ”بیایید که همه‌چیز آماده است.“۱۸امّا آنها هر یک عذری آوردند. یکی گفت: ”مزرعه‌ای خریده‌ام که باید بروم آن را ببینم. تمنا اینکه معذورم بداری.“۱۹دیگری گفت: ”پنج جفت گاو خریده‌ام، و هم‌اکنون در راهم تا آنها را بیازمایم. تمنا دارم معذورم بداری.“۲۰سوّمی نیز گفت: ”تازه زن گرفته‌ام، و از این‌رو نمی‌توانم بیایم.“۲۱پس خادم بازگشت و سرور خود را آگاه ساخت. میزبان خشمگین شد و به خادم دستور داد به کوچه و بازار شهر بشتابد و فقیران و معلولان و کوران و لنگان را بیاورد.۲۲خادم گفت: ”سرور من، دستورت را انجام دادم، امّا هنوز جا هست.“۲۳پس آقایش گفت: ”به جاده‌ها و کوره‌راههای بیرونِ شهر برو و به‌اصرار مردم را به ضیافت من بیاور تا خانه‌ام پر شود.۲۴به شما می‌گویم که هیچ‌یک از دعوت شدگان، شام مرا نخواهند چشید.“‌»

بهای پیروی از مسیح

۲۵جمعیتی انبوه عیسی را همراهی می‌کرد. او رو بدیشان کرد و گفت:۲۶«هر‌که نزد من آید و از پدر و مادر، زن و فرزند، برادر و خواهر، و حتی از جان خود نفرت ندارد، شاگرد من نتواند بود.۲۷و هر‌که صلیب خود را بر دوش نکشد و از پی من نیاید، شاگرد من نتواند بود.

۲۸کیست از شما که قصد بنای برجی داشته باشد و نخست ننشیند تا هزینۀ آن را برآوُرد کند و ببیند آیا توان تکمیل آن را دارد یا نه؟۲۹زیرا اگر پی آن را بگذارد امّا از تکمیل بنا درماند، هر‌که بیند، استهزا کرده،۳۰گوید: ”این شخص ساختن بنایی را آغاز کرد، امّا از تکمیل آن درمانده است!“

۳۱و یا کدام پادشاه است که راهیِ جنگ با پادشاهی دیگر شود، بی‌آنکه نخست بنشیند و بیندیشد که آیا با ده هزار سرباز می‌تواند به رویاروییِ کسی رود که با بیست هزار سرباز به جنگ او می‌آید؟۳۲و اگر بیند که او را توان رویارویی نیست، آنگاه تا سپاه دشمن دور است، سخنگویی خواهد فرستاد تا جویای شرایط صلح شود.۳۳به همینسان، هیچیک از شما نیز تا از تمام دارایی خود دست نشوید، شاگرد من نتواند بود.

۳۴«نمک نیکوست، امّا اگر خاصیتش را از دست بدهد، چگونه می‌توان آن را باز نمکین ساخت؟۳۵نه به کار زمین می‌آید و نه درخور کُپّۀ کود است؛ بلکه آن را دور می‌ریزند. هر‌که گوش شنوا دارد، بشنود!»

۱۵

مَثَلِ گوسفند گمشده

لوقا ۱۵:‏۴-‏۷ -‏ مَتّی ۱۸:‏۱۲-‏۱۴

۱و امّا خراجگیران و گناهکاران جملگی نزد عیسی گرد‌می‌آمدند تا سخنانش را بشنوند.۲امّا فَریسیان و علمای دین همهمه‌کنان می‌گفتند: «این مردْ گناهکاران را می‌پذیرد و با آنان همسفره می‌شود.»

۳پس عیسی این مَثَل را برایشان آورد:۴«کیست از شما که صد گوسفند داشته باشد و چون یکی از آنها گم شود، آن نود و نه را در صحرا نگذارد و در پی آن گمشده نرود تا آن را بیابد؟۵و چون گوسفند گمشده را یافت، آن را با شادی بر دوش می‌نهد۶و به خانه آمده، دوستان و همسایگان را فرامی‌خواند و می‌گوید: ”با من شادی کنید، زیرا گوسفند گمشدۀ خود را بازیافتم.“۷به شما می‌گویم، به همینسان برای یک گناهکار که توبه می‌کند، جشن و سرور عظیمتری در آسمان بر‌پا می‌شود تا برای نود و نه پارسا که نیاز به توبه ندارند.

مَثَل سکۀ گمشده

۸«و یا کدام زن است که ده سکۀ نقره داشته باشد و چون یکی از آنها گم شود، چراغی برنیفروزد و خانه را نروبد و تا آن را نیافته، از جُستن بازنایستد؟۹و چون آن را یافت، دوستان و همسایگان را فرامی‌خواند و می‌گوید: ”با من شادی کنید، زیرا سکۀ گمشدۀ خود را بازیافتم.“۱۰به شما می‌گویم، به همینسان، برای توبۀ یک گناهکار، در حضور فرشتگان خدا جشن و سرور بر‌پا می‌شود.»

مَثَلِ پسر گمشده

۱۱سپس ادامه داد و فرمود: «مردی را دو پسر بود.۱۲روزی پسر کوچک به پدر خود گفت: ”ای پدر، سهمی را که از دارایی تو به من خواهد رسید، اکنون به من بده.“ پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد.۱۳پس از چندی، پسر کوچکتر آنچه داشت گرد‌آورد و راهی دیاری دوردست شد و ثروت خویش را در آنجا به عیاشی بر‌‌باد داد.۱۴چون هرچه داشت خرج کرد، قحطی شدید در آن دیار آمد و او سخت به تنگدستی افتاد.۱۵از این‌رو، خدمتگزاریِ یکی از مردمان آن سامان را پیشه کرد، و او وی را به خوکبانی در مزرعۀ خویش گماشت.۱۶پسر آرزو داشت شکم خود را با خوراک خوکها سیر کند، امّا هیچ‌کس به او چیزی نمی‌داد.۱۷سرانجام به خود آمد و گفت: ”ای بسا کارگران پدرم خوراک اضافی نیز دارند و من اینجا از فرط گرسنگی تلف می‌شوم.۱۸پس برمی‌خیزم و نزد پدر می‌روم و می‌گویم: «پدر، به آسمان و به تو گناه کرده‌ام.۱۹دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم. با من همچون یکی از کارگرانت رفتار کن.»“

۲۰پس برخاست و راهی خانۀ پدر شد. امّا هنوز دور بود که پدرش او را دیده، دل بر وی بسوزاند و شتابان به‌سویش دویده، در آغوشش کشید و غرق بوسه‌اش کرد.۲۱پسر گفت: ”پدر، به آسمان و به تو گناه کرده‌ام. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم.“۲۲امّا پدر به خدمتکارانش گفت: ”بشتابید! بهترین جامه را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری بر انگشتش و کفش به‌پاهایش کنید.۲۳گوسالۀ پرواری آورده، سر ببرید تا بخوریم و جشن بگیریم.۲۴زیرا این پسر من مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!“ پس به جشن و سرور پرداختند.

۲۵«و امّا پسر بزرگتر در مزرعه بود. چون به خانه نزدیک شد و صدای ساز و آواز شنید،۲۶یکی از خدمتکاران را فراخواند و پرسید: ”چه خبر است؟“۲۷خدمتکار پاسخ داد: ”برادرت آمده و پدرت گوسالۀ پرواری سر بریده، زیرا پسرش را به‌سلامت بازیافته است.“۲۸چون این را شنید، برآشفت و نخواست به خانه درآید. پس پدر بیرون آمد و به او التماس کرد.۲۹امّا او در جواب پدر گفت: ”اینک سالهاست تو را چون غلامان خدمت کرده‌ام و هرگز از فرمانت سر نپیچیده‌ام. امّا تو هرگز حتی بزغاله‌ای به من ندادی تا با دوستانم ضیافتی به‌پا کنم.۳۰و حال که این پسرت بازگشته است، پسری که دارایی تو را با روسپیها بر باد داده، برایش گوسالۀ پرواری سر بریده‌ای!“۳۱پدر گفت: ”پسرم، تو همواره با من هستی، و هرآنچه دارم، مال توست.۳۲امّا اکنون باید جشن بگیریم و شادی کنیم، زیرا این برادر تو مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!“‌»

۱۶

مَثَل مباشر زیرک

۱آنگاه عیسی به شاگردان خود گفت: «توانگری را مباشری بود. چون شکایت به او رسید که مباشر اموال او را بر‌‌باد می‌دهد،۲وی را فراخواند و پرسید: ”این چیست که دربارۀ تو می‌شنوم؟ حساب خود بازپس ده که دیگر مباشر من نتوانی بود.“

۳مباشر با خود اندیشید: ”چه کنم؟ ارباب می‌خواهد از کار برکنارم کند. یارای زمین‌کندن ندارم و از گدایی نیز عار دارم.۴دانستم چه باید کرد تا چون از مباشرت برکنار شدم، کسانی باشند که مرا در خانه‌هایشان بپذیرند.“۵پس، بدهکاران ارباب خویش را یک به یک به حضور فراخواند. از اوّلی پرسید: ”چقدر به سرورم بدهکاری؟“۶پاسخ داد: ”صد خمره روغن زیتون.“ گفت: ”بگیر، این حساب توست. بنشین و رقم آن را عوض کن و بنویس پنجاه خمره!“۷سپس از دوّمی پرسید: ”تو چقدر بدهکاری؟“ پاسخ داد: ”صد خروار گندم.“ گفت: ”بگیر، این حساب توست. رقم آن را عوض کن و بنویس هشتاد خروار!“

۸ارباب، مباشرِ متقلب را تحسین کرد، زیرا عاقلانه عمل کرده بود؛ چرا‌که فرزندان این عصر در مناسبات خود با همعصران خویش از فرزندان نور عاقلترند.۹به شما می‌گویم که مال این دنیای فاسد را برای یافتن دوستان صرف کنید تا چون از آن مال اثری نماند، شما را در خانه‌های جاودانی بپذیرند.

۱۰«آن که در امور کوچک امین باشد، در امور بزرگ نیز امین خواهد بود، و آن که در امور کوچک امین نباشد، در امور بزرگ نیز امین نخواهد بود.۱۱پس اگر در به‌کار بردن مال این دنیای فاسد امین نباشید، کیست که مال حقیقی را به شما بسپارد؟۱۲و اگر در به‌کار بردن مال دیگری امین نباشید، کیست که مال خود شما را به شما بدهد؟۱۳هیچ غلامی دو ارباب را خدمت نتواند کرد، زیرا یا از یکی نفرت خواهد داشت و به دیگری مهر خواهد ورزید، و یا سرسپردۀ یکی خواهد بود و دیگری را خوار خواهد شمرد. نمی‌توانید هم بندۀ خدا باشید، هم بندۀ پول.»

۱۴فَریسیانِ پولدوست با شنیدن این سخنان، عیسی را به ریشخند گرفتند.۱۵به آنها گفت: «شما آن کسانید که خویشتن را به مردم پارسا می‌نمایید، امّا خدا از دلتان آگاه است. آنچه مردم ارج بسیارش نهند، در نظر خدا ناپسند است!

۱۶«تورات و انبیا تا زمان یحیی بود. از آن پس، به پادشاهی خدا بشارت داده می‌شود و هر‌کس به جَبر و زور راه خود بدان می‌گشاید.۱۷با این حال، آسانتر است آسمان و زمین از میان برود تا اینکه نقطه‌ای از تورات فرو‌افتد!

۱۸«هر‌که زن خویش را طلاق دهد و زنی دیگر اختیار کند، زنا کرده است، و نیز هر‌که زنی طلاق داده شده را به زنی بگیرد، مرتکب زنا شده است.»

توانگر و ایلعازَر فقیر

۱۹«توانگری بود که جامه از ارغوان و کتان لطیف به‌تن می‌کرد و همه‌روزه به خوشگذرانی مشغول بود.۲۰فقیری ایلعازَر نام را بر درِ خانۀ او می‌نهادند که بدنش پوشیده از جراحت بود.۲۱ایلعازَر آرزو داشت با خرده‌های غذا که از سفرۀ آن توانگر فرو‌می‌افتاد، خود را سیر کند. حتی سگان نیز می‌آمدند و زخمهایش را می‌لیسیدند.۲۲باری، آن فقیر مُرد و فرشتگان او را به جوار ابراهیم بردند. توانگر نیز مُرد و او را دفن کردند.۲۳امّا چون چشم در جهان مردگان گشود، خود را در عذاب یافت. از دور، ابراهیم را دید و ایلعازَر را در جوارش.۲۴پس با صدای بلند گفت: ”ای پدر من ابراهیم، بر من ترحم کن و ایلعازَر را بفرست تا نوک انگشت خود را در آب تَر کند و زبانم را خنک سازد، زیرا در این آتش عذاب می‌کشم.“۲۵امّا ابراهیم پاسخ داد: ”ای فرزند، به‌یاد‌آر که تو در زندگی، از هر‌چیز خوب بهره‌مند شدی، حال‌آنکه چیزهای بد نصیب ایلعازَر شد. اکنون او اینجا در آسایش است و تو در عذاب.۲۶از این گذشته، بین ما و شما پرتگاهی هست؛ آنان که بخواهند از اینجا نزد تو آیند نتوانند، و آنان نیز که آنجایند نتوانند نزد ما آیند.“۲۷گفت: ”پس، ای پدر، تمنا اینکه ایلعازَر را به خانۀ پدرم بفرستی،۲۸زیرا مرا پنج برادر است. او را بفرست تا برادرانم را هشدار دهد، مبادا آنان نیز به این مکان عذاب درافتند.“۲۹ابراهیم پاسخ داد: ”آنها موسی و انبیا را دارند، پس به سخنان ایشان گوش فرادهند.“۳۰گفت: ”نه، ای پدر ما ابراهیم، بلکه اگر کسی از مردگان نزد آنها برود، توبه خواهند کرد.“۳۱ابراهیم به او گفت: ”اگر به موسی و انبیا گوش نسپارند، حتی اگر کسی از مردگان زنده شود، مجاب نخواهند شد.“‌»

۱۷

بخشایش، ایمان، وظیفه

۱آنگاه به شاگردان خود گفت: «از لغزشها گریزی نیست، امّا وای بر کسی که آنها را سبب گردد.۲او را بهتر آن می‌بود که سنگ آسیایی به گردنش بیاویزند و به دریا افکنند تا اینکه سبب لغزش یکی از این کوچکان شود.۳پس مراقب خود باشید. اگر برادرت گناه کند، او را توبیخ کن، و اگر توبه کرد، ببخشایش.۴اگر هفت بار در روز به تو گناه ورزد، و هفت بار نزد تو بازآید و گوید: ”توبه می‌کنم،“ او را ببخشا.»

۵رسولان به خداوند گفتند: «ایمان ما را بیفزا!»۶خداوند پاسخ داد: «اگر ایمانی به کوچکی دانۀ خردل داشته باشید، می‌توانید به این درخت توت بگویید از ریشه برآمده در دریا کاشته شود، و از شما فرمان خواهد برد.

۷«کیست از شما که چون خدمتکارش از شخم زدن یا چرانیدن گوسفندان در صحرا بازگردد، او را گوید: ”بیا، بنشین و بخور“؟۸آیا نخواهد گفت: ”شام مرا آماده کن و کمر به پذیرایی‌ام بربند تا بخورم و بیاشامم، و بعد تو بخور و بیاشام“؟۹آیا منّت از خدمتکار خود خواهد برد که فرمانش را به‌جای آورده است؟۱۰پس، شما نیز چون آنچه به شما فرمان داده شده است، به‌جای آوردید، بگویید: ”خدمتکارانی نالایقیم و تنها انجام وظیفه کرده‌ایم.“‌»

شفای ده جذامی

۱۱عیسی بر سر راه خود به اورشلیم، از حدّ سامره و جلیل می‌گذشت.۱۲پس چون به دهی وارد می‌شد، ده جذامی به او برخوردند. آنها دور ایستاده۱۳با صدای بلند فریاد برآوردند: «ای عیسی، ای استاد، بر ما ترحم کن.»۱۴چون عیسی آنها را دید، گفت: «بروید و خود را به کاهن بنمایید.» آنها به‌راه افتادند و در میانۀ راه از جذام پاک شدند.۱۵یکی از آنها چون دید شفا یافته است، در حالی که با صدای بلند خدا را ستایش می‌کرد، بازگشت۱۶و خود را به‌پای عیسی افکند و او را سپاس گفت. آن جذامی سامری بود.۱۷عیسی فرمود: «مگر آن ده تن همه پاک نشدند؟ پس نُه تن دیگر کجایند؟۱۸آیا به‌جز این غریبه، کسی دیگر بازنگشت تا خدا را سپاس گوید؟»۱۹سپس به او گفت: «برخیز و برو، ایمانت تو را شفا داده است.»

آمدن پادشاهی خدا

لوقا ۱۷:‏۲۶ و ۲۷ -‏ مَتّی ۲۴:‏۳۷-‏۳۹

۲۰عیسی در پاسخ فَریسیان که پرسیده بودند پادشاهی خدا کی خواهد آمد، گفت: «آمدن پادشاهی خدا را نمی‌توان به مشاهده دریافت،۲۱و کسی نخواهد گفت اینجا یا آنجاست، زیرا پادشاهی خدا در میان شماست.»

۲۲سپس به شاگردان گفت: «زمانی می‌آید که آرزو خواهید کرد یکی از روزهای پسر انسان را ببینید، امّا نخواهید دید.۲۳مردم به شما خواهند گفت: ”او اینجاست،“ یا ”او آنجاست.“ امّا در پی آنها مروید.۲۴زیرا همچنانکه صاعقه در یک آن می‌درخشد و آسمان را از کران تا کران روشن می‌کند، پسر انسان نیز در روز خود چنین خواهد بود.۲۵امّا نخست می‌باید رنج بسیار کشد و از سوی این نسل طرد شود.۲۶روزهای پسر انسان همچون روزهای نوح خواهد بود.۲۷مردم می‌خوردند و می‌نوشیدند و زن می‌گرفتند و شوهر می‌کردند تا آن روز که نوح به کشتی درآمد. آنگاه سیل برخاست و همه را هلاک کرد.۲۸در زمان لوط نیز چنین بود. مردم سرگرم خوردن و نوشیدن و خرید و فروش و زراعت و عمارت بودند.۲۹امّا روزی که لوط سُدوم را ترک گفت، آتش و گوگرد از آسمان بارید و همه را هلاک کرد.۳۰روز ظهور پسر انسان به همینگونه خواهد بود.۳۱در آن روز، کسی که بر بام خانه‌اش باشد و اثاثه‌اش در درون خانه، برای برداشتن آنها فرود نیاید. و آن که در مزرعه باشد نیز به خانه بازنگردد.۳۲زن لوط را به‌یاد‌آرید!۳۳هر‌که بخواهد جان خویش را حفظ کند، آن را از دست خواهد داد، و هر‌که جان خویش را از دست بدهد، آن را محفوظ خواهد داشت.۳۴به شما می‌گویم، در آن شب از دو تن که بر یک بسترند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.۳۵و از دو زن که در یک جا گندم آسیا می‌کنند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد. ۳۶[نیز از دو مرد که در مزرعه‌اند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.]»۳۷پرسیدند: «کجا، ای خداوند؟» پاسخ گفت: «هر‌جا لاشه‌ای باشد، لاشخوران در آنجا گرد‌می‌آیند!»

۱۸

مَثَل بیوه‌زن سمج

۱عیسی برای شاگردان مَثَلی آورد تا نشان دهد که باید همیشه دعا کنند و هرگز دلسرد نشوند.۲فرمود: «در شهری قاضی‌ای بود که نه از خدا باکی داشت، نه به خلق خدا توجهی.۳در همان شهر بیوه‌زنی بود که پیوسته نزدش می‌آمد و از او می‌خواست دادش از دشمن بستاند.۴قاضی چندگاهی به او اعتنا نکرد. امّا سرانجام با خود گفت: ”هرچند از خدا باکی ندارم و به خلق خدا نیز بی‌توجهم،۵امّا چون این بیوه‌زن مدام زحمتم می‌دهد، دادش می‌ستانم، مبادا پیوسته بیاید و مرا به‌ستوه آورد!“‌»۶آنگاه خداوند فرمود: «شنیدید این قاضی بی‌انصاف چه گفت؟۷حال، آیا خدا به دادِ برگزیدگان خود که روز و شب به درگاه او فریاد برمی‌آورند، نخواهد رسید؟ آیا این کار را همچنان به تأخیر خواهد افکند؟۸به شما می‌گویم که بزودی به داد ایشان خواهد رسید. امّا هنگامی که پسر انسان آید، آیا ایمان بر زمین خواهد یافت؟»

مَثَل فَریسی و خراجگیر

۹آنگاه برای برخی که از پارسایی خویش مطمئن بودند و بر دیگران به دیدۀ تحقیر می‌نگریستند، این مَثَل را آورد:۱۰«دو تن برای عبادت به معبد رفتند، یکی فَریسی، دیگری خراجگیر.۱۱فَریسی ایستاد و با خود چنین دعا کرد: ”خدایا، تو را شکر می‌گویم که همچون دیگر مردمان دزد و بدکاره و زناکار نیستم، و نه مانند این خراجگیرم.۱۲دو بار در هفته روزه می‌گیرم و از هرچه به‌دست می‌آورم، ده‌یک می‌دهم.“۱۳امّا آن خراجگیر دور ایستاد و نخواست حتی چشمان خود را به‌سوی آسمان بلند کند، بلکه بر سینۀ خود می‌کوفت و می‌گفت: ”خدایا، بر منِ گناهکار رحم کن.“۱۴به شما می‌گویم که این مرد، و نه آن دیگر، پارسا شمرده شده به خانه رفت. زیرا هر‌که خود را برافرازد، خوار خواهد شد، و هر‌که خود را خوار سازد، سرافراز خواهد گردید.»

عیسی و کودکان

لوقا ۱۸:‏۱۵-‏۱۷ -‏ مَتّی ۱۹:‏۱۳-‏۱۵؛ مَرقُس ۱۰:‏۱۳-‏۱۶

۱۵مردم حتی نوزادان را نزد عیسی می‌آوردند تا بر آنها دست بگذارد. شاگردان چون این را دیدند، مردم را سرزنش کردند.۱۶امّا عیسی آنان را نزد خود فراخواند و گفت: «بگذارید کودکان نزد من آیند؛ ایشان را بازمدارید، زیرا پادشاهی خدا از آنِ چنین کسان است.۱۷آمین، به شما می‌گویم، هر‌که پادشاهی خدا را همچون کودکی نپذیرد، هرگز بدان راه نخواهد یافت.»

رئیس ثروتمند

لوقا ۱۸:‏۱۸-‏۳۰ -‏ مَتّی ۱۹:‏۱۶-‏۲۹؛ مَرقُس ۱۰:‏۱۷-‏۳۰

۱۸یکی از رئیسان از او پرسید: «استاد نیکو، چه کنم تا وارث حیات جاویدان شوم؟»۱۹عیسی پاسخ داد: «چرا مرا نیکو می‌خوانی؟ هیچ‌کس نیکو نیست جز خدا فقط.۲۰احکام را می‌دانی: زنا مکن، قتل مکن، دزدی مکن، شهادت دروغ مده، پدر و مادر خود را گرامی‌دار.»۲۱گفت: «همۀ اینها را از کودکی به‌جا آورده‌ام.»۲۲عیسی چون این را شنید، گفت: «هنوز یک چیز کم داری؛ آنچه داری بفروش و بهایش را میان تنگدستان تقسیم کن، که در آسمان گنج خواهی داشت. آنگاه بیا و از من پیروی کن.»۲۳آن مرد چون این را شنید، اندوهگین شد، زیرا ثروت بسیار داشت.۲۴عیسی به او نگاه کرد و گفت: «چه دشوار است راه یافتن ثروتمندان به پادشاهی خدا!۲۵گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از راهیابی شخص ثروتمند به پادشاهی خدا.»

۲۶کسانی که این را شنیدند، پرسیدند: «پس چه کسی می‌تواند نجات یابد؟»۲۷فرمود: «آنچه برای انسان ناممکن است، برای خدا ممکن است.»

۲۸پِطرُس گفت: «ما که خانه و کاشانۀ خود را ترک گفتیم تا از تو پیروی کنیم!»۲۹عیسی به ایشان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، کسی نیست که خانه یا زن یا برادران یا والدین یا فرزندان را به‌خاطر پادشاهی خدا ترک کند،۳۰و در همین عصر چند برابر به‌دست نیاورد، و در عصر آینده نیز از حیات جاویدان بهره‌مند نگردد.»

پیشگویی مجدد عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود

لوقا ۱۸:‏۳۱-‏۳۳ -‏ مَتّی ۲۰:‏۱۷-‏۱۹؛ مَرقُس ۱۰:‏۳۲-‏۳۴

۳۱آنگاه آن دوازده تن را به کناری کشید و به ایشان گفت: «اینک به اورشلیم می‌رویم. در آنجا هرآنچه انبیا دربارۀ پسر انسان نوشته‌اند، به‌انجام خواهد رسید.۳۲زیرا او را به غیریهودیان خواهند سپرد. آنها او را استهزا و توهین خواهند کرد و آب‌دهان بر او انداخته، تازیانه‌اش خواهند زد و خواهند کشت.۳۳امّا در روز سوّم بر‌خواهد خاست.»۳۴شاگردان هیچ‌یک از اینها را درک نکردند. معنی سخن او از آنان پنهان بود و درنیافتند دربارۀ چه سخن می‌گوید.

شفای فقیر نابینا

لوقا ۱۸:‏۳۵-‏۴۳ -‏ مَتّی ۲۰:‏۲۹-‏۳۴؛ مَرقُس ۱۰:‏۴۶-‏۵۲

۳۵چون نزدیک اَریحا رسید، مردی نابینا بر کنار راه نشسته بود و گدایی می‌کرد.۳۶چون صدای جمعیتی را که از آنجا می‌گذشت شنید، پرسید: «چه خبر است؟»۳۷گفتند: «عیسای ناصری در گذر است.»۳۸او فریاد برکشید: «ای عیسی، پسر داوود، بر من ترحم کن!»۳۹کسانی که پیشاپیش جمعیت می‌رفتند، عتابش کردند و خواستند خاموش باشد. امّا او بیشتر فریاد برآورد که: «ای پسر داوود، بر من ترحم کن!»۴۰آنگاه عیسی بازایستاد و امر فرمود آن مرد را نزد او بیاورند. چون نزدیک آمد، عیسی از او پرسید:۴۱«چه می‌خواهی برایت بکنم؟» گفت: «سرور من، می‌خواهم بینا شوم.»۴۲عیسی به او گفت: «بینا شو! ایمانت تو را شفا داده است.»۴۳کور همان‌دم بینایی خود را بازیافت و خدا را سپاس‌گویان، از پی عیسی شتافت. مردم چون این را دیدند، همگی خدا را سپاس گفتند.

۱۹

زَکّای خراجگیر

۱عیسی به اَریحا درآمد و از میان شهر می‌گذشت.۲در آنجا توانگری بود، زَکّا نام، رئیس خراجگیران.۳او می‌خواست ببیند عیسی کیست، امّا از کوتاهی قامت و ازدحام جمعیت نمی‌توانست.۴از این‌رو، پیش دوید و از درخت چناری بالا رفت تا او را ببیند، زیرا عیسی از آن راه می‌گذشت.۵چون عیسی به آن مکان رسید، بالا نگریست و به او گفت: «زَکّا، بشتاب و پایین بیا که امروز باید در خانۀ تو بمانم.»۶زَکّا بی‌درنگ پایین آمد و با شادی او را پذیرفت.۷مردم چون این را دیدند، همگی لب به شکایت گشودند که: «به خانۀ گناهکاری به میهمانی رفته است.»۸و امّا زَکّا از جا برخاست و به خداوند گفت: «‌سرور من، اینک نصف اموال خود را به فقرا می‌بخشم، و اگر چیزی به ناحق از کسی گرفته باشم، چهار برابر به او بازمی‌گردانم.»۹عیسی فرمود: «امروز نجات به این خانه آمده است، چرا‌که این مرد نیز فرزند ابراهیم است.۱۰زیرا پسر انسان آمده تا گمشده را بجوید و نجات بخشد.»

مَثَل پادشاه و ده خادم

لوقا ۱۹:‏۱۲-‏۲۷ -‏ مشابه مَتّی ۲۵:‏۱۴-‏۳۰

۱۱در همان‌حال که آنان به این سخنان گوش فرامی‌دادند، عیسی در ادامۀ سخن، مَثَلی آورد، زیرا نزدیک اورشلیم بود و مردم گمان می‌کردند پادشاهی خدا در همان زمان ظهور خواهد کرد.۱۲پس گفت: «نجیب‌زاده‌ای به سرزمینی دوردست رفت تا به مقام شاهی منصوب شود و سپس بازگردد.۱۳پس، ده تن از خادمان خود را فراخواند و به هر‌یک سکه‌ای طلا داد و گفت: ”تا بازگشت من با این پول تجارت کنید.“۱۴امّا مردمانی که قرار بود بر ایشان حکومت کند، از وی نفرت داشتند؛ آنان از پس او قاصدانی فرستادند با این پیغام که: ”ما نمی‌خواهیم این شخص بر ما حکومت کند.“۱۵با اینهمه، او به مقام شاهی منصوب شد و به ولایت خویش بازگشت. پس فرمود خادمانی را که به ایشان سرمایه داده بود، فراخوانند تا دریابد هر‌یک چقدر سود کرده است.۱۶اوّلی آمد و گفت: ”سرورا، سکۀ تو ده سکۀ دیگر سود آورده است.“۱۷به او گفت: ”آفرین، ای خادم نیکو! چون در اندک امین بودی، حکومت ده شهر را به تو می‌سپارم.“۱۸دوّمی آمد و گفت: ”سرورا، سکۀ تو پنج سکۀ دیگر سود آورده است.“۱۹به او نیز گفت: ”بر پنج شهر حکمرانی کن.“۲۰سپس دیگری آمد و گفت: ”سرورا، اینک سکۀ تو! آن را در پارچه‌ای پیچیده، نگاه داشتم.۲۱زیرا از تو می‌ترسیدم، چون مردی سختگیری. آنچه نگذاشته‌ای، برمی‌گیری، و آنچه نکاشته‌ای، می‌دروی.“۲۲به او گفت: ”ای خادم بدکاره، مطابق گفتۀ خودت بر تو حکم می‌کنم. تو که می‌دانستی مردی سختگیرم، آنچه نگذاشته‌ام برمی‌گیرم و آنچه نکاشته‌ام می‌دروم،۲۳چرا پول مرا به صرّافان ندادی تا چون بازگردم آن را با سود پس گیرم؟“۲۴پس به حاضران گفت: ”سکه را از او بگیرید و به آن که ده سکه دارد، بدهید.“۲۵به او گفتند: ”سرورا، او که خود ده سکه دارد!“۲۶پاسخ داد: ”به شما می‌گویم که به هر‌که دارد، بیشتر داده خواهد شد؛ امّا آن که ندارد، همان که دارد نیز از او گرفته خواهد شد.۲۷و اینک آن دشمنان مرا که نمی‌خواستند بر ایشان حکومت کنم بدینجا بیاورید و در برابر من بکشید.“‌»

ورود شاهانه عیسی به اورشلیم

لوقا ۱۹:‏۲۹-‏۳۸ -‏ مَتّی ۲۱:‏۱-‏۹؛ مَرقُس ۱۱:‏۱-‏۱۰

لوقا ۱۹:‏۳۵-‏۳۸ -‏ یوحنا ۱۲:‏۱۲-‏۱۵

۲۸پس از این گفتار، عیسی پیشاپیش دیگران راه اورشلیم را در پیش گرفت.

۲۹چون به نزدیکی بیت‌فاجی و بیت‌عَنْیا که بر فراز کوهی بود رسید، دو تن از شاگردان خود را فرستاده گفت:۳۰«به دهکده‌ای که پیش روی شماست، بروید. چون وارد شدید، کره الاغی را بسته خواهید یافت که تا‌به‌حال کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و به اینجا بیاورید.۳۱اگر کسی از شما پرسید: ”چرا آن را باز می‌کنید؟“ بگویید: ”خداوند بدان نیاز دارد.“‌»۳۲فرستادگان رفتند و همه‌چیز را چنان یافتند که عیسی گفته بود.۳۳و چون کره را باز می‌کردند، صاحبانش به ایشان گفتند: «چرا کره را باز می‌کنید؟»۳۴پاسخ دادند: «خداوند بدان نیاز دارد.»۳۵آنان کره را نزد عیسی آوردند. سپس رداهای خود را بر آن افکندند و عیسی را بر آن نشاندند.۳۶همچنان که عیسی پیش می‌راند، مردم رداهای خود را بر سر راه می‌گستردند.۳۷چون نزدیک سرازیری کوه زیتون رسید، جماعتِ شاگردان همگی شادمانه خدا را با صدای بلند به‌خاطر همۀ معجزاتی که از او دیده بودند سپاس گفته،۳۸ندا دردادند که:

«خجسته باد پادشاهی که به نام خداوند می‌آید!

صلح و سلامت در آسمان و جلال در عرشِ برین باد!»

۳۹برخی از فَریسیان از میان جمعیت به عیسی گفتند: «استاد، شاگردانت را عتاب کن!»۴۰در پاسخ گفت: «به شما می‌گویم اگر اینان خاموش شوند، سنگها به فریاد خواهند آمد!»

۴۱پس چون به اورشلیم نزدیک شد و شهر را دید، بر آن گریست۴۲و گفت: «کاش که تو، حتی تو، در این روز تشخیص می‌دادی که چه چیز برایت صلح و سلامت به ارمغان می‌آورد. امّا افسوس که از چشمانت پنهان گشته است.۴۳زمانی فراخواهد رسید که دشمنانت گرداگرد تو سنگر خواهند ساخت و از هرسو محاصره‌ات کرده، عرصه را بر تو تنگ خواهند نمود؛۴۴و تو و فرزندانت را در درونت به خاک و خون خواهند کشید. و سنگ بر سنگ بر جا نخواهند گذاشت؛ زیرا از موعد دیدار خداوند با خودت غافل ماندی.»

عیسی در معبد

لوقا ۱۹:‏۴۵ و ۴۶ -‏ مَتّی ۲۱:‏۱۲-‏۱۶؛

 مَرقُس ۱۱:‏۱۵-‏۱۸؛ یوحنا ۲:‏۱۳-‏۱۶

۴۵سپس به صحن معبد درآمد و به بیرون راندن فروشندگان آغاز نمود،۴۶و به آنان گفت: «چنین آمده است که ”خانۀ من خانۀ دعا خواهد بود“؛ امّا شما آن را ”لانۀ راهزنان“ ساخته‌اید.»

۴۷او هر روز در معبد تعلیم می‌داد. امّا سران کاهنان و علمای دین و مشایخ قوم در پی کشتن او بودند،۴۸ولی راهی برای انجام مقصود خود نمی‌یافتند، زیرا مردم همه شیفتۀ سخنان او بودند.

۲۰

سؤال دربارۀ اجازۀ عیسی

لوقا ۲۰:‏۱-‏۸ -‏ مَتّی ۲۱:‏۲۳-‏۲۷؛ مَرقُس ۱۱:‏۲۷-‏۳۳

۱یکی از روزها که عیسی در صحن معبد مردم را تعلیم و بشارت می‌داد، سران کاهنان و علمای دین به همراه مشایخ نزدش آمدند۲و گفتند: «به ما بگو، به چه حقّی این کارها را می‌کنی؟ چه کسی این حق را به تو داده است؟»۳پاسخ داد: «من نیز از شما پرسشی دارم؛ به من بگویید،۴آیا تعمید یحیی از آسمان بود یا از انسان؟»۵آنها با هم شور کرده، گفتند: «اگر بگوییم از آسمان بود، خواهد گفت، ”پس چرا به او ایمان نیاوردید؟“۶و اگر بگوییم از انسان بود، مردم همگی سنگسارمان خواهند کرد، زیرا بر این اعتقادند که یحیی پیامبر بود.»۷پس پاسخ دادند: «نمی‌دانیم از کجاست.»۸عیسی گفت: «من نیز به شما نمی‌گویم به چه حقّی این کارها را می‌کنم.»

مَثَل باغبانان شرور

لوقا ۲۰:‏۹-‏۱۹ -‏ مَتّی ۲۱:‏۳۳-‏۴۶؛ مَرقُس ۱۲:‏۱-‏۱۲

۹آنگاه این مَثَل را برای مردم آورد: «مردی تاکستانی غَرْس کرد و آن را به چند باغبان اجاره داد و مدتی طولانی به سفر رفت.۱۰در موسم برداشت محصول، غلامی نزد باغبانان فرستاد تا مقداری از میوۀ تاکستان را به او بدهند. امّا باغبانان او را زدند و دست خالی بازگرداندند.۱۱پس غلامی دیگر فرستاد، امّا او را نیز زدند و با وی بی‌حرمتی کرده، دست خالی روانه‌اش نمودند.۱۲پس سوّمین بار غلامی فرستاد، امّا او را نیز مجروح کرده، بیرون افکندند.

۱۳«پس صاحب باغ گفت: ”چه کنم؟ پسر محبوب خود را می‌فرستم؛ شاید او را حرمت بدارند.“۱۴امّا باغبانان چون پسر را دیدند، با هم به مشورت نشسته، گفتند: ”این وارث است. بیایید او را بکشیم تا میراث از آنِ ما شود.“۱۵پس او را از تاکستان بیرون افکنده، کشتند.

«حالْ به گمان شما صاحب تاکستان با آنها چه خواهد کرد؟۱۶او خواهد آمد و باغبانان را هلاک کرده، تاکستان را به دیگران خواهد سپرد.» چون این را شنیدند، گفتند: «چنین مباد!»۱۷امّا او به آنان نگریست و گفت: «پس معنی آن نوشته چیست که می‌گوید:

”همان سنگی که معماران رد کردند،

سنگ اصلی بنا شده است“؟

۱۸هر‌که بر آن سنگ افتد، خُرد خواهد شد، و هرگاه آن سنگ بر کسی افتد، او را در هم خواهد شکست.»۱۹علمای دین و سران کاهنان چون دریافتند این مَثَل را دربارۀ آنها می‌گوید، بر‌‌آن شدند همان‌دم او را گرفتار کنند، امّا از مردم بیم داشتند.

پرسش دربارۀ پرداخت خراج

لوقا ۲۰:‏۲۰-‏۲۶ -‏ مَتّی ۲۲:‏۱۵-‏۲۲؛ مَرقُس ۱۲:‏۱۳-‏۱۷

۲۰پس عیسی را زیر نظر گرفتند و جاسوسانی نزد او فرستادند که خود را صدیق جلوه می‌دادند. آنها در پی این بودند که از سخنان عیسی دستاویزی برای تسلیم او به قدرت و اقتدار والی بیابند.۲۱پس جاسوسان از او پرسیدند: «استاد، می‌دانیم که تو حقیقت را بیان می‌کنی و تعلیم می‌دهی، و از کسی جانبداری نمی‌کنی، بلکه راه خدا را به‌درستی می‌آموزانی.۲۲آیا پرداخت خراج به قیصر بر ما رواست یا نه؟»۲۳امّا او به نیرنگ ایشان پی برد و گفت:۲۴«دیناری به من نشان دهید. نقش و نام روی این سکه از آنِ کیست؟»۲۵پاسخ دادند: «از آنِ قیصر.» به آنها گفت: «مال قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا!»۲۶بدینسان، نتوانستند در حضور مردم او را با گفته‌هایش به دام اندازند، و در شگفت از پاسخ او، خاموش ماندند.

سؤال دربارۀ قیامت

لوقا ۲۰:‏۲۷-‏۴۰ -‏ مَتّی ۲۲:‏۲۳-‏۳۳؛ مَرقُس ۱۲:‏۱۸-‏۲۷

۲۷سپس تنی ند از صَدّوقیان که منکر قیامتند آمدند،۲۸و سؤالی از او کرده، گفتند: «استاد، موسی برای ما نوشت که اگر برادر مردی بمیرد و از خود زنی بی‌فرزند بر جای نهد، آن مرد باید او را به زنی بگیرد تا نسلی برای برادرش باقی گذارد.۲۹باری، هفت برادر بودند. برادر نخستین زنی گرفت و بی‌فرزند مُرد.۳۰سپس دوّمین۳۱و بعد سوّمین او را به زنی گرفتند و به همینسان هر هفت برادر مردند، بی‌آنکه از خود فرزندی بر جای نهند.۳۲سرانجام آن زن نیز بمرد.۳۳حال، در قیامت، او زنِ کدامیک خواهد بود؟ زیرا هر هفت برادر او را به زنی گرفتند.»

۳۴عیسی پاسخ داد: «مردم این عصر زن می‌گیرند و شوهر می‌کنند.۳۵امّا آنان که شایستۀ رسیدن به عصر آینده و قیامت مردگان محسوب شوند، نه زن خواهند گرفت و نه شوهر خواهند کرد،۳۶و نه دیگر خواهند مرد؛ زیرا مانند فرشتگان خواهند بود. آنان فرزندان خدایند، چرا‌که فرزندان قیامتند.۳۷حقیقتِ برخاستن مردگان را حتی موسی نیز در شرح ماجرای بوتۀ سوزان آشکار می‌کند، آنجا که خداوند، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب خوانده شده است.۳۸امّا او نه خدای مردگان، بلکه خدای زندگان است؛ زیرا نزد او همه زنده‌اند.»۳۹بعضی از علمای دین در پاسخ گفتند: «استاد، نیکو گفتی!»۴۰و دیگر هیچ‌کس جرئت نکرد پرسشی از او کند.

مسیح پسر کیست؟

لوقا ۲۰:‏۴۱-‏۴۷ -‏ مَتّی ۲۲:‏۴۱ -‏ ۲۳:‏۷؛ مَرقُس ۱۲:‏۳۵-‏۴۰

۴۱سپس عیسی به آنان گفت: «چگونه است که می‌گویند مسیح پسر داوود است؟۴۲چرا‌که داوود خود در کتاب مزامیر می‌گوید:

”خداوند به خداوند من گفت:

به‌دست راست من بنشین

۴۳تا آن هنگام که دشمنانت را کرسیِ زیر پایت سازم.“

۴۴اگر داوود او را ”خداوند“ می‌خواند، چگونه او می‌تواند پسر داوود باشد؟»

۴۵در همان حال که مردم همه گوش فرامی‌دادند، عیسی به شاگردان خود گفت:۴۶«از علمای دین برحذر باشید که دوست دارند در قبای بلند راه بروند و مردم در کوچه و بازار آنها را سلام گویند، و در کنیسه‌ها بهترین جای را داشته باشند و در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند.۴۷از سویی خانه‌های بیوه‌زنان را غارت می‌کنند و از دیگر‌‌سو، برای تظاهر، دعای خود را طول می‌دهند. مکافات اینان بسی سخت‌تر خواهد بود.»

۲۱

هدیۀ بیوه‌زن فقیر

لوقا ۲۱:‏۱-‏۴ -‏ مَرقُس ۱۲؛ ۴۱-‏۴۴

۱عیسی به اطراف نگریست و ثروتمندانی را دید که هدایای خود را در صندوق بیت‌المالِ معبد می‌انداختند.۲در آن میان بیوه‌زنی فقیر را نیز دید که دو سکۀ ناچیزِ مسی در صندوق انداخت.۳عیسی گفت: «براستی به شما می‌گویم، این بیوه‌زن فقیر از همۀ آنان بیشتر داد.۴زیرا آنان جملگی از فزونی دارایی خویش دادند، امّا این زن در تنگدستی خود، تمامی روزی خویش را داد.»

نشانه‌های پایان عصر حاضر

لوقا ۲۱:‏۵-‏۳۶ -‏ مَتّی ۲۴؛ مَرقُس ۱۳

لوقا ۲۱:‏۱۲-‏۱۷ -‏ مَتّی ۱۰:‏۱۷-‏۲۲

۵چون برخی در وصف معبد سخن می‌گفتند که چگونه با سنگهای زیبا و هدایای وقف شده مزیّن است، عیسی گفت:۶«زمانی خواهد آمد که از آنچه اینجا می‌بینید، سنگی بر سنگ دیگر نخواهد ماند بلکه همه فرو‌‌خواهد ریخت.»

۷پرسیدند: «استاد، این وقایع کِی روی خواهد داد و نشانۀ نزدیک شدن آنها چیست؟»۸پاسخ داد: «بهوش باشید که گمراه نشوید؛ زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت: ”من همانم“ و ”زمان موعود فرارسیده است“. از آنها پیروی مکنید.

۹«و چون خبر جنگها و آشوبها را می‌شنوید، نهراسید. زیرا می‌باید نخست چنین وقایعی رخ دهد، ولی پایان کار بلافاصله فرا‌نخواهد رسید.»۱۰سپس به آنها گفت: «قومی بر قوم دیگر و حکومتی بر حکومت دیگر بر‌خواهند خاست.۱۱زلزله‌های بزرگ و قحطی و طاعون در جایهای گوناگون خواهد آمد، و وقایع هولناک روی داده، نشانه‌های مهیب از آسمان ظاهر خواهد شد.

۱۲«امّا پیش از اینهمه، شما را گرفتار کرده، آزار خواهند رسانید و به کنیسه‌ها و زندانها خواهند سپرد، و به‌خاطر نام من، شما را نزد پادشاهان و والیان خواهند برد۱۳و اینگونه فرصت خواهید یافت تا شهادت دهید.۱۴این را آویزۀ گوش سازید که پیشاپیش نگران نباشید در دفاع از خود چه بگویید.۱۵زیرا به شما کلام و حکمتی خواهم داد که هیچ‌یک از دشمنانتان را یارای مقاومت یا مخالفت با آن نباشد.۱۶حتی والدین و برادرانتان، و خویشان و دوستانتان شما را تسلیم دشمن خواهند کرد و برخی از شما را خواهند کشت.۱۷مردم همه به‌خاطر نام من از شما نفرت خواهند داشت.۱۸امّا مویی از سرتان گُم نخواهد شد.۱۹با پایداری، جان خود را نجات خواهید داد.

۲۰«چون بینید اورشلیم به محاصرۀ سپاهیان درآمده، بدانید که ویرانی آن نزدیک است.۲۱آنگاه آنان که در یهودیه باشند به کوهها بگریزند و آنان که در شهر باشند از شهر بیرون شوند، و آنان که در دشت و صحرا باشند به شهر درنیایند.۲۲زیرا آن روزها، روزهای مکافات است که در آن هرآنچه نوشته شده تحقق خواهد یافت.۲۳وای بر زنان آبستن و مادران شیرده در آن روزها! زیرا مصیبتی عظیم دامنگیر این سرزمین خواهد شد و این قوم به غضب الهی دچار خواهند گشت.۲۴به‌دم شمشیر خواهند افتاد و در میان همۀ قومهای دیگر به اسارت برده خواهند شد و اورشلیم لگدمالِ غیریهودیان خواهد گشت تا آنگاه که دوران غیریهودیان تحقق یابد.

۲۵«نشانه‌هایی در خورشید و ماه و ستارگان پدید خواهد آمد. بر زمین، قومها از جوش و خروش دریا پریشان و مشوش خواهند شد.۲۶مردم از تصور آنچه باید بر دنیا حادث شود، از فرط وحشت بی‌هوش خواهند شد، زیرا نیروهای آسمان به لرزه در‌خواهد آمد.۲۷آنگاه پسر انسان را خواهند دید که با قدرت و جلال عظیم در ابری می‌آید.۲۸چون این امور آغاز شود، راست بایستید و سرهای خود را بالا بگیرید، زیرا رهایی شما نزدیک است!»

۲۹و این مَثَل را برای آنها آورد: «درخت انجیر و درختان دیگر را در نظر آورید.۳۰به محض اینکه برگ می‌دهند، می‌توانید ببینید و دریابید که تابستان نزدیک است.۳۱به همینسان، هرگاه ببینید این چیزها رخ می‌دهد، درمی‌یابید که پادشاهی خدا نزدیک شده است.۳۲آمین، به شما می‌گویم، تا همۀ این امور واقع نشود، این نسل نخواهد گذشت.۳۳آسمان و زمین زایل خواهد شد، امّا سخنان من هرگز زوال نخواهد پذیرفت.

۳۴«بهوش باشید، مبادا عیش و نوش و مستی و نگرانیهای زندگی دلتان را سنگین سازد و آن روز چون دامی به‌ناگاه غافلگیرتان کند.۳۵زیرا بر همۀ مردم در سرتاسر جهان خواهد آمد.۳۶پس همیشه مراقب باشید و دعا کنید تا بتوانید از همۀ این چیزها که بزودی رخ خواهد داد، در امان بمانید و در حضور پسر انسان بایستید.»

۳۷عیسی هر روز در معبد تعلیم می‌داد و هر شب از شهر بیرون می‌رفت و بر فراز کوه معروف به زیتون شب را به صبح می‌آورد.۳۸صبحگاهان مردم برای شنیدن سخنانش در معبد گرد‌می‌آمدند.

۲۲

خیانت یهودا

لوقا ۲۲:‏۱ و ۲ -‏ مَتّی ۲۶:‏۲-‏۵؛

 مَرقُس ۱۴:‏۱ و ۲ و ۱۰ و ۱۱

۱و امّا عید فَطیر که به پِسَخ معروف است نزدیک می‌شد،۲و سران کاهنان و علمای دین در جستجوی راهی مناسب برای کشتن عیسی بودند، زیرا از شورش مردم بیم داشتند.۳آنگاه شیطان در یهودای معروف به اِسْخَریوطی که یکی از دوازده شاگرد بود، رخنه کرد.۴او نزد سران کاهنان و فرماندهان نگهبانان معبد رفت و با آنان گفتگو کرد که چگونه عیسی را به دست ایشان تسلیم کند.۵آنان شاد شدند و موافقت کردند مبلغی به او بدهند.۶او نیز پذیرفت و در پی فرصت بود تا در غیاب مردم، عیسی را به آنان تسلیم کند.

شام آخر

لوقا ۲۲:‏۷-‏۱۳ -‏ مَتّی ۲۶:‏۱۷-‏۱۹؛ مَرقُس ۱۴:‏۱۲-‏۱۶

لوقا ۲۲:‏۱۷-‏۲۰ -‏ مَتّی ۲۶:‏۲۶-‏۲۹؛ مَرقُس ۱۴:‏۲۲-‏۲۵؛ اوّل قُرِنتیان ۱۱:‏۲۳-‏۲۵

لوقا ۲۲:‏۲۱-‏۲۳ -‏ مَتّی ۲۶:‏۲۱-‏۲۴؛ مَرقُس ۱۴:‏۱۸-‏۲۱؛ یوحنا ۱۳:‏۲۱-‏۳۰

لوقا ۲۲:‏۲۵-‏۲۷ -‏ مَتّی ۲۰:‏۲۵-‏۲۸؛ مَرقُس ۱۰:‏۴۲-‏۴۵

لوقا ۲۲:‏۳۳ و ۳۴ -‏ مَتّی ۲۶:‏۳۳-‏۳۵؛ مَرقُس ۱۴:‏۲۹-‏۳۱؛ یوحنا ۱۳:‏۳۷ و ۳۸

۷پس روز عید فَطیر که می‌بایست برۀ پِسَخ قربانی شود، فرارسید.۸عیسی، پِطرُس و یوحنا را فرستاده، گفت: «بروید و شام پِسَخ را برایمان تدارک ببینید تا بخوریم.»۹پرسیدند: «کجا می‌خواهی تدارک ببینیم؟»۱۰پاسخ داد: «هنگامی که داخل شهر می‌شوید، مردی با کوزه‌ای آب به شما برمی‌خورد. از پی او به خانه‌ای بروید که بدان وارد می‌شود۱۱و به صاحبخانه بگویید: ”استاد می‌گوید: «میهمانخانه کجاست تا شام پِسَخ را با شاگردانم بخورم؟»“۱۲او بالاخانۀ بزرگ و مفروشی به شما نشان خواهد داد. در آنجا تدارک ببینید.»۱۳آنها رفتند و همه‌چیز را همانگونه یافتند که به ایشان گفته بود، و پِسَخ را تدارک دیدند.

۱۴ساعت مقرر فرارسید و عیسی با رسولان خود بر سفره بنشست.۱۵آنگاه به ایشان گفت: «اشتیاق بسیار داشتم پیش از رنج کشیدنم، این پِسَخ را با شما بخورم.۱۶زیرا به شما می‌گویم که دیگر از آن نخواهم خورد تا آن هنگام که در پادشاهی خدا تحقق یابد.»۱۷پس جامی برگرفت و شکر کرد و گفت: «این را بگیرید و میان خود تقسیم کنید.۱۸زیرا به شما می‌گویم که تا آمدن پادشاهی خدا دیگر از محصول مو نخواهم نوشید.»۱۹همچنین نان را برگرفته، شکر کرد و پاره نمود و به آنها داد و گفت: «این بدن من است که برای شما داده می‌شود؛ این را به‌یاد من به‌جا آرید.»۲۰به همینسان، پس از شام جام را برگرفت و گفت: «این جام، عهد جدید است در خون من، که به‌خاطر شما ریخته می‌شود.۲۱امّا دست آنکس که قصد تسلیم من دارد، با دست من در سفره است.۲۲پسر انسان آنگونه که مقدّر است، خواهد رفت، امّا وای بر آنکس که او را تسلیم دشمن می‌کند.»۲۳آنگاه به پرسش از یکدیگر آغاز کردند که کدامیک چنین خواهد کرد.

۲۴نیز جدالی میانشان درگرفت در این‌باره که کدامیک از ایشان بزرگتر است.۲۵عیسی بدیشان گفت: «پادشاهان دیگرْ قومها بر ایشان سروری می‌کنند؛ و حاکمانِ ایشان ”ولی‌نعمت“ خوانده می‌شوند.۲۶امّا شما چنین مباشید. بزرگترین در میان شما باید همچون کوچکترین باشد و حاکم باید همچون خادم بُوَد.۲۷زیرا کدامیک بزرگتر است، آن که بر سفره نشیند یا آن که خدمت کند؟ آیا نه آن که بر سفره نشیند؟ امّا من در میان شما همچون خادم هستم.

۲۸«شما کسانی هستید که در آزمایشهای من در کنارم ایستادید.۲۹پس همانگونه که پدرم پادشاهی‌ای به من عطا کرد، من نیز به شما عطا می‌کنم،۳۰تا بر سفرۀ من در پادشاهی من بخورید و بیاشامید و بر تختها بنشینید و بر دوازده قبیلۀ اسرائیل داوری کنید.

۳۱«ای شَمعون، ای شَمعون، شیطان اجازه خواست شما را همچون گندم غربال کند.۳۲امّا من برای تو دعا کردم تا ایمانت تلف نشود. پس چون بازگشتی، برادرانت را استوار بدار.»۳۳امّا او در پاسخ گفت: «ای سرورم، من آماده‌ام با تو به زندان بروم و جان بسپارم.»۳۴عیسی جواب داد: «پِطرُس، بدان که امروز پیش از بانگ خروس، سه بار انکار خواهی کرد که مرا می‌شناسی.»

۳۵سپس از آنها پرسید: «آیا زمانی که شما را بدون کیسۀ پول و توشه‌دان و کفش گسیل داشتم، به چیزی محتاج شدید؟» پاسخ دادند: «نه، به هیچ‌چیز.»۳۶پس به آنها گفت: «امّا اکنون هر‌که کیسه یا توشه‌دان دارد، آن را برگیرد و اگر شمشیر ندارد، جامۀ خود را فروخته، شمشیری بخرد.۳۷زیرا این نوشته باید دربارۀ من تحقق یابد که: ”او از خطاکاران محسوب شد.“ آری، آنچه دربارۀ من نوشته شده، در شرف تحقق است.»۳۸شاگردان گفتند: «ای خداوند، بنگر، دو شمشیر داریم.» به ایشان گفت: «دیگر کافی است!»

دعا در کوه زیتون

لوقا ۲۲:‏۴۰-‏۴۶ -‏ مَتّی ۲۶:‏۳۶-‏۴۶؛ مَرقُس ۱۴:‏۳۲-‏۴۲

۳۹سپس عیسی بیرون رفت و بنا‌‌به عادت، راهی کوه زیتون شد و شاگردانش نیز از پی او رفتند.۴۰چون به آن مکان رسیدند، به ایشان گفت: «دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.»۴۱سپس به مسافت پرتاب سنگی از آنها کناره گرفت و زانو زده، چنین دعا کرد:۴۲«ای پدر، اگر ارادۀ توست، این جام را از من دور کن؛ امّا نه خواست من، بلکه ارادۀ تو انجام شود.»۴۳آنگاه فرشته‌ای از آسمان بر او ظاهر شد و او را تقویت کرد.۴۴پس چون در رنجی جانکاه بود، با جدیّتی بیشتر دعا کرد، و عرقش همچون قطرات خون بر زمین می‌چکید.۴۵چون از دعا برخاست و نزد شاگردان بازگشت، دید از فرط اندوه خفته‌اند.۴۶به ایشان گفت: «چرا در خوابید؟ برخیزید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.»

گرفتار شدن عیسی

لوقا ۲۲:‏۴۷-‏۵۳ -‏ مَتّی ۲۶:‏۴۷-‏۵۶؛ مَرقُس ۱۴:‏۴۳-‏۵۰؛ یوحنا ۱۸:‏۳-‏۱۱

۴۷هنوز سخن می‌گفت که گروهی از راه رسیدند. یهودا، یکی از آن دوازده تن، آنان را هدایت می‌کرد. او به عیسی نزدیک شد تا وی را ببوسد،۴۸امّا عیسی به او گفت: «ای یهودا، آیا پسر انسان را با بوسه تسلیم می‌کنی؟»۴۹چون پیروان عیسی دریافتند چه روی می‌دهد، گفتند: «ای سرور ما، شمشیرهایمان را برکشیم؟»۵۰و یکی از آنان غلام کاهن‌اعظم را به شمشیر زد و گوش راستش را برید.۵۱امّا عیسی گفت: «دست نگاه دارید!» و گوش آن مرد را لمس کرد و شفا داد.۵۲سپس خطاب به سران کاهنان و فرماندهان نگهبانان معبد و مشایخی که برای گرفتار کردن او آمده بودند، گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به سراغم آمده‌اید؟۵۳هر روز در معبد با شما بودم، و دست بر من دراز نکردید. امّا این ساعتِ شماست و قدرت تاریکی.»

انکار پِطرُس

لوقا ۲۲:‏۵۵-‏۶۲ -‏ مَتّی ۲۶:‏۶۹-‏۷۵؛

مَرقُس ۱۴:‏۶۶-‏۷۲؛ یوحنا ۱۸:‏۱۶-‏۱۸ و ۲۵-‏۲۷

۵۴سپس او را گرفتند و به خانۀ کاهن‌اعظم بردند. پِطرُس دورادور از پی ایشان می‌رفت.۵۵در میانۀ صحنِ خانه، آتشی روشن بود و جمعی گرد آن نشسته بودند. پِطرُس نیز در میان آنان بنشست.۵۶در این هنگام، کنیزی او را در روشنایی آتش دید و به او خیره شده گفت: «این مرد نیز با او بود.»۵۷امّا او انکار کرد و گفت: «ای زن، او را نمی‌شناسم.»۵۸کمی بعد، کسی دیگر او را دید و گفت: «تو نیز یکی از آنهایی.» پِطرُس در پاسخ گفت: «ای مرد، من از آنها نیستم.»۵۹ساعتی گذشت و کسی دیگر به تأکید گفت: «بی‌گمان این مرد نیز با او بود، زیرا جلیلی است.»۶۰پِطرُس در پاسخ گفت: «ای مرد، نمی‌دانم چه می‌گویی.» هنوز سخن می‌گفت که خروس بانگ زد.۶۱آنگاه خداوند روی گرداند و به پِطرُس نگاه کرد، و پِطرُس سخن او را به‌یاد آورد که گفته بود: «امروز پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد.»۶۲پس بیرون رفت و به‌تلخی بگریست.

استهزای عیسی

لوقا ۲۲:‏۶۳-‏۶۵ -‏ مَتّی ۲۶:‏۶۷ و ۶۸؛

مَرقُس ۱۴:‏۶۵؛ یوحنا ۱۸:‏۲۲ و ۲۳

۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، به استهزا و زدن او آغاز کردند.۶۴چشمان او را بسته، می‌گفتند: «نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟»۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند.

محاکمۀ عیسی در حضور شورای یهود

لوقا ۲۲:‏۶۷-‏۷۱ -‏ مَتّی ۲۶:‏۶۳-‏۶۶؛

مَرقُس ۱۴:‏۶۱-‏۶۳؛ یوحنا ۱۸:‏۱۹-‏۲۱

۶۶چون صبح شد، شورای مشایخ قوم، یعنی سران کاهنان و علمای دین، تشکیل جلسه دادند و عیسی را به حضور فراخواندند.۶۷گفتند: «اگر تو مسیحی، به ما بگو.» پاسخ داد: «اگر بگویم، سخنم را باور نخواهید کرد،۶۸و اگر از شما بپرسم، پاسخم نخواهید داد.۶۹امّا از این پس، پسر انسان به‌دست راست قدرت خدا خواهد نشست.»۷۰همگی گفتند: «پس آیا تو پسر خدایی؟» در پاسخ گفت: «شما خود گفتید که هستم.»۷۱پس گفتند: «دیگر چه نیازی به شهادت است؟ خود از زبانش شنیدیم.‌»

۲۳

محاکمه در حضور پیلاتُس و هیرودیس

لوقا ۲۳:‏۲ و ۳ -‏ مَتّی ۲۷:‏۱۱-‏۱۴؛

مَرقُس ۱۵:‏۲-‏۵؛ یوحنا ۱۸:‏۲۹-‏۳۷

لوقا ۲۳:‏۱۸-‏۲۵ -‏ مَتّی ۲۷:‏۱۵-‏۲۶؛

مَرقُس ۱۵:‏۶-‏۱۵؛ یوحنا ۱۸:‏۳۹ -‏ ۱۹:‏۱۶

۱آنگاه همۀ شورا برخاستند و او را نزد پیلاتُس بردند۲و از او شکایت کرده، گفتند: «این مرد را یافته‌ایم که قوم ما را گمراه می‌کند و ما را از پرداخت خراج به قیصر بازمی‌دارد و ادعا دارد مسیح و پادشاه است.»۳پس پیلاتُس از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودی؟» در پاسخ گفت: «تو خود چنین می‌گویی!»۴آنگاه پیلاتُس به سران کاهنان و جماعت اعلام کرد: «سببی برای محکوم کردن این مرد نمی‌یابم.»۵امّا آنها به‌اصرار گفتند: «او در سرتاسر یهودیه مردم را با تعالیم خود تحریک می‌کند. از جلیل آغاز کرده و حال بدینجا نیز رسیده است.»

۶چون پیلاتُس این را شنید، خواست بداند آیا او جلیلی است.۷و چون دریافت که از قلمرو هیرودیس است، او را نزد وی فرستاد، زیرا هیرودیس در آن هنگام در اورشلیم بود.۸هیرودیس چون عیسی را دید، بسیار شاد شد، زیرا دیرزمانی خواهان دیدار وی بود. پس بنا‌بر آنچه دربارۀ عیسی شنیده بود، امید داشت آیتی از او ببیند.۹پس پرسشهای بسیار از عیسی کرد، امّا عیسی پاسخی به او نداد.۱۰سران کاهنان و علمای دین که در آنجا بودند، سخت بر او اتهام می‌زدند.۱۱هیرودیس و سربازانش نیز به او بی‌حرمتی کردند و به استهزایش گرفتند. سپس ردایی فاخر بر او پوشاندند و نزد پیلاتُس بازفرستادند.۱۲در آن روز، هیرودیس و پیلاتُس بنای دوستی با یکدیگر نهادند، زیرا پیشتر دشمن بودند.

۱۳پیلاتُس سران کاهنان و بزرگان قوم و مردم را فراخواند۱۴و به آنها گفت: «این مرد را به تهمت شوراندن مردم، نزد من آوردید. من در حضور شما او را آزمودم و هیچ دلیلی بر صحت تهمتهای شما نیافتم.۱۵نظر هیرودیس نیز همین است، چه او را نزد ما بازفرستاده است. چنانکه می‌بینید، کاری نکرده که مستحق مرگ باشد.۱۶پس او را تازیانه می‌زنم و آزاد می‌کنم.» ۱۷[در هر عید، پیلاتُس می‌بایست یک زندانی را برایشان آزاد می‌کرد.]

۱۸امّا آنها یکصدا فریاد برآوردند: «او را از میان بردار و بارْاَبّا را برای ما آزاد کن!»۱۹بارْاَبّا به‌سبب شورشی که در شهر واقع شده بود، و نیز به‌سبب قتل، در زندان بود.۲۰پیلاتُس که می‌خواست عیسی را آزاد کند، دیگربار با آنان سخن گفت.۲۱امّا ایشان همچنان فریاد برآوردند: «بر صلیبش کن! بر صلیبش کن!»۲۲سوّمین بار به آنها گفت: «چرا؟ چه بدی کرده است؟ من که هیچ سببی برای کشتن او نیافتم. پس او را تازیانه می‌زنم و آزاد می‌کنم.»۲۳امّا آنان با فریاد بلند به‌اصرار خواستند بر صلیب شود. سرانجام فریادشان غالب آمد۲۴و پیلاتُس حکمی را که می‌خواستند، صادر کرد.۲۵او مردی را که به‌سبب شورش و قتل در زندان بود و جمعیت خواهان آزادی‌اش بودند، رها کرد و عیسی را به ایشان سپرد تا به دلخواه خود با او رفتار کنند.

بر صلیب شدن عیسی

لوقا ۲۳:‏۳۳-‏۴۳ -‏ مَتّی ۲۷:‏۳۳-‏۴۴؛

 مَرقُس ۱۵:‏۲۲-‏۳۲؛ یوحنا ۱۹:‏۱۷-‏۲۴

۲۶چون او را می‌بردند، مردی شَمعون نام از اهالی قیرَوان را که از مزارع به شهر می‌آمد، گرفتند و صلیب را بر دوش او نهاده، وادارش کردند آن را پشت سر عیسی حمل کند.۲۷گروهی بسیار از مردم، از جمله زنانی که بر سینه خود می‌کوفتند و شیون می‌کردند، از پی او روانه شدند.۲۸عیسی روی گرداند و به آنها گفت: «ای دختران اورشلیم، برای من گریه مکنید؛ برای خود و فرزندانتان گریه کنید.۲۹زیرا زمانی خواهد آمد که خواهید گفت: ”خوشابهحال زنان نازا، خوشابهحال رَحِمهایی که هرگز نزادند و سینه‌هایی که هرگز شیر ندادند!“۳۰در آن هنگام، به کوهها خواهند گفت: ”بر ما فرو‌‌افتید!“ و به تپه‌ها که: ”ما را بپوشانید!“۳۱زیرا اگر با چوب تَر چنین کنند، با چوب خشک چه خواهند کرد؟»

۳۲دو مرد دیگر را نیز که هر دو جنایتکار بودند، می‌بردند تا با او بکشند.۳۳چون به مکانی که جمجمه نام داشت رسیدند، او را با آن دو جنایتکار بر صلیب کردند، یکی را در سمت راست او و دیگری را در سمت چپ.۳۴عیسی گفت: «ای پدر، اینان را ببخش، زیرا نمی‌دانند چه می‌کنند.» آنگاه قرعه انداختند تا جامه‌های او را میان خود تقسیم کنند.۳۵مردم به تماشا ایستاده بودند و بزرگان قوم نیز ریشخندکنان می‌گفتند: «دیگران را نجات داد! اگر مسیح است و برگزیدۀ خدا، خود را نجات دهد.»۳۶سربازان نیز او را به استهزا گرفتند. ایشان به او نزدیک شده، شراب ترشیده به او می‌دادند۳۷و می‌گفتند: «اگر پادشاه یهودی، خود را برهان.»۳۸نوشته‌ای نیز بدین عبارت بالای سر او نصب کرده بودند که «این است پادشاه یهود.»

۳۹یکی از دو جنایتکاری که بر صلیب آویخته شده بودند، اهانت‌کنان به او می‌گفت: «مگر تو مسیح نیستی؟ پس ما و خودت را نجات بده!»۴۰امّا آن دیگر او را سرزنش کرد و گفت: «از خدا نمی‌ترسی؟ تو نیز زیر همان حکمی!۴۱مکافات ما به‌حق است، زیرا سزای اعمال ماست. امّا این مرد هیچ تقصیری نکرده است.»۴۲سپس گفت: «ای عیسی، چون به پادشاهی خود رسیدی، مرا نیز به‌یاد‌آور.»۴۳عیسی پاسخ داد: «آمین، به تو می‌گویم، امروز با من در فردوس خواهی بود.»

مرگ عیسی

لوقا ۲۳:‏۴۴-‏۴۹ -‏ مَتّی ۲۷:‏۴۵-‏۵۶؛ مَرقُس ۱۵:‏۳۳-‏۴۱

۴۴حدود ساعت ششم بود که تاریکی تمامی آن سرزمین را فراگرفت و تا ساعت نهم ادامه یافت،۴۵زیرا خورشید از درخشیدن بازایستاده بود. در این هنگام، پردۀ محرابگاه از میان دوپاره شد.۴۶آنگاه عیسی به بانگ بلند فریاد برآورد: «ای پدر، روح خود را به دستان تو می‌سپارم.» این را گفت و دَمِ آخر برکشید.۴۷فرماندۀ سربازان با دیدن این واقعه، خدا را تمجید کرد و گفت: «به‌یقین که این مرد بی‌گناه بود.»۴۸مردمی نیز که به تماشا گرد‌آمده بودند، چون آنچه رخ داد دیدند، در حالیکه بر سینۀ خود می‌کوفتند، آنجا را ترک کردند.۴۹امّا همۀ آشنایان او، از جمله زنانی که از جلیل از پی‌اش روانه شده بودند، دور ایستاده، این وقایع را نظاره می‌کردند.

خاکسپاری عیسی

لوقا ۲۳:‏۵۰-‏۵۶ -‏ مَتّی ۲۷:‏۵۷-‏۶۱؛

مَرقُس ۱۵:‏۴۲-‏۴۷؛ یوحنا ۱۹:‏۳۸-‏۴۲

۵۰در آنجا شخصی یوسف نام نیز حضور داشت که مردی بود نیک و درستکار. او هرچند عضو شورا بود،۵۱با رأی و تصمیم آنان موافق نبود. یوسف از مردمان رامه، یکی از شهرهای یهودیان بود و مشتاقانه انتظار پادشاهی خدا را می‌کشید.۵۲او نزد پیلاتُس رفت و پیکر عیسی را طلب کرد.۵۳پس آن را پایین آورده، در کتانی پیچید و در مقبره‌ای تراشیده از سنگ نهاد که تا به‌حال کسی در آن گذاشته نشده بود.۵۴آن روز، «روز تهیه» بود و چیزی به شروع شَبّات نمانده بود.۵۵زنانی که از جلیل از پی عیسی آمده بودند، به دنبال یوسف رفتند و مکان مقبره و چگونگی قرار گرفتن پیکر او را دیدند.۵۶سپس به خانه بازگشته، حنوط و عطریات آماده کردند و در روز شَبّات طبق حکم شریعت، آرام گرفتند.

۲۴

قیام عیسی

لوقا ۲۴:‏۱-‏۱۰ -‏ مَتّی ۲۸:‏۱-‏۸؛

 مَرقُس ۱۶:‏۱-‏۸؛ یوحنا ۲۰:‏۱-‏۸

۱در سپیده‌دمِ روز اوّل هفته، زنان حنوطی را که فراهم کرده بودند، با خود برداشتند و به مقبره رفتند.۲امّا دیدند سنگِ جلوِ مقبره به کناری غلتانیده شده است.۳چون به مقبره داخل شدند، بدن عیسای خداوند را نیافتند.۴از این امر در حیرت بودند که ناگاه دو مرد با جامه‌هایی درخشان در کنار ایشان ایستادند.۵زنان از ترسْ سرهای خود را به‌زیر افکندند؛ امّا آن دو مرد به ایشان گفتند: «چرا زنده را در میان مردگان می‌جویید؟۶او اینجا نیست، بلکه برخاسته است! به‌یاد آورید هنگامی که در جلیل بود، به شما چه گفت.۷گفت که پسر انسان باید به‌دست گناهکاران تسلیم شده، بر صلیب کشیده شود و در روز سوّم برخیزد.»۸آنگاه زنان سخنان او را به‌یاد آوردند.۹چون از مقبره بازگشتند، اینهمه را به آن یازده رسول و نیز به دیگران بازگفتند.۱۰زنانی که این خبر را به رسولان دادند، مریمِ مَجْدَلیّه، یوآنّا، مریم مادر یعقوب و زنانِ همراه ایشان بودند.۱۱امّا رسولان گفتۀ زنان را هذیان پنداشتند و سخنانشان را باور نکردند.۱۲با اینهمه، پِطرُس برخاست و به‌سوی مقبره دوید و خم شده نگریست، امّا جز کفن چیزی ندید. پس حیران از آنچه روی داده بود، به خانه بازگشت.

در راه عِمائوس

لوقا ۲۴:‏۱۳-‏۳۵ -‏ مَرقُس ۱۶:‏۱۲ و ۱۳

۱۳در همان روز، دو تن از آنان به دهکده‌ای می‌رفتند، عِمائوس نام، واقع در دو فرسنگی اورشلیم.۱۴ایشان دربارۀ همۀ وقایعی که رخ داده بود، با یکدیگر گفتگو می‌کردند.۱۵همچنان که سرگرم بحث و گفتگو بودند، عیسی، خود، نزد آنها آمد و با ایشان همراه شد.۱۶امّا او را نشناختند زیرا قدرت تشخیص از ایشان گرفته شده بود.۱۷از آنها پرسید: «در راه، دربارۀ چه گفتگو می‌کنید؟» آنها با چهره‌هایی اندوهگین، خاموش ایستادند.۱۸آنگاه یکی از ایشان که کْلِئوپاس نام داشت، در پاسخ گفت: «آیا تو تنها شخص غریب در اورشلیمی که از آنچه در این روزها واقع شده بی‌خبری؟»۱۹پرسید: «کدام واقعه؟» گفتند: «آنچه بر عیسای ناصری گذشت. او پیامبری بود که در پیشگاه خدا و نزد همۀ مردم، کلام و اعمال پرقدرتی داشت.۲۰سران کاهنان و بزرگان ما او را سپردند تا به مرگ محکوم شود و بر صلیبش کشیدند.۲۱امّا ما امید داشتیم او همان باشد که می‌بایست اسرائیل را رهایی بخشد. افزون بر این، بواقع اکنون سه روز از این وقایع گذشته است.۲۲برخی از زنان نیز که در میان ما هستند، ما را به حیرت افکنده‌اند. آنان امروز صبح زود به مقبره رفتند،۲۳امّا پیکر او را نیافتند. آنگاه آمده، به ما گفتند فرشتگانی را در رؤیا دیده‌اند که به ایشان گفته‌اند او زنده است.۲۴برخی از دوستان ما به مقبره رفتند و اوضاع را همانگونه که زنان نقل کرده بودند، یافتند، امّا او را ندیدند.»۲۵آنگاه به ایشان گفت: «ای بی‌خردان که دلی دیرفهم برای باور کردن گفته‌های انبیا دارید!۲۶آیا نمی‌بایست مسیح این رنجها را ببیند و سپس به جلال خود درآید؟»۲۷سپس از موسی و همۀ انبیا آغاز کرد و آنچه را که در تمامی کتب‌مقدّس دربارۀ او گفته شده بود، برایشان توضیح داد.

۲۸چون به دهکده‌ای که مقصدشان بود نزدیک شدند، عیسی وانمود کرد که می‌خواهد دورتر برود.۲۹آنها اصرار کردند و گفتند: «با ما بمان، زیرا چیزی به پایان روز نمانده و شب نزدیک است.» پس داخل شد تا با ایشان بماند.۳۰چون با آنان بر سفره نشسته بود، نان را برگرفت و شکر نموده، پاره کرد و به ایشان داد.۳۱در همان هنگام، چشمان ایشان گشوده شد و او را شناختند، امّا در‌‌دم از نظرشان ناپدید گشت.۳۲آنها از یکدیگر پرسیدند: «آیا هنگامی که در راه با ما سخن می‌گفت و کتب‌مقدّس را برایمان تفسیر می‌کرد، دل در درون ما نمی‌تپید؟»۳۳پس بی‌درنگ برخاستند و به اورشلیم بازگشتند. آنجا آن یازده رسول را یافتند که با دوستان خود گرد‌آمده،۳۴می‌گفتند: «این حقیقت دارد که خداوند قیام کرده است، زیرا بر شَمعون ظاهر شده است.»۳۵سپس، آن دو نیز بازگفتند که در راه چه روی داده و چگونه عیسی را هنگام پاره کردن نان شناخته‌اند.

ظهور عیسی بر شاگردان

لوقا ۲۴:‏۳۶-‏۴۳ -‏ یوحنا ۲۰:‏۱۹-‏۲۳

۳۶هنوز در این‌باره گفتگو می‌کردند که عیسی خود در میانشان ایستاد و گفت: «سلام بر شما باد!»۳۷حیران و ترسان، پنداشتند شبحی می‌بینند.۳۸به آنان گفت: «چرا اینچنین مضطربید؟ چرا شک و تردید به‌دل راه می‌دهید؟۳۹دست و پایم را بنگرید. خودم هستم! به من دست بزنید و ببینید؛ شبحْ گوشت و استخوان ندارد، امّا چنانکه می‌بینید من دارم!»۴۰این را گفت و دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد.۴۱آنها از فرط شادی و حیرت نمی‌توانستند باور کنند. پس به ایشان گفت: «چیزی برای خوردن دارید؟»۴۲تکه‌ای ماهی بریان به او دادند.۴۳آن را گرفت و در برابر چشمان ایشان خورد.

۴۴آنگاه به ایشان گفت: «این همان است که وقتی با شما بودم، می‌گفتم؛ اینکه تمام آنچه در تورات موسی و کتب انبیا و مزامیر دربارۀ من نوشته شده است، باید به حقیقت پیوندد.»۴۵سپس، ذهن ایشان را روشن ساخت تا بتوانند کتب‌مقدّس را درک کنند.۴۶و به ایشان گفت: «نوشته شده است که مسیح رنج خواهد کشید و در روز سوّم از مردگان بر‌خواهد خاست،۴۷و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ قومها موعظه خواهد شد و شروع آن از اورشلیم خواهد بود.۴۸شما شاهدان این امور هستید.۴۹من موعودِ پدر خود را بر شما خواهم فرستاد؛ پس در شهر بمانید تا آنگاه که از اعلی با قدرت آراسته شوید.»

صعود عیسی به آسمان

لوقا : ۲۴:‏۵۰-‏۵۳ -‏ مَرقُس ۱۶:‏۱۹ و ۲۰

۵۰سپس ایشان را بیرون از شهر تا نزدیکی بیت‌عَنْیا برد و دستهای خود را بلند کرده، برکتشان داد؛۵۱و در همان‌حال که برکتشان می‌داد از آنان جدا گشته، به آسمان برده شد.۵۲ایشان او را پرستش کردند و با شادی عظیم به اورشلیم بازگشتند.۵۳در آنجا پیوسته در معبد می‌ماندند و خدا را حمد و سپاس می‌گفتند.

 

کلیۀ حقوق این اثر برای سازمان ایلام محفوظ است. چاپ، تکثیر و یا انتشار این اثر به هر شکل، اکیداً ممنوع می‌باشد.

 All Contents © Copyright 2004, Elam Ministries. All International Rights Reserved


ارزیابی این مقاله ٢.٩ from ٣٦ رأی .
لطفاً این مقاله را ارزیابی کنید : ١ ٢ ٣ ٤ ٥  

نظرات ارسالی در مورد مقاله



برای این مقاله پیامی ارسال نشده است .




 

مطابق قوانین بین‌المللی تمامی حقوق مربوط به وب‌سایت کلمه برای سازمان ایلام محفوظ است. © ۲۰۱۵ واژگان کلیدی | تماس با ما | شرایط سایت | نقشۀ سایت | En